فیدیبو نماینده قانونی انتشارات سعید نوین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب موسس یک دقیقه‌ای

کتاب موسس یک دقیقه‌ای
شیوه‌هایی در کارآفرینی

نسخه الکترونیک کتاب موسس یک دقیقه‌ای به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب موسس یک دقیقه‌ای

یکی از اصلی­ترین دلایلی که تجارت­های کوچک با شکست روبه رو می­شوند این است که، مؤسس این شرکت­ها تکنسین هستند، اشخاصی که در رشته­ای مهارت داشته و از انجام آن لذت می‌برند. به عنوان مثال، ممکن است تکنسین برق، نویسنده، عکس یا برنامه نویس رایانه باشند. این افراد در این زمینه دچار مشکل می­شوند، زیرا تنها به کاری می­پردازند که در آن مهارت دارند و دیگر جنبه­های مهم و حیاتی تجارت را نادیده می­گیرند. این کتاب به شما کمک می­کند تا ازاین اشتباه محرز دوری کنید. در طول داستانی که هم لذت بخش است و هم‌اموزنده، بلانجارد و هوستون بر سه اصلی تمرکز دارند که اگر بخواهید مؤسس واقعی باشید، باید آنها را در نظر بگیرید.

ادامه...

بخشی از کتاب موسس یک دقیقه‌ای

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

در باب اصول تجارت، نکته­ای وجود دارد که ما آن را نادیده می­گیریم. زمانی که از تاسیس یک شرکت سخنی به میان می­آید، آن قدر در چشم انداز آن غرق می­شویم که پول را فراموش می­کنیم، آن قدر به مشتری فکر ­­ که کارکنان خود را از یاد می­بریم، آن قدر در زندگی دنیوی غرق می­شویم که توجهی به مرگ نداریم! آیا به نظر شما عجیب نیست که تا این اندازه از واقعیات دور افتاده­ایم؟! من این کتاب را خیلی دوست دارم، چرا که شامل داستانی خارق العاده درباره اصول تاسیس یک شرکت است.
پس از سال­ها مطالعه درباره تاسیس شرکت، به این نتیجه رسیده­ام که: نقل و بیان یک ماجرای موفق به مراتب آسان تر از موفق بودن است. لازم به ذکر است که در طول یک سال، نزدیک به یک میلیون نفر در ایالت متحده، تجارتی کوچک را آغاز می­کنند، اما دست کم چهل درصد این تجارت ها در همان اول با شکست روبرو می­شوند. هشتاد درصد آنها در طی پنج سال اول از رده خارج شده و نود و شش درصد آنها قبل از این که به دهمین سالگرد تاسیسشان برسند، درشان تخته می­شود و این بسیار غم­انگیز است!
یکی از اصلی­ترین دلایلی که تجارت­های کوچک با شکست روبه رو می­شوند این است که، موسس این شرکت­ها تکنسین هستند، اشخاصی که در رشته­ای مهارت داشته و از انجام آن لذت می برند. به عنوان مثال، ممکن است تکنسین برق، نویسنده، عکس یا برنامه نویس رایانه باشند. این افراد در این زمینه دچار مشکل می­شوند، زیرا تنها به کاری می­پردازند که در آن مهارت دارند و دیگر جنبه­های مهم و حیاتی تجارت را نادیده می­گیرند.
این کتاب به شما کمک می­کند تا ازاین اشتباه محرز دوری کنید. در طول داستانی که هم لذت بخش است و هم اموزنده، بلانجارد و هوستون بر سه اصلی تمرکز دارند که اگر بخواهید موسس واقعی باشید، باید آنها را در نظر بگیرید. نخستین نکته کلیدی، وضعیت مالی­تان است. بسیاری از موسسان به این دلیل از عرصه تجارت خارج می­شوند که چگونگی مدیریت بر دارایی­شان را نمی دانند، مجارج آنان از فروششان بیشتر می­شود، صورت حساب­هایشان را جمع آوری نمی ­کنند و درک نمی ­کنند که موفقیت آنان به سه عامل پول نقد، پول نقد و پول نقد بستگی دارد!
دومین نکته کلیدی برای موفقیت و تاسیس یک شرکت به کارکنان مربوط می­شود. قدرت دادن به دیگران که در تجارتتان مسئولیت بپذیرند، خاطرتان را آسوده می­کند تا لازم نباشد خودتان تمام کارها را به عهده بگیرید. همین که کارکنانتان احساس اقتدار کنند، مانند صاحبان آن شرکت عمل کرده و با شوق و انگیزه بسیار با مشتریان شما رفتار بسیار خوبی خواهند داشت.
نکته سومی که بسیار حیاتی است و عاملی مهم جهت موفقیت یک موسس شمرده می شود، رفتار مناسب با مشتریانتان است. اگر شما ماهرترین تکنسین دنیا باشید، ولی با مشتریانتان رفتار درستی نداشته باشید، قادر به انجام کاری نیستید. این کتاب به شما در درک این موضوع کمک می­کند که چون سخن گفتن درباره موفقیت آسان تر از به دست آوردن آن است، تمرکز بر چند اصل می­تواند به طور شگفت انگیزی احتمال موفقیتتان را افزایش دهد و کمک کند که این کار را با لذت انجام دهید.

مایکل گربو، موسس و نویسنده

یادداشتی برای خوانندگان کتاب

با وجود این که داستان موسس یک دقیقه­ای، داستانی تخیلی است، اما بسیاری از پند دهندگان داستان، اشخاصی واقعی اند. دلیل این که ما نام این افراد را آورده ایم این است که، موفقیتمان را مدیون مربیانی هستیم که در زمان درست و مناسب با پیامی درست وارد زندگی مان شدند و البته، ما نیز آن قدر باهوش و عاقل بودیم که نصیحت آنان را بپذیریم.
چرا این کتاب موسس یک دقیقه­ای نام گرفته است؟ زیرا دریافته­ایم که بهترین پندهایی که تابه حال گرفته­ایم، فقط در طول یک دقیقه بوده است. به عبارت دیگر، درّ و گوهر از زخم زبان و انتقادهای تلخ وارد زندگی انسان نمی شوند، بلکه از بصیرت های پرمعنی و کوتاه به دست می­آیند. شاید به این سبب است که کتاب مدیر یک دقیقه­ای، که بر اساس سه راز ساده پدیده آمده، به مدت بیست و پنج سال جزء کتاب­های پرفروش بوده است.
مشارکت و همیاری اتان و ویلیس در پدید آوردن این کتاب، درباره توسعه آنلاین ارزیابی جامعی در مورد بیست مشخصه کلیدی موسسان موفق است. این مشخصات با اهمیت، در ضمیمه فهرست شده اند. برای ارزیابی خود با این مشخصات کلیدی به سایت www.estrengths.com مراجعه کنید. این ارزیابی رایگان به شما کمک می­کند که از طریق کشف توانایی­های تاسیس یک شرکت، از این کتاب بهترین بهره را ببرید.

شکل گیری شالوده ای محکم

جاد مک کارلی از زمانی که خیلی کوچک بود، آرزوی تجارت را در سر داشت و او حتی قبل از پایان دوران دبیرستان هم به دنبال فرصتی برای این کار بود.
جاد پسر خیلی خوبی بود، ولی دانش اموز درسخوانی نبود. با وجود اینها، سال پایانی دبیرستان برایش بسیار جذاب بود. او پسری اجتماعی بوده و با جدیت در یک تیم فوتبال موفق بازی می کرد. همچنین او دوست دختر بسیار زیبایی داشت که از بودن در کنارش احساس رضایت داشت. اما ناگفته نماند که همان سال خاطره انگیز بر اثر یک اتفاقی برایش خراب شد!
شنبه شب بود و جاد دوستش را از سر قرارشان به منزل رساند و به زمین فوتبال برگشت تا دوستانش را ببیند. آنان تصمیم گرفتند به جایی رفته و یک نوشیدنی بنوشند. جری (که نام اصلی اش جری نلسون بود) از جاد خواست تا با اتومبیلش دوری بزنند. جری دوست صمیمی او نبود، ولی جاد عاشق اتومبیل بوده و ماشین آخرین مدل جری، برایش وسوسه انگیز بود! در حالی که جری جاده هولمز را که سرعت مجاز آن تنها ۴۵ مایل در ساعت بود، با سرعت ۷۵ مایل در ساعت می راند تا ثابت نماید نام مستعارش برازنده اوست، چراغ های آبی ماشین پلیس در مقابلش ظاهر شد. جری کنار کشید و تصدیق و مدارک ماشین را آورد و همین که افسر پلیس بالای سرش امد، جری نگاه بی ادبانه ای به او کرد! افسر گفت: «از ماشین بیا بیرون!» جری اطاعت کرد. جاد همان طور نشسته بود و نمی ­دانست باید پیاده شود یا نه. پس از آن که افسر یک درس حسابی به اضافه یک جدول سرعت به جری داد، خم شده و نگاهی به جاد اند اخت و پرسید: «تو چی؟ تو همیشه هر اشتباهی دوستانت می کنند، با آنان همراهی می کنی؟» «اوه.....من...» جاد هنوز نتوانسته بود یک جمله درست و حسابی سر هم کند که ناگهان نگاه افسر به کیف پلاستیکی که در سمت دیگر ماشین بود، افتاد.
افسر پرسید: «این چیست؟» جاد گفت: «نمی ­دانم» افسر گفت: «بهتر است نگاهی به آن بیندازم» افسر در ماشین را باز کرد و کیف را برداشت و گفت: «احتمالا ماری جواناست!» بعد نگاهی به جری و جاد اند اخت و گفت: «فکر می کنم بهتر باشد به پاسگاه برویم و والدینتان را خبر کنیم.» وای! او گفت ماری جواناست؟! گویی گوش های جاد با تپش قلب بسیارش سنگین شده بود. چطور ممکن بود این اتفاق بیفتد؟ او تا به حال گذرش به مواد مخدر نیفتاده بود! والدینش چه می گفتند؟ بقیه در رابطه با زندان رفتنش چه می گفتند؟ چه طور می­توانست درباره اینها با کسی صحبت کند؟ در مسیر طولانی و ساکت به سمت پاسگاه، جاد و جری همه بلاها و پیامدهایی که ممکن بود سرشان بیایید را مجسم نمودند. زمانی که آنان به آن­جا رسیدند، همه چیز خیلی دقیق و درست اتفاق افتاد. آنان به والدینشان زنگ زدند و هر دو داخل یک سلول رفتند. جاد و جری در سلول درباره این صحبت می­کردند که چگونه باید از آن جا خلاص شوند. فرد دیگری که در سلول کناری شان بود، گفت­: «­بچه ها! این حبس از آن نوع نمایش­های تلویزیونی نیست و زمانی که گذرتان به این جا بیفتد، مجبورید شب را در همین جا بگذرانید و فرقی نمی ­کند که چه کسی باشید یا چه کار کرده باشید و یا چه کار نکرده باشید».
به نظر می­آمد که او بسیار سابقه دار بود! جاد از شدت ناراحتی در تختش فرو رفت.
صبح روز بعد، پدر جاد به آن جا امد. پس از یک توپ و تشر محکم از طرف پدرش او دیگر احساس می کرد یک جنایتکار است. جاد گفت: «پدر! شما مرا به درستی تربیت کرده­اید و من از این بابت شرمنده­ام که حالا با من این جا هستید. به خدا قسم من هیچ گاه سراغ مواد مخدر نرفته ام! من نمی ­دانستم که جری ماری جوانا مصرف می­کند. خیلی متاسفم که این اتفاق افتاد!»
رینالد مک کارلی، مردی بسیار محکم و پابند به اصول بود و خیلی زود درست و غلط را تشخیص می­داد. او به جاد گفت: «­من حرف های تو را باور می­کنم، ولی می­خواهم چیزی بدانی و هرگز آن را فراموش نکنی!» جاد گفت: «­بله، پدر!» پدر نگاهی به چشمان او دوخت و گفت: «­زمانی که همسن تو بودم، عمویم به من آموخت که زمانی ما خلق و خوی حد وسط پنج نفری را پیدا می­کنیم که بیش از همه با آنان همراهی نزدیک داریم. هیچ گاه اهمیت کسی را که برای همراهی انتخاب می­کنی، دست کم نگیر و بدان وقتی فرصتی پیش می­آید که از شخصی که به گونه­ای خاص، باهوش یا موفق است چیزی یاد بگیری، آن پند و نصایح گوهرنشانی را که سر راهت می­اندازد، بقاپ!» آن لحظه برای جاد، بسیار اساسی ومحوری بود. اگر چه او آن زمان متوجه این موضوع نبود، ولی این پیام برای او نقطه آغازی از درک و بصیرت­های پرمعنی بسیاری بود که در طول زندگی­اش آموخت. این اتفاق به او آموخت که چه قدر با داشتن چنین والدین مسئولی، خوش شانس است. همچنین، باعث شد تا بفهمد که اگر با انسان­های تابع ارزش­های اخلاقی و موفق همنشینی کند، خودش نیز پرورش می­یابد.
پس از انجام تمرینات فوتبال در عصر دوشنبه، کناپ مربی از جاد خواست تا به دفترش بیاید. جاد می­توانست حدس بزند که موضوع ملاقات او چیست و با ترس و لرز وارد دفتر ناپ مربی شد! مربی گفت: «بیا داخل و در را ببند و بنشین!» جاد بدون این که حرفی بزند، روی یک صندلی نشست. مربی گفت: «شنیده ام که تعطیلات سختی را پشت سر گذاشته­ای. می­خواهم نکاتی را برایت بگویم و امیدوارم که همیشه به یاد داشته باشی. یکی از مشکل­ترین تصمیماتی که تا به حال مجبور بودم بگیرم این بود که آیا شغل مربیگری را قبول کنم یا در شرکتی که هشت سال درآن سابقه داشته ام، بمانم. کار در شرکت شغل مناسبی بود، ولی احساس می کردم در سمت یک مربی، بیشتر می­توانم تفاوت ایجاد نمایم.
«جاد، تو یک فرد اجتماعی و یک دانش اموز نجیب هستی و بازی فوتبالت هم نمونه است، ولی همه معلمانت معتقدند که تو می­توانی بهتر از این باشی! دیگر کی می خواهی به جای این که این ور آن ور پرسه بزنی و بنوشی، از خودت خلاقیت نشان دهی و چیزی را ابداع کنی؟»
جاد احساس کرد مشتی محکم را بر معده­اش حواله کرده اند. به سختی آب دهانش را قورت داد. کناپ مربی ادامه داد: «تو می­خواهی زندگی موفقی داشته باشی، مگه نه؟» جاد گفت: «بله آقا!»
«پس بگذار این اتفاق، نقطه عطف زندگی­ات باشد. تو یک پسر خوب از یک خانواده اصیل هستی. من و همسرم تا به حال هرچه تغییر دکوراسیون در منزلمان انجام داده­ایم، با شرکت تولید الوار پدرت سر و کار داشته­ایم و از تجارت با او رضایت داریم. این آخر هفته به تو ثابت شد که ضدّ گلوله نیستی پسر! حالا می­خواهم چیزی به تو نشان دهم»
مربی کشوی میزش را باز کرد و کتاب کهنه­ای با جلد کتانی آبی را از آن بیرون آورد و گفت: «وقتی به دانشگاه رفتم، مادرم این را به من داد و گفت که هر چند وقت یک بار یک دقیقه­ای وقت بگذارم و اتفاقات مهمی را که رخ داده، بنویسم و در کنار درس­هایی که از آن پند گرفته­ام ستاره گذاشته تا زمانی که به خانه برگشتم، آنها را با مادرم در میان بگذارم.
من در ابتدا مخالفت کردم، ولی طولی نکشید که به این کار عادت کردم. این کار برایم جالب بود، نه فقط به دلیل قولی که به مادرم داده بودم، بلکه به این دلیل که می­توانستم عبارت­هایی را که می­پسندیم و مطالبی را که آموخته بودم و افکاری را که قبل از هر تصمیم گیری مهمی در سر می­گذراندم، در آن بیاورم. به این ترتیب، آنها را به خاطر می­آوردم و می­توانستم چکیده آن را بنویسم تا خواندن دوباره آنها بیشتر از یک دقیقه طول نکشد، این رفتار زندگی­ام را تغییر داده است».
مربی یک دفترچه کوچک را بیرون آورد و آن را به جاد تقدیم نمود. «آزمایشش کن! اگر تصمیم گرفتی که چیزی را خلق کنی، این دفترچه بهترین تاریخچه­ای خواهد بود که اند یشه­هایت را در مسیر زندگی حفظ خواهد کرد.» جاد با احترام از مربی خداحافظی کرد. او از این که مربی برای صحبت کردن با او وقت صرف کرده، تحت تاثیر قرار گرفته بود. آن روز دفتر استاد یوم را در حالی ترک کرد که تصمیم گرفته بود زندگی­اش را متحول کند و در مسیر موفقیت بیندازد.
شب هنگام، قبل از آن که چراغ­های روشن اتاقش را خاموش کند، دفترچه جدیدش را بیرون کشید و یک دقیقه برای نوشتن نصیحت هایی که آن هفته از پدر و مربی­اش شنیده بود، وقت گذاشت. او بر اساس پیشنهاد مربی­اش، قصد داشت آنها را خلاصه و مفید بنویسد، به این ترتیب، آنها را بصیرت یک دقیقه­ای نامید.

نظرات کاربران درباره کتاب موسس یک دقیقه‌ای