فیدیبو نماینده قانونی نشر نون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب وقایع غریب غیب‌شدن سعید ابونحس خوشبدبین

کتاب وقایع غریب غیب‌شدن سعید ابونحس خوشبدبین

نسخه الکترونیک کتاب وقایع غریب غیب‌شدن سعید ابونحس خوشبدبین به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب وقایع غریب غیب‌شدن سعید ابونحس خوشبدبین

صبر کن، صبر کن و نپرس این سعید بدبخت خوشبدبین اصلاً کی هست؟ زنده هم که بود کسی نمی‌شناختش، چه رسد به حالا! خودم می‌دانم که تحفه‌ای نیستم، رهبر نیستم که توجه رهبران را جلب کنم. اما، حضرت آقا، من همان آبدارچی هستم! صبر کن، صبر کن، عجله نکن آقاجان. آسیاب به نوبت. برو پی کارت و شروع نکن که چه شکلی‌اند و لباسشان چه‌ شکلی است و نظامشان چیست و چی بلدند و چی بلد نیستند. از ته دل به‌تان می‌خندم: چیزهایی بلد شده‌ام که روحتان خبر ندارد؛ معلوم است که خودم را می‌گیرم! اما این‌که چه‌طور بین خلق خدا مرا برگزیدند؛ راستش مطمئن نیستم که فقط من دیده باشمشان. وقتی هم که ازشان نظر خواستم که آن‌چه را سرم آمده به تو خبر بدهم تا دنیا بفهمد یا نه، لبخندی زدند و گفتند اشکال ندارد. اما دنیا نخواهد فهمید. رفیقت هم باور نخواهد کرد. هر چه از آسمان می‌آید که وحی نیست. این هم خودش از غرایب شماست! شاید تنها کسی نباشم که برگزیده‌اند...

ادامه...
  • ناشر نشر نون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.97 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب وقایع غریب غیب‌شدن سعید ابونحس خوشبدبین

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

دفتر اول: یعاد

ختم به خیر

شما، مردان!
شما، زنان!
شما، روحانیان و خاخامان و کاردینالان!
شما، پرستاران و کارگران!
به طول انجامیده انتظارتان
پستچی ها نکوبیدند به درِ خانه تان
و از پس حصارهای خشک
نیاوردند نامه هایی که می خواستید...
شما، مردان!
شما، زنان!
منتظر نمانید دیگر، منتظر نمانید!
لباس خواب از تن به در کنید
و نامه هایی که می خواستید
خود برای خویش بنویسید...

سمیح القاسم

۱. سعید مدعی دیدن موجودات فضایی میشود

سعید ابونحس خوشبدبین در نامه اش برایم نوشت:
از طرف من به همه خبر بده عجیب ترین حادثه ای را که برای انسان ها رخ داده، از عصای موسی و رستاخیز عیسی بگیر تا انتخاب شوهر(۱) لیدی برد به ریاست جمهوری ایالات متحده.
خلاصه من غیبم زده. نه که مرده باشم. نه که آن طور که بعضی از شماها فکر کرده اید لب مرز کشته شده باشم، نه که به فدایی ها پیوسته باشم ــ آن طور که بعضی که فضایلم را می شناسند با خودشان فکر کرده اند ــ نه که در یک سلول زندان در حال گندیدن باشم، آن طور که رفقایت می گویند.
صبر کن، صبر کن و نپرس این سعید بدبخت خوشبدبین اصلاً کی هست؟ زنده هم که بود کسی نمی شناختش، چه رسد به حالا!
خودم می دانم که تحفه ای نیستم، رهبر نیستم که توجه رهبران را جلب کنم. اما، حضرت آقا، من همان آبدارچی(۲) هستم!
مگر نشنیده ای جوک اسرائیلی ها را درباره ی حیوان وحشی ای که رفت توی دفتر کمیته ی اجرایی(۳)؟ روز اول مدیر تشکیلات سندیکایی را خورد، هیچ کس نفهمید... روز دوم مدیر اداره ی عربی را خورد، هیچ کس نفهمید. دیگر با خیال راحت دانه دانه شان را خورد. تا رسید به آبدارچی گرفتندش!
من هم همان آبدارچی ام آقاجان. پس چه طور متوجه غیب شدنم نشدید؟
مهم نیست. مهم تر آن است که غیب شدنم خیلی عجیب و غریب بوده، همان قدر که همه ی عمر انتظارش را می کشیدم. آن اتفاق عجیب افتاد و موجوداتی دیدم که از دل فضا افتاده بودند میان ما. حالا هم میان آن هایم. حالا هم که این راز عجیب را برایت می نویسم بالای سرتان معلق ام.
مبادا شک کنی و بگویی عصر عجایب و غرایب گذشته. حضرت آقا، چه سرت آمده که همه چیز را برعکس می کنی؟
باور کن، به جان همین ها که وسطشان ام، روزگار ما عجیب ترین روزگارهاست، از روزگار عاد و ثمود بگیر تا حالا، فقط ما به این عجایب عادت کرده ایم. اگر اجدادمان چشم باز کنند و رادیو بشنوند و تلویزیون ببینند و ببینند هواپیماها را که در سیاهی شب فرود می آید و اخ تفی می اندازد و سر و صدا به پا می کند، حتماً حکم تکفیرمان را صادر می کنند.
اما خب ما عادت کرده ایم. دیگر رفتن و ماندن یک پادشاه برایمان چیز فوق العاده ای نیست. دیگر بروتوس چندان تحفه ای نیست که داستان ها درباره اش بنویسند: حتا تو بروتوس! عرب ها هم نمی گویند:حتا تو بیبرس! چون سلطان قطز(۴) هنوز چندکلمه آن هم به ترکی از دهانش درنیامده بود که کارش تمام شد. اما حالا قهرمان بزرگ ما ابوزید هلالی(۵) هم دست بوس است و دیگر چیزی خاطر سلطان را نمی آشوبد.
من قطز نیستم ـ شاه می گوید. روزگار من هم روزگار بیبرس ها نیست ـ بنده اش می گوید.
ماه هم از درخت های انجیر بی بَر روستای عقیممان به ما نزدیک تر است. این همه عجایب و غرایب را باور کرده اید، حالا به ما که رسید آسمان تپید؟
صبر کن، صبر کن، عجله نکن آقاجان. آسیاب به نوبت. برو پی کارت و شروع نکن که چه شکلی اند و لباسشان چه شکلی است و نظامشان چیست و چی بلدند و چی بلد نیستند. از ته دل به تان می خندم: چیزهایی بلد شده ام که روحتان خبر ندارد؛ معلوم است که خودم را می گیرم!
اما این که چه طور بین خلق خدا مرا برگزیدند؛ راستش مطمئن نیستم که فقط من دیده باشمشان. وقتی هم که ازشان نظر خواستم که آن چه را سرم آمده به تو خبر بدهم تا دنیا بفهمد یا نه، لبخندی زدند و گفتند اشکال ندارد. اما دنیا نخواهد فهمید. رفیقت هم باور نخواهد کرد. هر چه از آسمان می آید که وحی نیست. این هم خودش از غرایب شماست!
شاید تنها کسی نباشم که برگزیده اند. اما جان خودت، یکی از برگزیده ها هستم. تو هم حضرت آقا برگزیده شده ای. من تو را برگزیده ام تا عجیب ترین عجایب را از طرف من تعریف کنی.
چه طور مرا برگزیدند؟ چون من آن ها را برگزیدم. همه ی عمر دنبالشان بودم، منتظرشان، به شان پناه می بردم و دیگر کاری اش نمی شد کرد.
عجیب است؟ خب باشد. پدران ما در عصر جاهلی خدایشان را از خرما درست می کردند، بعد وقتی گرسنه می شدند می خوردندش. حالا حضرت آقا، کداممان جاهل تر است؟ من یا آنان که خدایشان را می خوردند؟
لابد می گویی این که آدم ها خدایشان را بخورند بهتر از آن است که خدایان بخورندشان.
اما جواب می دهم: خدایشان از جنس خرما بود!

۲. سعید اعلام میکند که زندگی اش در اسرائیل به فضل الاغ بود!

از همان اول شروع کنیم. همه ی زندگی ام عجیب بود. زندگی عجیب هم جز به این پایان عجیب ختم نمی شود. وقتی از دوست فضایی ام پرسیدم: چه طور مرا زیر پر و بالتان گرفتید؟ گفت: مگر کس دیگری هم بود؟
از کجا شروع شد؟
از آن زمان که به فضل یک خر زندگی دوباره پیدا کردم.
در کوران همان حوادث، کمین کرده بودند و به سمتمان تیر انداختند. پدرم را کشتند، خدا بیامرزدش. اما من، یک الاغِ بی صاحب افتاد بین من و آن ها و از پا انداختندش. بیچاره پیش مرگم شد. آن بخش از زندگی ام، که بعد از آن در اسرائیل گذشت، به فضل همین حیوان بیچاره بود. حضرت آقا، پس درباره ی زندگی ام چه بگوییم؟
البته بنده نادره ی دوران هستم. مگر نخوانده ای داستان سگ هایی را که آن قدر به آب مسموم زبان زدند که مردند تا حواس صاحبانشان را جمع کنند و جانشان را نجات بدهند؟ یا اسب هایی که سواران زخمی خود را به سرعت باد از میدان بیرون بردند و به قیمت جان خود به نقطه ی امن رساندند؟ من هم، تا جایی که خبر دارم، اولین انسانی هستم که یک الاغ چموش، که نه سرعت باد داشت نه صدایش درمی آمد، جانش را نجات داد. پس من نادره ی دوران هستم. شاید آدم فضایی ها برای همین مرا برگزیدند.
جان من، بگو چه کسی نادره ی دوران می شود؟ کسی که با دیگران فرق دارد یا آن که یکی از همین دیگران است؟
گفتم که، اصلاً متوجهِ بود و نبودم نشده ای. علتش هم این است که توجهاتت ضعیف است، حضرت آقا. چند بار اسم مرا در روزنامه های پرتیراژ دیده ای؟ تا حالا گزارش بازداشت صدها نفر را به دست پلیس حیفا در روز انفجار میدان تره بار در میدان حناطیر (پاریس فعلی) نخوانده ای؟ هر عربی که در پایین شهر حیفا ول می گشت دستگیر شد، چه سواره چه پیاده. روزنامه ها اسم آدم های محترمی را که اشتباهی دستگیر شده بودند چاپ کردند و یادشان نرفت بگویند دیگرانی هم بودند که دستگیر شدند.من هم همان دیگرانم دیگر.
من هم همان دیگرانم دیگر. روزنامه ها یادشان نرفت به من اشاره کنند، آن وقت می گویی چیزی از من نشنیده ای؟ آقا من نادره ی دوران هستم. هر روزنامه ی درست و حسابی که منابعش معتبر باشد و آگهی های حسابی بگیرد و دفتر و دستکی داشته باشد مرا یادش نمی رود. امثال من زمین های کشاورزی و دهات و عرق فروشی ها را پر کرده اند. من دیگرانم. نادره ی دورانم.

۳. سعید از اصل و نسبش می گوید

اسم بنده، سعید ابونحس خوشبد بین، یک تناسب کاملاً منطقی با رسمم دارد. خانواده ی خوشبد بین یک خانواده ی اصیل و نجیب در مملکت ماست. نسب این خانواده به یک کنیز قبرسی از حلب می رسد که تیمور لنگ هرچه گشت در هرم کله های بریده شده برای کله اش جا پیدا نکرد؛ با این که پایه ی این هرم بیست هزار گز بود و طولش ده گز. تیمور لنگ که دید جا نیست، خانم را با یکی از فرماندهانش فرستاد بغداد که حمام برود و خودش را تر و تمیز کند و منتظر بنشیند. خانم هم از فرصت استفاده کرد (می گویند ــ بین خودمان بماند، یک راز خانوادگی است ــ علت آن کشتار در بغداد همین بوده) و با یک عرب تویسات،(۶) از آن بیابان گردها، فرار کرد. اسم آن عرب ابجر بود، همان که شاعر درباره اش گفته:
ای ابجر ابجرزاده که
طلاق دادی زنت را وقت گشنگی
آخر وقتی زنه را دید که با رغیف بن ابی عمره(۷) به او خیانت می کند طلاقش داد. این رغیف هم خودش بچه ی ناف جَفتلِک بود. در بئر السبع بودند که طلاقش داد و اجداد ما هم ادامه دادند به همین سنت طلاق دادن زن ها تا این که در دشت پهناوری که رو به دریا بود رحل اقامت افکندند. گفته شده که آن زمین عکا بود و از آن جا به حیفا رفتند، کرانه ی روبه روی آن دشت. و همین طور زنانمان را طلاق می دادیم تا این که دولت بر پا شد.
بعد از اولین نحسی، در ۱۹۴۸، زاد و رود ما به دست عرب ها پخش و پلا و در همه ی کشورهای عربی که هنوز اشغال نشده اند ساکن شدند. یکی از کس و کارم در دربار آل رابع مشغول ترجمه از فارسی و به فارسی است؛ یکی دیگر کارشناس سیگار آتش کردن برای یک شاه دیگر شده؛ یکی از ما در سوریه افسر نیروی دریایی شد؛ یکی دیگر در عراق فیلدمارشال شد و یکی هم در لبنان سرهنگ، البته این آخری بعد از ورشکستگی بانک انترا سکته کرد و مرد. اولین عربی هم که حکومت اسرائیل به ریاست کمیته ی نظارت بر بازار کاسنی و اسفناج در جلیل علیا منصوب کرد فامیل ما بود، البته مادرش یک چرکسی مطلّقه بود. بیچاره هرچه زور زده که جلیل سفلا را هم بگیرد فایده نکرده. پدرم هم خدابیامرز قبل از این که دولت پا بگیرد آن جا خرش می رفت. خدمات زیادی هم کرد که دوست نزدیک و صمیمی اش افسر بازنشسته ی پلیس، ادون سفسارشک،(۸) از آن خبر دارد.
وقتی پدرم وسط راه شهید شد و الاغ جان مرا نجات داد، از راه دریا به عکا رفتیم. وقتی دیدیم خطری تهدیدمان نمی کند و همه پلاسشان را جمع کرده اند، ما هم پلاسمان را جمع کردیم و سر از لبنان درآوردیم و پلاسمان را همان جا فروختیم و به زخم زندگی زدیم.
بعد از مدتی، که دیگر آه در بساط نمانده بود که بفروشیم، یاد وصیت پدرم افتادم که همان وسط راه، وقتی آخرین نفس ها را می کشید، گفت: برو پیش ادون سفسارشک و به او بگو پدرم قبل از شهادتش سلام رساند و گفت هوای ما را داشته باشد!
او هم داشت.

نظرات کاربران درباره کتاب وقایع غریب غیب‌شدن سعید ابونحس خوشبدبین

امیل حبیبی بزرگترین نویسنده معاصر عرب است
در 1 ماه پیش توسط مصطفی شکوری مغانی