فیدیبو نماینده قانونی انتشارات سعید نوین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عاشق شو و عاشق بمان

کتاب عاشق شو و عاشق بمان

نسخه الکترونیک کتاب عاشق شو و عاشق بمان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب عاشق شو و عاشق بمان

ـ احساس عشق هیجان بسیار نیرومندی است که می‌تواند اشخاص را برای فدا کردن هر چیز مهمی برانگیزاند؛ مانند ازدواجشان، شادی فرزندانشان، شغلشان و حتی وفاداری‌شان. ـ وقتی زن و شوهر عاشق هم باشند، خطر جدایی وجود ندارد؛ زیرا آنان مایلند به هر قیمتی با هم و در کنار هم باشند،اما وقتی عشق در میان نباشد، اصلی‌ترین انگیزه‌ی با هم بودن از بین می‌رود و خطر جدایی بسیار زیاد می‌شود، حتی اگر آن‌ها یاد گرفته باشند که چطور به شیوه‌ای مؤثر با هم ارتباط برقرار کنند. ـ مشاورانی که تاکید‌شان بیشتر بر بهبود مهارت‌های ارتباطی و پیدا کردن راه‌حل برای اختلاف‌ها است، نمی‌توانند باعث دوام ازدواج شوند، مگر این‌که تلاش آن‌ها بیشتر بر مبنای زنده کردن دوباره‌ی احساس عشق و علاقه در زوج­ها باشد. ـ زن و شوهر باید برای حفظ و دوام ازدواج، بیاموزند که چگونه عاشق بوده و چطور این عشق را حفظ کنند.

ادامه...
  • ناشر انتشارات سعید نوین
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.66 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب عاشق شو و عاشق بمان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش اول: تعیین مرحله

فصل اول: چطورآموختم مشکلات زناشویی زوج­ها را حل کنم؟

من اکنون بیش از چهل سال است به زوج­هایی که مشکلات زناشویی دارند، مشاوره و راهنمایی می دهم. در طول این مدت، به خوبی توانسته ام تا علت های موفقیت و شکست در ازدواج را شناسایی کنم. بی تردید در ابتدا این گونه اطلاعات را به طور جامع نداشتم. در حقیقت در ده سال شروع کار، من فقط یک مطلب را دانستم این که من صلاحیت لازم برای مشاوره دادن را ندارم. اگر چه اکثر زوج­ها از توصیه های من قدردانی می کردند،اما نتیجه به گونه ای دیگر بود. اغلب ازدواجشان به طلاق ختم می شد و بقیه هم با مشکلاتی جدی به زندگی ادامه داده و یکدیگر را تحمل می نمودند.

شروع سخت

زوج مراجعه کننده برای مشاوره، دوستم و همسرش بودند. همسر دوستم عاشق مرد دیگری شده بود و من تلاش می کردم تا او را برای حل مشکل یاری دهم. به او توضیح دادم که این رابطه چقدر می تواند شادمانی و موفقیت فرزندانش را تهدید کند، شرایط شغلی همسرش را به مخاطره اندازد و همسر و بچه­های آن مرد، به همان مقداری که فرزندان او به مادر نیاز دارند، به پدرشان احتیاج دارند. او در جواب می­­گفت که خدا این عشق را در او ایجاد کرده است و اگر این احساس را درست نمی دانست، هیچ گاه بوجود نمی آورد.
من با واکنش های غیرمنطقی ایجاد شده توسط عشق، زیاد مواجه شده بودم و نمی توانستم که چگونه باید از عهده ی آن برآیم. سرانجام همسر دوستم و آن مرد از همسرشان جدا شدند و با هم ازدواج کردند. فرزندان هر دو خانواده، آسیب زیادی دیده و با مشکلات زیادی روبه رو شدند و اکنون نیز در رنج و سختی هستند. همسر دوستم نیز دیگر او را دوست نداشت و به مرد دیگری علاقه پیدا کرده بود. (بگذریم که بعد از چند سال، آن مرد عاشق زنی دیگر شد و از همسر دوستم نیز جدا شد.)
این گرایش به طلاق تا بیست سال بعد نیز افزایش یافت به اندازه ای که بیش از نیمی آز ازدواج ها به جدایی و طلاق منتهی می شد.
دوستم در این مصیبت تنها بود. او هم مانند بسیاری، درگیر موج ویران کننده­ی طلاق شده بود که در میانه ی سال های ۱۹۶۰ خانواداه­ها را فراگرفته بود. این گرایش به طلاق، تا بیست سال بعد ادامه داشت تا جایی که بیش از نیمی آز ازدواج­­ها به طلاق ختم می شد. آن زمان این موضوع را نمی دانستم و تصور می کردم این شکست، دست کم در بعضی موارد، به بی تجربگی من مربوط می شود. خود را سرزنش می کردم و اعتماد داشتم که نباید این زن و شوهر را راهنمایی می کردم و باید آن ها را نزد متخصصی مجرب تر می فرستادم.

شکست تخصص

در سال های بعد، پس از این که دکترای روان شناسی گرفتم، زوج های زیادی برای حل مشکلاتشان نزد من آمدند و من تصمیم گرفتم به جای فرستادن آن ها نزد افرادی دیگر، اطلاعات کافی در این زمینه کسب کنم تا کمکی باشم برای حفظ زندگی زناشویی آن ها. با خود فکر کردم اگر دانشمندان توانستند انسان را به کره ی ماه بفرستند، پس حتما راهی برای نجات ازدواج ها هم هست، پس در تصمیم خود مصمم تر شدم.
کتاب هایی در مورد درمان زوج ها مطالعه کردم، زیر نظر متخصصان این رشته دوره دیدم و در درمانگاهی که در آن زمان جزو بهترین ها بود، مشغول به کار شدم،اما هیچ کدام کمکی به من نکردند و من هنوز قادر به نجات ازدواج ها نبودم. تا حدودی هر کس نزد من می آمد، پس از مدتی مانند دوستم کارش به جدایی می انجامید.
اما در این میان به کشف قاطعی رسیدم. من تنها کسی نبودم که در کمک به زوج ها با شکست مواجه می شد. تا حدودی تمام همکارانم در درمانگاه با همین مسئله روبه رو بودند. در آخر متعجب به این نتیجه رسیدم که اغلب متخصصان و مشاوران ازدواج درآمریکا با شکست مواجه می شوند.
چیزی که مرا از دیگر مشاوران متمایز می کرد، کنجکاوی ام در مورد کارآیی تلاش­هایم بود. درمانگران دیگری که می شناختم مایل نبودند که در مورد نتیجه کارشان چیزی بدانند. بیشتر آن ها نمی دانستند که موفق نبوده اند؛ زیرا هیچ گاه پیگیری نمی کردند. من به اشخاصی که به آنان مراجعه می کردند، دسترسی داشتم، و رابطشان را پرس و جو می کردم. بعد از مدتی نتوانستم درمانگری را بیابم که واقعاًموفق باشد. چیزی که باعث بدتر شدن مشکلات می شد، شکست خود درمانگران در ازدواج بود. رئیس درمانگاه و تعدادی دیگر از همسرشان جدا شده بودند.
آیا من با گروهی کار می کردم که صلاحیت نداشتند؟ یا مشکلاتی که دیده بودم تنها نوک یک کوه یخی بزرگ شناور در آب بود؟ برای ارضای حس کنجکاوی ام، مطالعاتی را در زمینه ی تاثیرات برنامه­های درمانی برای زوج هاآغاز کردم. با تعجب فراوان فهمیدیم که در سراسرآمریکا، برنامه های درمانی زوج­ها، کم ترین در صد موفقیت را در مقایسه با دیگر درمآن ها داشته است در یک مطالعه خواندم که کمتر از ۲۵ درصد اشخاصی که به مشاور مراجعه کرده بودند، احساس می کردند که مشاوره، فایده ای برای آن ها نداشته و حتی درصد بالایی اظهار می کردند که مشاوره ی ازدواج، به جای سودمند بودن، بیشتر آسیب زا بوده است.

در جست و جوی پاسخ

ازدواج به گونه­ای بی سابقه به طلاق ختم می شد و کسی نمی دانست چگونه از این اتفاق جلوگیری کرده و زندگی زوج­ها را تثبیت کند. از این رو خود برای پیدا کردن جواب اقدام کردم. برای این کار به سراغ مقاله­ها یا نظریه های متخصصان نرفتم، بلکه پاسخ را در بین زوج های در حال جدایی جست و جو کردم. گوش دادن را به مشاوره ترجیح دادم و این که چرا از تلاش برای بهتر شدن وضعیت دست برداشته اند، احساس شان را ابتدای ازدواج چطور بود که حالا نیست، در طول این مسیر کجا این احساس را از دست داده اند و چطور می توانند آن را به دست آورند.
در سال ۱۹۷۵، فهمیدم که چرا من و بسیاری دیگر از درمانگران در حل مسائل زناشویی و نجات آن ها از جدایی با مشکل مواجه بوده ایم. ما نتوانسته بودیم عوامل موفقیت در ازدواج ها را بفهمیم. ما همه در حال بررسی علت های شکست بودیم، در نهایت علت های موفقیت را رها کرده بودیم. زوج ها زمانی برای مشاوره می آمدند که از یکدیگر دلخور بوده و همدیگر را آزار می دادند. از این رو تصورم این بود که اگر آنان را تشویق به داشتن روابطی بهتر کنم، اختلافاتشان برطرف شده و مشاجره­ها پایان می یابد؛ در نهایت به زندگی ادامه می دهند،اما پاسخ این نبود.
آن ها با هم ازدواج می کردند، زیرا طرف مقابل را انعطاف پذیر می­دیدند و مهم تر این که عاشق یکدیگر بودند.
بیشتر زوج­ها اظهار می کردند که از ابتدا می دانستند بدون مشکل نیستند و اختلافاتی با یکدیگر دارند،اما این ازدواج انجام شد، زیرا طرف مقابل را انعطاف پذیر می­دیدند و مهم تر این که عاشق یکدیگر بودند،اما هنگامی که نزد من می آمدند، این احساس را گم کرده بودند. گاهی حتی یکدیگر را نفرت انگیز می دانستند. مهم­ترین علت هم این بود که رابطه­ی بین آن ها بسیار ضعیف بود و نمی توانستند مسائل بین خود را حل کنند و در نهایت به قدری با هم مشاجره می کردند که عشق مشترک از بین می­رفت.
اگر بین شما و همسرتان اختلاف ایجاد شده و زندگی تان دچار مشکلاتی شده و من از شما سوال کنم چه چیزی باعث خواهد شد که شما و همسرتان دوباره با خوشحالی با هم زندگی کنید، چه می گویید؟ در ابتدا ممکن است خوش بین نباشید و تصور کنید که ازدواج با فرد دیگری ضامن خوشبختی شما خواهد بود،اما اگر با اصرار من رو به رو شوید، ممکن است بگویید: «اگر عاشق یکدیگر بودیم، می توانستیم دوباره زندگی زناشویی خوبی داشته باشیم.»
این پاسخی است که در بیشتر موارد، زوج ها به سوال من داده­اند،اما چیزهایی که نگفتند نیز برای من آموزنده بود.
آنان نگفتند که اگر کمی رابطه ی بهتری با هم داشتند، مشکلاتشان را حل می کردند یا دعوا نمی کردند، می توانستند زندگی زناشویی خوبی داشته باشند. باید دقت داشته باشید که در اثر فقدان عشق است که ارتباط ضعیف، شکست در حل مشکلات و دعوا به وجود می آید. من فهمیدم که اگر بخواهی زندگی زوج­ها پایدار بماند، باید از ارتباط ها فراتر روم و چگونگی ذخیره ی عشق را بدانم.
با این تفکر به جای تمرکز در مورد موضوعات عقلانی، سراغ موضوعات عاطفی رفتم. مقصود ابتدایی من از درمان زوج­ها، از حل تعارضات به ایجاد عشق بدل شد. اگر می دانستم چطور باید دوباره عشق را به آنان برگردانم، مشکلات و تعارض­ها خود به خود حل می شد. به عنوان روان شناس می دانم که تداعی­های محرک و واکنش­های عاطفی قابل یادگیری هستند. هرگاه موضوعی با یک احساس عاطفی همراه شود، به تنهایی نیز می تواند باعث فراخوانی آن احساس شود. مثلا اگر رنگ آبی را با شوک الکتریکی و رنگ قرمز را به همراه مالشی تسکین دهنده دریافت کنید، در نتیجه رنگ آبی باعث ناراحتی و رنگ قرمز موجب آرامش شما می شود.
با به کار بردن این اصل، فکر می کنم عشق چیزی جز تداعی آموخته شده نیست. اگر زمانی که احساس خوبی داریم، شخصی حضور داشته باشد، ممکن است حضور او به تنهایی برای تحریک احساس خوب کافی باشد؛ یعنی چیزی که عشق نام دارد.

سرانجام، موفقیت

نمی دانستم در تجزیه و تحلیل دچار اشتباه شده ام یا نه، تا این که این فرضیه را درست یافتم و این که می تواند کلیدی موفقیت آمیز برای مشاوران ازدواج باشد. زوج ها را تشویق کردم تا کارهایی را که موجب خوشحالی شان می شود، انجام دهند و از کارهای ناخشنود کننده پرهیز کنند. این شیوه را برای تعداد بسیاری از زوج­ها استفاده کردم، که در نهایت عشق بین آنان برگشت و زندگی شان نجات یافت. با توجه به این دیدگاه، هرگاه زوجی برای مشاوره نزد من می آمدند، از آن ها سوال می کردم که انجام چه کاری باعث خوشحالی همسرشان می شود و همان چیزی را که می گفتند، به عنوان تکلیف اولشان در نظر می­گرفتم. البته تمام زوج ها نمی دانستند که چه چیزی آن ها را خشنود می کند و حتی بعضی مایل نبودند آن را انجام دهند. در نهایت، نتیجه همیشه مثبت نبودند،اما این را دریافته بودم که در مسیر درستی قرار گرفته ام.
در لحظه ی تکامل رویکردم در مشاوره ی ازدواج، سعی کردم بدانم که آنان نیاز دارند همسرشان چه کاری برایشان انجام دهد و چه عملی سبب برانگیختن احساس عاطفی در آن ها می شود. از این رو به آنان کمک کردم تا این نیازها را تشخیص دهند و سپس تشویقشان کردم تا اعمالی را انجام دهند که باعث خشنودی همسرشان می شود،اما باید بگویم که در ابتدا انجامش برایشان سخت بود.
پس از مدتی توانستم تا حدودی زوج ها را برای عاشق شدن یاری دهم و در نتیجه از جدایی پرهیز می کردند. تا زمانی که به این دیدگاه برسم، فقط تدریس روان شناسی کرده و گاهی نیز به صورت پاره وقت مشاوره می دادم که برای آن پولی نمی گرفتم، چون می دانستم نمی توانم شرایط و زندگی زناشویی زوج­ها را بهبود بخشم.
من زوج­ها را تشویق کردم سعی کنند کارهایی انجام دهند که موجب خوشحالی می شود و از انجام رفتارهای ناخشنود کننده پرهیز کنند.
همین که به من ثابت شد شیوه ی جدیدم موفقیت آمیز است، شغل استادی دانشگاه را رها کردم و گامی پر خطر برداشتم تا زندگی را به عنوان مشاور ازدواج ادامه دهم. بعد از گذشت یک ماه، دریافتم که انتخابم درست بوده، زیرا برنامه ای کامل داشته و باعث دوام و پایداری ازدواج­ها می شد.
عاشق شدن همسر دوستم، علت اصلی فدا کردن چیزهایی بود که قبلاًبرایش اهمیت داشت او، ازدواجش، فرزندانش، شغلش و حتی وفاداری اش را فدای عشق کرد.
اگر من قادر بودم عشق و احساس او نسبت به آن مرد را دوباره به شوهرش انتقال دهم زندگی شان حفظ می شد و کار به طلاق نمی­کشید. این عشق بود که او را با این مشکلات رو به رو کرد و همین احساس نیز می توانست سبب نجات او شود. ای کاش، نکاتی را که اکنون می دانم، آن زمان می دانستم.
اینک مایلم شما نیز آن چه را که من می دانم، بدانید. از شما می خواهم به خوبی درک کنید که عشق و احساستان نسبت به همسرتان و هم چنین احساس او نسبت به شما بسیار قابل اهمیت است و بقای ازدواجتان به آن بستگی دارد. پایداری ازدواج شما وابسته به عشقی است که شما و همسرتان نسبت به یکدیگر دارید؛ حال می خواهید از آن آگاه باشید یا نباشید، به آن اعتقاد داشته باشید یا نداشته باشید.
من از شما می خواهم که از درک اهمیت عشق فراتر رفته و مجدداً آن را خلق کنید. اگر عشق شما از بین رفته، دوباره آن را ایجاد کرده و آن را تقویت و حفظ کنید. اگر هنوز عاشق هم هستید، پس از پایان این کتاب، ابزاری به دست خواهید آورد که می توانید به خوبی از آن بهره ببرید. من این کتاب را به خاطر کمک به شما نوشته ام تا قادر باشید مشکلاتتان را برطرف کرده و آن ها را به شادمانی تبدیل کنید.
من ابتدا شما را با مفهوم عشق و علاقه، که اهمیت زیادی در ازدواج دارد، آشنا می کنم. با معرفی اولین مفهوم ابتدایی که برای کمک به زوج ها طرح کردم، به شما کمک می کنم از فراز و نشیب احساس عاطفی و علاقه شان به یکدیگر آگاه شوید. من این مفهوم مهم را، بانک عشق نام نهاده ام.

نظرات کاربران درباره کتاب عاشق شو و عاشق بمان

بسی زیبا
در 7 ماه پیش توسط meiss eghbasi