فیدیبو نماینده قانونی جامعه معاصر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یک فنجان چای با فرشتگان رانده شده

کتاب یک فنجان چای با فرشتگان رانده شده
چالشی در درمان اعتیاد زنان در ایران

نسخه الکترونیک کتاب یک فنجان چای با فرشتگان رانده شده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب یک فنجان چای با فرشتگان رانده شده

کتاب حاضر، تلفیقی است از نگاهی روایت گونه به زندگی روزمره زنان درگیر اعتیاد و رویکردی پژوهش‌مدار از منظر یک متخصص زن غیر ایرانی به چالش‌های درمان اعتیاد زنان در ایران. نویسنده کتاب، پروفسور کیت دولان در سال ۱۹۸۶ اولین برنامه توزیع سرنگ و سوزن را در کشور استرالیا راه‌اندازی کردند؛ در حالی که در همان زمان، کشور استرالیا سومین کشوری به شمار می‌آمد که این برنامه را در جهان آغاز کرده بود. ایشان، دکترای تخصصی خود را از دانشگاه نیو ساوت ولز در رشته پزشکی اجتماعی در شهر سیدنی و در سال ۱۹۹۷ دریافت کردند. در سال ۲۰۰۳، برنامه آموزش و پژوهش بین‌المللی را راه انداختند. هدف این برنامه، ظرفیت‌سازی پژوهشگران و درمانگران حوزه پیشگیری از ایدز و درمان وابستگی به مواد در کشورهای در حال توسعه بود. ایشان اولین مرکز درمان جایگزین/نگهدارنده اعتیاد با متادون برای زنان در ایران را فعال و سپس ارزیابی نمودند. در حال حاضر، تعداد این مراکز به ۵ کلینیک درمانی در جنوب تهران افزایش یافته است. در طول قصه شدت حضور نویسنده، که خود نیز یک زن است در کنار خواننده به چشم می‌خورد. وی با حس مادرانه‌ای که خلقت به او بخشیده با دغدغه‌های زندگی شغلی‌اش در آمیخته، به دنبال دست یافتن به گهواره‌ای آرام برای زنان درمانده داستانش تلاش می‌کند و در کنار تجربه تولد کودکان خود، اندوه ناشی از مرگ یکی از دوستانش را نیز از سر می‌گذراند و در این‌گذر، از دیده‌هایش می‌گوید.

ادامه...
  • ناشر جامعه معاصر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.16 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب یک فنجان چای با فرشتگان رانده شده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سخن نویسنده

فکر نوشتن یک کتاب پیرامون درمان بالینی زنان زمانی به ذهنم خطور کرد که دریافتم نشریات دانشگاهی، مانند مقالاتی که توسط همکارانم در مجلات معتبر علمی چاپ می شوند، فضا و سبک مناسبی برای بازگو کردن روایاتی که می شنوم و یا می بینم، فراهم نمی کنند. داستان های زنان را نمی توان در چارچوب خشک و منظم مقالات دو هزارکلمه ای جای داد. در عین حال، این داستان ها که مجموعه ای از روایات من و زنان در طول یک دهه کار بر روی این پروژه به شمار می آیند، مناسب برای خلق یک کتاب بودند.
اطلاعات این کتاب از منابع زیادی برگرفته شده، اما بیشتر این اطلاعات برگرفته از تحقیقاتی است که تحت نظارت اینجانب انجام شده است. بنده همکاری تنگاتنگی با یک پژوهشگر ارشد داشتم که خود راهنمای دو دستیار پژوهش بودند. در نتیجه، در طول اقامتم در ایران اطلاعات ارزشمندی از مشاهدات و مکالمات انجام شده بدست آوردم.
ابزار اصلی مورد استفاده در این پژوهش، شامل فرم های ثبت نام، مصاحبه ها و نیز مصاحبه های عمیق و بحث های گروهی متمرکز می شود. با زنان مورد مطالعه در چند نوبت مصاحبه شد تا روند پیشرفت آن ها بررسی شود. برای دست یافتن به داده های واقعی و معتبر، نمونه های خون، مدفوع و ادرار جمع آوری و مورد آزمایش قرار گرفت. حجم زیادی از این اطلاعات، از گزارش های ماهانه ای به دست می آمد که توسط رابط پروژه برایم ارسال می شد و امکان دنبال کردن پیشرفت درمانگاه ها را برایم فراهم می کرد.
برای پژوهش مورد نیاز این کتاب، چهار بار به ایران سفر کردم که یک بار قبل و سه بار پس از افتتاح درمانگاه بود. طی این مدت با افراد برجسته ای در تهران ملاقات کردم؛ از جمله یک معاون دانشگاه، متخصصان حوزه تحقیق موادمخدر، پژوهشگران حوزه رفتارهای جنسی، کارکنان سازمان ملل و یک روانپزشک که همه ی آن ها به کامل شدن درک من از فرهنگ ایران کمک نمودند. همچنین، از طریق تلفن و ایمیل با مسئول هماهنگی، همکار پژوهشگر پروژه که مدیر انجمن غیردولتی پرسپولیس بود، ارتباط داشتم.
وقایع این کتاب مقطع زمانی یک دهه را شامل می شود؛ بنابراین برخی از خاطرات ممکن است بخاطر سختی در یادآوری وقایع دقیق نباشند. برای حفظ هویت افراد، نام ها، مقام ها و اطلاعات و مشخصات افراد را تغییر داده ام. مراجعینی که در این کتاب از آن ها یاد می شود، آن گونه نیستند که در این کتاب مصور شده اند. داستان هایی که از زنان مختلف نقل شده است را با یکدیگر درآمیخته و چهار شخصیت داستان را خلق کردم. تمام داستان های آورده شده در این کتاب، برای من و یا پژوهشگرانم نقل شده اند و در انتقال آن ها تلاش کردم تا نسبت به بیان دقیق داستان زندگی این افراد وفادار باشم. در مجموع، من تمام مسئولیت این کتاب را به عهده می گیرم.
در آغاز سخن شاید بهتر باشد بگویم این کتاب راجع به چه نیست. از آنجایی که در زمینه سیاست و مذهب صاحب نظر نیستم، نظرات من در این حوزه ها نمی تواند بهتر از نظرات سایر افراد به شمار آید. اما من، یک پژوهشگر موادمخدر با بیش از بیست سال تجربه هستم و می توانم از دانشم در زمینه مسائلی همچون ایدز، موادمخدر، زنان، درمان و زندان بهره جسته و صاحب نظر باشم. امیدوارم که این کتاب دریچه ای برای دیدن زندگی زنان در جنوب تهران و نگاهی کلی تر نسبت به ایران فراهم کند.

پیشگفتار

در روزگاری که اعتیاد زنان در ایران به دغدغه های اجتماعی افزوده شده است، بسیاری از گروه های مختلف اجتماعی اعم از کارشناسان، درمان گران و سازمان های دولتی و غیردولتی با توجه ویژه ای به موضوع زنان، آسیب های مرتبط با این قشر را در اولویت قرار داده و در راستای ارائه راه حل های مبتنی بر شواهد و تجربیات به منظور مواجهه با این مسئله اجتماعی به تکاپو افتاده اند. از یک سو راه اندازی اتاق های فکر و فعال نمودن ساختارهای نوین مرتبط با زنان در چارت های سازمانی، اعلام اولویت های تحقیقاتی در حوزه زنان، برگزاری سمینارها و همایش هایی با موضوع آسیب های روانی و اجتماعی زنان و از سوی دیگر التهاب اصلاح پروتکل های درمانی مردانه که شاید با کمی اغماض بتوان نیازها و ابهامات و سردر گمی های درمانی زنان مصرف کننده مواد را در گوشه ای از این پروتکل ها لحاظ نمود، از جمله فعالیت هایی است که سال های اخیر در سازمان های مختلف با آن مواجه هستیم. در حالی که قبح فرهنگی و اجتماعی اعتیاد زنان پرده ای میان زن مصرف کننده مواد و جامعه ای که او را گناهکار می داند، کشیده است تا از خدشه دار شدن باورهایی که یک زن را در فرهنگ ایرانی تعریف می کند؛ جلوگیری نماید؛ اما همین هراس به پنهان تر شدن زنان معتاد دامن زده، به گونه ای که امکان شناسایی ابعاد مختلف اعتیاد زنان به عنوان یک مسئله اجتماعی محدود شده است. از آنجایی که تلاطم عبور از سنت به مدرنیته؛ سرنوشت بلامنازع جوامع بشری است و زنان به عنوان یکی از آسیب پذیر ترین اقشار یک جامعه، از جمله قربانیان تغییر نقش ها و باورهای جهان مدرن به شمارمی آیند؛ زنان ایرانی نیز از این موج در امان نمانده اند و در معرض آسیب های متعدد اعم از اعتیاد قرار گرفته اند.
حدود سال ۱۳۹۰ حوزه مطالعاتی اینجانب که سال ها بر روی اعتیاد متمرکز بود، به طور ناخواسته و اتفاقی به سمت اعتیاد زنان متمایل شد. آن روزها در حال مطالعه بررسی نیازهای زنان مصرف کننده موادی بودم که در معرض ابتلا به ایدز قرار داشتند. هر روز جلسات مصاحبه با دست اندرکاران موضوع زنان برگزار می شد. یکی از روزهایی که برای مصاحبه به محل کار یکی از مسئولین حوزه اعتیاد رفته بودم، کاملا تصادفی به میهمانی از کشور استرالیا معرفی شدم. خانم پروفسور کیت دولان برای برگزاری کارگاه های آموزشی پیشگیری از ایدز ویژه مسئولان زندان ها به ایران دعوت شده بود. با توجه به حوزه مطالعاتی مشترک با ایشان هم کلام شدیم و این آغازی بر آشنایی بود. نکته قابل توجه؛ نگرانی و دغدغه ایشان در خصوص زنان مصرف کننده موادی بود که جزو پایین ترین سطح طبقات اجتماعی به شمار می آمدند که البته این موضوع تنها در مورد زنان ایرانی صدق نمی کرد و شامل زنان طبقات اجتماعی پایین در دیگر کشورهای توسعه نیافته یا در حال توسعه نیز می شد. تلاش های مستمر ایشان در جایگاه فردی از اهالی دانشگاه که می توانست تنها به کلاس های درس و چالش های دانشجویانش محدود شود؛ برای راه اندازی مرکز کاهش آسیب زنان در منطقه شوش تهران، تحسین بر انگیز محسوب می شد. شخصیت قاطع و راسخ ایشان ذهن من را به خود مشغول کرده بود و ناخودآگاه، حس احترام را در من بر می انگیخت.
ماه ها گذشت؛ روزی از ایشان ایمیلی دریافت کردم و از به اتمام رسیدن کتابی که در طی سال ها سفر به ایران و مواجهه با زنان مصرف کننده مواد در تهران به نگارش در آورده بود، مطلع شدم. دکتر دولان در این پیام از من خواسته بود تا کتاب را از منظر یک پژوهشگر زن ایرانی که در حوزه اعتیاد زنان کار می کند، بخوانم و نظر خود را بدهم. کتاب را به دست گرفتم و شروع به خواندن کردم و در نیمه های کتاب احساس مشترک زن بودن از هر نژاد و قومیتی در آن سوی قاره ها و از دور افتاده ترین سرزمین ها به هم گره خورد و ناگاه همه مرزهای تفکیک کننده میان ما انسان ها را محو کرد و من به دنبال رد پای همه زنان قصه، کتاب را زمین نگذاشتم.
کتاب حاضر، تلفیقی است از نگاهی روایت گونه به زندگی روزمره زنان درگیر اعتیاد و رویکردی پژوهش مدار از منظر یک متخصص زن غیر ایرانی به چالش های درمان اعتیاد زنان در ایران. در طول قصه شدت حضور نویسنده، که خود نیز یک زن است در کنار خواننده به چشم می خورد. وی با حس مادرانه ای که خلقت به او بخشیده با دغدغه های زندگی شغلی اش در آمیخته، به دنبال دست یافتن به گهواره ای آرام برای زنان درمانده داستانش تلاش می کند و در کنار تجربه تولد کودکان خود، اندوه ناشی از مرگ یکی از دوستانش را نیز از سر می گذراند و در این گذر، از دیده هایش می گوید.
امروز بعد از گذشت چند سال، اشتیاق دوست عزیزم خانم پروفسور دولان به ترجمه این کتاب به زبان فارسی و نشر آن در کشور ایران؛ مرا بر آن داشت تا فرایند ترجمه و اخذ مجوز را عهده دار شوم. امید دارم مقبول علاقه مندان افتد و روزنه ای باشد برای آنان که به تجارب و دیدگاه های متفاوت توجه می کنند.
پروفسور کیت دولان در سال ۱۹۸۶ اولین برنامه توزیع سرنگ و سوزن را در کشور استرالیا راه اندازی کردند؛ در حالی که در همان زمان، کشور استرالیا سومین کشوری به شمار می آمد که این برنامه را در جهان آغاز کرده بود. ایشان، دکترای تخصصی خود را از دانشگاه نیو ساوت ولز در رشته پزشکی اجتماعی در شهر سیدنی و در سال ۱۹۹۷ دریافت کردند. در سال ۲۰۰۳، برنامه آموزش و پژوهش بین المللی را راه انداختند. هدف این برنامه، ظرفیت سازی پژوهشگران و درمانگران حوزه پیشگیری از ایدز و درمان وابستگی به مواد در کشورهای در حال توسعه بود. ایشان اولین مرکز درمان جایگزین/نگهدارنده اعتیاد با متادون برای زنان در ایران را فعال و سپس ارزیابی نمودند. در حال حاضر، تعداد این مراکز به ۵ کلینیک درمانی در جنوب تهران افزایش یافته است.
حوزه مطالعاتی مورد علاقه ایشان شامل درمان اعتیاد به مواد در میان زندانیان، درمان اعتیاد زنان، و پیشگیری از انتقال عفونت اچ آی وی و هپاتیت C در میان مصرف کنندگان تزریقی مواد و زندانیان است. وی در سمت مشاور در دفاتر و آژانس های بین المللی سازمان ملل اعم از دفتر مقابله با مواد مخدر و جرم سازمان ملل متحد (UNODC), دفتر مشترک سازمان ملل متحد در زمینه ایدز (UNAIDS) و سازمان بهداشت جهانی (WHO) فعالیت داشته اند و دارای بیش از۲۰۰ عنوان مقاله علمی منتشر شده در مجلات معتبر بین المللی می باشند.

رویا نوری
مدیر عامل انجمن یلدایاران مهر

فصل اول: طلوع یک ایده

برای رسیدن به بخش زنان زندان تهران باید از چندین درب آهنی عبور می کردیم. درون زندان، دیوارها سفید با خط های تزیینی به رنگ آبی ملایم بودند. در ده سال گذشته هشت زندان که مردان در آن نگهداری می شدند را بازدید کرده بودم، اما تنها این بازدید از زندان زنان بود که تاثیری ماندگار در من به جا گذاشت. بازدید از زندان زنان توانست تمرکز کاری ام، شبکه دوستی ام و حتی نگرشم نسبت به دنیا را عوض کند. این زندانِ کم و بیش نو، در سال ۱۹۷۱ در شمال غرب تهران ساخته شده و در کوهپایه ی رشته کوه البرز قرار دارد. باورم نمی شد که قرار است به دیدن بند زنان در زندان تهران بروم. وقتی چنین پیشنهادی مطرح شد بی معطلی قبول کردم. این همان چیزی بود که در کشورهای غربی، نه می توان دید و نه شنید.
سالن ورودی زندان زنان تمیز بود، بهتر است بگویم حتی یک لکه هم پیدا نمی شد. قدم زنان به انتهای راهرو رسیدیم، سمت راست سلول زنان بود. به ورودی سلول که رسیدیم، هر کدام از زنان به گوشه ای دویدند تا پنهان شوند، همه گوشه چادرهایشان را تا نزدیک چانه جلو کشیده بودند، چادرهایی هم شکل،به رنگ آبی پررنگ با طرح های سفید که به عنوان لباس یک دست از زندان دریافت کرده بودند. بعضی از آن ها بچه هایی کوچک به همراه داشتند و چند نفر هم نوزاد در آغوش داشتند. در این بازدید یک گروه کوچک مرا همراهی می کردند که شامل یک مترجم، یک پیرمرد محترم، یک راهنما که پزشکی جوان بود و یک زندانبان خوشرو. علت بازدید بنده از این زندان در تهران در یک روز گرم تابستان این بود که در حد توانم و به عنوان یک پژوهشگر بین المللی مواد مخدر، از انواع برنامه های زندان بازرسی کنم.
حتی با حجاب عاریه و روسری اجباری، همه می فهمیدند که خارجی هستم. موهای طلایی ام که از روسری کم رنگم بیرون ریخته بود و چهره ی سرخ و سفیدم با هم فریاد می زدند که من از جایی جز ایران آمده ام. زنان زندانی کمی به عقب تر کشیده شدند و باکنجکاوی به من خیره شده بودند. همان طور که زندانیان مرد، وقتی از سلولشان بازدید می کردم، به من زل می زدند. مترجم، من و تیم همراه را به زندانیان معرفی کرد. وقتی مترجم شروع به صحبت کرد، همه به آرامی روی به سمت ما برگرداندند. بدون استثنا همه زنان بی آزار به نظر می رسیدند، حتی می شد فهمید که ترسیده بودند. به خودم می گفتم که نیازی نبود این زن ها را برای حفظ امنیت جامعه زندانی کرد، هر چند آن ها برای تنبیه این جا بودند. مجرمین زن معمولا مرتکب کلاهبرداری و جرایم غیرخشونت آمیز می شدند. با وجود همه دانسته هایم، کنجکاو بودم بدانم چه جرایمی آن ها را به این جا کشانده بود. با این که می دانستم یک بازدید کننده معمولا نباید دلیل زندانی شدن یک نفر را بپرسد، از مترجم پرسیدم که در کل، زن ها به دلایل ارتکاب چه جرم هایی زندانی شده اند. او هم با ابهام پاسخ داد که مثل همه کشورهای دیگر همه نوع جرمی دیده می شود، اما بیشتر حول و حوش مواد و کلاهبرداری برای تهیه کردن پول مواد می چرخد. زن های زندانی در سراسر دنیا، دو برابر بیشتر از مردان احتمال دست داشتن در جرایم مرتبط با مواد را داشتند.
وقتی وارد سلول زندان شدیم، از وسعت و دلباز بودن آن تعجب کردم. دو تخت دوطبقه به دیوارهایی چسبیده بودند که در کنج اتاق به یکدیگر می رسیدند. پرده های سفید نخی که از تخت بالایی آویزان شده بود، هم زمختی میله های چهارچوب تخت را می پوشاند و هم تخت زیرین را پنهان می کرد. چشمان زن ها در گوشه و کنار اتاق و لابه لای اعضای گروه می دوید. سپس یکی از همکارانم توضیح داد که چرا من در آن روز گرم آفتابی ، از بین تمام نقاط ایران، زندان زنان را برای دیدن انتخاب کرده بودم. او به آن ها گفت که من از استرالیا آمده ام و مشغول بررسی برنامه های پیشگیری از ایدز در ایران هستم. وی ادامه داد که هفته ی پیش یک کارگاه برای پزشکان زندان برگزار کرده بودم تا با آموزش نحوه ی درمان زنان معتاد از زندانی شدن آن ها جلوگیری شود. می دانستم که موضوع مواد و پیشگیری از زندانی شدن برای زنان معتاد بحث جالبی بود. همچنین، به آن ها گفت که ما هفته گذشته از زندان های گوشه و کنار کشور بازدید کرده بودیم.
امیدوار بودم از این طریق بتوانم یک ارتباط خوب با آن ها برقرار کنم. کمی به تمجید از بچه هایشان پرداختم، مایل بودم بدانم بچه ها تا چند سالگی می توانستند با مادرشان در زندان بمانند.
در کشورهای دیگر زن ها فقط می توانستند چند ماه بچه را نزد خود نگه دارند و شاید هم اگر خوش شانس بودند یک یا دو سال، اما بعد بچه ها را از مادر جدا می کردند. اما بچه هایی که این جا می دیدم، خیلی بزرگتر بودند و من کنجکاو بودم در مورد قوانین در این خصوص بدانم. نزدیک به سی دقیقه به گفتگو با زنان زندانی درباره خانواده و بچه هایشان چه آنهایی که همراهشان بودند و چه آنهایی که در زندان همراهشان نبودند و ممکن بود در خانه هایشان باشد سپری شد.
یکی از دخترها که چهره بچه سالی داشت و به نظر می رسید نوجوانی ۱۷، ۱۸ و یا شایدم ۱۹ ساله باشد گفت: من که این جا از بیشتر چیزها راضیم. از این که بی مقدمه چنین چیزی می گفت تعجب کردم، انگار که داشت از روی نوشته ای می خواند، اما بلافاصله یک زن بزرگتر که خسته به نظر می رسید گفت: «همه چیز خوبه، این جوون ها بیخودی از همه چیز شکایت می کنند.» گویی می دانست که دختر می خواهد در مورد چیزی شکایتی کند و برای همین وسط حرفش پرید. از آن زن پرسیدم چند وقت است که در زندان است تا شاید از روی طول محکومیتش بتوانم نوع جرمی که مرتکب شده بود را حدس بزنم. وقتی پاسخ داد این دفعه ده ماه، دفعه قبل ۲ سال و... محاسباتم بهم ریخت و صدای او رفته رفته قطع شد و دستش را به نشانه ی تمام شدن حرفش تکان داد. او مواد مصرف می کرد، یک مصرف کننده ی پنجاه و چند ساله ای که نه تنها از روی محکومیت های چندباره اش، بلکه از روی ساعدهای ورم کرده اش هم می توان فهمید که وی سابقه چند سال یا حتی نزدیک به یک دهه تزریق را دارد. می شد فهمید که دیگر از مچ به بالا تزریق نمی کند و احتمالا سوزن را رو یا پشت کف دست، شاید هم پاها و حتی نزدیک اندام تناسلی فرو می کرد. مشخص بود که موادمخدر به رگش صدمه زده و راه رسیدن خون به دستش را بسته بود. همین موقع زن دیگری رشته کلام را بدست گرفت و گفت: «غذامون خوبه و دکتر هم داریم بی صبرانه منتظرم آزاد بشم تا بتونم خانوادم رو ببینم». درمجموع، زن ها راضی بودند یا می توان گفت جلوی گروه ما خود را راضی نشان می دادند.
همین موقع راهنمای زندان از من پرسید آیا دوست دارم بدون حضور کارکنان با زن ها صحبت کنم یا نه. درحالی که بهت زده شده بودم، از ترس این که مبادا اشتباهی این پیشنهاد را داده باشد یا حرفش را پس بگیرد، به سرعت قبول کردم. همه کارمندان جز مترجم اتاق را ترک کردند. حالا من مانده بودم و پنج نفر که با کنجکاوی تمام به من نگاه می کردند. من مانده بودم و زندانیان زن وسط یک سلول. احساس می کردم آماده نیستم. نفسم را در سینه حبس کردم، نمی خواستم اشتباه کنم. ایده های زیادی در ذهنم خطور می کردند و تلاش می کردم آن ها را در قالب سوال یا پیشنهاد بیرون بریزم. حتی مطمئن نبودم که باید چیزی بپرسم و یا صحبتی بکنم و یا از آن ها بخواهم سوالی مطرح کنند. مترجم، که متوجه اضطراب من شده بود، پیشنهاد کرد که شاید زن ها بخواهند شکایتی را با من مطرح کنند. فکر کردم اگر شکایتی هم باشد، چه کاری از دست من برمی آید، آیا باید آن را با مسئولین مطرح می کردم؟ چطور می توانستم میانجی گری کنم؟ این افکار مرا پریشانتر کرد.
همه چشمشان را به من دوخته بودند منتظر بودند شروع کنم که ناگهان یکی از زن هایی که ظاهر آراسته ای داشت و شاهد مکالمات ما بود پرسید که آیا متاهل هستم؟ این عبارت که شروعی برای صحبت صمیمانه بود معمولا با سوال چند تا بچه داری دنبال می شد، قبل از این که بپرسند اصلا بچه ای داری یا نه؟ مجبور شدم اعتراف کنم که مجردم و بچه ای ندارم. با شنیدن جواب سری تکان داد و لبی ورچید. من هم از او همین سوال را پرسیدم. به نظرم سوال بدی برای شروع گفتگو نیامد، پرسیدم که متاهل است یا خیر. بعد صحبت را با این سوال ادامه دادم که روزگارشان چطور است؟ فکر کردم چنین بحثی باعث می شود هر چیزی دلشان می خواهد بگویند بدون این که مجبور باشم خودم بحث را هدایت کنم، اما اگر به مسخره کردن موضوع می پرداختند چکار باید می کردم؟ بحث ممکن بود به موضوعاتی بکشد که ممنوعه به شمار می آمدند.
یکی از خانم های بیست و چند ساله که کلافه به نظر می رسید گفت: «داروهای من رو کامل نمی دن» حال و روز خوبی نداشت. اگرچه همه چادر یک شکل داشتند، چادر او رنگ و رو رفته بود و اندام ظریفش زیر چادر گم شده بود. به نظر می رسید از مخمصه ای که گرفتارش بود، عذاب می کشید.
درد او، همان درد مشترک مصرف کنندگان مواد بود؛ آن ها تصور می کردند سرشان کلاه رفته است. تصمیم گرفتم کمی بیشتر به گلایه اش بپردازم.
پرسیدم: چه نوع دارویی باید مصرف کنی؟ گفت: «باید بهم قرص بدن که شبا خوابم ببره، به اندازه کافی نمی دن، شبا خوابم نمی بره» یکی از دلایل بی خوابی اش وابستگی به قرص خواب بود و برای به خواب رفتن به قرص های بیشتری نیاز داشت. بی خوابی یکی از مشکلات مشترک زندانی ها محسوب می شد. زندان پر از سر و صدا و فریاد کسانی بود که دعوا می کردند، پر از صدای کوبیده شدن درها و پر از صدای بلندگوی زندان و همچنین پر از افراد پرسر و صدا و روان پریش و آسیب دیده. بالاخره یک زن جوان گفت: «می خوام از دست مواد راحت بشم اما نمی تونم. اگه اون بیرون یکی کمکم کرده بود الان اینجا نبودم» حق با او بود. اگر مصرف کنندگان مواد در جامعه درمان می شدند، عاقبت آن ها به زندان ختم نمی شد.
زن های بیشتری پیش آمدند و شکایت های بیشتری مطرح شد. تنها آهی کشیدم و به مترجم خیره شدم. مترجم کاغذ و قلمی برداشت و شروع کرد به یادداشت کردن شکایت ها و قول داد آن ها را با رئیس زندان مطرح کند. احساس کردم در جایی قرار گرفته ام که مجبورم در این مسئله دخالت کنم؛ قادر نبودم خودم را از این میزگرد فی البداهه که بی مقدمه تشکیل شده بود، خلاص کنم. میزگردی که زن ها برای شکوه از زندان و زندگی شان و تنها چند لحظه بعد، گله از شوهرهایشان تشکیل دادند. صندلی ها را آوردند و حلقه زدیم و گلایه ها یکی پس از دیگری سرازیر شدند.
سیاهه ای دقیق از شکایت ها نوشتیم و قول دادیم که نتیجه را به آن ها اطلاع دهیم. گلایه ها خیلی جدی نبودند، اما منطقی به نظر می رسیدند. همین موقع راهنمای من وارد زندان شد و از ما خواست اگر آماده ایم، برویم. هنگام خداحافظی با زنان، دستانم را محکم می فشردند و پشت سر هم «مرسی» و «لطفا» را تکرار می کردند.
از میان راهروی خلوت و سفید رنگی که هر دو طرفش را سلول ها احاطه کرده بودند، عبور کردیم.لامپ های کم مصرف، در ردیف های موازی در امتداد سقف روشن بودند، بی آن که محافظ توری داشته باشند، گویی آدم را وسوسه به شکستن خود می کردند. چندین لوستر با ده ها لامپ شمعی از سقف آویزان بود، شاید منتظر بودند تا یک زندانی خشمگین از راه برسد و آن ها را بشکند. بعد به یک اتاق بزرگ که پر از گل و گیاه بود، رسیدیم. حدس زدم که این اتاق انتظار دکترها باشد، دکترهایی که خیلی سرشان شلوغ بود. این دکترها دو دسته بودند، آن هایی که بسیار متعهد و دلسوز محسوب می شدند و آن هایی که جای دیگری کار گیرشان نمی آمد.

نظرات کاربران درباره کتاب یک فنجان چای با فرشتگان رانده شده