فیدیبو نماینده قانونی نقش مانا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مرد زمستانی

کتاب مرد زمستانی

نسخه الکترونیک کتاب مرد زمستانی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مرد زمستانی

روزش تو پاییز بود، از اون روزایی که آفتاب و سایه با همه و خیلی باحال. کوچه‌ی خلوت، بیدای مجنون، نسیم ملایم، لحظه‌ی دلتنگی، دو مسیر مخالف برای چشم در چشم شدن. خلاصه همه چیز برای لحظه‌ی دیدار آماده بود. من داشتم می‌رفتم نون بگیرم، اون نون گرفته بود داشت برمی‌گشت، خلاصه قدم به قدم نزدیک و نزدیکتر شدیم، تقریباً به اندازه‌ی دوتا ماشین که می‌خواستیم به هم برسیم، چشمام چشماشو دید و بدو بدو رفت به قلبم گفت گمشده پیدا شده. خلاصه آقا! قلبم با شنیدن این خبر رم کرد و چهار نعل دوید و دوید تا اینکه دلم گرم شد.

ادامه...
  • ناشر نقش مانا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.57 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مرد زمستانی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مرد زمستانی

تقریباً هزار سال پیش، در جنوب دریای سرخ، زمانی که هنوز تمدن در آن مناطق شکل نگرفته بود، مردمی زندگی می کردند که به آنها کولی می گفتند. تاریخچه ی دقیقی از جزئیات زندگی آنها در دست نیست. تنها اثر به جا مانده از آن دوران قسمتی از خرابه های یک شهر است و کتیبه ی بزرگی که بر کوه مشرف به آن نقش بسته است و قسمتی از تاریخ آن شهر را نقل می کند. اما به تازگی این کتیبه ترجمه شده و مشخصاً داستان مردی را روایت می کند که به او مرد زمستانی می گفتند. با توجه به این کتیبه، افسانه ها و قصه های به جا مانده، داستان مرد زمستانی را به نگارش درآوردم.
آمده است که کولی ها مردمی خورشیدپرست، پیاده گرد و جان سخت بوده اند. آنها عادت به یک جانشینی نداشتند و از سپیده ی صبح تا تاریکی شب، ساز می زدند و می رقصیدند و از جایی به جای دیگر در حرکت بودند. تا اینکه یک روز یکی از سالخوردگان شهر خواب می بیند که صد گراز به قبیله حمله می کنند و پاهای مردم را می خورند. پیران قبیله، خواب را تعبیر می کنند که باید به مدت صد سال در همان محل رویت خواب زندگی کنند تا از آسیب ها به دور باشند و آن صد سال همانا و ماندگاریِ همیشه همانا.
با یک جانشینی، کولی ها فرصت بیشتری برای زاد و ولد پیدا کردند و به سرعت جمعیتشان زیاد شد. با گذشت زمان نیازهای جدیدی برایشان به وجود آمد. از جمله خانه های گلی، حمام، خیابان، مغازه، پول و.... و دیری نگذشت که آنها خود را در حصارهای شهری یافتند که آن را کولی جان نامیدند.
در سالهای آغازین برپایی شهر در یکی از سه شنبه های گرم تابستان مردی سی چهل ساله، بلند قد، با لباس های ضخیم زمستانی که کاملاً مندرس شده بود، وارد شهر می شود. ریش های بلند، چهره ی خسته و سر و وضع ژولیده اش او را از خودمانی ها جدا می کرد. مردِ عجیب مستقیم بر بالای منبع آب که در مرکز شهر بود و چند متری از سطح زمین فاصله داشت می رود و فریاد می زند:
آهای مردم کولی جان! آیا می دونید امروز سه شنبه س!!!
مردم طبیعتاً همه می دانستند آن روز سه شنبه است، پس با نگاهی فقیه اندر سفیه او را دیوانه، دلقک، و یا حداقل مجنون شمردند و مثل همیشه عده ای هم اصلاً او را به حساب نیاوردند و به کسب و کار خود مشغول بودند که مبادا دینار و درهمی کم و زیاد شود. دومرتبه مرد فریاد زد:
با شمام هیچ می دونید امروز سه شنبه س. و با تمام وجود این جمله را بارها و بارها تکرار کرد. امروز سه شنبه س، امروز سه شنبه س، امروز سه شنبه س و...
این فریادهای مکرر که از جان بر می آمد باعث شد نظر عده ای را به خود جلب کند. در جای جای میدان دو به دو و سه به سه ایستادند و راجع به مرد تازه وارد حدس و گمان می زدند. «مرد کوهی» یکی از کولی جانی های متعصب که بسیار عصبی مزاج بود، طبیعتاً از تکرار جمله ی امروز سه شنبه است مزاجش عصبی شد و فریاد زد:
مرد زمستونی می دونیم امروز سه شنبه س خوب مشکلش چیه؟
افرادی که ایستاده بودند، اسم زمستونی را برای تازه وارد پسندیدند و از آن لحظه به بعد او را با این نام خواندند. ما هم به او می گوییم مرد زمستانی که ادیبانه تر باشد. مرد زمستانی خوشحال از اینکه بالاخره کسی به او توجه کرده، سکوت کرد و چند لحظه بعد گفت: بله امروز سه شنبه س، سالیان ساله که پدران ما و اجداد ما بعد از دوشنبه منتظر روزی به نام سه شنبه بودند. بله، منم دارم میگم امروز سه شنبه س و با صدای بلندتر ادامه داد، اما آیا واقعاً فکر می کنید امروز سه شنبه س؟چه کسی می تونه به من ثابت کنه امروز سه شنبه ی واقعیه؟
با شنیدن این صحبت ها آن عده ی محدود هم که جمع شده بودند، مطمئن شدند او دیوانه است، همین که می خواستند متفرق شوند ادامه داد...
نه اول هفته ست که بشه روی اون برای کار کردن حساب کنید، نه آخر هفته که برید تفریح کنید. نه روز خوبیه، نه بد، نه گرمه نه سرد. اصلاً آدم نمی فهمه این روز چطوری می گذره؟ هیچ فکر و احساسی راجع به این روز نداره! بعد دست راستش را بالا برد و انگشت میانه اش را به مردم نشان داد و همانند رهبر کشورهای تازه استقلال یافته با هیجان ادامه داد...
خانوم ها و آقایان روز وسط هفته مثل انگشت میونی دست منه که فقط به درد فحش دادن می خوره، نه هیچ چیز دیگه. لعنت بر این روز.
وقتی صحبت از فحش و انگشت وسط به میان آمد، همه ی کسانی که در میدان بودند مخصوصاً آن حسابگران که توجه نداشتند و سرشان در حساب و کتاب بود، نظرشان به مرد زمستانی جلب شد. مرد زمستانی سرانگشتان دستکش های پشمی اش را که از پوسیدگی و طول عمر زیاد از بین رفته بود، بالا کشید و این بار آرامتر و ادیبانه تر گفت: کولی جان ها! کدومتون روز سه شنبه قرار مهمونی می ذارید؟ کدومتون عروسی می گیرید؟ اصلاً بگید ببینم تا حالا دیدید کسی روز سه شنبه بمیره؟!
وهم گنگی جمعیت را فرا گرفته بود. برگ از برگ تکان نمی خورد. بچه ها با ایما و اشاره بازی می کردند. مبادا کسی گوششان را بگیرد یا پس سرشان بزند و تنها صدایی که به گوش می رسید، وز وز مگس ها در تابستان گرم شهر کولی جان بود.
یک... دو... سه... چهار... پنج... ثانیه ی ششم طبیعتاً باید کسی چیزی می گفت. پس «دلخوش»، مردی که هنوز فرهنگ گذشته ی کولی ها را حفظ کرده بود و با دایره ای در دست از صبح تا شب می رقصید، گفت: آفتاب زده به سرش، مغزشو آب کرده. طبیعتاً چون در چنین مواقعی همه می خندیدند مردم خودمان هم خندیدند. اما مرد زمستانی آن چنان فریاد زد که صدای خنده ی جمعیت زیر حجم صدایش خفه شد. به من بگو ببینم تویی که مسخره می کنی، آیا می تونی تو تمام طول عمرت حتی یه خاطره از روز سه شنبه تعریف کنی؟
مرد زمستانی روی سخنش با دلخوش بود، اما همه ی مردم به استثنای آن حسابگران بی ادب، در ذهنشان تمام روزهایی که خاطره داشتند را مرور کردند. دلخوش حتی اگر خاطره ای هم داشت، لابه لای این همه توجهی که به سویش روان بود از یاد برد. پس شروع کرد مانند دیگران به مرد زمستانی مبهوت نگاه کردن. انگار نه انگار او چیزی گفته و انگار نه انگار از او چیزی پرسیده اند. حالا دور تا دور منبع آب را سیل جمعیت فرا گرفته بود. نگرانی در جمعیت موج می زد و مرد زمستانی سوار بر امواج با صلابت می راند.
دوستان خودمان گوش کنید! من سالها به این روز فکر کردم، با اون صحبت کردم، تمام دقیقه ها و ساعت هاش را زیر نظر گرفتم و از زمستون گذشته تا بامداد امروز با اون جنگیدم، اما متوجه شدم به تنهایی از پسش بر نمیام و در فرصتی که پیش اومد، صحنه ی جنگ را ترک کردم و پیش شما اومدم تا این رازو بهتون بگم و کمک بخوام.
متاسفانه باید بگم...
مرد زمستانی مکثی معنادار کرد، جمعیت به سمت او خیز گرفت، حتی آن حسابگران بی ادب، برای یک بار در طول زندگیشان به چیزی جز سکه نظرشان جلب شد. مرد زمستانی با فریاد گفت: سه شنبه ها یه روز نیست، یه خیال واهیه، یه شبه.
آه از نهاد کولی ها بلند شد. ترس جای نگرانی را در بین جمعیت گرفت. زنی که نمی دانم مادر کدام یک از بچه هایی بود که پدر جمعیت را در آن دقایق درآورده بود گفت: خیال واهی یعنی چی؟
زمستانی ادامه داد: یعنی اینکه ما بین دوشنبه و چهارشنبه روز دیگه ای نداریم. در واقع سه شنبه ها روز استراحت خدایان آسمونیه و ما این همه سال بی خود و بی جهت به فعالیت در این روز مشغول بودیم. ترس بین جمعیت جای خودش را به تعجب و ناباوری داد. هیچ کس نمی توانست تکان بخورد. زمستانی آن چنان رانده بود که هیچ موجی و هیچ صدایی در عرشه ی منبع آب به گوشش نمی رسید.
یک... دو... سه... چهار... پنج... شش... بعد از ثانیه ی هفتم طبیعتاً کسی باید سکوت را می شکست و تکراری ترین، مشمئزکننده ترین و نفرت انگیزترین سوال تاریخ شهر کولی جان را می پرسید «خب باید چه کار کنیم؟»
پس «آسمانی»، مردی که همه ی عمرش را لباس آبی پوشیده بود و قلبی پاک شبیه آسمان با ابرهای سفید پنبه ای داشت، مسوولیت پرسیدن این سوال را بر عهده گرفت.
مرد زمستانی در جوابش گفت: واقعیت اینه که آسمونی ها اعم از خورشید و ستاره های نگهبان ما حرف حساب سرشون نمیشه. نه میشه با اونا جنگید و نه میشه این وضع را تحمل کرد. مرد آسمانی پرسید حرف حسابشون چیه؟ زمستانی گفت: میگن ما هم احتیاج به استراحت داریم و یه روز در هفته باید استراحت کنیم. آسمانی دوباره تکراری ترین، مشمئزکننده ترین و نفرت انگیزترین سوال تاریخ شهر خودمان را پرسید: «خب باید چه کار کنیم؟»
این بار زمستانی، منقلب دستش را بر ریش هایش کشید و گفت: نمی دونم. موج بی نظمی و هرج و مرج جمعیت را فرا گرفت. ترس، دلهره، بهت، اضطراب، ناامیدی، عصبانیت، در میان جمعیت چه ها که نمی کردند. موج دلخوش را چون سبک مغزترین فرد میدان بود بالا آورد و گفت: من پیشنهادی دارم. جمعیت به سمت او برگشت.
ـ عزیزانِ من! بهتره ما هدایایی تهیه کنیم و پیش آسمونیا بریم و ازشون بخوایم که این کار زشت را...

نظرات کاربران درباره کتاب مرد زمستانی