فیدیبو نماینده قانونی دفتر نشر فرهنگ اسلامی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خاتم

کتاب خاتم
كتاب سحر، مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب خاتم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خاتم

پیامبر رئوف و مهربانی که از میان مردم و برای مردم است؛ رنج‌ آنها را برنمی‌تابد و سعادت دنیا و آخرت آن‌ها برایش مهم است. خدای مهربان او را به خلعت خُلق عظیم آراسته و به عنوان الگویی شایسته به همۀ آن‌ها که حقیقت هستی را باور دارند معرفی نموده است؛ بیش از هر زمان دیگری به شناخت ابعاد مختلف وجودی و ساحت‌های مختلف ارتباطی این اسوۀ حسنه نیاز داریم؛ از ارتباط پیامبر با خود تا با خدایش و از ارتباط با جامعه و تاریخ تا ارتباط با طبیعت. مجموعه داستان پیش رو بخشی از برگزیده‌های نخستین جشنوارۀ خاتم است.

ادامه...

بخشی از کتاب خاتم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



به ما نگاه کن

مهدی میرکیایی

تصویرگر: مهنوش مشیری



در شبی مهتابی، نزدیک ترین فرشته به خدا، محمد، پیامبر خدا را به آسمان برد تا با خدا دیدار کند و جهان ها و آسمان های دیگر را ببیند.
محمد فقط به بالا نگاه می کرد.
آن ها به نخستین آسمان رسیدند.
فرشته گفت: «شگفتی های این آسمان هر چشمی را خیره می کند.»
مردم آنجا با هم فریاد کشیدند: «محمد، به جهان ما نگاه کن.»
اما محمد به جهان آن ها نگاه نکرد.
فقط انگشترش را از انگشت بیرون آورد و آنجا گذاشت.
محمد از بالا چشم برنمی داشت.
وقتی به آسمان بعدی رسیدند، فرشته خدا گفت: «تا به حال هیچ چشمی این همه زیبایی را ندیده است.»
مردم آنجا با هم فریاد کشیدند: «محمد، به جهان ما نگاه کن.»
اما محمد به جهان آن ها نگاه نکرد.
فقط سربندش را از سر برداشت و آنجا گذاشت.
چشم های محمد به بالا خیره مانده بود.



در آسمان دیگر فرشته گفت: «این همه شگفتی و زیبایی به خیال آدمی هم نمی رسد.»
مردم آنجا با هم فریاد کشیدند: «محمد، به جهان ما نگاه کن.»
اما محمد به جهان آن ها نگاه نکرد.
فقط کفش هایش را درآورد و آنجا گذاشت.
محمد همچنان به بالا نگاه می کرد.
آن ها به جایی رسیدند که فرشته از پرواز ایستاد و گفت: «من دیگر نمی توانم بالاتر بیایم. اگر بالاتر پرواز کنم، بال هایم آتش می گیرد.»
محمد فرشته را تنها گذاشت و بالا رفت تا با خدا دیدار کند.
وقتی محمد نزدیک خدا رسید، خدا گفت: «سلام بر تو محمد.»
محمد گفت: «سلام بر من و همه بندگان خوب تو.»
خدا گفت: «در راه که می آمدی، مردمِ آسمان ها تو را صدا می زدند؛ چرا به آن همه زیبایی نگاه نکردی؟»
محمد گفت: «منتظر بودم تا تنها تو را ببینم... چشم هایم به دنبال تو می گشت... از کدام زیبایی ها سخن می گویی؟»
خدا گفت: «چرا انگشتر، سربند و کفش هایت را در آن جهان ها گذاشتی؟»
محمد گفت: دلم می خواست وقتی با تو دیدار می کنم، دیگر هیچ چیز نداشته باشم جز «دوست داشتن تو» و هیچ چیز با من نباشد جز «اشتیاق دیدن تو».
خدا گفت: «محمد، تو بهترین دوست من هستی.»

نظرات کاربران درباره کتاب خاتم