فیدیبو نماینده قانونی صدرا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نبوت

کتاب نبوت

نسخه الکترونیک کتاب نبوت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نبوت

«نبوّت» مجموعه‌ای است مشتمل بر چهارده جلسه بحث و انتقاد انجمن اسلامی پزشکان که در سال ۱۳۴۸ هجری شمسی ایراد شده و سخنران آن استاد شهید آیت‌اللّه‌ مطهری بوده‌اند. سبک بحث یک سبک ابتکاری است و در یک قالب خاص مثلا قالب متکلمین یا فلاسفه جای نمی‌گیرد، بلکه استاد شهید با توجه به احاطه خود بر نظرات متکلمین و فلاسفه در این باب و با توجه به برخی علوم انسانی جدید مانند روانشناسی و با عنایت به شبهاتی که در این باب هست، یک طریق مخصوص را طی کرده‌اند و البته سؤالاتی که در پایان جلسات مطرح شده است در تعیین خط سیر بحث مؤثر بوده است. استاد شهید مطالب خود را در چهار بخشِ «راههای اثبات نبوّت»، «وحی»، «معجزه» و «اعجاز قرآن» دسته‌بندی کرده‌اند و درباره ماهیت «وحی» و ماهیت «معجزه» که معمولا کمتر بحث می‌شود، به تفصیل سخن رانده‌اند.

ادامه...
  • ناشر صدرا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.3 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نبوت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. راههای اثبات نبوت

بحث ما درباره نبوت است که به یک اعتبار دومین اصل و به اعتبار دیگر سومین اصل از اصول دین است. اصول دین به یک اعتبار عبارت است از توحید، نبوت و معاد، ولی از دید شیعیان چون دو چیز دیگر هم جزء اصول دین است، گفته می شود که اصول دین پنج است: توحید، عدل، نبوت، امامت و معاد. به هر حال نبوت یکی از ارکان اصول دین است. راجع به نبوت بحثهای زیادی هست که ما عجالتا فهرست بحثها را آن اندازه ای که فعلا به نظرمان رسیده عرض می کنیم و ممکن است که آقایان هم موضوعاتی داشته باشند که لازم باشد در اطراف آنها بحث شود. مفهوم عمومی ای که همه مردم از نبوت دارند این است که بعضی از افراد بشر واسطه هستند میان خداوند و سایر افراد بشر، به این نحو که دستورهای خدا را از خدا می گیرند و به مردم ابلاغ می کنند. تا این حد را همه در تعریف نبوت قبول دارند. این دیگر تفسیری همراهش نیست: گروهی از افراد بشر که دستورهای خدا را از ناحیه خداوند می گیرند و به مردم ابلاغ می کنند. آنگاه در اینجا مسائل زیادی هست. یکی از مسائل این است که اساسا چه نیازی در عالم به این کار هست که دستورهایی از ناحیه خدا به مردم برسد، اصلا مردم نیاز به چنین چیزی دارند که از ناحیه خدا به آنها دستور برسد، یا چنین نیازی نیست؟ و تازه اگر چنین نیازی هست [ آیا] حتما راه برآورده شدن این نیاز این است که به وسیله افرادی از بشر این دستورها ابلاغ بشود، راه دیگری وجود ندارد؟
همچنین اگر گفتیم این نیاز هست، این نیاز از چه قسمت است؟ آیا زندگی اجتماعی بشر بدون آنکه یک دستور الهی در آن حکمفرما باشد نظم و نظام نمی پذیرد؟ یا نه، از این جهت بشر نیازی ندارد، از آن جهت [ نیاز دارد] که زندگی بشر محدود به زندگی دنیا نیست، یک زندگی ماوراء دنیایی هم وجود دارد و آن زندگی ماوراء دنیا از نظر اینکه بشر در آنجا سعادتمند باشد [ یا شقاوتمند] بستگی دارد به اینکه در این دنیا چگونه زندگی کند، چه جور معتقَدات و افکاری داشته باشد، چه جور خُلقیاتی داشته باشد و چه جور اعمالی داشته باشد، اعمال صالح [ یا اعمال ناصالح.] چون سعادت بشر در آن دنیا بستگی دارد به افکار و معتقدات و اخلاقیات و اعمالش در این دنیا، پیغمبران دستورهایی از ناحیه خدا برای بشر آورده اند که فکر و عمل و اخلاق خودش را طوری تنظیم کند که در آن دنیا سعادتمند باشد. و یا هر دو؛ یعنی هم زندگی اجتماعی بشر اگر بخواهد سعادتمندانه باشد احتیاج دارد که آن دستورهای خدایی اجرا بشود و هم زندگی اخروی بشر، و ایندو به یکدیگر پیوسته و وابسته اند نه اینکه ضد یکدیگر باشند که آنچه زندگی اجتماعی را صالح می کند آن دنیا را خراب کند و بالعکس، بلکه در هر دو، بشر چنین نیازی دارد. پس یک بحث در باب نبوت مساله نیاز به انبیاست.
بحث دیگر در باب نبوت این است که انبیاء که ما می گوییم دستورها را از ناحیه خدا می گیرند ـ که این نامش وحی است ـ چگونه می گیرند؟ پس بحث دیگر بحث در مساله وحی است. انبیاء این تعبیر را درباره خودشان به کار برده و گفته اند از ناحیه خدا به ما وحی می شود. آنگاه در باب وحی، نام فرشتگان را آورده اند، مخصوصا نام جبرئیل در خود قرآن و در کتابهای دیگر آسمانی به عنوان واسطه وحی برده شده است؛ و به هر حال این گرفتن دستور، تلقی کردن دستورهای خدا که خودشان اسم «وحی» رویش گذاشته اند چگونه و به چه شکل است؟
مساله دیگر که باز یک مساله اساسی در باب نبوت است [ این است که انبیاء(۱)] معجزه داشتند و معجزه هایی می آوردند؛ معجزه چیست؟ خود معجزه هم به اندازه مساله وحی یک مساله مرموزی است. آیا اصلا معجزه وجود داشته است و می تواند وجود داشته باشد؟ آیا معجزه ضد علم است یا ضد علم نیست؟ علم و معجزه آیا با هم ناسازگارند یا ناسازگار نیستند؟
به نظر من می آید که بحثهای اساسی در باب نبوت همین سه بحث است: یکی [ اینکه آیا] نیاز [ به دستورات الهی] هست یا نیست و اگر هست از چه راه؟ دیگر اینکه این کیفیت ارتباط چگونه کیفیتی است؟ و سوم اینکه معجزات که دلیل و آیت پیغمبران است چیست و چگونه بوده است و ماهیت معجزه چیست، رابطه اش با علم چه رابطه ای است؟
البته مسائل دیگری هم در اینجا هست گو اینکه به اندازه این مسائل، اساسی نیست ولی به هر حال آنها هم مسائل مهمی است.

«نبی» و «رسول»

مثلا یکی از مسائل که از نظر قرآنی خیلی قابل بحث است این است که در قرآن، هم تعبیر «نبی» آمده است و هم تعبیر «رسول»، نبی و رسول، نبیین و رسل؛ آیا نبوت با رسالت فرق می کند، یعنی دو مقام و دو خصوصیت است؟ یا نه، یک چیز است که با دو اسم تعبیر شده است؟ کلمه «نبی» از ماده «نبا» است. نبا یعنی خبر، البته خبرهای مهم و عظیم و خبرهای صادق. گویا هر خبری را «نبا» نمی گویند، کلمه «حدیث» یا «خبر» را ممکن است بگویند ولی کلمه «نبا» یک اهمیت دیگری دارد. نبی یعنی خبر دهنده. چون انبیاء از خدا خبرهایی آورده و به مردم داده اند، به این اعتبار به آنها گفته اند «نبی».
کلمه «رسول» از ماده «رسالت» است که اصل معنایش رهایی است در مقابل قید. «مرسَل» در زبان عرب یعنی رها شده، در مقابل «در قید شده». مثلا اگر مویی را همین طور رها کنند به پایین، می گویند «اَرْسَلَهُ» یعنی رهایش کرد، اما اگر مو را با سنجاقی ببندند این نقطه مقابل ارسال است. ولی این کلمه را در مطلقِ موردِ فرستادن [ به کار می برند.] وقتی که کسی، کسی یا چیزی را از جایی به جایی می فرستد، به آن می گویند «ارسال»، و «رسول» یعنی فرستاده به طور کلی. نمایندگانی را که مثلا یک امیر، یک پادشاه از پیش خودش نزد یک نفر دیگر می فرستد معمولا در زبان عربی «رسول» می گویند. «رسولی فرستاد» یعنی نماینده ای فرستاد، فرستاده ای فرستاد. این، معنی لغوی «رسول».
آیا در اصطلاح قرآن میان «نبی» و «رسول» فرقی هست که قرآن وقتی به کسی می گوید «نبی» به یک عنایت خاصی می گوید و وقتی می گوید «رسول» به عنایت دیگری است که احیانا ممکن است کسی نبی باشد رسول نباشد، یا بر عکس رسول باشد نبی نباشد، چنین چیزی هست یا نه؟ این هم بحثی است که چون در درجه اولِ لزوم نیست ما فعلا وارد آن نمی شویم، اگر لازم بود روی این جهت هم بحث می کنیم که آیا میان ایندو فرق هست و یا فرق نیست؟ این مخصوصا از این جهت ضرورت پیدا می کند که در آیه ختم نبوت، ما به این تعبیر داریم که: «ما کانَ مُحَمَّدٌ اَبا اَحَدٍ مِنْ رِجالِکمْ وَ لکنْ رَسولَ اللّه وَ خاتَمَ النَّبِیینَ»(۲). بعضی افراد (البته در عصرهای اخیر و نه آدمهای حسابی، افرادی که دنبال بهانه می گردند) گفته اند در اینجا قرآن که نفرموده رسالت ختم شده است، فرموده نبوت ختم شده است؛ چه مانعی دارد که نبوت ختم شده باشد و رسالت هنوز ختم نشده باشد؟ اگر بگوییم نبوت مگر چیست که ختم شده و رسالت ختم نشده؟ می گویند انبیاء فقط به کسانی می گفتند که مثلا در عالم رویا، در عالم خواب چیزهایی را می دیدند، اما رسالت مطلب دیگری است که آن ختم نشده.
این را فقط برای اینکه توجه به اهمیت مطلب داده باشیم عرض کردم. ما آن سه بحث اساسی و اصولی خودمان را عرض بکنیم.

نیاز به رسالت

مساله اول مساله نیاز به رسالت بود. بدون شک اگر ما مساله آخرت را بپذیریم یعنی اگر قبول کنیم که زندگی بشر با مردنش در این دنیا پایان نمی پذیرد و نشئه دیگری ماوراء نشئه دنیا هم وجود دارد و بشر در آن نشئه حیات و زندگی دارد و در آنجا هم به نوعی مرزوق است، سعادتی دارد، شقاوتی دارد: «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللّه اَمْواتاً بَلْ اَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یرْزَقونَ. فَرِحینَ بِما اتیهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ یسْتَبْشرونَ بالَّذینَ لَمْ یلْحَقوا بِهِمْ»(۳) (این جزو خبرهایی است که پیغمبران آورده اند و از جنبه های علمی و فلسفی هم بحثهایی شده)، اگر ما مساله آخرت (برزخ و قیامت و...) را بپذیریم بدون شک علم و عقل بشر کافی نیست برای تحقیق در مسائل آخرت و تشخیص اینکه چه چیز برای سعادت اخروی نافع است و چه چیز مضر. حتی بشر با علم و عقل خودش اصلا نمی تواند به وجود یک نشئه ای پی ببرد. تا امروز هم که علم بشر این همه پیش رفته است هنوز مابعد مرگ به عنوان یک مجهول برای بشر تجلی می کند؛ هنوز هم واقعا قطع نظر از هر فکری، اگر از نظر کلی بخواهیم ببینیم، به صورت یک مجهول است برای بشر، یعنی بشر نمی تواند این را از نظر علمی صد درصد اثبات کند که چنین چیزی هست (البته یک قرائن و دلایلی هست اما یک امری که از نظر علم، قطعی تلقی شده باشد نیست) کما اینکه از نظر علم نمی تواند این را صد در صد نفی کند و بگوید علم کشف کرده که چنین چیزی نیست؛ جزء مجهولات بشر است.
پس اگر مساله عالم آخرت را ـ که باز خود پیغمبران هستند که اصل وجود آن را خبر داده اند و راه سعادت و راه شقاوت در آنجا را نشان داده اند ـ در نظر بگیریم نیاز به انبیاء صد در صد قطعی است و جای بحثی در آن نیست.
آن چیزی که بیشتر باید رویش بحث کرد مساله زندگی اجتماعی است که آیا واقعا این زندگی دنیایی بشر نیازی به پیغمبران دارد یا ندارد؟ اولا ببینیم خود قرآن چه می گوید؟ آیا در قرآن به این مساله عنایتی هست یا قرآن فقط توجه به عالم آخرت دارد؟
ما می بینیم قرآن تنها مساله عالم آخرت را بیان نمی کند، مساله زندگی دنیا را هم از نظر هدف انبیاء مطرح می کند، خیلی هم واضح و صریح. در آن آیه معروف می فرماید: «لَقَدْ اَرْسلْنا رُسُلَنا بِالْبَیناتِ وَ اَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکتابَ وَ الْمیزانَ لِیقومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ»(۴) پیامبران خودمان را با دلایل و بینات فرستادیم، کتاب و مقیاس همراه آنها فرستادیم تا در میان مردم عدالت برپا بشود. پس معلوم می شود قرآن ارسال رسل را یک نیازی دانسته و برای آن اصالتی قائل شده است، و در اینجا حتی آن هدف دیگر [ یعنی شناخت خداوند] را هیچ ذکر نمی کند؛ در جاهای دیگر ذکر می کند ولی در اینجا این هدف را ذکر نمی کند شاید برای اینکه نشان بدهد که عدالت اجتماعی هم اصالتی دارد و واقعا مورد نیاز است و باید باشد. پس قرآن که نظر داده است که از ضرورتهای زندگی بشر وجود عدالت است، وجود پیغمبران را برای برقراری عدالت لازم و ضروری می داند.
از نظر علمی چطور؟ از نظر مطالعات اجتماعی چطور؟ آیا چنین ضرورتی هست یا نه؟ راجع به این خیلی می شود بحث کرد، ما یک بحث مختصری عرض می کنیم، اگر باز نیاز باشد ممکن است که بیشتر بحث کنیم.
بشر یک موجود خاصی است که زندگی اش باید زندگی اجتماعی باشد یعنی بدون اینکه با یکدیگر زندگی کنند و با یکدیگر ارتباط داشته باشند و زندگی تعاونی داشته باشند امکان پذیر نیست، ولی بر خلاف سایر جاندارهای اجتماعی که به حکم غریزه و اجبار زندگی شان اجتماعی است، به حکم غریزه اجبار ندارد که زندگی اش اجتماعی باشد. مقصودم این جهت است که حیوانهای اجتماعی از طرف خود خلقت و طبیعت مسخر و مجبورند که اجتماعی زندگی کنند، تقسیم کار را خود خلقت و طبیعت در میان آنها انجام داده، قانون اجتماعی شان را خود خلقت جبرا برای آنها وضع کرده است و آنها هم به طور خودکار، کار خودشان را انجام می دهند. مثلا زنبور عسل، ما می خوانیم و می بینیم که تکلیف و وظیفه خودش را اجبارا می داند، یعنی لزومی نیست با تعلیم و تربیت یاد بگیرد و کوشش کند تا بفهمد راه چیست، اجبارا به او داده شده است، وظیفه و راه خودش را اجبارا می داند؛ پستها هم عوض نمی شود، هر کدام یک مقام معلومی دارند، آن که کارگر است، کارگر است و آن که مهندس است، مهندس است و آن که حاکم و حکمران و ملکه است، ملکه است، حتی ساختمان بدن اینها هم با هم متفاوت است؛ بر عکس بشر که باید زندگی اش زندگی اجتماعی باشد و به حکم اینکه یک موجود مختار و عاقل و آزادی آفریده شده است تمام اینها را خودش باید به اختیار خودش انجام دهد، خودش باید فکر [ کند و(۵)] برای خودش انتخاب کند.
این نقصها از نظر غریزی در بشر هست به این معنا که به او این غریزه داده نشده است. حالا چرا داده نشده است، آن خودش یک حساب دیگری دارد که گفته اند چرا داده نشده است. آنوقت بشر به موجب همین که مختار و آزاد آفریده شده است امکان تخلف از وظیفه همیشه برایش هست، و به حکم اینکه غریزه حیات دارد و می خواهد زندگی کند، نفع جو آفریده شده و دنبال منفعت خودش است؛ از این جهت هر فردی آن چیزی که ابتدائا درباره آن فکر می کند این است که در اجتماع دنبال هدفهای شخص خودش و فرد خودش برود نه دنبال مصلحت اجتماع، یعنی آن چیزی که اول برای بشر و برای فکر بشر مطرح است منفعت فرد است نه مصلحت اجتماع، مصلحت اجتماع را نه خوب تشخیص می دهد و نه به فرض تشخیص دادن رعایت می کند. حیوان اجتماعی به حکم غریزه، مصلحت اجتماع را تشخیص می دهد می رود دنبالش و به حکم غریزه هم آن را اجرا می کند، و بشر در هر دو ناحیه این نیاز را دارد: نیاز دارد به یک هدایت و رهبری که او را به سوی مصالح اجتماعی اش هدایت و رهبری کند، و نیازمند است به یک قوه و قدرتی که حاکم بر وجودش باشد که آن قوه حاکم بر وجودش او را دنبال مصالح اجتماعی بفرستد.
می گویند پیغمبران برای این دو کار آمدند، هم او را به مصالح اجتماعی رهنمایی می کنند و هم ـ که این دومی شاید بالاتر است ـ او را موظف می کنند، یک قدرتی بر وجودش مسلط می کنند به نام «ایمان» که به حکم این قدرت آن مصالح اجتماعی را اجرا می کند، دنبال آنچه که مصلحت اجتماعی تشخیص می دهد (حالا یا به حکم وحی یا به حکم عقل و علم، فرق نمی کند) می رود و اگر حکومت دین و حکومت انبیاء در میان بشر در گذشته و حال نبود، به عقیده اینها اصلا بشریتی نبود، یعنی اصلا امروز بشری روی زمین نبود، بشر خودش را خورده بود، اصلا بشر فانی شده بود. بشر بقای خودش را در روی زمین و همین تمدنی را که امروز در روی زمین دارد مدیون پیغمبران است. آنها، هم او را رهبری کردند و هم خودش را از شر خودش نگهداری کردند، و حتی امروز هم که این همه علم پیش رفته و عقل بشر کامل شده است باز هم نقش انبیاء محفوظ است؛ یعنی همین الآن هم تربیتهای انسانی بشر، ارث از گذشته ای است که سر منشاش پیغمبران بوده اند، و مقدار انسانیتی که دارد باز هم از بقایای همان تعلیمات دینی و کتابهای آسمانی است که اگر فرض کنیم همین الآن تاثیر کتابهای آسمانی را با یک قوه و قدرتی از روح بشر به کلی بیرون بکشیم، این مساوی خواهد بود با فنای بشریت یعنی با از بین رفتن روح انسانیت به طور کلی و قهرا فنای بشریت؛ بشر به صورت موجودات درنده ای در خواهند آمد که هیچ روح اجتماعی نداشته باشند و همه مجبور باشند با همدیگر باشند ولی نه مثل مجموع شیرها بخواهند با هم زندگی کنند (چون خیلی تفاوت است میان افراد بشر)، بلکه مثل یک جنگلی [ خواهد بود که در آن عده ای گوسفند باشد، عده ای گرگ، عده ای شغال، عده ای شیر، عده ای ببر، عده ای پلنگ، عده ای شتر و عده ای اسب، اینها به جان یکدیگر بیفتند و قوی ضعیف را پایمال خواهد کرد.
این یک خلاصه ای بود که خواستم در این باره عرض کنم، چون خودم نمی دانم که لازم هست ما درباره این مطلب زیاد بحث کنیم یا نه. این به عبارت دیگر همان بحث «نیاز به دین» است که بشر در زندگی اجتماعی خودش به دین نیاز دارد. روح مطلب همین بود که عرض کردم. اگر بیش از این نیاز باشد، بعد روی آن بحث می کنیم.
پس راهی که از جنبه نیاز به نبوت ذکر شده است دو تاست: مساله آخرت، مساله زندگی اجتماعی و فردی.

وحی

حالا بیاییم وارد مساله دوم یعنی مساله وحی بشویم. این که پیغمبران از خدا دستور می گرفتند، چگونه دستور می گرفتند؟ کیفیتش چگونه بوده است؟ مقدمتا این مطلب را می توانیم بگوییم ـ همان طور که گفته اند ـ که هیچ کس نمی تواند ادعا کند که من می توانم حقیقت این کار را تشریح کنم. اگر کسی بتواند چنین ادعایی بکند خود همان پیغمبران هستند، برای اینکه این یک حالتی است، یک رابطه ای است، یک ارتباطی است نه از نوع ارتباطاتی که افراد بشر با یکدیگر دارند یا افراد عادی بشر با اشیاء دیگری غیر از خدا دارند. کسی هیچ وقت ادعا نکرده است که کنه و ماهیت این مطلب را می تواند تشریح کند، ولی از این هم نباید مایوس شد که تا حدودی می شود درباره این مطلب بحث کرد، لا اقل از این راه که یک چیزهایی را می شود نفی کرد و درباره یک چیزهایی از روی قرائنی که خود پیغمبران گفته اند می شود بحث کرد. در اینجا به طور کلی سه نظریه است.

نظریه عامیانه

یک نظریه نظریه عامیانه است. (من نمی گویم این نظریات درست است یا نادرست، بعد که آیات قرآن را خواندیم ببینیم که قرآن با کدام یک تطبیق می کند.) یک نظری عوام الناس دارند و آن این است که تا می گویند «وحی» این جور به فکرشان می رسد که خداوند در آسمان است، بالای آسمان هفتم مثلا، در نقطه خیلی خیلی دوری، و پیغمبر روی زمین است، بنابراین فاصله زیادی میان خدا و پیغمبر وجود دارد، خدا که می خواهد دستورهایش را به پیغمبرش برساند نیاز دارد به یک موجودی که بتواند این فاصله را طی کند و آن موجود قهرا باید پر و بال داشته باشد تا این فاصله را طی کند، و از طرفی هم باید عقل و شعور داشته باشد که بتواند دستوری را از خدا به پیغمبر القاء کند. پس این موجود باید از یک جنبه انسان باشد و از یک جنبه مرغ؛ باید انسان باشد تا بتواند دستور خدا را برای پیغمبر بیاورد چون می خواهد نقل کلام و نقل سخن کند، ولی از طرف دیگر چون این فاصله بعید را می خواهد طی کند (اگر هر انسانی می توانست، خود پیغمبر می رفت و بر می گشت) باید یک پر و بالی داشته باشد تا این فاصله میان زمین و آسمان را طی کند، و او همان است که به اسم «فرشته» نامیده می شود. عکس فرشته ها را هم که می کشند می بینیم یک انسان است، سر دارد، چشم دارد، لب دارد، بینی دارد، گردن دارد، دست دارد، پا دارد، کمر دارد و همه چیز دارد به اضافه دو تا بال نظیر بال کبوتر، فقط لباس ندارد که حتی بی شلوارش را هم می کشند. آقا بزرگ حکیم گفته بود «این که مردم شنیده اند ملائکه مجردند، اینها مجرد از تنبان فرض کرده اند (به همان زبان مشهدی)، مجرد است یعنی خالی از تنبان است، شلوار پایش نیست!»
این یک تصور است: خدا چون در آن بالای بالا قرار گرفته است وقتی می خواهد برای پیغمبرش خبر دهد، به آن فرشته می گوید، او هم پر و بال می زند، از بالا می آید پایین، بعد هم با پیغمبر حرف می زند، با همین گوش و با همین چشم، پیغمبر می بیند یک انسانی آمد با بال، از در وارد شد حرفش را زد و رفت. پیغمبر از چه طریق حرف خدا را تلقی می کند؟ از همین طریق که حرف ما را تلقی می کند، با این تفاوت که حرف ما را بلاواسطه می شنود، خود ما را می بیند و حرف ما را می شنود، ولی حرف خدا را چون خود خدا در فاصله دوری قرار گرفته است، به وسیله یک انسان بالدار می شنود اما از همین راه می شنود، می آید حرف می زند و گفتگو می کند و می رود. این یک نوع تصور است. عامه مردم در باب وحی چنین تصوری دارند.

نظریه روشنفکرانه

اینجا تفسیر نقطه مقابلی وجود دارد که این هم انکار نبوت نیست، کسی که این حرف را می زند نمی خواسته انکار کند ولی پیش خودش این جور خواسته تفسیر کند و کرده است. سید احمد خان هندی که یک سبک خاصی تفسیر نوشته تقریبا چنین فکری دارد، و بعضی افراد دیگر. بعضی از افراد خواسته اند که حقایقی مانند وحی از جانب خدا و نزول فرشته و سخن خدا و قانون آسمانی را یک نوع تعبیرات بدانند، تعبیرات مجازی که با مردم عوام جز با این تعبیرات نمی شد صحبت کرد.
می گویند پیغمبر یک نابغه اجتماعی است ولی یک نابغه خیرخواه. یک نابغه اجتماعی که این نبوغ را خداوند به او داده است در جامعه ای پیدا می شود، اوضاع جامعه خودش را می بیند، بدبختیهای مردم را می بیند، فسادها را می بیند، همه اینها را درک می کند و متاثر می شود و بعد فکر می کند که اوضاع این مردم را تغییر بدهد. با نبوغی که دارد، یک راه صحیح جدیدی برای مردم بیان می کند. می گوییم پس وحی یعنی چه؟ روح الامین و روح القدس یعنی چه؟ می گوید روح القدس همان روح باطن خودش است، عمق روح خودش است که به او الهام می کند، از باطن خود الهام می گیرد نه از جای دیگری. چون این اندیشه ها از عمق روحش می آید به سطح روحش، می گوییم پس روح الامین اینها را آورده و چون سر سلسله همه کارها خداست و همه چیز به دست خداست، پس خدا فرستاده، چون هر کاری تا خدا نخواهد که نمی شود. پس معنی وحی این است که [ مطلبی] از عمق اندیشه خود پیغمبر سرچشمه می گیرد و می آید به سطح اندیشه اش. می گوییم ملائکه یعنی چه؟ می گوید ملائکه یعنی همین قوای طبیعت؛ ملائکه عبارت است از قوایی که در طبیعت وجود دارد، و چون خدا این قوا را استخدام می کند بنابراین ملائکه در اختیار او هستند. پس دین یعنی چه؟ می گوید چون این قوانینی که او وضع کرده است واقعا قوانین صحیح و صالحی است و برای سعادت اجتماع مفید است پس دین است، از جانب خداست و ما چیز دیگری نمی خواهیم.
خلاصه، تمام آنچه را که در باب رابطه پیغمبر با خدا، گرفتن دستور از خدا، وحی، نزول فرشته و این جور چیزها گفته می شود تقریبا توجیه و تاویل می کنند به همین جریانهای عادی ای که در افراد بشر هست، منتها افراد استثنائی و افراد نابغه بشری. در واقع این که ماوراء فکر و مغز و روح انسان حقیقتی باشد و او از آن ماوراء تلقی کرده باشد ـ حالا به هر نحو و به هر شکل ـ اینها را نمی خواهند قبول کنند و اصلا هیچ جنبه غیر عادی را نمی خواهند بپذیرند. این هم یک جور نظریه است.

نظرات کاربران درباره کتاب نبوت