فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جنگل بزرگ

کتاب جنگل بزرگ

نسخه الکترونیک کتاب جنگل بزرگ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب جنگل بزرگ

سگ‌ها گوزن را محاصره کرده بودند و بعد از اینکه همه‌شان کمی از خون او چشیدند تنی‌ جیم و بون‌ هاگان‌بک آن‌ها را با شلاق از صحنه دور کردند. بعد از آن هم سر و کله‌ی مردها از دور پیدا شد، شکارچیان کارآمد و واقعی: والتر ایوِل، که هرگز تیرش خطا نمی‌رفت، سرگرد اسپین، ژنرال کامپسون پیر و مک‌کاسلین ادموندز ـ پسرعموی پسر که نوه‌ی عمویش بود و شانزده سال از او بزرگ‌تر. و پسر در حقیقت با او بزرگ شده بود چون وقتی به دنیا آمده بود پدرش هفتاد سال داشت و در خانواده‌شان تنها جوانی که تا حدودی می‌توانست با او دمخور شود همین مک‌کاسلین ادموندز بود. این بود که مک‌کاسلین بیشتر حکم برادر و حتی پدر را برایش داشت تا پسرعمو. چهار مرد روی اسب‌ها‌شان نشسته بودند و به آن‌ها نگاه می‌کردند: به پیرمرد سیاهی که حدود هفتاد سال داشت و گر چه الان حدود دو نسل بود همه او را سیاه به حساب می‌آوردند، چهره و ظاهرش نشان از رئیس قبیله‌ی سرخ‌پوستان چیکاسا داشت که پدرش بود، ‌و به پسر دوازه‌ ساله‌ی سفیدی که چندین خط قرمز توی صورتش کشیده بودند و حالا صاف و بیکار ایستاده بود و سعی می‌کرد لرزشش را پنهان کند. پسرعمو مک‌کاسلین پرسید: «سام، چطور بود؟ تونست؟»

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.59 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب جنگل بزرگ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سرآغاز

در اوایل سال ۱۹۵۵ انتشارات رندوم هاوس به فاکنر پیشنهاد کرد مجموعه ای از داستان هایش را که درباره ی شکار و طبیعت است گرد آورد تا از آن ها مجموعه داستانی فراهم کنند. جنگل بزرگ (Big Woods) پاسخ به این درخواست بود و بدین گونه شکل گرفت. این اثر از چهار داستان فراهم آمده است: خرس، بزرگان طایفه، شکار خرس و مسابقه ی بامدادی.
جنگل بزرگ در ترجمه ی فارسی تغییرهایی پیدا کرده است. دو داستانش را که قبلاً ترجمه شده بودند نخواستم دوباره ترجمه و منتشر کنم. خرس را آقای صالح حسینی ترجمه کرده اند و این رمان کوتاه در مجموعه داستان برخیز ای موسی به زندگی افتخارآمیز خود ادامه می دهد. داستان مسابقه ی بامدادی را هم من پیش تر ترجمه کرده ام که در مجموعه ی این یازده تا روزگار خوبی دارد و در کنار بقیه ی داستان های این کتاب ظاهراً خوش است و نخواستم مزاحمش شوم و جابه جایش کنم. به جای این دو داستان حذفی، سه داستان از فاکنر اضافه کردم که کاملاً برای مجموعه ی جنگل بزرگ مناسب اند و وقایع شان در کنار (و یا در میان) این جنگل می گذرند، جایی واقع در جفرسون یوکناپاتافا (سرزمین داستانی فاکنر). نمی دانم چطور این داستان ها از چشم نویسنده دور مانده بودند!
جنگل بزرگ در سرزمین یوکناپاتافا واقع است. چند سال پیش درباره ی این سرزمین داستانی جستاری نوشتم که در شماره ی سی و سوم نشریه ی سینما و ادبیات انتشار یافت. این هم شد نوشته ی ششم مجموعه ای که پیش رو دارید.
فاکنر در نامه ی مورخ ۲۷ سپتامبر ۱۹۳۴ به دوستش ملکوم کاولی درباره ی یکی از داستان های مجموعه ی حاضر چنین می نویسد:
«امروز داستان بزرگان طایفه را تمام کردم که راوی اش شباهت هایی به دوران نوجوانی خودم دارد، یعنی جلوه هایی از شخصیتم را به او دادم و داستانش را نوشتم. راستی کی داستان خود من را می نویسد؟»
واقعاً هم پرسش ظریفی است و به راستی می توان از زبان فاکنر و بسیاری نویسندگان پرسید:

به دور ما که همه خون دل به ساغرهاست
ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید؟

احمد اخوّت

زندگی نامه ی مختصر فاکنر به قلم خودش

یادداشت مترجم

داستان گل سرخی برای امیلی اول بار در نشریه ی Forum، شماره ی ۸۳ (آوریل ۱۹۳۰) منتشر شد. فاکنر زندگی نامه ی مختصر زیر را با داستانش همراه کرد (احتمالاً در پاسخ به نوشته ی اول نشریه که «اگر برای نخستین بار مطلب می فرستید شرح موجزی از زندگی نامه و آثار خود را ضمیمه کنید»).

[اوایل سال] ۱۳۹۰
***
به سردبیر مجله:
زاده شده، مذکر و مجرد در زمان ماضی در می سی سی پی. ترک تحصیل بعد از پنج سال درجا زدن در کلاس هفتم. یافتن شغلی در بانک پدربزرگ. اطلاع یافتن از ارزش های دارویی مشروب های ایشان. پدربزرگ جان تصور می کرد کار سرایدار بانک است. دعوای مفصل با نامبرده. جنگ شد. خوش آمدن از لباس ارتش بریتانیا. گرفتن جواز پرواز از نیروی هوایی سلطنتی. شدم خلبان. سقوط کردم. دو هزار پوند روی دست دولت بریتانیا. دوباره خلبانی. سقوط مجدد. دو هزار پوند روی دست دولت بریتانیا. رها کردن خلبانی. مجدداً خرج روی دست دولت بریتانیا: این بار هشتاد و چهار دلار و سی سنت. شاه گفت: «آفرین جانم!». برگشتم می سی سی پی خودمان. خانواده شغلی برایم دست و پا کردند: ریاست یک شعبه ی پست. استعفای توافقی: دو بازرس پست بنده را متهم کرده بودند نامه های دریافتی را انداخته ام در سطل آشغال. حالا چطور می توانستم این کار عجیب را مرتکب شوم خودم هم نمی دانم. ناتوانی آقایان بازرس از اثبات ادعای شان. هفتصد دلار گرفتم. رفتم اروپا. دیدار با شخص شروود اندرسون. گفت: «چرا رمان نمی نویسی؟ شاید دیگه مجبور نباشی کار کنی.» نوشتم. مزد سرباز. نوشتم. پشه ها. نوشتم. خشم و هیاهو. نوشتم. حریم، انتشار یک سال بعد. نوشتم همین طور که می میرم. دوباره پرواز. سن: ۳۲ سال. ماشین تحریری از آنِ خود. نوشتن با آن.(۱)

[نامه بدون امضا]



بزرگان طایفه

فاکنر بزرگان طایفه (The old people) را در ماه اکتبر ۱۹۳۹ نوشت و این اول بار در سال ۱۹۴۰ در نشریه ی هارپرز منتشر شد (شماره ی سپتامبر ۱۹۴۰ صفحات ۲۵-۴۱۸).
در این روایت، راوی داستان کونتین کامپسون است، کسی که در ویراست بعدی داستان جای خود را به راوی سوم شخصی می دهد و در واقع نویسنده کامپسون را از داستان حذف می کند و فقط به صورت «پسرک» باقی می ماند. اگر این روایت از داستان را با آنچه در سال ۱۹۴۰ در نشریه ی هارپرز منتشر شد مقایسه کنیم، می توانیم نکاتی بسیار جالب و مفید بیاموزیم از اینکه چرا فاکنر کونتین را حذف کرد و زمانی که داستانی از روایت اول شخص به سوم شخص تغییر می کند دقیقاً، به صورت عینی و عملی، چه اتفاق هایی می افتد.
بزرگان طایفه در تابستان ۱۹۴۱ رفت در مجموعه داستان موسی نازل شو و جایی برای خودش پیدا کرد. روایتی که اکنون از این داستان می خوانید با متن نشریه ی هارپرز تفاوت بنیادی دارد و همچنین با داستانی که در مجموعه ی موسی نازل شو چاپ شد تفاوت هایی دارد.
در بزرگان (old) طایفه (People) با معانی بزرگان یک قوم سر و کار داریم (پیران طایفه) و همین طور طایفه که با ملت، خلق، امت، اصحاب، قوم و اهل (اهل زمین) هم حوزه (معنایی) است و بعضی از این معانی در این داستان منظور ند.

۱

ابتدا چیزی نبود. فقط نرمه باران سرد و پشت داری می آمد و نور خاکستری یکدست و ثابت خورشید اواخر ماه نوامبر تازه داشت سر می زد، نوری که جایی با آوای سگان شکاری در هم می آمیخت و به طرف آن ها می آمد. بعد سام فادرز که پشت سرش ایستاده بود، درست مثل آن بار که پسرک اول بار با تفنگ قدیمی سر پُرش به سوی اولین شکارش که خرگوشی در حال فرار بود شلیک کرد، شانه اش را از پشت گرفت و پسر شروع کرد به لرزیدن. از سرما نبود که می لرزید. بعد گوزن آنجا بود. از جایی نیامده بود، فقط آنجا بود. زنده و حقیقی، نه مانند یک روح، به آن ها نگاه می کرد. فقط انگار تمام نور خورشید در او جمع شده و او منبع اصلی نور بود. پنداری نه تنها در نور خورشید حرکت می کرد بلکه منتشرش هم می کرد. گوزن داشت فرار می کرد، مانند تمام گوزن ها که لحظه ای می ایستند، نگاهی به تو می اندازند و پیش از اینکه حرکت کنی پیچ وتابی به خود می دهند و می گریزند. در گرگ ومیش صبح شاخ های درهم پیچش به یک صندلی راحتی می مانست که روی سرش کار گذاشته باشند.
سام فادرز گفت: «خب، حالا خیلی آروم شلیک کن.»
پسرک نه آن شلیک را به خاطر می آورد، نه وحشت لگد انداختن تفنگ را. حالا دیگر هشتاد سال را شیرین داشت: درست مانند پدر و عمویش که با هم دوقلو بودند یا جدّ پدری که همه کمابیش همین قدرها زندگی کرده بودند. حتی به یاد نمی آورد بعد از شلیک با تفنگ چه کرده بود. فقط یادش بود که شروع کرد به دویدن. دوان خود را به گوزن رساند. گوزن نیمه جان روی زمین خیس افتاده بود ولی باز هم می خواست بلند شود و پا بگذارد به فرار. بالا سر گوزن ایستاده بود و می لرزید. سام فادرز هم کنارش بود، با چاقویی که از جیبش بیرون آورده بود.
سام گفت: «فقط مواظب باش از جلو بهش نزدیک نشی. اگه هنوز زنده باشه با پاهاش تکه تکه ا ت می کنه. از پشت سرش یواش برو جلو. اول شاخاشو بگیر. این طور دیگه نمی تونه بلند بشه و اگه هنوز جون داشته باشه از همون عقب فرار می کنی. سرشو که محکم گرفتی با اون یکی دستت خیلی آروم سوراخ بینی شو بگیر.»
پسرک همین کار را کرد. سر را از پشت محکم گرفت و روی زمین خواباند. بعد با چاقوی سام فادرز گلوی گوزن را برید. سام فادرز هم خم شد و انگشت خود را در خون گوزن فرو کرد که از آن بخار بلند می شد و با خون روی صورت پسر چند خط کشید و او را علامت گذاشت.
بعد شیپور سام فادرز در جنگل خاکستری و خیس چند بار به صدا درآمد. سپس موج جوشان صدای سگ ها اطراف شان را پر کرد. سر و کله ی تِنی جیم و بون هاگان بِک هم پشت سر سگ ها پیدا شد. سگ ها گوزن را محاصره کرده بودند و بعد از اینکه همه شان کمی از خون او چشیدند تنی جیم و بون هاگان بک آن ها را با شلاق از صحنه دور کردند. بعد از آن هم سر و کله ی مردها از دور پیدا شد، شکارچیان کارآمد و واقعی: والتر ایوِل، که هرگز تیرش خطا نمی رفت، سرگرد اسپین، ژنرال کامپسون پیر و مک کاسلین ادموندز ـ پسرعموی پسر که نوه ی عمویش بود و شانزده سال از او بزرگ تر. و پسر در حقیقت با او بزرگ شده بود چون وقتی به دنیا آمده بود پدرش هفتاد سال داشت و در خانواده شان تنها جوانی که تا حدودی می توانست با او دمخور شود همین مک کاسلین ادموندز بود. این بود که مک کاسلین بیشتر حکم برادر و حتی پدر را برایش داشت تا پسرعمو. چهار مرد روی اسب ها شان نشسته بودند و به آن ها نگاه می کردند: به پیرمرد سیاهی که حدود هفتاد سال داشت و گر چه الان حدود دو نسل بود همه او را سیاه به حساب می آوردند، چهره و ظاهرش نشان از رئیس قبیله ی سرخ پوستان چیکاسا داشت که پدرش بود، و به پسر دوازه ساله ی سفیدی که چندین خط قرمز توی صورتش کشیده بودند و حالا صاف و بیکار ایستاده بود و سعی می کرد لرزشش را پنهان کند.
پسرعمو مک کاسلین پرسید: «سام، چطور بود؟ تونست؟»
سام فادرز جواب داد: «بله، تونست. خوب بود.»
یکی از آن دو، پسرک سفیدپوست بود که تا ابد داغ بر چهره داشت و دیگری پیرمردی سیاه که هم از پدر و هم مادر از دو تبار وحشی میراث می برد و این داغ را به چهره ی پسر زده بود.
دست های خونی پیرمرد پسر را رسماً به قیمومت خود درآورده بود. و پسر محکوم بود، گر چه خود با انزجار و شادی، با انکار و افتخار این را پذیرفته بود که تا ابد در سرپرستی پیرمرد باشد. دستان پیرمرد، اولین تماس دست ها با صورت پسر و خون قابل گوزن ـ تنها خونی که پیرمرد آن را شایسته دانسته بود ـ آن دو را تا ابد به هم پیوند می داد، پیوندی که می بایست سال ها ادامه می داشت، حتی بعد از هفتاد سال و یا بعد از اینکه پسر به مرز هشتاد سالگی رسید، مدت ها بعد از اینکه خود مرد پا به این سرزمین گذاشته بود، سال ها بعد از ورود روسا و حاکمان قبیله. یک سوی این پیوند پسرکی سفید بود که هنوز مرد نشده بود، که می بایست مانند پدربزرگش در همین آب و خاک و درست به همان خط و سیاق زندگی می کرد، فرزندانی به دنیا می آورد و پدربزرگ آن ها را در همین سرزمین بزرگ می کرد. و سوی دیگر این پیوند پیرمردی بود هفتاد ساله که گر چه پدرانش سال ها قبل از اینکه سفیدپوستان پا به این سرزمین بگذارند صاحبان این آب و خاک بودند، حالا کاملاً از این سرزمین محو شده بودند، پدرانی که پس از دورانی اسارت اکنون خون شان در رگ های نژاد دیگری جاری بود و روز به روز به خط پایان و محتوم خود، به سترونی، نزدیک تر می شدند. سترون از آن رو که سام فادرز صاحب فرزندی نبود.
پدرش، ایک موتوب معروف، رئیس قبیله ی سرخ پوستان بود، همان که اسم خودش را دُوم گذاشته بود. خود سام این را به پسر گفته بود که چگونه ایک موتوب، پسرخواهر ایستیباهای پیر در جوانی همه چیز را رها کرده و به نیواورلئان رفته و دوباره هفت سال بعد سر و کله اش با یک مرد فرانسوی پیدا شده، مردی که می گفته اسمش شوالیه بلوند دو ویتری است، کسی که انگار با ایک موتوب خویشاوند باشد همیشه او را خیلی خودمانی و راحت «رئیس» صدا می زده. بله، ایک موتوب دوباره سر و کله اش پیدا شده بود، دوباره به خانه اش برگشته بود. ایک موتوب به جز مرد فرانسوی، زن برده ی دورگه ی ساکتی را هم با خود آورده بود، همان که سال ها بعد سام را به دنیا آورد. ایک موتوب چیزهای عجیبی با خود همراه داشت: کت و کلاهی دورطلایی، سبدی حصیری مخصوص غرابه ی شراب که تویش به جای غرابه پر از توله سگ های یک ماهه بود و یک انفیه دان طلایی که پر بود از معجونی از گرد سفید مانند شکر. بعد ایک موتوب از کشتی بخار پیاده می شود، می رود کنار رودخانه و در ساحل می ایستد. سه چهار پسر جوان از وردست هایش هم اطرافش ایستاده بودند. بعد همان طور که گرزی نیم سوز کت دورطلایی و قیطان طلایی کلاهش را روشن می کرده، روی گِل های کنار ساحل چمباتمه می زند، یکی از آن توله سگ ها را از سبد بیرون می آورد، کمی از آن پودر سفید را روی زبان او می گذارد و زبان بسته در یک چشم به هم زدن می میرد. بعد همه راه می افتند و به کشتگاه می روند. حالا دیگر ایستیباهای پیر هم مرده بود و پسرش موک توبِه ی چاق، پسردایی دُوم، جانشین او شده و رئیس قبیله بود. و فردای آن روز پسر هشت ساله ی موک توبه ناگهان می میرد و بعدازظهر آن روز در حضور موک توبه و بیشتر آدم های قبیله (سام فادرز به شان می گفت «جماعت»)، دُوم دوباره توله سگی از سبد بیرون می آورد و کمی از همان معجون سفید روی زبان توله سگ می گذارد و موک توبه هم فوری ریاست قبیله را به او تفویض می کند و دُوم «رئیس» قبیله می شود، بماند که خیلی پیش از این ها رفیق فرانسوی اش «رئیس» صدایش می زد. و فردای آن روز در مراسمی که دُوم به مناسبت ریاست خود بر پا می کند زن دورگه ی حامله ای را به عقد یکی از برده هایش درمی آورد، برده ای که تازه همان روز به تملک اش درآمده بود (و به همین دلیل اسم نوزادی را که بعدها از آن زن دورگه به دنیا می آید سام فادرز می گذارند که در زبان سرخ پوستی به معنای "دوپدره" است). و دو سال بعد هم دُوم زن و پسرش را به همسایه ی سفیدش، کاروتِرز مک کاسلین، می فروشد.
این موضوع مال هفتاد سال پیش بود. در آن زمان سام فادرزی که پسر می شناخت شصت سال داشت: مردی بود نه چندان بلند، تا حدودی خمیده. و دیگر تقریباً یکجانشین شده بود. هر چند عضلاتش ورزیده و محکم بود، به نظر ضعیف می آمد. موهایش به یال اسب می مانست و حتی در هفتاد سالگی اثری از سفیدی در آن دیده نمی شد. صورتش بدون چروک و یکدست بود و فقط هنگامی که لبش به خنده باز می شد سنش معلوم می شد. تنها نشانی که از سیاه بودن داشت موها و ناخن های کدرش بود. به جز این ها چشم هایش هم توجه را به خود جلب می کرد. در چشم هایش چیز به خصوصی بود که همیشه حضور نداشت، فقط موقع استراحت ظهور می کرد. این حال به خصوص هیچ ربطی به رنگ چشم و یا اندازه ی آن نداشت، بلکه در حالت آن بود. مک کاسلین، پسرعموی پسر، برایش درباره ی این کیفیت چشم ها حرف زده بود. گفت این حالت چشم ها هیچ ربطی به نژاد حامی ندارد، متاثر از بردگی هم نیست. فقط نشانه ی اسارت است. نوعی آگاهی است به اینکه دست کم مدتی در نیمی از خونش خون برده ها جاری بوده. مک کاسلین گفت: «درست مثل یه شیر پیر، یا خرسی که تو قفس باشه. اونم تو قفس به دنیا اومده و تموم عمرش اون تو بوده. فقط قفسشو می شناسه. بعد بویی به دماغش می خوره. هر بویی می خواد باشه. از یه گوشه ای بویی می خوره به دماغش. دفعه ی بعد بوی شن داغ و نیزار می خوره به مشامش، نیزاری که تا حالا به چشم خودش ندیده. حیوون بیچاره حتماً نمی دونه اگه فقط یه بار چشمش به نیزار بیفته دیگه نمی تونه قفسو تحمل کنه. بعدش بوی دیگه ای به دماغش می خوره: بوی قفس. پیش تر اصلاً متوجه قفس نبوده و بوشو نمی فهمیده. از وقتی لحظه ای بوی شن داغ و نیزار به دماغش می خوره و بعد تموم می شه، دیگه فقط بوی قفس به مشامش می خوره. این حالت چشم هاش به خاطر همین تغییره.»
پسر فریاد کشید: «خب پس بذارین بره! ولش کنین بره.»
پسرعمویش ابتدا خنده ی کوتاهی کرد ولی بعد جلوی خنده اش را گرفت. یعنی سعی کرد خنده اش را بخورد و وانمود کند که اصلاً نخندیده. بعد گفت: «مک کاسلین ها اونو تو قفس نکرده ان. اون خودش وحشی بوده. وقتی به دنیا اومده به خاطر خونی که از دو نژاد در رگ هاش بوده، البته نه اون خون کم که از نژاد سفید داشته، خیلی زود متوجه مطلب شده و فهمیده که ما این قدر دست آموز شده ایم که دیگه خودمون و نژادمونو فراموش کرده ایم و باید گله وار زندگی کنیم و زندگانی مونو دریابیم. سام نه تنها فرزند بلافصل یه مرد جنگی بلکه پدرش رئیس قبیله هم بود. هر چه بزرگ تر شد به تدریج چیزای تازه یاد گرفت. و بالاخره روزی ناگهان متوجه شد تباه شده، خون جنگجوها و روسای قبیله ضایع شده. البته تو این تباهی پدرشو مقصر نمی دونست.»
مک کاسلین ابتدا مکثی کرد ولی فوری اضافه کرد: «احتمالاً از پدرش، دُوم پیر، ذره ای کینه نداره که چرا اون و مادرشو فرستاد بردگی، چون حتماً تابه حال متوجه شده که تباهی نه تنها خیلی پیش تر از زمان پدرش شروع شده بلکه خون تباه و ضایع پدرش و تموم جنگجوها و روسای قبیله به نژاد سیاه انتقال پیدا کرده و بعد به وسیله ی مادرش رسیده به اون. البته بازم فکر نکن مادرش دشمنی خاصی با اون داشته، نه. مادرش ناخواسته خون بردگی رو انتقال داده بهش بی اینکه حتی خودشم بدونه. همه بی دشمنی و غرضی خاص تخم بردگی رو انتقال دادن به هم تا رسیده به سام. و حالا هم سام بی اینکه متوجه باشه داره خودشو نابود می کنه: درست مثل کسی که داره با خودش می جنگه و تو صحنه ی نبرد فقط خودشو از بین می بره. پس می بینی قفسش خونواده ی ما نیس. اصلاً تابه حال دیدی کسی، حتی پدرت یا عمو بودی، بهش امر و نهی کنه یا زور بگه؟»
مک کاسلین درست می گفت. پسر اولین بار سام را دم دکان آهنگری کشتگاه دیده بود. آن زمان سام در آهنگری کار می کرد. کارش بیشتر به تیز کردن خیش و تعمیر لوازم کشت خلاصه می شد. گاهی هم که بیکار بود و به جنگل نمی رفت نجاری می کرد. گاه اتفاق می افتاد که سام نصف روز یا تمام روز بیکار دم دکان می نشست بی اینکه دست به سیاه و سفید بزند. گر چه سرش شلوغ بود و بسیاری منتظر وسایل و ابزارشان بودند و خیلی دل شان جوش می زد، سام عین خیالش نبود. جالب اینکه هیچ کس حتی پدر پسر و یا عمویش که با پدر او دوقلو بودند آن زمان که زنده بودند و بعد از مرگ آن ها پسرعمویش، مک کاسلین که هنوز رسماً ارباب نشده ولی عملاً همه کاره ی مزرعه بود، درنمی آمد به سام بگوید: «باید اینو حتماً برا من تا فردا صبح تعمیر کنی.» و یا: «چرا اینو همون دیروز تعمیر نکردی؟» و سالی یک بار اواخر پاییز در ماه نوامبر چشم پسر به آن گاری می افتاد: همان گاری ای که دیگر حالا با کرباس، برایش طاقی درست کرده بودند و تا جا داشت توی آن بار می چپاندند: غذا، ژامبون و سوسیس از دودخانه، قهوه و آرد و شیر که از بقالی محل تهیه می شد، یک گاو درسته که شب قبل از سفر برای توشه ی راه سگ ها می کشتند که تا جنگل بی غذا نمانند و یک سبد بزرگ که محل خواب سگ ها بود. و درست کنار سبد هم بقیه ی اثاث شان را قطار می کردند: تختخواب، تفنگ، شیپور مخصوص شکار، فانوس و تیشه. و آخر دست هم سر و کله ی پسرعمو مک کاسلین و سام فادرز پیدا می شد که لباس شکارپوشیده می رفتند جلوی گاری می نشستند و تنی جیم هم آن عقب روی سبد سگ ها می نشست و به راه می افتادند تا به جفرسون بروند و در آنجا همراه سرگرد اسپین، ژنرال کامپسون، بون هاگان بک، و والتر ایول برای دو هفته به گدار تالاهاسی بروند، جایی که آهو و خرس زیاد داشت.
اما حتی پیش از اینکه اثاثیه را توی گاری بگذارند پسر حس می کرد که دیگر تاب تماشا ندارد. می رفت گوشه ای می ایستاد که دیگر چشمش به گاری نیفتد و کسی هم او را نبیند. گر چه سعی می کرد جلوی گریه اش را بگیرد، نمی توانست لرزیدنش را چاره کند. بعد زیر لب به خود می گفت: «دیگه چیزی نمونده، چیزی نمونده، فقط سه سال دیگه (شایدم دو سال، و یا یک سال) باید صبر کنم تا ده سالم بشه. بعد کاس گفته که می شه منم باهاشون برم.»
وقتی سام کار می کرد، کارهای سفیدها را انجام می داد چون کار دیگری نداشت. هیچ وقت برای خودش کار نمی کرد. نه مثل برده های قدیمی دوران کاروترز ادموندز زمینی از خودش داشت که تویش کار کند و نه مثل سیاه های جوان روزمزد در مزرعه کار می کرد. و بالاخره پسر هرگز نفهمید در آن روزگاران گذشته سام و کاروترز پیر، و شاید بعد از او سام و پسرهای برادر دوقلوی کاروترز، چه قراری بین خودشان گذاشته بودند و سام چگونه برای شان کار می کرده است. چون گر چه مثل تمام سیاه ها در کلبه ای در محله ی سیاهان زندگی می کرد و با آن ها دمخور بود (بگذریم که آن زمان که پسر دیگر این قدر بزرگ شده بود که بتواند تنها از خانه به دکان آهنگری برود و یا تفنگ دستش بگیرد او را می دید که چه قشنگ با همه می جوشید)، مانند آن ها لباس می پوشید، حرف زدنش اصلاً تفاوتی با آن ها نداشت و گاهی هم به کلیسای مخصوص سیاه ها می رفت، باز هم همچنان پسر رئیس قبیله ی چیکاسا بود. سیاه ها هم این را می دانستند. و به نظر پسر هم کسی او را سیاه نمی دانست. بون هاگان بک هم همین وضع را داشت: مادربزرگ بون هم از قبیله ی چیکاسا و پدرش سفیدپوست بود و روی این حساب فقط نیمی از خونش سفید بود و به همین خاطر کسی او را سرخ پوست نمی دانست. اما از نظر پسر تفاوت بین سام و بون، حتی در همان نظر اول که آن ها را با هم می دید، خیلی آشکار بود. حتی به نظر می آمد که خود بون هم به این تفاوت معترف است و آن را خیلی واضح می داند، آن هم بون که اصلاً به نژاد اعتقاد نداشت و می گفت خلقت بدتر و بهتر ندارد، تو همانی که هستی. البته قبول داشت که بعضی آدم ها باهوش تر از بقیه اند و یا ثروت (یا به قول بون شانس) بیشتری دارند ولی قبول نداشت که بهتر خلق شده اند. بون سگ وفاداری بود، کاملاً وفادار. وفاداری اش را به طور مساوی بین سرگرد اسپین و پسرعمو مک کاسلین تقسیم کرده بود. برای گذران زندگی و قوت، خود را وابسته به آن دو می دانست و با بی طرفی کامل هر چه داشت به آن دو اختصاص می داد: سخت کوشی و ایثار، شهامت و وفاداری، وفاداری تقریباً بی چون و چرا، خصوصیات یک برده ی تمام عیار واقعی. اما از نظر پسر، سام فادرز گر چه سیاه پوست بود، با بقیه فرق داشت. سام هر چند میان پسرعمو مک کاسلین و سرگرد اسپین تفاوتی نمی گذاشت، نسبت به تمام سفیدها همین طور بود و با آن ها یک جور رفتار می کرد. نسبت به همه ی آدم ها رفتاری باوقار و متین داشت. در او نه هیچ نشانی از رفتار برده وار سیاه ها دیده می شد و نه خبری از آن دیوار نفوذناپذیر بود، دیواری که سیاه ها حاضر و آماده دارند تا فوری میان خود و سفیدها بکشند. سام نه تنها پسرعمو مک کاسلین را فقط آدمی از افراد این روزگار می دانست بلکه نسبت به او رفتاری پیرانه داشت.
او جنگل را به پسر آموخت، شکار را. کی شلیک کند و چه موقع دست نگه دارد. کی وقت کشتن است و چه موقع باید منتظر بماند. وقتی شکاری نصیبش شد باید با آن چه کند. جز این، حرف زدن هم بود: آن گاه که دوتایی منتظر شکار روباه بالای تپه می نشستند و گپ می زدند، زیر آن ستاره های وحشی تابستان که بسیار پایین بودند. این قدر منتظر می نشستند تا صدای سگ ها از دور به گوش برسد و آن ها بفهمند که سگ ها روباه ها را به طرف شان کشانده اند. و یا آن هنگام که در ماه نوامبر و یا دسامبر در جنگل کنار آتش می نشستند و منتظر بودند تا سگ ها کنار نهر نشانی از یک راکون پیدا کنند. و یا آن موقع که بدون آتش در آن صبح های قیرگون و پرشبنم آوریل زیر لانه ی یک بوقلمون روی زمین چمباتمه می زدند. پسر هرگز از او سوال نمی کرد. سام عادت نداشت سوال ها را جواب بدهد. زیاد حرف نمی زد. پسر صبر می کرد تا سام خودش به حرف بیفتد. بعد چهارگوش می شنید. سام می گفت. از روزگار گذشته و «جماعت» که حتی خودش فرصت نیافته بود آن ها را بشناسد و برای همین آن ها را به خاطر نمی آورد (حتی به یاد نداشت آیا اصلاً چهره ی پدرش را دیده است یا نه)، جماعتی که اکنون از صفحه ی روزگار محو شده بودند و خون شان در نژاد دیگری جریان داشت، خونی که به او شکل داده و او را ساخته بود، بی آنکه جانشینی برایش تعیین کند.
سام از روزگار گذشته می گفت و درباره ی تمام آدم هایی که سال ها پیش مرده بودند و نسل شان از روی زمین محو شده بود ولی برای پسر موجوداتی آشنا بودند و او آرام آرام حس می کرد که آن زمان به گذشته تعلق ندارد بلکه انگار جزئی از دوران خود اوست. نه انگار که این وقایع دیروز اتفاق افتاده. گویی هنوز هم جریان داشت. در ذهنش آن آدم ها دوباره جان می گرفتند، کنار بقیه راه می رفتند و چنان واقعی و ملموس بودند که حتی می توانست ببیندشان که دارند راه می روند و سایه شان روی زمین افتاده: نه انگار که دیگر وجود ندارند. و بالاتر از این: گاه به نظرش می رسید داستان هایی که سام نقل می کند هنوز اتفاق نیفتاده اند بلکه قرار است در آینده رخ دهند. و بالاخره به نظرش رسید نه تنها خودش هنوز پا به این دنیا نگذاشته بلکه پدران و اجدادش هم که همه سفید بودند هیچ وقت وجود نداشته اند و برده های سیاهی که با خود به این سرزمین آورده اند هنوز در راهند و به اینجا نرسیده اند. پسر حال غریبی داشت. این درست که روزگاری پدربزرگش مالک این سرزمین بود و بعد از او پدر و عمویش و حالا پسرعمویش مک کاسلین مالک آن است و روزی هم خود او صاحبش می شود، همان سرزمین که او و سام وجب به وجب اش را به دنبال شکار گشته اند. با این همه فکر می کرد مالکیت شان ناچیز و حتی عاری از واقعیت است: درست مثل دفتر قدیمی و رنگ رفته ی ثبت اسناد جفرسون که کسی با خطی قدیمی مالکیت آن ها را بر این سرزمین به ثبت رسانده بود. و سام که برایش از گذشته می گفت پسر حس می کرد انگار یک مهمان است. صدای سام که قصه می گفت مثل میزبانی از او پذیرایی می کرد.
تا سه سال پیش دو نفر بودند. آن دیگری سرخ پوست تمام عیاری بود از قبیله ی چیکاسا، کسی که حال و روزش بدتر از سام و ضایع تر از او شده بود. اسم خودش را گذاشته بود جو باکر. طوری تلفظش می کرد انگار یک کلمه است. کسی چیزی درباره ی او و زندگی اش نمی دانست. در کلبه ای کثیف و نیمه ویران تنها زندگی می کرد، کنار نهری پنج میل دور از مزرعه و به همین دوری از هر آبادی دیگر. زندگی اش را با شکار و صید ماهی می گذراند و با کسی دمخور نبود و نمی جوشید، چه سیاه، چه سفید. تا به حال حتی سیاهان هم از دم خانه اش رد نشده بودند و جز سام کس دیگری جرئت نداشت به کلبه اش نزدیک شود. فقط ماهی یک مرتبه چشم پسر به جو باکر می افتاد، همان ماهی یک باری که سر و کله اش دم دکان سام پیدا می شد. دو پیرمرد روی خاک های کف دکان سر پا می نشستند و به زبان خاص و ناآشنایی با هم گپ می زدند، زبانی که مخلوطی بود از انگلیسی سیاه ها و گویش کوه نشینان. پسر هم کنارشان می نشست و به حرف ها شان گوش می داد تا اینکه به تدریج چند کلمه ای از آن زبان قدیمی یاد گرفت. بعد جو باکر مُرد. یعنی مدتی کسی او را ندید. یک روز صبح سام هم غیبش زد. هیچ کس، حتی پسر نمی دانست کی و کجا رفته است. تا اینکه یک شب که سیاه ها داشتند کنار نهر شکار می کردند از دور چشم شان به شعله های آتش افتاد. جلو رفتند. کلبه ی جو باکر بود که می سوخت. هنوز به کلبه نزدیک نشده بودند که کسی از توی تاریکیِ پشت کلبه به آن ها شلیک کرد. سام بود، ولی کسی قبر جو باکر را پیدا نکرد.
فردای آن روز صبح پسر سر میز غذاخوری نشسته بود و با پسرعمویش صبحانه می خورد که چشمش به سام افتاد که از جلوی پنجره ی اتاق گذشت. پسر در تمام عمرش سام را در آن حوالی ندیده بود. سابقه نداشت که از حدود دکان آهنگری جلوتر برود. لقمه در دهانش ماند. او و پسرعمویش همان طور که روی صندلی نشسته بودند صداهایی از آن طرف در آشپزخانه شنیدند. بعد در باز و سام وارد شد. کلاهش را دستش گرفته بود. اما به خلاف بقیه که قبل از ورود به اتاق در می زدند، جز البته خدمتکار خانه که از این روال مستثنی بود، سام بی آنکه در بزند آمد تو. همان دم در ایستاد. فقط این قدر آمد تو که بتواند در را پشت سرش ببندد. هما ن طور ایستاد و به گوشه ای خیره شد. به هیچ کدام شان نگاه نمی کرد. شمایلی بود از یک چهره ی سرخ پوست با تنه ای که لباس سیاه ها را به تن داشت. از بالای سرشان به نقطه ای نگاه می کرد، به چیزی که شاید در اتاق نبود.
گفت: «می خوام برم. باید برم بیگ باتوم زندگی کنم.»
پسرعمو مک کاسلین پرسید: «زندگی کنی؟»
ــ بله. تو چادر شما و سرگرد اسپین. همون جا که می رین شکار. وقتی نیستین از چادر مواظبت می کنم. اگرم تو چادر اشکال داره می رم برا خودم یه خونه ی کوچیک تو جنگل درست می کنم.
پسرعمویش پرسید: «ایزاک رو چه کار می کنی؟ چطور تنهاش می ذاری؟ نکنه می خوای اونو هم با خودت ببری؟»
اما چشم های سام به آن ها نبود. ایستاده بود توی اتاق و خودش جای دیگری بود. در چهره اش چیزی نبود. فقط وقتی لبخند به چهره اش می آمد معلوم می شد پیرمرد است.
سام گفت: «می خوام برم. اجازه بدین برم.»
پسرعمو آرام گفت: «باشه. حتماً. با سرگرد اسپین صحبت می کنم و ترتیبش رو می دم. می خوای همین روزا بری؟»
سام گفت: «همین حالا دارم می رم.»
بعد از اتاق بیرون رفت. و داستان تمام شد. حالا دیگر پسر نُه سالش بود. و برایش کاملاً طبیعی بود که کسی، حتی پسرعمو مک کاسلین، روی حرف سام حرفی نزند و هر چه می گوید قبول کند. جز این، چون دیگر نُه سالش بود، خوب می توانست درک کند که بالاخره روزی سام او و تمام روزها و شب هایی را که با هم در جنگل گذرانده اند، بی اینکه قصد بدی داشته باشد، به حال خود رها خواهد کرد. البته می گفت هر دو خوب می دانند که این جدایی موقتی است و تنها به این خاطر است که او دیگر بالغ شده است. آخر این همه سال سام او را برای چنین روزی تعلیم داده بود که روی پای خود بایستد و خودش را وقف آنچه کند که تاکنون یاد گرفته است. لازمه ی روی پای خود ایستادن این جدایی هم بود. در یکی از شب های تابستان سال گذشته موضوع جدایی به طور ضمنی به میان آمده بود. داشتند به صدای سگ ها گوش می دادند که دنبال روباهی گذاشته بودند و او را به طرف نهر می کشاندند. حالا که به سال قبل بازمی گشت و در ذهنش حرف های آن شب را مرور می کرد می فهمید که در آن شب پرستاره ی ماه اوت، سام این لحظه را به او گوشزد کرده و به صورت ضمنی این را به او یادآور شده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب جنگل بزرگ