فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یونگ می‌گوید

کتاب یونگ می‌گوید
مصاحبه‌ها و دیدارها

نسخه الکترونیک کتاب یونگ می‌گوید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب یونگ می‌گوید

روش‌های روان‌شناسی و روان‌کاوی مثل نظریه‌های ادبی است، با یکی متن را تحلیل می‌کنند و با دیگری روان را. حالات روانی یا رؤیاها را هم با نظریه‌ی یونگ می‌توان تحلیل کرد و هم با نظریه‌ی فروید یا آدلر. امثال فروید و یونگ علاوه بر ذهن عادی به ناخودآگاه اهمیت زیادی می‌دادند. امثال آنا فروید و کارن هورنای معتقد بودند که اعمال آدمی برای محافظت از خود و دور کردن رنج از خود است. امثال ژان پیاژه عقیده داشتند که انسان هم تحت‌تأثیر محیط است و هم ژنتیک. گاهی روشی برای متنی سزاوارتر از دیگر روش‌هاست. این‌که خود آن نظریه چقدر درست است چندان قابل تحقیق نیست. بسیاری از این نظریات به لحاظ طبّی چندان مشخص و معیّن نیستند، مثلاً جای مشخصی در بدن به نام ناخودآگاه یا روح یا فرامن و امثال این‌ها نداریم. کاربرد مهم است. روش واسطه و ابزار است، نتیجه‌ی کار مهم است. در روش درمانی یونگ فقط هدف که بهبود و رسیدن بیمار به آرامش است مهم است. وسیله و مقدّمه‌ی درمان ثابت و مشخّص نیست و هر چیزی ممکن است به کار آید.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.56 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۹۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب یونگ می‌گوید

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار مترجم

یونگ مردی شاد و خوشبخت بود، فرزندان و نوه های او همه تحصیل کرده و صاحب مقامات بودند. در زمان حیات خود احترام بسیار داشت و بزرگان از اطراف و اکناف به دیدار او می آمدند. زائران او نوعاً از دانشمندان، نویسندگان، سفرا، روزنامه نگاران و صاحبان مناصب بودند. شاگردان وفادار بسیار داشت. در پاسخ این سوال که چرا بیش تر دوستداران و مریدان و شاگردان نزدیکش از زنان هستند گفته بود زیرا روح که موضوع کار من است مونّث است! سفرهای بسیار به نقاط مختلف جهان ـ چه متمدّن و چه عقب مانده ـ کرده بود. خانه ی ویلایی او در کوشناخت سوئیس کنار دریاچه ی مصفّای زوریخ بود. شغل تدریس در دانشگاه را وانهاده و همه ی عمر پرثمر خود را وقف تحقیق و تصنیف کرده بود. موضوع تحقیقات او مطالب جذّاب اسرارآمیز چون دنیای روح، علم کیمیاگری، نجوم، مذاهب و اساطیر و رویاها بود. هشتاد و پنج سال را که عمری خوب است به خوشی و سرمستی حاصل از کار و دانش و کشفیات روانی گذراند. در کشوری (سوئیس) می زیست که علاوه بر زیبایی طبیعی، از آسیب هر دو جنگ خانمان سوز جهانی بر کنار بود (چنان که مولانا هم در آن هرج و مرج فتنه ی مغول به دور از غوغاها، سرخوش در قونیه می زیست) و این ها همه از الطاف غیبیه ی حق یا بگو از بخت خوشی است که گاه نصیب اولیاءالله یا فرزندان بزرگ طبیعت می شود. برای آن که متوجّه شویم که در قرون اخیر چه فاصله یی از کاروان شتابناک معارف جهانی داشته ایم بد نیست بدانیم که یونگ در سال ۱۹۰۰ یعنی شش سال پیش از نهضت مشروطیت پزشک شده بود و ما اکنون تازه چهار پنج دهه است که شروع به آشنایی با افکار درخشان و آثار تکان دهنده ی او و اقران او کرده ایم.
یونگ به مذاهب احترام می گذاشت، البته نه مذهبی خاص، خدای او یک خدای مشخّص مذهبی نیست، ناخودآگاه جمعی، خدا، تائو... و به طور کلی یک نیروی فائقه ی ماورایی است:

سه نگردد بریشم ار او را پرنیان خوانی و حریر و پرند در یکی از گفتارهای این کتاب (← در مرزهای دانش) شفای آن زن جوان ناشناس را که پیش او آمده بود از لطف و فیض الهی (Grace of God) می داند.

یونگ شخصیتی کارزماتیک بود و مردمانی با سلایق و زمینه های مختلف فرهنگی او را دوست داشتند. علی رغم اختلاف نظر برخی از مکاتب روان شناسی با آراء او تاکنون کتاب جدّی یی در ردّ عقاید او ندیده ام. آراء بدیع او در محدوده ی روان کاوی محبوس نماند و به زمینه های دیگر دانش های بشری چون نقد ادبی، علم الادیان، اساطیر... راه یافت و راهگشای محقّقان شد.
یکی از عجایب و تصادفات ـ که البته نمونه هایی در تاریخ علم دارد ـ این است که بزرگ ترین رجال علم روان شناسی چون فروید و یونگ و آدلر هم عصر و با یک دیگر آشنا بودند و عجیب تر این که دوره ی آنان از بدترین ادوار حیات بشری یعنی دوره ی جنگ های جهانی اول و دوم بوده است.
یونگ از ستایشگران فرهنگ کهن آسیا و کلاً مشرق زمین بود و با معارف کهن چینی و هندی آشنایی کامل داشت. در اواخر عمر گفته بود هرچه یافتم همان هایی هستند که بزرگان عصر باستان نیز یافته بودند و فرق فقط در نحوه ی بیان و اصطلاحات است.
در مورد روابط او با فروید و سپس قطع دوستی به ذکر نکته یی قناعت می کنم: مردان بزرگ معمولاً هم چون درخت تناوری هستند که در سایه ی آنان گیاه دیگری مجال رشد نمی یابد. نظریات فروید در باب روان آدمی و طرح مباحثی چون ناخودآگاه، سرکوب، او یا نفس (Id)، من (ego)، فرامن (super ego) و امثال این ها به حدّی منسجم و مستحکم بود که به نظر نمی رسید کسی بتواند فراتر از آن ها سخنی بگوید اما یونگ اساساً طرحی دیگر در انداخت و به جای مصطلحات و مفاهیم فروید، ناخودآگاه جمعی، کهن الگوها (آرکی تایپ) و از این قبیل را مطرح کرد. کهن الگوها در همه ی زمان ها و مکان ها به یک نحو ظهور و بروز دارند و لذا مساله ی تاریخ مند بودن انسان و وحدت ساختاری روح بشری در طی تاریخ مطرح می شود. همین امر بود که تحقیق و تفحّص در اساطیر و فرهنگ های کهن و بدوی و کلاً تاریخ حیات بشری را ایجاب می کرد که به گفته ی یونگ چندان مطمح نظر فروید نبود (هرچند به نظر من فروید در این زمینه ها هم پیشوای یونگ بود).

مردان بزرگ هر کجا باشند آن جا تبدیل به کانون علم و عشق و شور و معرفت می شود. یونگ با آن که در حومه ی شهر می زیست زائران از سراسر جهان خود را به او می رساندند. حضور مولانا هم در قونیه آن جا را قبله ی عاشقان و شاعران و عارفان کرده بود. شیخ سیف الدین باخَرزی که خود نتوانسته بود مجلس مولانا را دریابد به دوستان و فرزندان خود وصیّت کرده بود: «الله الله، چارق آهنین باید پوشیدن و عصای آهنین به کف گرفتن و به طلب او بزرگ رفتن. و وصیّت است بر دوستان ما که هر که را که استطاعت(۱) راه باشد و طاقت بدنی و قوت سفر دست دهد، بی هیچ تعلّلی باید که به زیارت این پادشاه رود و آن نعمت و رحمت را دریابد(۲)».
زائران یونگ هم از سراسر عالم در برف و باد و باران خود را به کوشناخت می رساندند و پیاده از سی تاسه (خیابان دریا) به خانه ی او در ساحل دریاچه می رفتند. حیرت انگیز است که یونگ با این همه مراجعین، نامه نویسی ها، سفرها، معالجه ی بیماران و چه و چه، آن همه کتاب و مقاله هم نوشته است. این گونه مردان خستگی ناپذیرند، چون نیرو از عشق می گیرند، آن عشق و شوق و ولع بیکرانی که در نهاد آنان به ودیعه نهاده شده است و بسی فراتر و فراخ تر از اندازه و حدّ یک عمر و یک جسم متعارف است.

در ذهن من بین بخش هایی از زندگی و افکار یونگ و مولانا شباهت هایی است. چنان که گفتم یونگ در خلال دو جنگ به دور از هیاهوها در سوئیس زیبا می زیست. عصر، عصر هیتلر و موسولینی بود. مولانا هم به دور از مغولان زشت رو و خو در قونیه می زیست. عصر، عصر چنگیز و هلاکو بود. مثنوی هم به اعتباری یک اثر بدیع روان شناسانه است که در قدیم به آن عرفان می گفتند. دور و بر مولانا هم چون یونگ پر از دوستداران و مریدان بود. در بین مریدان و شاگردان یونگ، زنان نقش برجسته یی داشتند. در بین مریدان مولانا هم زنان بزرگ کم نبودند و مولانا در مجالس سماع خصوصی آنان شرکت می کرد. جلسات سرایش مثنوی هم بی شباهت به سمینارهای یونگ نیست که برخی از آن ها را ـ مثلاً سمینار یونگ درباره ی زرتشت نیچه ـ شاگردان او نوشته به چاپ رسانده اند. جلسات مثنوی گویی مولانا هم مثل این سمینارها که شاگردان و مریدان یونگ در آن شرکت داشتند مجالس زنده یا به قول فرنگیان Live بود و سوال و جواب ها به صورت زنده جریان داشت. البته در مورد مثنوی متن سوالات در دست نیست اما می توان حدس زد که مولانا با توجه به آن ها مثنوی را پیش می برده است. همان طور که در بین مریدان مولانا افرادی از طبقات بالا، وزرا، دیوانیان، علما، در کنار افراد عادی، حضور داشته اند در بین مریدان یونگ هم عالم و عامی، عالی و دانی باهم بودند. همان طور که مولانا در زمان حیات و ممات مورد احترام و ستایش بود و چندین مناقب نویس داشت، یونگ هم از احترام بسیار برخوردار بود و چندین خاطره نویس در اطراف او بودند که یادداشت های برخی از آنان در مورد جزئیات اقوال و افعال او در این کتاب آمده است. برخی از سخنان و اندیشه های آنان هم تا حدّی شبیه به یک دیگر است، یونگ هرچند خود را یک عالم تجربی می دانست اما در تحقیقات و معالجات خود از مذهب و اسطوره و فرهنگ عامه استفاده ی بسیار می کرد. از سوی دیگر مثنوی پر از نکات روان شناسانه است. امروزه برخی با توجه به یافته های روان شناسی مثنوی را توضیح و تفسیر می کنند که بسیار برای روان رنجوران مفید و موثر است. به عبارت دیگر یک متن عرفانی را به نزدیک ترین زبان دیگرش که زبان روان شناسی باشد ترجمه می کنند. یک مثال معروف آن توجه به مفهوم خودآگاه و ناخودآگاه است. در بیت زیر که به نام مولانا معروف است «به خود» در مفهوم خودآگاه به کار رفته است:

تو مپندار که من شعر به خود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم

و در بیت زیر «مست» در مفهوم ناخودآگاه است:

تا مست نیستم نمکی نیست در سخن
زیرا تکلّف است و ادیبی و اجتهاد

یک عالم بالقوّه برای آن که عالم بالفعل شود به چند علت مُعدّه نیازمند است از قبیل استاد خوب (محیط آموزشی مطلوب)، کتاب درسی خوب، امنیت و رفاه... ملّاصدرا وزیرزاده بود و مرفّه و لذا همه ی کتب لازم را تهیه کرده بود، استادان خوبی چون میرداماد و میرفندرسکی و شیخ بهایی داشت، در حجره ی طلبگی زندگی نمی کرد بلکه با خدم و حشم در خانه ی مستقلّی می زیست. اما چون مورد اذیت و آزار نهاد قدرت (دین و دولت که باهم بودند) قرار گرفته بود شاید چنان که باید و شاید نتوانست از همه ی ظرفیت های علمی خود استفاده کند. این داستان تکراری تاریخ ایران است. بوعلی سینا هم تحت تعقیب حکومتی بود، فقط در زمان های نادری مثل زمان مولانا بود که نهادهای قدرت فرصت آزار بیش از حد را نیافتند.
یونگ در یک دانشگاه اروپایی درس خواند، به منابع لازم دسترسی داشت، زندگانی خوبی داشت، در خانه یی مصفّا کنار دریاچه یی آرام می زیست. هرچند در کار کلیسا دخالت هایی کرد اما به سبب دمکرات بودن جامعه نتوانستند در زندگی او اخلال ایجاد کنند و لذا شخصیتی جهانی شد.

روش های روان شناسی و روان کاوی مثل نظریه های ادبی است، با یکی متن را تحلیل می کنند و با دیگری روان را. حالات روانی یا رویاها را هم با نظریه ی یونگ می توان تحلیل کرد و هم با نظریه ی فروید یا آدلر. امثال فروید و یونگ علاوه بر ذهن عادی به ناخودآگاه اهمیت زیادی می دادند. امثال آنا فروید و کارن هورنای معتقد بودند که اعمال آدمی برای محافظت از خود و دور کردن رنج از خود است. امثال ژان پیاژه عقیده داشتند که انسان هم تحت تاثیر محیط است و هم ژنتیک. گاهی روشی برای متنی سزاوارتر از دیگر روش هاست. این که خود آن نظریه چقدر درست است چندان قابل تحقیق نیست. بسیاری از این نظریات به لحاظ طبّی چندان مشخص و معیّن نیستند، مثلاً جای مشخصی در بدن به نام ناخودآگاه یا روح یا فرامن و امثال این ها نداریم. کاربرد مهم است. روش واسطه و ابزار است، نتیجه ی کار مهم است. امروزه مرسوم شده است که با ابیات مثنوی و غزلیات مولانا شفای روانی می دهند. مفاهیم او را با اصطلاحاتی چون من ذهنی یا هویّت ذهنی تعبیر می کنند و متن هم جواب می دهد. حال آن که ممکن است مراد مولانا مفاهیم دیگری بوده که در زمان او مصطلحات دیگری داشته است. این که متن (text) در بافت (context) دیگری قرار گیرد و معنای دیگری ارائه دهد امری غریب نیست. آن چه در این میان مهم است نتیجه است. همین طور که متن ادبی با نظریه ی ادبی تفسیر می شود و مورد فهم قرار می گیرد، بیمار هم با نظریه ی روانی شناخته شده و با تحلیل روانی آرام می شود. نکته ی دیگر این است که بسیاری از مفاهیم این نظریات مشترک است، چه بگوییم روح، چه ناخودآگاه. در همه ی این نظریات انسان علاوه بر ظاهر، باطنی دارد که تظاهراتی دارد و سخن می گوید. با ابزارهای مختلف می توان متون را مطابق کارکردهای آن ابزارها به سخن درآورد. ابزار عرفانی متن حافظ را عرفانی و ابزار مذهبی آن را مذهبی می کند.
مولانا می گوید:

یکی جانی است در عالم که ننگش آید از صورت
بپوشد صورت انسان ولی انسان من باشد

که اشاره به ایده ی انسان ـ خدایی است. اما با بحث های یونگ هم قابل تفسیر است: ناخودآگاه جمعی در همه ی زمان ها و مکان ها یکی است اما در هرکسی به نحوی نموده (represent) می شود. مثلاً مفهوم ماندالا همیشه نشانه ی وحدت و تمامیت و کلّیت است، اما رویا یا تخیّل هرکسی در باب آن یکی نیست.

روح با ما به زبان سمبلیک سخن می گوید، لذا یونگ به دانشجویان موسسه ی ک. گ. یونگ در زوریخ که قرار است تحلیل گر روانی بشوند می گوید باید با سمبل ها آشنا باشید تا بتوانید رویاها را تحلیل کنید. در این جا سوال این است که آیا انسان غربی با سمبل های غربی (مسیحیت، اساطیر یونان) و انسان شرقی با سمبل های شرقی (اسلامی، بودایی...) رویا می بیند؟ بلی تا حدودی چنین است، اما مرد بزرگ یا دو میلیون ساله ی درون ما (ناخودآگاه جمعی) قدیمی تر از این حرف هاست و لذا با همه ی نظام های جهانی رمز و رمزپردازی آشناست. از این روست که بیمار غربی یونگ در رویاها و نقاشی های خود معابد باستانی هند یا چین را می بیند و می نمایاند. یا آن بیمار اسکیزوفرن آمریکایی اسطوره ی مهری تولید باد (از قضیب خورشید) را تخیّل می کند. لذا تحلیل گر روانی مانند مفسّر متون ادبی و مذهبی باید عمیقاً فرهنگی و کتاب خوانده باشد، امری که متاسفانه نادر است.
تفسیر غلط سمبل خطرناک است، مثلاً اگر کسی سمبل ها را بدون توجه به ساختار کل با منطق، خودآگاه کند. در شعر تشنه و دیوار مولانا می گوییم دیوار سمبل موانع است، مادیات و جسم و تعلّقات است و لذا هرچه از آجرها بکاهیم زودتر به آب می رسیم که هرچند در تحلیل این داستان مثنوی درست و راهگشاست اما ممکن است در رویای روان پریشی معنی خاص دیگری داشته باشد. معنی سمبل همیشه ثابت نیست و گاهی سیّال است. مراد من این است که همه ی سمبل ها سنّتی و عمومی نیستند. در بیماران روانی (چنان که در آثار خلّاق ادبی) گامی با سمبل های خصوصی مواجهیم که تعبیر و تفسیر آن ها دشوار است و علاوه بر فحوا و زمینه ی بحث (context)، باید به فرهنگ های کهن هم توجه داشت. تفسیر و تعبیر باید به لحاظ شبکه ی جهانی سمبولیسم مورد تایید قرار گیرد.

در روش درمانی یونگ فقط هدف که بهبود و رسیدن بیمار به آرامش است مهم است. وسیله و مقدّمه ی درمان ثابت و مشخّص نیست و هر چیزی ممکن است به کار آید. مثلاً لالایی خواندن، زمزمه کردن (← در مرزهای دانش)، فال گرفتن با آی چینگ و از این قبیل که ممکن است توجیه علمی و عقلانی نداشته باشند اما ناخودآگاه می پذیرد و می فهمد. در علم اصول بحثی است که آیا مقدّمه ی امر واجب هم واجب است یا خیر؟ شبیه به آن در این جا می توان گفت که آیا مقدمه ی امر درست (که شفا و آرامش بیمار باشد) باید لزوماً درست باشد؟ مثلاً اعتقادات مذهبی که باعث آرامش می شود ممکن است از نظر عدّه یی قابل تامّل باشد یا کارهایی از قبیل سحر و جادو که خرافات محسوب می شوند اتفاقاً نتیجه بخش باشد. یونگ می گوید تعقّل اثری ندارد، ناخودآگاه مهم است که ببیند و دریابد و بپذیرد.
او گردش و تفریح، تعلیم و تربیت درست، مشغول بودن به کاری، آفرینش (شعر و قصّه و نقاشی...) و از این قبیل را راه های کاملاً موثری در معالجه ی بیماری های روانی و رسیدن به آرامش می داند(۳). لذا برای بشر امروز مخصوصاً در کشورهای جهان سوم ضرورت دارد که راه های عملی در بهداشت روانی مردم را در نظر داشته باشند. در قدیم سفر به شمال ایران آرام بخش بود حال آن که امروزه منبع اضطراب و جنگ اعصاب است. شهرها به رستوران های مناسب، به طبیعت زیبا، به مناطق تفریحی خلوت و آرام بخش نیازمندند. به یاد دارم زمانی که پایم شکسته بود و در گچ بود به ناچار کلاس را در حیاط دانشکده در زیر درختان و کنار بوته های گل برگزار می کردم. دانشجویی که مربوط به آن کلاس و اصلاً آن رشته نبود اصرار داشت در کلاس شرکت کند. بعدها به من گفت که دچار اختلالات جدّی روانی بود اما فضای آن کلاس در باغ او را شفا داده بود.
یونگ یک دلیل عمده ی بیماری های روانی مثلاً بی خوابی مرضی را فقدان آرامش می داند. به بیمار می گوید (← در مرزهای دانش) من خود به قایق سواری می پردازم و می گذارم بادها مرا ببرند. امروزه در کشورهای جهان سوم رودها خشک و دشت و بیابان تبدیل به ساختمان شده است. هوا آلوده و سر و صدا بیش از حدّ تحمّل است.
در پرسش و پاسخ در کنگره ی آکسفورد می گوید در مواجهه ی تحلیل گر با بیمار یک «باید» هست یک خرد مشخص و معیّن اما یک راز هنری هم هست که من آن را افشا نمی کنم. منظور او این است که تحلیل روانی هرچند علم است اما هنر هم هست و تحلیل گر باید بتواند با توجه به وضع بیمارش از ابتکارات خاصی استفاده کند.

دیگر از روش های درمانی یونگ بر پایه ی این اعتقاد است که تعلیم و تربیت درست و کلاً آموزش و پرورش باعث می شود که روح قوی تر شده و کم تر در معرض بیماری قرار بگیرد. لذا بیمار را تشویق می کند به هنر پناه ببرد (و به اصطلاح اگزیستانسیالیسم ماهیت خود را بسازد): شاعری، نویسندگی، نقاشی... اصلاً مهم نیست که نتیجه ی کار به لحاظ هنری چه ارزشی دارد. ارزش آن درمانی است. البته یونگ هم مثل روان پزشکان دیگر چندان سخنی از ژنتیک و بیماری های جسمی دخیل در بیماری های روانی (مثلاً کم خونی) نمی گوید. بیش تر به رویاها و تخیّلات و نقاشی های بیمار توجه دارد که به هزاران سال پیش مربوط می شوند و باید بیمار را آگاه کند که در درون او موجود دیگری هم هست و باید بین این دو موجود سازش و توافق ایجاد شود. محتویات ناخودآگاه باید به سطح خودآگاهی بیایند.

شاید کمی محل شک و شبهه باشد که آیا یونگ با تفال به کتاب آی چینگ یا یافتن مشابهات بین رویاها و اساطیر واقعاً بیماران روانی را علاج می کرد ولی یقین است که افکار و آراء بسیار زیبا و عمیقش بسیار به معارف بشری افزوده است و باعث درک و شناخت وسیع تر و عمیق تری از انسان و فرآورده های هنری و ادبی شده است. یونگ از رویاها و نقاشی های بیماران علاوه بر معالجه ی بیمار برای اثبات مفروضات خود استفاده می کرد. ترسیم ماندالا یا فال گرفتن از آی چینگ بهانه است که او سخن بگوید و بیمار را با خود شریک کند، مثل این که غزلی از حافظ بخوانی و تفسیر کنی و شنونده در تایید سربجنباند. امروزه روان شناسان غیر یونگی به سخنان بیمار گوش می کنند و سرانجام به سراغ قرص های خواب و آرام بخش می روند.

نه تنها نقاشی ها و رویاهای بیماران گاهی با اساطیر و آثار هنری یا مذهبی باستانی منطبق می شود بلکه هذیانات یا تخیّلات آنان در بیداری (vision) هم ، چنین وضعی دارد. بیماری که شب ها نمی خفت از جمله علل ترس خود می گفت که نَفَس فرد سوّمی را که در اتاق است به خوبی حس می کند. این توهّم او همانند (Parallel) این سطور از شعر سرزمین ویران الیوت بود:
Who is the third who walks always beside you?
When I count، there are only you and I together
But when I look ahead up the white road
There is always another one walking beside you
این سومین کیست که همواره در کنار تو راه می رود؟
وقتی می شمارم، تنها من و تو با همیم
اما وقتی به جلو به جاده ی سفید می نگرم
همیشه یکی دیگر هم هست که کنار تو راه می رود.
که خود این سطور الیوت تلمیحی است به انجیل لوقا فصل ۲۴ که مسیح بعد از وفات در میان دو نفر راه می رفت و آنان او را نمی دیدند زیرا به معجزه اعتقاد نداشتند... در ضمن این نمونه نشان می دهد که شاعر هم در لحظات بی خودی سرایش در عوالم ناخودآگاه است و با چشم پیرمرد دو میلیون ساله ی درون می بیند و با گوش او می شنود.

در فیلم های هوستون () از چند مورد عجیب و غریب معالجاتش از بیماران روانی سخن می گوید. مثلاً زنی مدّعی بود که ماری در شکم اوست و یونگ او را در ده جلسه درمان کرد. می توان تصوّر کرد که اگر دوران قدیم بود آن زن به نزد جادوگری می رفت تا مار را از شکمش خارج کند.
فیلم های هوستون که حاصل چهار مصاحبه ی طولانی با یونگ است برای شناخت یونگ و روش های درمانی او یکی از بهترین منابع است. گاهی یونگ به بیمار می گوید شما می دانید چرا دچار این وضع شده اید؟ بیمار می گوید خیر، یونگ می گوید من هم نمی دانم. حال برویم از ناخودآگاه سوال کنیم و منظورش رویاهایی است که ناخودآگاه تولید می کند. ناخودآگاه فردی مسائل خودش را دارد اما مهم تماس با ناخودآگاه جمعی است. ناخودآگاه جمعی رویاهایی می آفریند که مشتمل بر کهن الگوها هستند و روان کاو فرهیخته یی لازم است تا بتواند آن ها را دریابد. مثلاً یونگ آن مار را در شکم آن زن به افعی کوندالینی که در تانتریسم هندی مطرح است تعبیر کرد.
این روش یونگ شبیه به روش ادبا در تعبیر و تفسیر سمبل ها و زبان استعاری است. قرینه ی صارفه داریم (مار نمی تواند در شکم باشد)، پس مار، مار نیست. از این ظاهر (مشبهٌ به) باید پی به مشبّه (معنای باطنی) ببریم. البته علاقه در استعاره فقط شباهت است اما در سمبل علایق دیگری هم هست. روان کاو باید از این مشبهٌ به کهن الگویی مشبه را دریابد و آن را برای بیمار خودآگاه کند. رابطه ی بین ظاهر (Manifest) و باطن (Latent) که فروید در ناخودآگاه شخصی کشف کرده بود گاهی بسیار بغرنج است. یونگ تکیه را بر ناخودآگاه جمعی گذاشت. کهن الگوها در همه ی زمان ها و مکان ها به یک نحو هستند. ناخودآگاه جمعی مشبه را که کاملاً برای بیمار گنگ و مبهم است به صورت سمبل یا کهن الگو بیان می کند. سمبل وقتی است که شخص هیچ طریق دیگری برای بیان ندارد. ناخودآگاه به ناخودآگاه می گوید و مفسّر سخن ناخودآگاه را برای خودآگاه ترجمه می کند. در این روش روان کاو دیگر پزشک نیست، بیش تر شبیه به جادوگر و ادیب و پیامبر است که زبان اسرارآمیز اساطیر و سنن کهن را می داند.
یونگ از نقاشی ها و رویاها و تخیّلات آن روح دوم، آن پیرمرد دو میلیون ساله ی درون ما سخن می گوید که روح اول از آن بی خبر است. شنیدم زنی شرط می گذاشت که اگر از آن پول ها به ماهم دادند (که نمی دهند) من سرم را کچل می کنم و در کوی و برزن می دوم. این تصویر مربوط به دیوانگان و رسوایان در اعصار قدیم است که دیگر دهه هاست که کسی آن را ندیده و به یاد ندارد، اما در ذهن و خاطره ی آن پیر دو میلیون ساله ی درون ما هست. این پیر روزگاران با ما سخن می گوید اما ما نمی فهمیم. بیماری مدام عینک هایش را می شکست یا گم می کرد، روح کهن می خواست بگوید که نگاه او به زندگی غلط یا رضایت بخش نیست. دیگری مدام کلید خانه را گم می کرد، او از خانه و زندگی خود ناخرسند بود.

روان کاو با روان یعنی روح سروکار دارد، اما این آن روحی نیست که قدما می گفتند که جدا از تن است و بعد از مرگ هم باقی می ماند. امروزه یک متخصّص مغز و اعصاب تمام پدیده های روحی چون درد و عشق و لذت و چه و چه را به مرکزی در مغز مربوط می کند که کارکردهای خاصی دارد و لذا با دارو و ابزارهای پزشکی به سراغ این مسائل می رود. یونگ به این اعتبار یک عالم محض نیست، بین عالم و عارف است. از یک متخصص مغز و اعصاب شنیدم که حتی تجربه کسانی را که از مرگ برگشته اند و مثلاً نخست نوری دیده بودند و سپس در هوا از تونلی عبور کرده بودند و از این قبیل را هم با توضیح کارکرد مغز توجیه می کرد. یونگ هرچند تاکید دارد که علم او مبتنی بر تجربه و مشاهده است با این قبیل دانشمندان فرق می کند. او مدام می گفت که من یک روان شناسم و روان شناس هم باقی می مانم اما از مواجهه با روان شناسان طفره می رفت چون به قول او از روش کار و آثار او بی خبر بودند. حقیقت این است که همان طور که معروف شده او علاوه بر عالم بودن عارف هم هست. عرفا و اولیاء قدیم طبیبان روحانی بودند و سخنان آنان شفابخش بود.
در مصاحبه با الیاده می گوید من روان شناسم و مطالب فراروان شناسانه (transpsychological) دغدغه ی روان شناس نیست. اما برعکس همواره به امور فراروان شناسی چون هم زمانی توجه دارد. می گویند فروید به طنز گفته بود یونگ وقتی دانشمند بزرگی بود و اکنون پیامبر بزرگی شده است(۴).

یونگ علاوه بر آن همه تالیف و تصنیف، چندین زبان مهم از قبیل آلمانی و فرانسه و انگلیسی را می دانست (می گوید استعداد زبان آموزی را از پدرش به ارث برده بود). به انگلیسی می نوشت و سخن می گفت. کتاب های باستانی کیمیاگری را به لاتین و یونانی می خواند. برای ارتباط با بومیان آفریقا، زبان سواحلی را آموخته بود. ویلیام مک گوئر ویراستار کتاب حاضر که از این همه نیرو و پُرکاری یونگ حیرت کرده است می گوید یونگ بر طبق قول خودش از تیپ درون گرای اشراقی (شهودی) ـ عقلانی(۵) است و چگونه چنین تیپی می تواند این همه فعّال باشد؟ در مورد مولانا هم نوشته اند که یاران از آن همه نیروی او در مجالس سماع و کم خوابی و خستگی ناپذیری به حیرت بوده اند. به نظر می رسد که تیپ روانی مولانا هم درون گرای شهودی ـ عقلانی بوده است. یونگ اسطوره شناس بزرگی هم بود، اسطوره ی مسیحیت را با اقامه ی ادّله و شواهد متعدد بازآفرینی همان اسطوره ی اوزریس می دانست. حافظه ی خوبی داشت و در مصاحبه ها مسائل دقیقی را از اساطیر و عرفان شرقی (مثلاً اسم و جای چاکراها) با ذکر جزئیات توضیح می داد. گاهی عین یک ادیب از ریشه ی لغات بحث می کند (مثلاً در مورد Persona) یا می گوید به لحاظ لاتین املای درست extravert (نه extrovert) یا archetype است (← ملاحظاتی بر یک رساله ی دکتری).
از آن جا که پدرش کشیش بود اطلاعات خوبی از کتاب مقدّس دارد، اما از این اطلاعات بیش تر برای نشان دادن نکات منفی انجیل مثلاً تناقض هایش استفاده می کند یا بی رحمی یهوه را در تورات نشان می دهد. معروف ترین کتابش در این زمینه «پاسخ به ایوب» است. با این همه جالب است که دوستان زیادی در میان اصحاب کلیسا داشت. یونگ به نجوم و تنجیم هم علاقه مند بود و صور فلکی و ادوار کیهانی و علائم نجومی را در ارتباط با سرنوشت کل بشر تعبیر و تفسیر می کرد (← در مرزهای دانش).
مطالعات او فقط نظری و کتابخانه یی نیست بلکه عملی و میدانی هم است. در مطب با بیماران سروکار داشت و خود جهت مطالعات اساطیری و روان شناسی تطبیقی و علم الادیان به هند و به میان اقوام بدوی آفریقا و سرخپوستان رفته بود و مثلاً در زمینه ی چگونگی نیروی تصمیم گیری در بدویان به نتایج جالبی رسیده بود (← پرسش و پاسخ کنفرانس آکسفورد).

بر هندشناسی یونگ عیب و ایراداتی گرفته اند و مطالب او را دقیق ندانسته اند.(۶) اگر قرار باشد متّه بر خشخاش بگذاریم در علم کیمیاگری یونگ هم می توان چون و چراهایی کرد (البته من از منابع غربی کیمیاگری بی خبرم و مستند من متون کیمیاگری خودمان است). نمونه های بسیاری است که نشان می دهد مردان بزرگ در دانش های مختلف به اندازه ی متخصّصان متوغّل نیستند اما از همان مقداری که می دانند استفاده هایی می کنند و نتایجی می گیرند که هرگز به عقل آن فضلای کامل نمی رسد. آیا امثال ملک الشعراء بهار یا فروزانفر به اندازه ی مجتهدان دوره ی خود تحصیل کرده بودند؟ هرگز، اما استنباطات و استفاده های آنان از خوانده های خود بسی والاتر از آن مجتهدان و فضلای کامل بود. من مطمئنم که مولانا هیچ گاه به اندازه ی صدرالدین قونوی تحصیل ادبیّت و عربیّت و معارف اسلامی نکرده بود اما صد صدرالدین قونوی یک شاگرد او نمی شوند.

از کسانی که استفاده از مصطلحات روان شناسی و اسطوره شناسی نوین از جمله مصطلحات یونگ را در توضیح متون عرفانی و حماسی به سُخره می گیرند و می گویند این ها همه حدس و گمان و افسانه و افسون است باید پرسید که آیا اصطلاحاتی چون عقل اول، سلسله ی طولیه و عرضیه، فیض اقدس و مقدّس، حدوث دهری و امثال این که چون نقل و نبات در دهان فضلا می چرخد وحی الهی یا از مسلّمات تایید شده ی علمی است؟ اینان غافلند که در هر دوره به مقتضای دانش آن عصر مفاهیم و مصطلحاتی است که در دیالوگ بین متن و خواننده حکم واسطه و ابزار و کاتالیزور را دارد و باعث انبساط متن و ارتباط ذهن می شود. حتی می توان گفت حکم اصول موضوعه (مثلاً نقطه در هندسه) را دارد که هرچند خود به اثبات نرسیده اما می توان بر پایه ی آن بناهای علمی برپا کرد. بسیاری از این مفاهیم، کهن است که در ادوار مختلف اسامی تازه یی پیدا می کند. بدون استفاده از این مفاهیم و به قول فرنگی ها بدون تئوری متون گنگ و لال باقی می مانند. شاهنامه و مثنوی و غزلیات مولانا اخیراً با همین مصطلحات جدید تا حدّی به سخن گویی درآمده اند. امروزه مولف غایب و متون سیّال است و طبقه ی جدیدی از خوانندگان در پرتو این اصطلاحات در حال شکل گرفتن هستند. شارح نخست با معارف دوره ی خود با متن وارد مکالمه می شود و کم کم معارف دوره ی متن را هم درمی یابد. به قول گادامر متن نخست با لهجه ی امروزی با خواننده سخن می گوید و سپس اندک اندک لهجه ی قدیمی خود را آشکار می سازد.

از آن جا که در مصاحبه ها و دیدارها ناچار بود مفاهیم خود را به طرز ساده یی برای علاقه مندان غیرمتخصّص توضیح بدهد، گاهی مطالب بغرنج او در این کتاب به طرز ساده یی که واقعاً مغتنم است قابل دسترسی است. مثلاً از «ملاحظاتی بر یک رساله ی دکتری» معلوم می شود که روند کسب فردیت، حرکت فرد به سوی کمال خود است، به این معنی که آن چه را که در فطرت اوست تحقّق بخشد. رسیدن به کمال را قدمای ما عشق می گفتند، سریان عشق در وجود و معتقد بودند:
اِذ مقتضی الحکمه و العنایه ایصالُ کلُّ ممکنٍ لغایه(۷)
یعنی مقتضای حکمت و عنایت حق این است که هر ممکن الوجودی (مثلاً انسان) به غایت خود دست یابد. البته این غایت را هر گروهی چیزی گفته اند. از نظر یونگ این غایت در انسان همان آمال و آرزوهای فطری و جبلی است که اگر آدمی بدان دست نیابد از نظر روانی به رضایت نمی رسد، مثلاً یک نقاش باید نقاش شود وگرنه از بیماری مصون نخواهد ماند. من با استعانت از هرمونتیک گادامری(۸) این گونه می فهمم که روند کسب فردیت یونگی در تعابیر قدمای ما همان تحقّق بخشیدن به جوهره ی وجودی است که در زندگی بزرگان می بینیم که با همه ی موانع سرانجام آن چه که باید می شدند، می شدند.
در مرزهای دانش مفاهیم عمده ی روان شناسی خود را نفس یا خود (self) و ناخودآگاه جمعی و آرکی تایپ می داند و آن ها را به زبان ساده یی توضیح می دهد.

این کتاب ترجمه یی است از:
C.G. Jung speaking، Interviews and Encounters، edited by William McGuire and R.F.C. Hall، Princeton university press، third printing،1993.
که در آن پنجاه و پنج مصاحبه و خاطره از دیدارهای یونگ آمده است و من برخی را که بیش تر می پسندیدم ترجمه کردم و امیدوارم که در آینده توفیق ترجمه ی بقیه را هم بیابم.
ویراستار کتاب استاد ویلیام مک گوئر در چاپ آثار پراکنده ی یونگ متخصّص است. او پیش گفتاری هم به کتاب «سمینار یونگ درباره ی زرتشت نیچه» نوشته است. ارزش خاص کار ویراستاران این مجموعه این است که بسیاری از این مصاحبه ها و سخنرانی ها را بعد از سال ها از گوشه ی آرشیوهای مختلف بیرون کشیدند. برخی از آن ها برای نخستین بار در همین کتاب به چاپ رسیدند. اگر کوشش آنان نبود این اسناد بسیار گران بها از میان می رفت و حداقل این بود که از دسترس فضلا خارج بود.
از آن جا که عمده ی نوشته های این کتاب گفتگو بوده است و دو طرف در جوّ حضور بوده اند در اصل بی شک مطالب کاملاً روشن بود. اما برخی از عبارات و جملات برای مترجم که در جوّ غیاب است کمی مبهم می نمود. مخصوصاً این که برخی از گفتگوها یا سخنرانی ها را یونگ مستقیماً به انگلیسی انجام داده است و احیاناً برخی از عبارات چنان که باید روشن و واضح نیستند.

ملک الشعراء بهار در مقدمّه ی سبک شناسی نوشته است که آن کتاب مستطاب را در «اَسوء حالات» تالیف کرده است.(۹) من هم این کتاب را در اَسوء حالات ترجمه کردم، وضع مناسبی نداشتم و این کتاب مرا شفا می داد. هیچ کار دیگری از من برنمی آمد. می خواندم و درجا ترجمه می کردم و بدین طریق پاییز و زمستان آن سال را گذراندم. از این که در اواخر سفر زندگی یک بار دیگر توانستم خود را در طیف شور و شعور آن مرد بزرگ قرار دهم از بخت شکر دارم و...

سیروس شمیسا
آبان ۱۳۹۳

۱ . سه روایت از کنفرانس مطبوعاتی وین

در ۲۲ فوریه ی ۱۹۲۸ یونگ را برای سخنرانی به موسّسه ی معتبر کولتورباند به وین دعوت کردند. یک یا دو روز قبل از این چندین خبرنگار مطبوعات وین ظاهراً هم زمان با او مصاحبه کردند. در ۲۱ فوریه گزارش های متفاوتی از این مصاحبه در چند روزنامه چاپ شد که سه مورد آن در این جا نقل می شود. اگرچه بعضی از مضامین در هر سه تکرار شده(۱۰)، هر یک از گزارشگران بر جنبه های متفاوتی از اظهارنظرهای یونگ توجه کردند و آن را با اصطلاحات مختلف بیان کردند. این گزارش ها مکمّل یک دیگرند، هرکدام حاوی جزئیاتی هستند که بقیه فاقد آنند. اما این که این گزارش ها مشتمل بر جملات و لغات خود یونگ باشند جای شک است.
کولتور باند یک انجمن فرهنگی بود که هزینه ی سخنرانی بسیاری از نویسندگان، دانشمندان و چهره های سیاسی را تامین می کرد. دعوت به سخنرانی از معاون مدیر هیئت اجرایی، یولانده یاکوبی (۱۸۹۰ـ۱۹۷۳) بود. دکتر یاکوبی در ۱۹۳۸ بعد از این که نازی ها اتریش را تصرّف کردند به زوریخ مهاجرت کرد و یکی از شاگردان طراز اول یونگ شد. او یکی از بنیان گذاران موسّسه ی ک. گ. یونگ بود.

۱. قلمرو ناخودآگاه(۱۱)

بازگشت مجدّد به وین بعد از تقریباً ۱۸ سال غیبت(۱۲)، بازگشت به شهری است که از آن شهرت زیگموند فروید به جهان تاییده است. هرچند اختلافات علمی بین پروفسور فروید و من دوری و جدایی افکنده است، حق شناسی مرا مجبور می کند که یاد فروید و ژانه(۱۳) را به عنوان مردانی که راهنمای من در زندگی علمیم بودند گرامی بدارم. وین برای من هم چنین به معنی مواجهه ی مجدّد با یک دکتر است که تئوری های او ارتباطات و قرابت های بسیار نزدیک و مهم با نظام خود من دارد. منظورم دکتر برنارد آشنر است که Konstitutionslehre و(Humoral pathologie (۱۴ او در نظام روان کاوی من مشابه و معادل دارد. در قرن نوزدهم، یعنی در عصر تکنولوژی و علوم دقیقه، از شهود و اشراق ادوار پیشین تاریخ بسیار دور شدیم. به عقیده ی من تفکّر صرفاً روشنفکری تحلیلی، اتمیستی و مکانیکی ما را به کوچه ی بن بستی کشانده است، از این رو تحلیل روانی هم چنان نیازمند دانش ترکیبی و شهود است. بیماری شناسی خلق و خوی های آشنر که تکنیک های طبّیش را که عمدتاً مبتنی بر شهود است تصادفاً از طریق ترجمه هایش از پاراسِلوس دوباره کشف کرده بود، برای من دلیلی است که مهم ترین بصیرت ها در مورد جسم و ذهن از راه هایی که صرفاً منطقی نیستند قابل حصولند.
برای من مشکل است که ویژگی های آموزش های خودم را در چند کلمه توضیح بدهم. برای من امر اساسی تحقیق و جست وجو در ناخودآگاه است. حال آن که فروید عقیده دارد که به منظور معالجه ی بیماران عصبی ـ که همان طور که واقفید ریشه ی آن را مسائل جنسی می داند ـ کافی است ناخودآگاه را خودآگاه کنیم. من عقیده دارم که ضروری است فعالیت هایی را که از زهدان ناخودآگاه جاری می شود با خودآگاهی هماهنگ کنیم. من می کوشم خیالات ناخودآگاه را در ذهن خودآگاه به خاک بسپارم نه به منظور ویران کردن آن ها بلکه به قصد توسعه و تکامل آن ها. در مورد تاجری که بیماری عصبی دارد مثلاً من ممکن است بتوانم نشان بدهم که بیماری عصبی او به سبب تمایلات ارضا نشده ی هنری اوست. با بررسی رویاهایش اکنون می فهمم استعداد ویژه ی او چیست و راضی کننده ترین مداواها می تواند به دست آید اگر شما بتوانید تاجر عصبی را ـ به همین مثال بچسبیم ـ وادارید شعر بگوید، نقاشی کند، تصنیف بسازد. این کارها به لحاظ هنری ممکن است کاملاً بی ارزش باشد اما برای آفریننده اش ارزش معنوی بسیار دارند. توسعه ی خیال و وهم به معنی کمال بخشیدن به انسانیت ماست.
در این ارتباط من افکار مذهبی را فوق العاده با اهمیت می دانم، البته مقصودم از آن هیچ عمل خاصی نیست، حتی اگر هم چنان باشد به عنوان یک پروتستان کاملاً برایم روشن است که در اسباب و اعمال درمانی، هیچ چیزی مثل کاتولیسم با روان کاوی هم جنس نیست. سمبل های آداب عبادت کاتولیک ثروتی از امکانات در اختیار ناخودآگاه قرار می دهد، تا نشان دهد که آن ها چون یک جیره ی غذایی بی نظیر عمل می کنند.
سفرهای من در درون آفریقا و نیومکزیکو به من فرصتی داد که مطالعه یی جامع از تظاهرات ناخودآگاه در مردم بدوی انجام دهم. من توانستم خودم را متقاعد کنم که ایده های مذهبی در آنان ذاتی و فطری است و این که مذاهب به هیچ معنی نباید به عنوان محصول بیماری عصبی ـ که اکنون در بعضی نشریات اظهار شده است ـ تلقّی شود. هنوز دو بومی را به یاد می آورم که در آفریقای شرقی با آنان از کوهی که ده هزار پا ارتفاع داشت بالا می رفتیم. در شب آنان از ترس می لرزیدند. وقتی سبب آشفتگی آنان را پرسیدم یکی از آنان پاسخ داد: «همه چیز پر از روح است.» در غروب چهارشنبه می خواهم در کولتور باند در مورد «ساختار روح(۱۵)» سخن بگویم. از طبیعت فکر، احساس، ادراک و اشراق، خواست، غریزه و خیالاتی که از ناخودآگاه می آید بحث کنم. امیدوارم به نتایجی در باب معالجه ی بیماری عصبی رهنمون شود. وقتی ملاحظه می کنید که اشکال مختلف بیماری عصبی مخصوصاً تعداد بیماران خسته در شهرهای بزرگ، پیوسته در حال افزونی است و اگر به یاد آورید که بیماران عصبی در وجدان خود چه باری از احساسات دردناک، ناشادمانی ها، و خودکشی ها دارند، باید از ارزش مقابله با آن ها قدردانی کنید.

۲. در جست وجوی من دوّم(۱۶)

به عقیده ی من امور جنسی نقش مطلق را در زندگی روحی که فروید و پیروانش به آن استناد می دهند ندارد. نیروی جنسی در مجموع محصول غدد است و درست نیست که مغز را صرفاً یک وابسته ی غدد جنسی بدانیم. در فهم رویاها و اهمیت آن برای روح بیمار نیز با فروید هم رای نیستم. همان طور که می دانید محقّق بزرگ وینی، رویا را ارضا و تحقّق امیال می داند. امیالی که در حالت بیداری به دلایلی چند در گودال ضمیر نیمه هشیار سرکوب شده بودند بنا به فرض او، راه بازگشت خود را به خودآگاهی در رویا بازمی یابند و محتوای تصاویر رویا را به وجود می آورند. از دیدگاه من رویا جبران است، تکمیل حالت بیداری. فرض کنید من در موقعیت غیرقابل قبولی هستم و باید درباره ی آن نگران باشم. در حالت بیداری به دلایلی چند نگران نیستم و سپس در حالت خواب درباره اش نگران خواهم بود. رویای من این نگرانی خواهد بود که آن را نداشتم. پزشکی که بیماری عصبی را علاج می کند بر طبق روش فروید سعی می کند امیال و تمایلات را که در ضمیر نیمه هشیار بیمار مدفون است بکاود و آن ها را به منظور ویران کردن شان به نور روشن خودآگاهی بیاورد. روش من متفاوت است، تمایلات سرکوب شده که خودآگاه شده اند نباید ویران شوند بلکه برعکس باید رشد و توسعه ی بیش تری بیابند. مثالی این مطلب را روشن می کند. در هرکسی نوعی هنرمند پنهانی است. برای عقلا این موضوع از این جا روشن می شود که می بینند جنگجو نیزه اش را با پر زینت می دهد یا سپرش را نقاشی می کند. در جهان مکانیزه ی ما این ضرورت برای آفرینش هنری با کار یکنواخت روزانه سرکوب می شود و غالباً باعث اضطراب های روحی می گردد. هنرمند فراموش شده را باید دوباره از تاریکی ضمیر نیمه هشیار بیرون کشید و راه را برای تمایل او به بیان هنری مرتّب و هموار کرد. اهمیتی ندارد که نقاشی ها و شعرهایی که به این طریق تولید می شوند فاقد ارزشند.
دوستم نویسنده ی بزرگ انگلیسی اچ. جی. ولز تصویر حیرت انگیزی از این وضعیت را در یک رمان ترسیم کرده است. قهرمان این داستان کریستینا آلبرتا فاتر(۱۷) که یک تاجر خرده پاست، در محیط کسل کننده و شغلش کاملاً گیر کرده است اما در ساعات اندک فراغتش منِ دیگر تدریجاً از ضمیر نیمه هشیار سر بیرون می زند. او خیال می کند که همان تجسّم دوباره ی فرمانروای بابل، سارگون اول است یعنی تجسّم تازه یی از شاه شاهان. نوعی از سارگون در هیئت های مبدّل متعدد در هر کدام از ما پنهان است. این واقعیت که [این من دیگر] نمی تواند از ضمیر نیمه هشیار بیرون آید و از بسط و گسترش خود ناتوان است غالباً باعث آشفتگی های جدّی روحی است.
جست وجو و تحقیق در ناخودآگاه برای منِ دیگر، برای کمال، از مردمی که در جهان ماشینی محدود ما اسیر شده اند نیز سبب پرواز به عقب آنان به سوی بدویت است. کافی است شیفتگی فراوان به مصر باستان را در زمانی که مقبره ی توتان خامن کشف شده بود به یاد بیاورید. سی چهل سال پیش مقبره فقط برای چند صد محقّق موضوع توجه و علاقه بود و با توده ی عظیم مردم که هنوز هر چیز مصری را بی مزه و کاملاً بی اهمیت می دانستند کاری نداشت. آدمی باید مجدداً به میل دیوانه وار برای رقص های سیاهان، شارلستون و جاز فکر کند. همه ی آن ها نشانه هایی از آرزوهای بزرگ روح توده برای این رشد و توسعه ی کامل تر نیروهای ذاتی در درون ماست که بدویان آن را یک درجه بالاتر از آن چه ما داریم دارا هستند. همه ی این ها هنوز در آمریکا آشکارتر است. در آن جا زنان میلیونر آمریکایی با سردسته های سرخپوستان ازدواج می کنند، درست همین است، ما به یک معنی، لنگ های فرهنگی هستیم.

نظرات کاربران درباره کتاب یونگ می‌گوید

در مورد تاثیر ناخوداگاه بر رفتار انسان مطالب خیلی جالبی در این کتاب هست و خیلی نکات خواندنی از زندگی شخصی یونگ مثل دلایل جدا یی از فروید...در یکی از مصاحبه ها یونگ می گوید که قبل از ظهور هیتلر با بررسی یکسری از بیماران آلمانی توانسته ظهور دیکتاتوری مثل هیتلر را پیش بینی کند..به نظر من کتاب خیلی مفیدی است و اهمیت آگاه بودن از انچه درونمان می گذرد را مدام گوشزد می کند چه برای سرنوشت شخصی و چه برای سرنوشت جمعی...
در 1 سال پیش توسط shi...deh
این کتاب هم مثل تحلیل رویا شاخص هست.یونگ وقتی مینویسد با زمانی که پاسخ می دهد متفاوت هست. نظریاتش رو شفاف تر بیان میکند و برخی ابهامات برای خواننده آثارش برطرف می شود.
در 1 سال پیش توسط بهمن
کتابهای روانشناسی یونگ بی نظر است.کتاب مفید و سودمندی است.
در 12 ماه پیش توسط مهدی تمدن رستگار
در کل کتاب خوبیه ولی بعضی قسمتاش بد ترجمه شده
در 6 ماه پیش توسط علیرضا خفایی پور
کتاب خوبیه اما اگه طرفدار کارهای یونگ باشید
در 3 هفته پیش توسط smn...hri
لطفا زمان خواندن رایگان رو افزایش بدید
در 10 ماه پیش توسط meh...ani
این کتاب واقعا خیلی کتاب خوبیه. ارزش خواندن رو داره. خصوصا که مترجمش هم سیروش شمیسا است. از فیدیبو هم بسیاااار سپاس که تخفیف خاص قائل شده.
در 1 سال پیش توسط col...382
یونگ یونگ است
در 3 ماه پیش توسط بیژن بیژنه