فیدیبو نماینده قانونی صدرا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خاتمیت

کتاب خاتمیت

نسخه الکترونیک کتاب خاتمیت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خاتمیت

عنوان ختم نبوّت بر پیغمبر خاتم صلّی اللّه‌ علیه و اله و سلّم عنوانی است که خود قرآن کریم داده است. قرآن کریم او را «خاتم النبیین» خوانده است و در این مطلب بحثی برای یک نفر مسلمان نیست. برای یک مسلمان ممکن نیست چنین مسئله‌ای مطرح باشد که آیا بعد از پیامبر ما پیامبر دیگری هم هست یا نیست. تصور اینکه بعد از پیغمبر ما پیغمبر دیگری در دنیا بیاید، با ایمان به پیغمبری این پیغمبر منافات دارد. شما اگر بخواهید این جور پیش خودتان تصور کنید، بگویید که من به نبوّت رسول اکرم اسلام ایمان دارم، در عین حال ـ حتی اگر به طور احتمال هم بگویید ـ شاید پس از او هم پیغمبری آمده است یا پیغمبری خواهد آمد، این «شایدِ» شما با ایمان به پیغمبری پیغمبر اسلام منافات دارد، معنایش این است که شما به پیغمبر اسلام و قرآن ایمان ندارید. همان‌طوری که اگر کسی بگوید من به قرآن ایمان دارم ولی به توحید و به خدا ایمان ندارم، می‌گویند این تناقض است زیرا قرآن کتاب توحید است و ایمان به آن برابر است با ایمان به وحدانیت خدا، یا اگر کسی بگوید من به قرآن ایمان دارم ولی به معاد ایمان ندارم، تناقض است زیرا قرآن کتابی است که مملوّ است از اعتقاد به معاد، همین‌طور است موضوع ختم نبوّت به خاتم‌الانبیاء.

ادامه...
  • ناشر صدرا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.99 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خاتمیت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



خاتمیت در قرآن و حدیث

بسم اللّه الرحمن الرحیم

الحمدللّه ربّ العالمین... اعوذ باللّه من الشیطان الرجیم:
ما کانَ مُحَمَّدٌ اَبا اَحَدٍ مِنْ رِجالِکمْ وَ لکنْ رَسولَ اللّه وَ خاتَمَ النَّبِیینَ(۱).

عنوان ختم نبوّت بر پیغمبر خاتم صلّی اللّه علیه و اله و سلّم عنوانی است که خود قرآن کریم داده است. قرآن کریم او را «خاتم النبیین» خوانده است و در این مطلب بحثی برای یک نفر مسلمان نیست. برای یک مسلمان ممکن نیست چنین مسئله ای مطرح باشد که آیا بعد از پیامبر ما پیامبر دیگری هم هست یا نیست. تصور اینکه بعد از پیغمبر ما پیغمبر دیگری در دنیا بیاید، با ایمان به پیغمبری این پیغمبر منافات دارد. شما اگر بخواهید این جور پیش خودتان تصور کنید، بگویید که من به نبوّت رسول اکرم اسلام ایمان دارم، در عین حال ـ حتی اگر به طور احتمال هم بگویید ـ شاید پس از او هم پیغمبری آمده است یا پیغمبری خواهد آمد، این «شایدِ» شما با ایمان به پیغمبری پیغمبر اسلام منافات دارد، معنایش این است که شما به پیغمبر اسلام و قرآن ایمان ندارید. همان طوری که اگر کسی بگوید من به قرآن ایمان دارم ولی به توحید و به خدا ایمان ندارم، می گویند این تناقض است زیرا قرآن کتاب توحید است و ایمان به آن برابر است با ایمان به وحدانیت خدا، یا اگر کسی بگوید من به قرآن ایمان دارم ولی به معاد ایمان ندارم، تناقض است زیرا قرآن کتابی است که مملوّ است از اعتقاد به معاد، همین طور است موضوع ختم نبوّت به خاتم الانبیاء. علاوه بر اینکه نصّ قرآن مجید است، اگر فرضا این نصّ قرآنی هم نبود، جزء ضروریات دین مقدّس اسلام است. بنابراین برای یک نفر مسلمان هرگز این مسئله مطرح نیست که آیا پیغمبری بعد از پیغمبر ما خواهد آمد یا نه.
ولی در عین حال برای یک نفر مسلمان از نظر اینکه بخواهد فهم عمیقی پیدا کند و ایمانش بر مبنای یک دلائل محکمی باشد، جای این هست که در اطراف این مسئله فکر کند و درباره این فلسفه قرآنی بیندیشد که چرا انبیایی در دنیا ظهور کردند و آمدند، بعد به یک نقطه معین که رسید، نبوّت ختم شد؟ قرآن این را بر چه مبنا و اساسی بیان کرده است؟ اینها البته جزء معارف قرآنی است و اگر انسان به نکاتی که در قرآن کریم در این زمینه ها ذکر شده است واقف بشود بر معارف او افزوده می شود.
حالا یک یک آیاتی که در این زمینه است برای شما ترجمه و مختصر تفسیری می کنم و همین مطالبی که عرض کردم تدریجا برای شما بیان می نمایم.

خاتمیت در قرآن

آیه ای که خواندم در سوره مبارکه احزاب است، می فرماید: ما کانَ مُحَمَّدٌ اَبا اَحَدٍ مِنْ رِجالِکمْ وَ لکنْ رَسولَ اللّه وَ خاتَمَ النَّبِیینَ. محمّد پدر هیچ کدام از مردان شما نیست، یعنی پدرخوانده کسی نیست، او را با این صفت نخوانید، صفتی که باید شما او را با آن صفت بخوانید و بشناسید این است که او فرستاده خدا و پایان دهنده پیغمبران است.
ممکن است بپرسید که آن جمله اول یعنی چه؟ محمّد پدر هیچ یک از مردان شما نیست، پدرخوانده کسی نیست؛ این نهی از چیست؟
این آیه در واقع نسخ یک سنّت کهن است که هم در میان اعراب و هم در میان غیر اعراب از دنیای آن روز حتی در ایران خودمان وجود داشته است. رسم این بود که یک کسی یک کس دیگر را «پسرخوانده» می خواند و به منزله پسر خود حساب می کرد و طبق عادات و رسوم آن زمان پس از آنکه کسی یک نفر دیگر را پسر خود قرار می داد، از لحاظ احکام و آثار عینا مثل پسر خودش بود؛ یعنی همان طور که اگر بمیرد پسر خودش از او ارث می برد، این پسرخوانده هم از او ارث می برد؛ همان طوری که مثلاً زن پسر خودش عروس و محرم او شمرده می شود و حتی بعد از طلاق دادن پسرش نمی تواند عروسش را برای خود عقد ببندد، زن این پسرخوانده نیز چنین است. در عربستان این رسم شایع بود و در غیر عربستان مخصوصا در ایران به یک شکل بسیار پیچیده تر و وسیعتری رایج بود. اسلام این قانون را نسخ کرد و فرمود: پسرخواندگی منشا هیچ اثری نیست، نه آن پسر از این پدر ارث می برد و نه این پدر از آن پسر ارث می برد. نه آن پسر مثلاً به زن این پدر و دخترهای او محرم می شود و نه زن او در حالی که زن اوست به این پدر محرم می شود؛ این حرفها در کار نیست.
مردی است به نام زید بن حارثه که قبل از اسلام غلام خدیجه بود. خدیجه او را به رسول اکرم بخشید و رسول اکرم او را آزاد کرد. زید بن حارثه مرد بسیار بزرگواری بود. در دوره اسلام هم این مرد شرافتها و فضیلتها کسب کرد و در جنگ موته همراه جناب جعفر بن ابی طالب شهید شد.
این مرد مسلمان شد و ظاهرا دومین مرد مسلمان باشد، یعنی بعد از علی علیه السلام اولین مردی که به پیغمبر اکرم ایمان آورد همین زید بن حارثه آزادشده رسول اکرم بود. این مرد ایمان و علاقه عجیبی به رسول اکرم داشت، به طوری که پدر و مادرش بعدها که فهمیدند پسرشان آزاد شده آمدند او را به نزد خود ببرند، رسول اکرم هم او را مرخص کرد و فرمود اختیار با خودت، اگر می خواهی پیش پدر و مادرت بروی برو. اما این پدر و مادر هرکاری کردند که برگردد گفت من برنمی گردم و این خانه را رها نمی کنم. این جوان را مردم پسرخوانده پیغمبر می خواندند. پیغمبر اکرم مخصوصا دختر عمه خودشان زینب بنت جَحش را به عقد او درآوردند که این هم داستان خیلی معروفی دارد. پیغمبر اکرم فرستاد دنبال زینب بنت جحش به عنوان خواستگاری. او اول خیال کرد که خود رسول اکرم خواستگار اوست، خودش و برادرش عبداللّه بن جحش با کمال خوشحالی و سرور جواب مثبت دادند، ولی بعد که اطلاع پیدا کرد پیغمبر او را برای غلام آزادشده خودش می خواهد ناراحت و عصبانی شد، گفت من خیال کردم که پیغمبر مرا برای خودشان خواستگاری کرده اند. من نوه عبدالمطّلب، یک زن قرشیه بیایم و زن یک غلام آزادشده شوم؟! این خلاف شئون و حیثیات من است. پیغمبر اکرم به او پیغام داد که اسلام این نخوتها را از بین برده است، زید مومن و مسلمان و باایمان است، مسلم کفو مسلم و مومن کفو مومن است، از نظر من تو نباید امتناع کنی. زینب گفت: اگر شما واقعا معتقد هستید که من با زید ازدواج کنم، موافقم. حضرت فرمودند: بسیار خوب، و چون پیغمبر موافق بود با زید ازدواج کرد.
و چون از اول زید را نمی خواست، تا آخر هم به او علاقه مند نشد و مرتب ناراحتی و کج خُلقی می کرد. زید می آمد نزد رسول اکرم و شکایت می کرد که وضع اخلاقی زینب این طور است، اجازه می خواست که طلاق بدهد و رسول اکرم مانع می شد تا بالاخره زید او را طلاق داد و پیغمبر اکرم با او ازدواج کرد.
این همان داستانی است که کشیشهای مسیحی روی آن داد و فریاد راه انداخته اند که بله پیغمبر اسلام یک روزی داخل خانه یکی از اصحاب خود شد و او اتفاقا زنی بسیار زیبا و قشنگ در خانه داشت و پیغمبر چون سرزده داخل شد آن زن را در نهایت زیبایی مشاهده کرد و بعد بیرون آمد، ولی وقتی که بیرون آمد محبت آن زن در دلش جا گرفته بود و بعد چون فهمیدند که پیغمبر به آن زن علاقه مند است شوهرش او را طلاق داد!
اینها دیگر افسانه است. زینب دختر عمه پیغمبر بود، یک زن غریبه نبود که پیغمبر او را ندیده و نشناخته باشد. مکه یک ده و یا یک قصبه بوده است. در زمان جاهلیت هم حجابی اساسا وجود نداشته است. قرآن بود که آیه حجاب را در سوره نور در مدینه نازل کرد: قُلْ لِلْمُوْمِنینَ یغُضّوا مِنْ اَبْصارِهِمْ...(۲) از زمان کودکی زینب تا وقتی که به زمان بلوغ رسید، یعنی وقتی که پیغمبر خودش او را برای غلام آزادشده اش خواستگاری کرد، عادتا در محیط آن روز عرب کمتر روزی بوده است که پیغمبر این دختر عمه را ندیده باشد. آنوقت پیغمبر عاشق دلفریفته این زن نشد مگر در وقتی که او را شوهر داد و چند سال هم در خانه شوهر بود و از او فرزند هم آورد و بعد ناگهان او را دید و عاشق شد!
ازدواج پیغمبر با زینب، برای نسخ عملی همین عادت و رسم بود که بسیار ریشه دوانیده بود در تمام جوامع بشری. خیلی برای اعراب جاهلیت این کار مستنکر بود که پیغمبر با زن پسرخوانده خودش ازدواج کرد. ازدواج پیغمبر در آن زمان با زینب در نظر مردم مستنکر بود اما نه روی حسابی که اخیرا کشیشها درست کرده اند، بلکه روی این حساب که مگر می شود کسی با عروس خود پس از طلاق پسرش ازدواج کند؟! قرآن این رسم را نسخ کرد و جمله اول آیه ناظر به این حقیقت است. ما کانَ مُحَمَّدٌ اَبا اَحَدٍ مِنْ رِجالِکمْ. محمّد پدر هیچ یک از مردان شما نیست، این حرفها یعنی چه؟! او فقط پدر فرزندان خودش است نه پدر یک مرد اجنبی، او را با این صفت نشناسید و با این صفات خطاب نکنید، او را ابو زید نخوانید و زید را ابن رسول اللّه نخوانید، بلکه او را با صفت رسول اللّه و صفت خاتم النبیین بشناسید. البته همه پیغمبران پیغمبر خدا بوده اند اما او یک صفت خاص و جداگانه ای دارد، او خاتم النبیین است، خاتم همه انبیاء است. «خاتم» یعنی چه؟

معنی لغوی «خاتم»

کلمه «خاتم» در لغت عربی فقط چند لغت هموزن دارد مثل طابَع و حاتَم. همه اینها معنی ابزار و آلت را می بخشد. خاتم یعنی ما یخْتَمُ بِهِ، طابَع یعنی ما یطْبَعُ بِهِ. «ما یخْتَمُ بِهِ» یعنی چیزی که به وسیله آن پایان داده می شود. این آیه را قُرّاء سبعه از قدیم، هم خاتِم النبیین خوانده اند و هم خاتَم النبیین. تنها «عاصم» خاتَم النبیین خوانده است و غیر عاصم همه خاتِم النبیین خوانده اند، و این هم اشکالی ندارد که در قرآن یک کلمه را دو جور بخوانیم و هر دو جور هم صحیح باشد. اگر خاتِم النبیین بخوانیم معنایش واضح و ساده است: ختم کننده پیغمبران. «خاتِم» اسم فاعل است که معنی «کنندگی» می دهد. خاتِم النبیین یعنی پایان دهنده پیغمبران. اما «خاتَم» همین معنی و مفهوم را می بخشد به علاوه یک مفهوم اضافه ای که آن مفهوم اضافه این است که در اینجا موضوع رسالت و نبوّت تشبیه شده است به یک نامه ای که پایان می یابد و نویسنده آن نامه نقش و مهر خود را در پایان آن می زند و در پایان خودش را به وسیله آن مُهر معرفی می کند. پس باز هم مفهومش پایان دادن است، اما این مفهوم اضافه را هم دارد که این مهری است که با آن این طومار بسته شد.
امروز می بینید که معمول جور دیگری است. وقتی که مثلاً صفحه یک دفتری را می خواهند ببندند، زیر آن را به طرز مخصوصی خط کشی و امضا می کنند برای اینکه به غلط کسی قلم نبرد و چیزی به آن اضافه نکند. وقتی که مهر می زدند، این مهر دو خاصیت داشت: یکی اینکه معرّف کامل نویسنده نامه بود، و دوم اینکه دیگر نامه را می بست و علامت پایان دادن به نامه بود. اینجا که این تعبیر را درباره خاتم الانبیاء دارد، می خواهد بفرماید که این دیگر نقشی است که با آن، نامه نبوّت، کتاب نبوّت، درس نبوّت به پایان رسید و این علامت بسته شدن آن است، به طوری که هرکس به هر نام که بعد از او بیاید و ادعا کند، معلوم است که مجعول و دروغ است. چه کلمه را ما خاتَم بخوانیم و چه خاتِم، از نظر اینکه پیغمبر اسلام آخرین پیغمبران است هیچ فرقی نمی کند. این یک آیه از آیات قرآنی است که دلالت می کند بر ختم نبوّت خاتم الانبیاء.
آیات دیگری هم در قرآن راجع به ختم نبوّت داریم، آیاتی که البته به این عبارت نیست ولی خود مطلب از این معنی حکایت می کند. مثلاً آیاتی که دلالت می کند بر اینکه امت این پیغمبر امت وسط است، امت معتدل است، بالاترین امتهاست: وَ کذلِک جَعَلْناکمْ اُمَّهً وَسطا...(۳) امت کامل و معتدل، امتی که دیگر امتی بالاتر از آن نمی تواند در دنیا وجود داشته باشد. این هم خودش ختم نبوّت را می رساند. اگر پیغمبری بعد از این پیغمبر بیاید، آن پیغمبر و آن امت که نمی تواند ناقصتر از این باشد. اگر بعد بخواهد امتی بیاید باید کاملتر باشد، ولی قرآن می فرماید دیگر امتی بالاتر از امت اسلام که تربیت شده به تعالیم اسلام باشد فرض نمی شود.
همچنین آیاتی که راجع به خود قرآن مجید است که می فرماید ما این کتاب را برای همیشه حفظ و نگهداری می کنیم: اِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکرَ وَ اِنّا لَهُ لَحافِظونَ(۴) ما این ذکر را، این قرآن را نازل کرده ایم و برای همیشه حافظ آن هستیم. «نگهداری می کنیم» یعنی چه؟ آیا یعنی مثلاً در کتابخانه ها نگهداری می کنیم؟ نسخه اش را نگهداری می کنیم؟ یااین را همین طوری که هست، در میان مردم نگهداری می کنیم، زنده نگهداری می کنیم. مسلّم این دوم است، یعنی قرآن برای همیشه در میان مردم خواهد بود، بنابراین کتاب منسوخ شدنی نیست.
آیات دیگری در قرآن هست که دلالت می کند بر اینکه پیغمبران گذشته همه مبشّر و مقدمه این پیغمبر بوده اند. یکی این آیه است: وَ اِذْ اَخَذَ اللّه میثاقَ النَّبِیینَ لَما اتَیتُکمْ مِنْ کتابٍ وَ حِکمَهٍ ثُمَّ جاءَکمْ رَسولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَکمْ لَتُوْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ ما از همه پیغمبران بدون استثنا پیمان گرفته ایم که هر زمانی که برای شما کتاب و حکمت بیاید و ما به شما کتاب و حکمت بدهیم (یعنی در آینده) و پیغمبری در آینده خواهد آمد که او تصدیق می کند گذشته ها را، باید و البته باید شما از حالا به آن پیغمبر ایمان بیاورید، و باید و البته باید که شما از حالا او را یاری کنید به اینکه بشارت به او را پخش کنید و ایمان به او را در میان امت خودتان القا کنید. قالَ ا اقْرَرْتُمْ آیا شما اقرار کردید به این؟ وَ اَخَذْتُمْ عَلی ذلِکمْ اِصْری و پیمان مرا بر این مطلب گرفتید؟ (یعنی حاضر شدید که بر این قضیه با من پیمان ببندید؟) قالوا اَقْرَرْنا بلی ما پیمان بستیم. قالَ فَاشْهَدوا وَ اَنا مَعَکمْ مِنَ الشّاهدینَ(۵) خدا فرمود: پس همه شاهد باشید و من خودم هم از شاهدها خواهم بود.
این آیه کریمه از نظر ترکیب نحوی و دستوری ـ همان طوری که صاحب مجمع البیان می گوید ـ از مشکلترین آیات قرآن است. از نظر دستور زبان عربی «لَما» مثلاً مای آن موصوله است یا مای زمانیه است یا مای مصدریه؟ آیا لَما بخوانیم یا لِما یا لَمّا؟ یک نفر لِما خوانده است، دیگری لَما و سومی لمّا. ولی به هر حال منظور و مقصود کلی که در این آیه هست همین است، و این همان مضمونی است که در روایات ما هم زیاد وارد شده است.
از جمله در نهج البلاغه است که علی علیه السلام می فرماید: خداوند از همه پیغمبران برای این پیغمبر پیمان گرفته است؛ یعنی تمام نبوّتها و شرایع سابقه، مقدمه و پیش درآمد شریعت ختمیه است. تمام نبوّتها مقدمه ای است برای این نبوّت، و این نبوّت ذی المقدمه ای است برای تمام نبوّتها. هر پیغمبری که آمده است، همان طور که مردم را به خدا و قیامت دعوت کرده و ایمان به خدا و قیامت را در مردم ایجاد کرده است، موظف بوده است که ایمان به نبوّت خاتم الانبیاء را هم که مطلبی است مربوط به آینده، در مردم ایجاد کند. نظیر اینکه ما الآن جزء ایمانهایی که داریم ایمان به ظهور حضرت حجه بن الحسن است. این ایمان به ظهور آن حضرت در آینده، غیر از ایمان به قیامت یا ایمان به نبوّت حضرت رسول است. ما از حالا باید به مطلبی که در زمان آینده صورت خواهد گرفت ایمان بیاوریم. تمام پیغمبران، مبشّر بوده اند به ظهور پیغمبر خاتم. درباره خصوص حضرت عیسی، قرآن کریم نقل می کند: وَ اِذْ قالَ عیسَی بْنُ مَرْیمَ یا بَنی اِسْرائیلَ اِنّی رَسولُ اللّه اِلَیکمْ مُصَدِّقا لِما بَینَ یدَیَّ مِنَ التَّوْریهِ وَ مُبَشِّرا بِرَسولٍ یاْتی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ اَحْمَدُ(۶). حضرت عیسی بن مریم به بنی اسرائیل فرمود که من خودم از ناحیه خدا به سوی شما پیغمبرم و کتاب گذشته را که تورات است تایید و تصدیق می کنم، نبوّت موسی و کتاب او را تصدیق می کنم، و من مبشّر و نویددهنده هستم پیغمبری را که در آینده خواهد آمد که نام او احمد است.

بیان علی علیه السلام

امیرالمومنین در نهج البلاغه می فرماید: یک پیوستگی میان همه انبیاء بوده است که انبیاء سابق باید مبشّر انبیاء لاحق باشند بالخصوص نبیّ ختمی، و انبیاء لاحق از معرّفیهای انبیاء سابق استفاده می کردند و موظّف بودند که مردم را دعوت کنند به اینکه به آنها هم ایمان بیاورید. شما می بینید که یکی از اصول قرآن کریم این است که به ما می گوید شما باید به کتب و پیغمبران گذشته هم ایمان بیاورید، به نبوّت عامّه ایمان داشته باشید. وَالْمُوْمِنونَ کلٌّ امَنَ بِاللّه وَ مَلائِکتِهِ وَ کتُبِهِ وَ رُسُلِهِ(۷). اساسا این پیوستگی بوده است. پیغمبران سابق در مردم ایمان به پیغمبران لاحق و مخصوصا ایمان به نبوّت ختمیه را ایجاد می کردند و پیغمبران لاحق تصدیق و تایید می کردند نبوّت پیغمبران سابق را. عبارتی که در نهج البلاغه است این است:

وَ لَمْ یخْلِ سُبْحانَهُ خَلْقَهُ مِنْ نَبِیٍّ مُرْسَلٍ اَوْ کتابٍ مُنْزَلٍ اَوْ حُجَّهٍ لازِمَهٍ اَوْ مَحَجَّهٍ قائِمَهٍ، رُسُلٌ لاتُقَصِّرُ بِهِمْ قِلَّهُ عَدَدِهِمْ وَ لا کثْرَهُ الْمُکذِّبینَ لَهُمْ، مِنْ سابِقٍ سُمِّیَ لَهُ مَنْ بَعْدَهُ اَوْ غابِرٍ عَرَّفَهُ مَنْ قَبْلَهُ، عَلی ذلِک نَسَلَتِ الْقُرونُ وَ مَضَتِ الدُّهورُ وَ سَلَفَتِ الاْآباءُ وَ خَلَفَتِ الاَْبْناءُ...(۸)

می فرماید خدای تبارک و تعالی هیچ گاه مخلوقات و زمین و بشر را خالی نگذاشته است، یا یک پیغمبر مرسل در میان آنها بوده است یا یک کتاب آسمانی بدون تحریف در میان آنها بوده است (اینها به قول ابن میثم مانعه الخلوّ است، مانعه الجمع نیست)، یا یک حجت لازمی در میان مردم بوده است، حجتی که بر مردم تمام شده باشد، و یا راه راستی در جلو مردم بوده است؛ پیغمبرانی که کمی عده آنها سبب نشد که آنها در کار خودشان کوتاهی کنند، یعنی عدد آنها همیشه نسبت به مبعوثٌ علیهم خودشان خیلی کم بود ولی در عین کم بودن، آنها در انجام وظیفه کوتاهی نکردند، با همه سختیها و مصائب و متاعب وظیفه خودشان را انجام دادند. کثرت مکذّبین و دشمنان سبب نشد که آنها در کار خودشان کوتاهی کنند. اینها بعضی سابق و متقدّم بودند که متاخّرین آنها به آنها معرفی شده بودند. (مثلاً به نوح و ابراهیم گفته بودند که پس از شما موسی و عیسی می آیند، شریعت ختمیه می آید.) بعضی متاخّر بودند و آن که قبل از او آمده بود او را می شناخت و به مردم معرفی کرده بود. بدین نحو نسلها پشت سر یکدیگر پیدا شد و روزگاران گذشت، پدران آمدند و رفتند و پسران جانشین آنها شدند اِلی اَنْ بَعَثَ اللّه سُبْحانَهُ مُحَمَّدا رَسولَ اللّه صَلَّی اللّه عَلَیهِ وَ آلِهِ تا آنکه خداوند محمّد صلی الله علیه و آله را مبعوث فرمود لاِِنْجازِ عِدَتِهِ وَ تَمامِ نُبُوَّتِهِ او را فرستاد تا به وسیله او وعده ای را که به مردم داده است به پایان برساند و نبوّت را با او تمام کند و به نهایت برساند و ختم نماید مَاْخوذا عَلَی النَّبِیینَ میثاقُهُ درحالی که بر همه پیغمبران پیمان او گرفته شده بود (این همان مضمون آیه است: وَ اِذْ اَخَذَ اللّه میثاقَ النَّبِیینَ... از تمام پیغمبران، خدا برای او عهد و پیمان گرفته بود که به او ایمان داشته باشند و به او بشارت بدهند و او را به امّتهای خودشان معرفی کنند، در کتابها و آثار و احادیث و سنن خودشان نوید وجود او را بدهند) مَشْهورَهً سِماتُهُ او را مبعوث کرد در حالی که علامات او در میان امم، معروف و مشهور بود؛ یعنی چون خدا این پیمان را بر پیغمبران گرفته بود که باید علامات و مشخصات او را برای مردم بگویید و بنویسید، در کتابهای آسمانی و آثاری که از پیغمبران پیشین باقی مانده بود علائم این پیغمبر همه ذکر شده بود و لهذا مشهور بود، مثل اینکه این پیغمبر از جزیره العرب مبعوث می شود (این یک امر شناخته شده بود)، مرکب او به اقتضای محیطی که هست شتر است (این یک علامت مشهور بود)، علامتی در پشت شانه اش دارد (یکی از علائم مشهور او بود). اسمش و خصوصیات پدر و فامیلش همه از علائم مشهور او بود؛ و همچنین «اُمّی» یعنی درس ناخوانده و مکتب نرفته و استادندیده بود. این نیز یک علامت مشهور بود. و پیغمبران سلف، آنها را به امت خودشان تعلیم داده بودند.
در آیه دیگر می فرماید: اَلَّذینَ یتَّبِعونَ الرَّسولَ النَّبِیَّ الاُْمِّیَّ مردمی که پیروی می کنند از رسول و نبی (حالا فرق رسول و نبی چیست، بماند) و پیغمبر امّی، درس ناخوانده، کتاب و مکتب و استادنادیده، اَلَّذی یجدونَهُ مَکتوبا عِنْدَهُمْ فِی التَّوْریهِ وَ الاْنْجیلِ(۹) او را و علائم او را در تورات و انجیل نوشته می یابند. و بسیاری از افرادی که در آن زمان به وجود مقدس پیغمبر اکرم ایمان آوردند افرادی بودند که روی همان علائم و مشخصات، ظهور پیغمبری را در این زمان با آن علامات حدس می زدند و یا خودشان به دیگران گفته بودند.
سرّ اینکه اسلام بالخصوص در مدینه این همه نفوذ پیدا کرد و ذهن مردم آماده بود که پیغمبریِ پیغمبر اکرم را قبول کنند، با اینکه اوضاع اجتماعی آنها جور دیگری بود و می خواستند عبداللّه بن اُبیّ را برای خود به سلطنت انتخاب کنند، بیشتر از این ناحیه بود که مدینه مرکز یهودی نشین بود و علمای یهودی مکرّر به یهودیها و غیر یهودیها گفته بودند که ما از کتابهای آسمانی اطلاع داریم که در این سرزمین پیغمبری مبعوث خواهد شد، و احیانا علائم و نشانیها را هم گفته بودند، گو اینکه بعد که پیغمبر اکرم مبعوث شد عده ای ایمان نیاوردند و عده ای هم روی همان علائم ایمان آوردند. عبداللّه بن سلام یکی از آنها بود که ایمان آورد.
غرض این جهت است که این جمله علی علیه السلام که در اینجا آمده است که می فرماید: لاِِنْجازِ عِدَتِهِ وَ تَمامِ نُبُوَّتِهِ ماْخوذا عَلَی النَّبیینَ میثاقُهُ، مَشْهورَهً سِماتُهُ، کریما میلادُهُ، گذشته از اینکه تصریح دارد که نبوّت به وجود مقدس خاتم الانبیاء تمام شد و به نهایت رسید، تصریح دارد به آن نکته دوم که همه انبیاء موظّف بودند که مبشّر و مبلّغ رسالت خاتم الانبیاء باشند. احتیاجی نیست که ما [ با] این مطالب بخواهیم راجع به اینکه پیغمبر اکرم خاتم الانبیاء است شواهد و دلائلی ذکر کنیم. اینها را که ذکر می کنیم برای این است که اجمالاً افراد بدانند که در نصوص اسلامی هم این مسائل خیلی زیاد آمده است، یکی و دوتا و پنج تا نیست، و اینکه ما می گوییم ضروری دین اسلام است، این ضروری بودن، تنها واضح بودن مطلب نیست. باز در کلمات امیرالمومنین است که صلوات می فرستد بر وجود مقدس خاتم الانبیاء به این عبارت:
اِجْعَلْ شَرائِفَ صَلَواتِک وَ نَوامِیَ بَرَکاتِک عَلی مُحَمَّدٍ عَبْدِک وَ رَسولِک خدایا آن شریفترین رحمتهای خودت را و آن پرخیرترین برکات خودت را، آن برکاتی که رو به افزایش و رشد و نامیّ هستند، آن رحمتها و برکات را بفرست بر محمّد بنده و پیغمبر خودت اَلخاتِمِ لِما سَبَقَ او که به پایان رساند هرچه که در پیش بود، نبوّت را ختم کرد وَ الْفاتِحِ لِمَا انْغَلَقَ آن که گشود هر دری را که تا آن زمان بسته بود وَ الْمُعْلِنِ الْحَقَّ بِالْحَقِّ(۱۰) و آن که حق را با حق آشکار کرد. این مطلب هنوز تتمّه زیادی دارد که ان شاءاللّه در هفته های آینده باید عرض بکنم.

نظرات کاربران درباره کتاب خاتمیت