فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فردا مسافرم

کتاب فردا مسافرم

نسخه الکترونیک کتاب فردا مسافرم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب فردا مسافرم

یقین داشتیم رفتنش را برگشتی نیست، هر دو مان؛ من و مادر. آن گونه که او اسبش را تجهیز می‌کرد و شمشیر و سپر و سنان برمی‌داشت، آن گونه که او برحذر می‌داشت‌مان از فریب عبیدالله بن زیاد، آن گونه که او سر تا پای‌مان را می‌نگریست به وقت وداع، آن گونه که او می‌سپردمان به خدا و سپس به سعید، یقین‌مان شد رفتن پدر را برگشتی نیست. سعید قابل بود، و می‌شد اهل خانه‌ را آسوده‌خاطر به او سپرد ولی از روزی که شیعیان کوفه نام‌شان را نوشته بودند پای رقعه، ایام به خوشی سپری نمی‌کرد. مردد بود و مضطرب. خوف از جانش خارج نمی‌شد، اما پنهانش می‌داشت. عزلت گزیده بود؛ در خانۀ خودش، لیل و نهار. هر بار دیدمش سخنی نگفت، جز آنکه زیر لب زمزمه کرد: - به سوی ما بشتاب، امید است خداوند ما را به واسطۀ شما بر حق مجتمع گرداند...

ادامه...

بخشی از کتاب فردا مسافرم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

امروز آغاز هیاهویی دیگر است. تا دیروز قاصدان اخباری آورده بودند غم انگیز و حیرت آور، که هیچ باورمان نشد، اما یقین کردیم پدر هذیان نمی گوید. از پی قاصدان نیز مردانی آمدند تا خبر واقعه را از زبان پدر بشنوند، شمایلش را که دیدند سوال نپرسیده از خانه بیرون رفتند.
پدر تا پیش از این سخنوری بود زبانزد، سفیر علی بن ابی طالب. شاعر نیز بود. اما اکنون چند روزی می شود که لب فرو بسته، حتی به قول سعید همان هذیان ها را هم دیگر نمی گوید؛ نشسته گوشه ای و خیره شده به نقطه ای، با قطره اشکی در چشمانش که نه فرو می ریزد و نه خشک می شود. زبانم لال، شمایل مجانین را دارد، پیدا است که اندوهی گران، روحش را می جود.
مادر کارش شده قدم زدن، گرد حیاط، یا دور تا دور اتاق ها، از این در به آن در. مدام دستانش را به هم می فشارد و اضطرابش را ناشیانه پنهان می دارد. راه می رود و می گوید دیگر پدرت برای ما آن طِرِمّاح سابق نخواهد شد. دلداری اش که می دهم می گوید گیرم پدرت بهبود یابد، آیا اولاد علی هم زنده می شوند؟ می ترسد اینجا عذاب بر سرش نازل شود و آنجا روسیاه باشد نزد علی و اولادش.
سعید هنوز رفت وآمدی دارد به خانه بزرگان شیعه، و می گوید گمانم خبرهایی شده.
من نیز سرگشته ام و حیران.
حاصلی ندارد جز پینه بستن دست ها. از گشتن سنگ ها به روی هم و خرد شدن دانه ها نیز صدایی دلریش به گوش می رسد. همواره آسیاب کردن گندم برایم دشوار بوده، در عوض، عاشق عطر نان هستم هنگامی که از تنور بیرون می آید. معجر داده ام پشت گوش و گوشه های آویخته آن را انداخته ام پشت شانه و نشسته ام میان ایوان و به اجبار مادر که می گوید پدرت را عطر نان شفا می دهد، گندم آسیاب می کنم.
گندم ها را مشت مشت داخل دستاس می ریزم و دسته را می چرخانم و منتظر بهانه ای هستم تا فی الفور خود را خلاص کنم از آسیاب کردن که ناگهان فریاد مردی از میان کوچه، بهانه دستم می دهد. از جا می پرم و گوش تیز می کنم. پدر همان طور بی تحرک، زیر نخل، خیره شده به چاه آب، گویی هیچ نمی شنود. دوباره صدا را می شنوم:
- ای اهل کوفه! بشتابید که کاروان به دروازه نزدیک می شود...
- کدام کاروان؟
زیر لب می گویم و دامن می تکانم و تا نزدیکی در حیاط می آیم. سر بالا می گیرم و منتظرم برای دوباره شنیدن. فریادی دیگر بلند می شود و صداهایی دور و نامفهوم، و از پسِ آن ها صدای دویدن چند تن در کوچه، که زمینِ زیر پایم را می لرزاند. هیاهویی دیگر. قلبم تند می تپد و گوشم زنگ می زند. متحیر در جای خویش می مانم و پدر را نگاه می کنم که همچنان نمی شنود.
این دومین هیاهو است. بار نخست آن روز بود که در شهر پیچید سپاه طرفداران ابن زیاد، از شام به قصد کوفه می آید. خوب که آهنگران شمشیر ساختند و دست کوفیان دادند و آنان در خیال خود به روی لشکر طرفداران ابن زیاد شمشیر کشیدند و در خون خود جان دادند، معلوم شد خبر، کذب بوده است؛ فریبی دیگر از جانب ابن زیاد برای ترساندن کوفیان از حکومت. چه بسا امروز نیز خبر ورود کاروان، کذب باشد.
ماندن سودی ندارد. به تعجیل برمی گردم سمت ایوان. قصد دارم جلباب از میخِ کوبیده به دیوار، بکشم که می گیرد به میخ و با کشیدن عجولانه من پاره می شود. صدای پاره شدن ناگهانی اش در گوشم می ماند، اما بی اعتنا به پارگی، جلباب را به سر، انداخته و نیانداخته، می دوم.
مادر چنان از پی ام می دود که یقین خاک بلند می شود وگرنه پدر سرفه نمی کرد.
- برگرد نجوی!... باز دستاس تو را فراری داد؟... این روزها کوفه امنیت ندارد... برگرد... با تو هستم...
اعتنا نمی کنم و می دوم. مادر صدایش را بلندتر می کند:
- خدا رحم کرد به من و طرمّاح که تو پسر به دنیا نیامدی...
کوتاه برمی گردم به پشت سر:
- نقل امروز نیست مادر جان، کوفه آن روز که علی را در محراب شهید کرد، نا امن شد...
و باز می دوم.
- برو... دختری که شمشیرزنی بداند و بر اسب بنشیند همین است... برو... تو نیز دختر همین طرمّاح هستی دیگر...
اسم پدر را که می برد، پای چپم پیچ می خورد و نزدیک است بر زمین بیفتم که خود را به سختی سر پا نگه می دارم و در می گشایم و از خانه می دوم بیرون. هوا خاک آلود شده از عبور پاهای دونده و مرکب های تیزرو. خاک در گلویم می نشیند و سرفه ام می گیرد و دست بر دهان می گذارم. به دردِ پا، چند قدمی برمی دارم و بعد بی اعتنا به درد، قدم تند می کنم. از خانه تا دروازه کوفه راهی نیست؛ فقط چندین کوچه و گذر. دستی بر سر می گذارم مبادا جلباب پس رود، و با دستی دیگر دامن بالا می گیرم و می دوم؛ تمام راه را، یک نفس.
از آن روز که سعید به خواستگاری ام آمد و برایم گردن آویزی پیشکش آورد، دویدن را خوش تر می دارم. زیرا هنگام دویدن، از به هم خوردن مهره های گردن آویز صدایی برمی خیزد همانند نجوای محبت در جانِ شیدا. اما امروز مهره ها بی صدا به هم می خورند و من فقط می دوم.
پرشتاب می رسم نزدیک دروازه؛ پا می سُرانم بر خاک. نفس زنان، خم می شوم و دست بر زانو می گذارم و با هر نفس، گرد و خاک فرو می برم. به چینِ افتاده بر پیشانی، سر بالا می گیرم و می نگرم. تمام کوفیان گرد آمده اند اینجا، زنان و مردان و طفلان، در معابر و بر بام ها. همگی دست را سایبان چشم کرده و قد کشیده اند به دیدن کاروانی که نمی دانند چیست و از کجا می آید. شاید... دوباره... خبر... کذب... باشد... نفسم سخت بالا می آید.
پاهایم سنگینی می کند. خودم نمی توانم ولی در دل به خدایم التماس می کنم تا مرا پیش ببرد، پیش تر از هر که پیش افتاده است.
دشوار، نزدیک می شوم به انبوه جمعیت و بی اختیار بر زمین می نشینم. عمیق نفس می کشم، چند باره، برمی خیزم و پیش تر می روم. شرم دارم از تکرار عمل کوفیان. با این حال، اطراف را نگاه می کنم، کسی حواسش به من نیست؛ آهسته و نامطمئن، دست بالا می آورم تا به ابروان، و می ایستم روی پنجه پا.
فایده ندارد، هیچ نمی بینم، مردها امانِ دیدن به زن ها نمی دهند؛ چون سدی در برابر باریکه رودی. اسبی را می بینم بی سوار، کنار نخلی تنومند. به رنگ اَشقَر است، یال و دمش نیز همان اندازه سرخ، بالای سم هایش سفید. سر را به طرفین تکان می دهد و لکه سفید روی پیشانی اش به چشم می آید. پیرامون را نگاهی می اندازم، بی معطلی و پای کشان، به سمتش می روم؛ دست بر زین می گیرم و پا در رکاب، و خود را بالا می کشم:
- بسم الله...
از درد پا، پلک بر هم می فشارم. دستی به تنه نخل دارم، پایی در رکاب و زانوی پای دیگرم بر گرده اسب. حیوان شیهه ای می کشد و من دورها را به خوبی می بینم. خبر ورود کاروان، کذب نیست. کاروان را با چشم خویش می بینم؛ از دروازه عبور کرده و در کوفه است.
زنانی را می بینم؛ گمانم بیست تن، سوار بر اَسترانی معیوب، کمرهاشان خم، جامه هاشان غرق خاک و طفلانی در آغوش شان به حالِ زار. زنان و طفلانی دیگر نیز هستند که پای در زنجیر دارند و دشوار قدم برمی دارند. تا یکی اشک از چشمش جاری می شود، شاطران، نیزه بر سرش می زنند و به خاکش می افکنند. یکی که بر زمین می افتد دیگری نیز نقش زمین می شود و آن قدر یکایک، به ردّ هم، بر خاک می افتند که ایستاده ای نمی مانَد.
مردان و پسرکان نیز گمانم ده تن باشند، که آن ها نیز رنجور و مجروح و پای بسته.

نظرات کاربران درباره کتاب فردا مسافرم

کتابی فوق العاده زیبا. این کتاب نقش ۵ خانم بزرگوار در واقعه کربلا رو در قالب رمانی بسیار جالب و عاشقانه بیان میکنه.
در 1 سال پیش توسط علیرضا سلیمانیان
این کتاب فوق العادس،داستان یک عشق در زمان رخداد عاشورا و درگیری احساس و اعتقاد. در کنارش روایت ها ی تاریخی و آشنا شدن با شخصیت هایی همچون حضرت رباب
در 6 ماه پیش توسط rey...376
چرا هیچ صحبتی از حضرت رقیه نشده؟
در 5 ماه پیش توسط tab...992
با سلام و خدا قوت کتابی پر مغز و عالی بود که از خوندنش سیر نشدم و با هر داستانش اشک ریختم اجرتون با سید و سالار شهیدان
در 1 سال پیش توسط ase...ini
خیلی قشنگ بود نثر خیلی خوبی داشت و کتاب بسیار جالبی بود. ولی برای منم سوال بود که چرا از حضرت رقیه صحبت نشده...؟!
در 1 روز پیش توسط لیلا حامدی
واقعا بی نظیر و فوق العاده بود خیلی لذت بردم و منو برد تو عمق حادثه!! و حس کردم من هم میتونم مثل زنان کربلا عاشورایی رفتار کنم
در 1 سال پیش توسط بهناز سلیمی