فیدیبو نماینده قانونی مهراندیش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زادگاه من زمین

کتاب زادگاه من زمین
داستان‌های کوتاه مردم افغان

نسخه الکترونیک کتاب زادگاه من زمین به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زادگاه من زمین

«زادگاه من زمین» مجموعۀ یازده داستان کوتاه از زندگی مردم افغان است؛ مردمی که سال‌ها نابسامانی و جنگ‌های متعصبانۀخانمان‌سوز آن‌ها را به بیرون از مرزهای کشورشان راند و چنین شد که نزدیک‌ترین کشور همسایه، ایران، زادگاه و وطن اول و یا دوم نسل‌هایی از مردم افغان گردید. در این وطنِ جدید زاده شدند، رشد کردند، تشکیل خانواده دادند و داستان‌هایی برای نوشتن و بازگو کردن ساختند. داستان‌هایی خوب و خواندنی.

ادامه...
  • ناشر مهراندیش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.73 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زادگاه من زمین

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه ناشر

به قول خودش ایران دنیاآمده است؛ سرزمینی بزرگ و کهن سال در کنار آب وخاک پررمزوراز آبا و اجدادی اش. حالا حال وهوای دو وطن در سر دارد، و قال ومقال دو مردم در دل؛ زبان و ادبیاتی پرخاطره و تاریخ و جغرافیایی پرحادثه.
گذری از کشاکش کوه های ناآرامِ ایستادگی و پایمردی، مردمی زحمتکش و ستم دیده و رنج هایی بس گران و جانکاه تا پهنه ای گسترده از ادب، هنر و تاریخی شکوفا و غرورآفرین. و چه خوب و نیکو' که می شود نوشت و به زبانی کمی شبیه آنچه پدران و مادرانش گفت وگو کرده اند، از شادی ها و غم ها سخن گفت و همنوعان خود را در دنیای خویش سهیم نمود. دنیایی مثل دنیای همه مردم جهان؛ امتزاجی از شادی و غم، سختی و آسایش، شکست و پیروزی، راه های دور و نزدیک، آرزوهای کوچک و بزرگ، و فراوان محبت و مهربانی و عشق.
قلم سمیه پر است از دیده ها، شنیده ها و اندیشه های خوب و شیرین. کلماتش و لحن گفتارش با رنج ها و مصائب مردم افغان در کشورشان و بیرونِ کشورشان آشناست، سختی های آن ها را می داند، رنج هایشان را می فهمد، اما اهل درجا زدن در رنج و اندوه نیست، دلش لبریز است از شکوفه های باطراوت عشق و زندگی؛ شکوفه هایی که دیر یا زود در بوستان فرحناکِ زندگی می دمند و باغ هایی سرشار از گل و ریحان را نوید می دهند.
خوشحالیم که نخستین مجموعه داستان های کوتاه سمیه سادات حسینی را منتشر می کنیم؛ طلیعه ای نیکو برای آثار داستانیِ مختلفی که در دست انتشار دارد و چشم انتظار مخاطبینش در همه دنیاست.
در آینده ای نه چندان دور ترجمه انگلیسی این کتاب در آمریکا نیز به چاپ خواهد رسید. امیدواریم با اقبال خوش خوانندگان در ایران و افغانستان و همچنین سایر کشورهای جهان روبرو شود.

مهدی سجودی مقدم
انتشارات مهراندیش

درباره کتاب

«زادگاه من زمین» مجموعه یازده داستان کوتاه از زندگی مردم افغان است؛ مردمی که سال ها نابسامانی و جنگ های متعصبانهخانمان سوز آن ها را به بیرون از مرزهای کشورشان راند و چنین شد که نزدیک ترین کشور همسایه، ایران، زادگاه و وطن اول و یا دوم نسل هایی از مردم افغان گردید. در این وطنِ جدید زاده شدند، رشد کردند، تشکیل خانواده دادند و داستان هایی برای نوشتن و بازگو کردن ساختند. داستان هایی خوب و خواندنی.

درباره نویسنده

سمیه سادات حسینی در فروردین ماه سال ۱۳۷۱ از پدر و مادری افغان در حومه تهران به دنیا آمد. با ذوق و قریحه خداداد' خیلی زود به سراغ نوشتن رفت و با همه مشکلاتی که سرِ راهش بود، قلمش را با نوشتن چند داستان کوتاه، اشعار مختلف و داستان بلند «من خواستم» آزمود. طراحی و نقاشی نیز از دیگر علائق سمیه است که در حد توان و امکانات موجود به آن ها می پردازد.
«زادگاه من زمین» دومین کتاب سمیه سادات حسینی است.

حلوای سرخ

ماجان نشسته بود و فکر می کرد برای غذای شب چی درست کند؟ بچه ها که هیچ کدامشان شوربا(۱) نمی خوردند و شویَش بی شوربا چیزی به دلش نمی نشست. می گفت که بی نانِ تر کار نمی تواند، برنجِ خشک قوت ندارد! به فکرش رسید که چقدر دردسر دارد یک غذا خوردن! از خانه های همسایه همیشه بوی برنج می آمد و رقم رقم قورمه که بچه ها خوش داشتند و هوس می کردند.
پیشِ خانه را جارو کرده بود. هرچند می دانست شویش که بیاید با آن کفش های پرِ خاک، بازهم جارو کردنی می شود. امروز نوبت دِسترخوان(۲) صلواتِ مادر محرم بود. هرسال ماه صفر که می رسید، مردم به نیت بی بی، حضرت زینب(س)، نذر می کردند. شاید روضه خوانی هم می شد. مادر مُحرم سَمَنَک(۳) را قبلاً داده بود او بکوبد! امیدوار بود که سَمَنَک حلوای بی بی' حاجت روایش کند و خداوند طفل تندرست و سالمی به او بدهد...
«ها، بابا، بی بی دریادل ست. حتماً اِم دفعه صدایم را می شنود. هی خدا جان، دلم پیشِ دِسترخوان صلوات است، اما نمی فهمم چی درست کنم که بچه ها شب گشنه نمانند. برای شویَم که حلوا می آورم، اگر مادر محرم هم دست خشکی کرد، بخشیِ خودم را می آورم برایش. بلا بَ پسِ(۴) حرف مردم، هر چه باشد از زبانِ ای مرد که تیزتر نیست...! اما هر چقدر بدزبان است، مثل بابه(۵) محرم نیست که خدای ناخواسته بدچشم باشد و سلام زن های مردم را بدرقم علیک کند...!
«ماکارانی را دم بگذارم، باز برم، یک وقت آمدنم دیرتر شد، بهانه دست کس نباشد. زمانه خراب شده، بچه هم بچه نمانده! غذایشان که کم ذره دیر شود، زمین و آسمان را یک جا می کنند. مردم هم اولاد دارند، من هم اولاد دارم، خدا جان. اما بابه بچه هایم هر چقدر هم بد باشد، چَرسی(۶) و تریاکی نیست، مثل بابه عبدل، که آن روز از دم مرگ پس آمد. بدزبان هست، که هست، اما بابه عبدل یکسره به دهانش صدقه ات شَوم هست! حتی یک بار هم به من گفت صدقه ات شوم. مردک بی حیا... همان خوب تر که شویِ من بدزبان است و صدقه زنِ مردم نمی شود. مردهای همسایه را زن هایشان می خواهند به زور سر کار روان کنند، نمی روند! خوب است که خدا از او شوی ها نصیبم نکرد. صدقه خدا شوم، بچه مامایم(۷) که زمان بچگی یکسره همراهش چوپانی می کردم، عاقبت شویم شد. غلط(۸) بود بچه مامایم همان زمان هم. بخشیِ نانش را بیشتر وقت ها به من می داد تا بخورم! چه خوب روزها بود.
«ای هم غذای شام اولادا، برم تا صدای مادر محرم بالا نشده که برای خوردن آمدی؟ زود تر می آمدی. چند صلوات می گفتی، بد بود؟ ای مردم هر چقدر داراتر شوند، خسیس ترشده می روند. مهمانِ حبیب خدا را هیچ قدر و عزت نمی کنند.»
از دروازه خانه که بیرون می رفت به اولادا سفارش کرد فکرتان باشد بابه تان که آمد، چایش را پیشش بگذارید، مانده است. شما را گفتم، فهمیدین...؟
خداداد که از دروازه خانه داخل شد، باز جنجال بود! صدای تلوزیون بالا بود و اولادا باز به سروکله هم می زدند. پشتش هنوز از عرق تَر بود. یکسره که کار کنی در آن گرمای سخت، از گُلِ صبح(۹) تا وقت اذان شام، می چسبد روبه روی کولر دراز بکشی و از خنکای آن لذت ببری، ولی پشتش عرق داشت. ترسید کمردردِ سَبیل مانده اش(۱۰) بازهم به سراغش بیاید.
دل نادل رفت و کولر را خاموش کرد. صدای پسر کلانش که گوشه اتاق کتاب می خواند، بلند شد. توجه نکرد. بچه مفت خور فقط زبان دراز کردن از پیشِ کلان ترش را یاد دارد، خدا می فهمد که چه کتاب است که او یکسره می خواند! چیغی هم سر دختر و پسر خُردش(۱۱) که پای تلوزیون پفک خورده بودند، کشید.
«لِنگ را روی لنگ انداخته، حتی آشغالشان را از کنارشان جمع نکرده اند. انگار مادر هم ندارند تا تربیتشان کند... جان را من کجا می کَنم و پَیسه(۱۲) را از کجا درمی آورم، ای شیطانک ها چطور خرج می کنند...! همه اش زیر سر مادر بی سرشان است. صبح تا شب می خورد و می خوابد. اولاد هم که تربیت نکرده، حالا هم معلوم نیست کدام خانه ای را می گردد. زنِکه اِیلاگَشت!(۱۳) حتماً باز چند تا عین هم یکجا شدند و به بهانه صلوات' گوشت جان مردم را می خورند. از برای خدا یک گیلاس چای پیش آدم نیست که زهرجان کنی!
«امروز که چاه کوچ کرد(۱۴)، کم مانده بود بمیرم، هی هی! ما که بچه بودیم از خاطر خوردن نان خشک و چای تلخ باید از صبح تا شام با مال های(۱۵) مردم همدم می شدیم و شب ها روی کاه می خوابیدیم، حالا بیاوببین کدامشان صبح نانِ بی کنجد می خورند! ما که نان خشک را می دیدیم، لرزه می گرفتیم. هی هی! راحتیِ اینجا زن ها را هم خراب کرده، فقط بگی از بند آزاد شده باشند که لگد می اندازند! تا چاشت(۱۶) می خوابند و باقی روز هم به گشتن. جان کندن برایشان چه فایده؟»
و بازهم زیر لب غرید و گفت: «امشب اگر غذا درست نکرده باشد، وای به جانش. هی... چه غذایی! خوراک ما شده کرم خاکی(۱۷) یا قورمه سبز! در ای گرما جان بکن، شب بیا خانه، یک کف دست کرم خاکی پیشت می گذارد. حالا اگر همان هم سروقت حاضر باشد! امشب می فهمم چه کنم!»
داد کشید دخترش برایش آب بیاورد که زن آمد. خواست که داد و قال راه بیندازد که زن فوراً از زیر چادرش ظرفی بیرون کشید و گفت:
«ختمِ صلوات رفته بودم خانه مادر محرم. دلم نشد بی از شما بخورم، عاجل آمدم، باز دیر شد!»
کاسه حلوای سرخ را که دید فقط غرید: «هو، دیوانه، حلوایِ سرخِ بی چای؟»
زن دوید به آشپزخانه، بی معطلی.
«بَه خُدا چای حاضر است. در فلاکس گذاشته بودم، آقاجان.»
لقمه حلوا که به کامش چسبید، با خود فکر کرد: «والله، زن خوبی است. عجب حلوایی! زن خوبی دارم. زمانه خراب شده، زن چه تقصیر دارد؟ مثل حلواهای وطن مزه می دهد. به دلش بوده که من از پشتِ حلوا سر دردم. خوب حلواست!»
خشمش فرو نشسته بود، اما همچنان با قهر لقمه می گرفت. و برای خودش از درون گپ می زد.
زن با خودش گفت: «اَی درد را نخوری بی چِشِم! بچه بودیم که ای رقم نبودی. اما آن دوران خلاص شد و رفت. ای مردها اصلاً جز برای دَوکاری(۱۸) کردن زبانشان را نمی چرخانند. مادر عبدل و گپ هایش را ایلا کرده، آمدم شکم شویم را سیر کنم... حالا ببین چطور سرِ من قهر است!
«هی، خدا جان، کی صدای من را می شنوی؟ مردم هم شوی کردند، من هم شوی کردم! مادر خدابخش را سَیل کنی(۱۹) زندگی اش را، زندگی من را هم سَیل کنی! طلا دارد، زندگی آرام دارد، شویِ خوش خوی دارد، اولاد باتربیت دارد، حالا هم از طرف دخترش دعوت شده برود خارج چند وقتی را آب وهوا عوض کند، پس بیاید! مادر محرم هم از او بهتر زندگی دارد. خانه نو خریده اش را سَیل کنی و رقم رقم ظرف های چینی و کریستال جدیدش را سَیل کنی. هر عید نوروز هم قالین هایش را عوض می کند و رنگ رنگ پرده نو می خرد... دختر و پسرهایش هرکدام ماشین را ببین، زندگی را ببین. اوف خدا جان، من از تمام زندگی یک دیگِ ناسوز می خواهم بخرم، چقدر بابتش صلوات گفتم و دعا کردم! تا به شویم بگویم پیسه بده، خودش را به مرگ می اندازد!
به صورت زنش سَیل کرد که چقدر در فکر فرو رفته است. بسیار مانده معلوم می شد ماجان امروز. انگار او هم مثل شویش زیر چاه کلنگ زده بود و چاه کوچ کرده بود رویش. بیچاره! عجب مزه داد ای حلوای سرخ... دختر خُردش که تازه دندانش را کنده بود(۲۰)، آمد و روی زانویش نشست. خُلقش خوش شده بود. کِلکین ها(۲۱) را پسر کلانش باز کرد و بادِ نیم خنک تابستانی از زیر پرده نازکی که پشت کِلکین آویزان بود، به داخل خانه خزید، آمد و آمد و به صورت خداداد خورد. خوشش آمد و دست روی موهای دخترکش کشید! دور دهان دختر هنوز ریزه های پفک مانده بود وقتی که خندید، جای خالیِ دندانِ تازه افتاده اش بیشتر نمایان شد. پسر خُردش هم حسودی اش شد انگار، اما چون دو سالی کلان تر بود و خود را مرد می گرفت، آمد و پیش پای بابه نشست و گذاشت که خواهرش همان جا بنشیند. دور دهان پسر هم پفکی بود. ماجان در فکر بود و هیچ خبر نداشت که اخم های شویش باز شده و با خنده در حال نوازش اولادش است... صدای خنده دخترک که از قِتقِتک های بابه اش بلند شد، صدای آواز مخصوص بابه هم شنیده شد: «دیگلی دینگ، دیگلی دینگ، دیگلی دینگ، دیگلی دینگ...» حلوا خوب سرِ شوقش آورده بود...
«سَیل کن، شکمش پر شده، چه رقم مستی می کند! خداو راستی ای بچه ها را هر چقدر بزنی، قهر شوی و بدی کنی، بیشتر طرفت می آیند! من که از صبح تا شام جمع می کنم و می شویم و می پزم، باز بدِ ای خانه منم! هی خدا جان ای چه زندگی است؟ خیر است، همین ها خوش باشند و جیگرخونی نکنند، من را بلا بَ پَسَم. بچه کاری هم ندارم که کار کند و برایم پیسه بیاورد و یک طرفِ خرج خانه را بگیرد. اما بچه من هم درس می خواند و عاقبت منصب دار می شود، ان شاءالله! حالا طلب کنم ببینم شاید پیسه داشته باشد. می فهمم که همیشه وقت' کمی از مزدِ کارش را پُت می کند.(۲۲) غلط است بچه مامایم.»
کاسه خالی حلوا را سَیل کرد و اوفی کشید و با گردن کج به آن خیره شد. بعد کم کم سر گپ را باز کرد:
«آقاجان، چطور حلوا بود؟ من که هیچ به کامم نرسید! مادر محرم هر چقدر هم که ثروت دارد، باز چشم گشنه است. نذر کرده مثل دوایی که به مریض بدهی، هر زن را یک دو قاشق زیادتر حلوا نمی داد. با عذر و زاری همین را برای شما آوردم. راستش خیلی دلم هوس حلوای خوب کرده. چربی خون را بلا  بَ پَسش، همین رقم حلوا را یک شکم سیر بخوری، هر چه شد، بگذار که شود.»
خداداد همین طور طرفش سَیل می کرد:
«چی گفتی، اَی دیوانه؟ خودت نخوردی، برای من آوردی؟ چرا ای رقم کردی؟ مگر من حامله بودم که نقصان کنم؟ اَی دیوانه؟ تو حامله ای، تو دلت هر چیز می کشد! زن همین است که گفتند کم عقل است... بِخِیز(۲۳)، بَچیم. زهر کرد ای زن یک لقمه حلوا را به دهانم.»
از جا بلند شد و رفت کولر را روشن کرد. روی لب های پسر کلانش لبخندی نشست و باز در کتاب خواندن خود فرو رفت. به قال مقال های مادر و بابه اش توجه نکرد. همیشگی بود. حتماً باز چندساعتی قهر می شدند و خودبه خود آشتی می کردند!
ماجان بیشتر قهرش آمد و خواست که برود آشپزخانه دیگ غذا را سَیل کند یک وقت نسوزد. اما خداداد گفت که: «ای چه رقم حلوا بود که مثل حلوای وطن مزه می داد، زن؟»
تیرش به خوب جایی خورده بود. خوش شد و خندید. با گوشه چارقدش صورت دخترش را پاک کرد و پسرش را روی زانو نشاند و گفت: «خو، ای حلوا از خاطری که در دیگ ناسوز پخته شده، ای رقم مزه می دهد. یک دفعه چند ماه پیش گفتم بیا یکی از همین دیگ های مادر محرم بخریم، ضرر ندارد. گوش نکردی، گفتی گران است. حالا که گران تر هم شده. هر چه بشینی، جنس گران تر شده می رود. امروز به مادر محرم گفتم دیگ ناسوزت را امانت بده من هم حلوا پخته کنم، بابه بچه هایم خوش دارد، یک رقم خود را نشنیده انداخت که خدا می فهمد. ای مردم هر چقدر داشته باشند، باز گشنه تر شده رفتند.»
«چند است ای دیگ های کلان که چند کیلو آرد را حلوا کنیم؟»
با خنده و خجالت جواب داد: «آن قدر نیست که خریده نتوانیم، آقاجان. صدقه سرت شوم. صورتت چه شده آقاجان؟ باز چاه کوچ کرد؟ خدا من را مرگ بدهد که در خانه ام و از هیچ چیز خبر نمی شوم. بگذار که ببینم چقدر زخم شده صورتتان، آقاجان. خدا رحم کرده، ای طرف تر نخورده، چشمتان را کور می کرد، خاک به دهانم. هی خدا جان، مادرکلانم(۲۴) نقل می کرد ناله زن' خانه را خشک می کند! تقصیر من بود که داد زدم پیش مادرِ محرم و مادرِ خدابخش. هی خاک به سرم آقاجان. تو نباشی، خانه، خانه نیست.»
خداداد خنده کرد و زن را نشاند.
«دیوانه، بیشی(۲۵) سرِ جایت، چه گپ است که ترسیدی؟ چاه کوچ کرد، ولی خدا رحمش آمد. حالا هم بیشی، تو که تنها نیستی، خدای ناخواسته بچه را یک رقم نشود؟ زن کم هول کن...! برو دختر جان برای مادرت قندآب درست کن. تو چه می گی، او زن؟ ناله زن خانه را خشک می کند، ناله مرد منطقه را. من هم داد زدم سر نمازهایم! گفتی چقدر قیمت داره ای دیگ های ناسوز؟»
ماجان ذوق زده، گیلاس قندآب را سر کشید و با خنده و خوشی گفت: «امشب پیسه گرفتی از صاحب کار؟ فردا حلوا کنیم یک شکم سیر بخوریم.»
شویش که دست در جیب برد، طعم شیرینی شربت را تازه فهمید. «نه خدا جان! خوب شوی است والله. فقط، کاش همیشه همین رقم خوش خوی باشد.»
«آقاجان فردا سر میدان نرو پشتِ کار، خانه بیشی هم حلوا را هم بزن، هم ماندگی را در کن. صدقه ات شوم، بی از تو خانه چراغ ندارد...» و بعد' چشم های قدردانش از اشک' تر شد.
«اَی دیوانه چرا گریان می کنی؟ برایت یک حلوا درست کنم که رنگش از حلوای مادر محرم خیلی سرخ تر باشد. سَیل کن ای شیطانک ها به ما می خندن. زن در خانه که هستی، از تلوزیون نشنیدی پفک برای بچه ها ضرر دارد؟ نگذار زیاد بخورن.»
«به چِشِم آقاجان، به چِشِم. صدقه سرت، بگذار بخندن. ما که بچه بودیم کم می خندیدیم؟ حالا نخندن فردا که مثل ما پیر شدن، هیچ خنده نمی توانند...»
«خو، راست می گی زن، حالا خودم تو را می خندانم... دیگلی دینگ، دیگلی دینگ...»

نظرات کاربران درباره کتاب زادگاه من زمین