فیدیبو نماینده قانونی صدرا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فلسفه تاریخ

کتاب فلسفه تاریخ
جلد ۲

نسخه الکترونیک کتاب فلسفه تاریخ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب فلسفه تاریخ

در این جلد بخشی از کتاب مارکس و مارکسیسم اثر آندره پی‌یتر تجزیه و تحلیل شده است. همچون جلد اول گاهی یکی از شاگردان کنفرانس داده است که عین یا خلاصه آن به طور مشخص آورده شده است. این کتاب شامل سه بخش است. در بخش اول ریشه‌های فکری فلسفه مارکس بررسی شده و تأثیرپذیری مارکس از هگل و فویرباخ مورد بحث قرار گرفته است. در بخش دوم نظریه معروف مارکس به نام «مادیگرایی تاریخی» تحلیل شده و درباره تناقض میان این نظریه و منطق دیالکتیک و نیز درباره تعدیل مارکس و انگلس در نظریه جبر اقتصادی سخن رفته است. بخش سوم درباره پرکسیس یا فلسفه عمل است. در این بخش درباره رابطه میان انسان و کار، پراگماتیزم، تعارض میان فلسفه عمل و جبر تاریخ و مسائل دیگری بحث شده است.

ادامه...
  • ناشر صدرا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.85 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب فلسفه تاریخ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. ریشه های فکری فلسفه مارکس

ـ... همکار خیلی صمیمی مارکس که به او مارکس دوم هم می گفتند انگلس است که او هم در سال ۱۸۲۰ یعنی دو سال بعد از مارکس در شهر «بارمن» متولد می شود. انگلس خدمات زیادی نسبت به مارکس داشته، چه از جهت مادی و چه از جنبه های فکری. از جهت مادی، همان دوره فلاکت مارکس به وسیله تامینهای مادی انگلس اداره می شد و اگر او نبود وی اصلاً قادر به ادامه حیات نبود. خودش از یک خانواده ثروتمند از اهالی «بارمن» بود و یک کارگاه نساجی و خلاصه ثروت قابل ملاحظه ای داشتند؛ و بعد اشاره می کند که محیط خانوادگی انگلس او را خیلی زود به یک جوان سرکش مبدل کرد(۱).

یک مساله در اینجا همین است که هم خود مارکس هم انگلس، اینها هیچکدام وابسته به آن طبقه ای که مدافع آن طبقه از آب درآمدند نبودند، یعنی اینها جزو طبقه ای که مدافع آن طبقه بودند نبودند یعنی از طبقه کارگر نبودند. خودش از طبقه بورژوا بوده، انگلس هم که اصلاً از طبقه سرمایه دار بوده؛ پدرش کارخانه دار بوده و [مولف] علت عصیان انگلس را فقط یک امر روانی توجیه می کند، می گوید به علت تنگ نظری های محیط خانوادگی؛ یعنی یک مساله روانی است غیر از مسائل [طبقاتی]. می خواهم بگویم آیا خود وجود مارکس و وجود انگلس نقض کننده فلسفه آنها نیست؟ آری، برای این که اساس این فلسفه بر این است که فکر انسان زاده محیط طبقاتی و وضع طبقاتی اوست. می خواهیم ببینیم که خود مارکس و انگلس چه موقعیت طبقاتی داشتند که چنین افکار و اندیشه هایی پیدا کردند؟ آیا موقعیت طبقاتی شان اقتضا می کرد که چنین اندیشه های انقلابی پیدا کنند بر ضد سرمایه داری یا نه؟ یا یک جا یک سرمایه دار تبدیل می شود به یک انقلابی ضد سرمایه دار؟ این چگونه قابل توجیه است؟
***
هگل گویا دو طبقه شاگرد داشته، یکی طبقه شاگردهای پیرتر و پخته تر و قدیمی تر که مثل خودش بیشتر فکر کرده اند، و یکی هم گروه جوانان که اینها را چپی های هگل می گویند؛ گروه جوانان پیرو هگل؛ و ظاهرا اینها در چپ و راست کرسی استادی هگل می نشستند. به این جهت آن کسانی که دارای افکار محافظه کارانه ای یعنی هگلی بودند بعدها دنیا اینها را «دست راستی» نامید، و این گروه جوانان را که همه، افکارشان افکار انقلابی بود گفتند «چپی ها»؛ یعنی آنهایی که در دست راست هگل می نشستند، و آنهایی که در دست چپش می نشستند.
در سال ۲۲ که ما رفتیم بروجرد، در بروجرد یک وضع خیلی عجیبی بود. آن کسانی که می آمدند درس آقای بروجردی (چون آقای بروجردی آن وقت هنوز بروجرد بودند) حتی جاهایشان مشخص بود. آن کسی که دست راست آقا می نشست ممکن نبود جایش عوض شود. دست راستِ دست راست هم همین طور و... دست چپ هم همین جور. اینها پیش خودشان حسابهایی داشتند. دیگر آنهایی که جوانتر بودند حق نداشتند که بیایند در آن جاها بنشینند، باید می آمدند وسط می نشستند. منتها جوانهاشان سی چهل سالشان بود و پیرهاشان همه شصت ساله و هفتاد ساله بودند. آقای بروجردی خوشش نمی آمد. ایشان روی صندلی نمی نشست، همین جور نشسته روی زمین درس می داد. جمعیت زیاد نبود. همه شان حدود پنجاه نفر بودند. یک روزی ایشان آمد، شاید هم به عمد، برای این که [آن وضع را]به هم بزند، آنجایی که آنها نشسته بودند ننشست، یک جای دیگر نشست. آن روز آن ترتیب بهم خورد. فردا گفتند لابد آقا جا را عوض کرده. آمدند همان ترتیب را در این طرف دیگر قرار دادند. آن روز باز آقای بروجردی رفت سر جای اوّلش نشست. آن روز هم آن ترتیب بهم خورد. باز فردا آمدند سر جای اوّل همان ترتیب را درست کردند. آخرش آن ترتیب بهم نخورد، همین طور بود که بود. شاگردهای هگل هم به همین شکل مثل شاگردهای آقای بروجردی بودند (خنده استاد و حضار)، جاهای مشخصی داشتند، یک گروه دست راست می نشستند، یک گروه دست چپ.

ـ ولی در اینجا می گوید مارکس از ابتدای تحصیلات خود در برلین به گروه جوانان پیرو هگل و آزادگان پیوست.

یعنی در شاگردها به این گروه پیوست.

ـ یعنی منظور از این دو گروه در اینجا یک گروه است؟

بله، همه یک گروهند. ضمنا از اینجا معلوم می شود که مارکس بر خلاف خود هگل [فیلسوف نبوده است.] هگل فیلسوف زبردستی است، یعنی افکار خیلی زیادی دارد، واقعا مادر و پدرِ این افکار جدید شمرده می شود، منتها اساس فلسفه اش یک اساس خاصی هست یعنی خیلی بر اساس توهمات و این جور چیزهاست؛ ولی یک آدمی است که بالاخره می شود گفت که فیلسوف بوده. در فلسفه خیلی کار کرده، خیلی زحمت کشیده، سالها تدریس می کرده، کارش و فنش این بوده است. ولی مارکس اساسا تحصیلات فلسفی نداشته، تحصیلاتش منحصر به همان سه چهار سال دانشگاه بوده، یعنی در حدی که او در دانشگاه بوده است. بعد از آن که از دانشگاه هم خارج شده نه تحصیل فلسفه کرده و نه تدریس فلسفه؛ مطالعاتش بیشتر در مسائل اجتماعی و اقتصادی و تاریخی بوده و بعد هم مبارزات اجتماعی و عملی؛ یعنی یک آدمی نیست که از نظر کار کردن در فلسفه، بگوییم مثل یک فیلسوف زیاد کار کرده و زیاد فکر کرده؛ نه، یک نظریاتی همان اول پیدا کرده، همانها را هم دنبال کرده است. انگلس هم همین جور است.
***
اصلاً کارهای فلسفی ای که به نام اینها معروف است، بیشتر کارها را انگلس کرده نه مارکس و شاید اصلاً نبوغ فلسفی انگلس هم خیلی بیشتر از مارکس بوده، منتها او نسبت به مارکس خیلی صمیمیت داشته است؛ این است که کارهایش را با کارهای او مخلوط کرد و احیانا به نام او کرد و نقطه ضعفهای کارهای او را اصلاح کرد. خودش را به صورت یک تابع نشان داد و الاّ شاگردش نبوده است. «شاگرد» در دنیا معروف شده، یعنی به عنوان تابع، ولی تابعی است که نسبت به مارکس خیلی اخلاص و صمیمیت داشته است.
***
ما می خواهیم تشریح کنیم که واقعیتهای زمان مارکس که در مارکس اثر می گذاشت و هم افکار و فلسفه هایی که در زمان او بوده که در او اثر داشته چه بوده؟ به طور خلاصه این موضوع را بیان کنیم که محیط چه محیطی بود از نظر واقعیتها و چه محیطی بود از نظر افکار و اندیشه ها.
***

واقعیتها و افکار موثر در مارکس

این محیط واقعیتها را تجزیه کنیم، همان طور که این کتاب کرده. (این کتاب خیلی کتاب خوبی است. من هر چه مطالعه می کنم بیشتر به این کتاب معتقد می شوم. کتاب عمیق و دقیق خوبی است.) یکی این که واقعیتهای زمان مارکس، آن واقعیتهایی که روی او تاثیر داشت، چه بوده؟ و دیگر این که چه جریانهای فکری بوده که اینها ماده های اصلی فکری مارکس را تشکیل می دهد؟ مولف آنچه را که در او موثر بوده در یک جمله خلاصه کرده و آن این است که سطح زندگی مادی طبقه کارگر به علت رقابتهای سرمایه داری و امثال اینها خیلی پایین آمده بود، ولی سطح فکرشان بالا رفته بود، ایندو با همدیگر؛ یعنی در قرن نوزدهم سطح زندگی مادی پایین آمده بود، قهرا این طبقه که طبقه رنجبر بود خیلی بیش از حد رنج می کشید و بیش از حد تحت فشار سرمایه دارها بود، ولی مقارن با همین، سطح فکرها بالا رفته بود. لابد در اثر تعلیمات عمومی، پیدایش روزنامه ها، پیدایش رجال اصلاح طلب، نسبت به گذشته احساس شعور اجتماعی طبقه کارگر بیشتر شده بود. البته هر یک از اینها اگر نمی بود زمینه برای پذیرش چنین افکاری وجود نداشت یعنی اگر طبقه کارگر از یک رفاه نسبی برخوردار باشد و رنج نبرد، شعارهایی مثل «رنجبران متحد شوید» اثری ندارد، کما اینکه در دنیای سرمایه داری امروز که کوشش کرده اند رفاه نسبی برای طبقه کارگر به وجود بیاورند نطفه این انقلابها را به کلی خفه کرده و از بین برده اند. و همچنین اگر رنج عظیم باشد ولی شعور اجتماعی نباشد، [آن شعارها بی اثر خواهد بود.] وقتی شعور اجتماعی نباشد اصلاً حس می کند که گویی این رنج را باید بکشد. ولی شعور اجتماعی که بالا رفت، حس می کند که نه، حقی دارد و حقش ضایع شده است و حقش را باید به دست بیاورد. راه به دست آوردن حقوق این است که با همرنجها و همدردهای خودش متحد بشود. ایندو زمینه هایی واقعی بود برای پیدایش طرح مارکس که همان طرح نهایی انقلاب کارگری علیه سرمایه داری بود.
و اما محیط افکار که آن هم خیلی جالب است؛ یعنی چه جریانهای فکری وجود داشت که منتهی به این افکار مارکس شد؟ و در واقع مواد اصلی افکار مارکس از کجاست؟ اینها را از کجا گرفته است؟ [این کتاب] اینها را خوب نشان می دهد که مثلاً فکر تضاد آیا از خودش بود یا از جای دیگر گرفته بود؟ مساله جبر تاریخ آیا از خودش بود یا از خودش نبود؟ مساله بشرگرایی به اصطلاح، آیا از خودش بود یا در این جهت تحت تاثیر افکار دیگر بود؟ اینها را ذکر می کند که همه اینها جریانهایی بوده است که در آن وقت وجود داشته که او همه آنها را در خود جمع کرده بود، البته به علاوه یک نوع ابتکارهایی که خودش داشته است. حال این را تشریح کنیم که آن جریانهای فکری چه بوده؟

ـ رهبران سوسیالیسم یکی سیسیموندی بود یکی سن سیمون، که مارکس در عین این که آمد یک سوسیالیسم علمی بیان کرد ولی بسیاری از افکار خودش را از اینها گرفت که می گوید: «از سیسیموندی اندیشه اساسی مربوط به تضادهای درونی سرمایه داری یعنی هرج و مرج، بحران، تمرکز ثروت و فقر عمومی فزاینده را اخذ خواهند کرد» یعنی در نظریه مارکسیستی این قسمتها اگر بیان شود اینها را از این فرد گرفته اند.

یکی از اصولی که اینها بیان می کنند همان مساله تضاد درونی سرمایه داری است که منجر به هرج و مرج و بحرانها می شود و زمینه را برای انقلاب کارگری به وجود می آورد. می خواهد بگوید این را از سیسیموندی گرفت.

ـ «و از آثار سن سیمون نظریه جبر اجتماعی را اخذ خواهند کرد.»

که همان جبر تاریخ باشد.

ـ «و به ویژه اندیشه ضد دولت گرایی را که مطابق آن حکومت باید تسلیم «سازمان» اقتصادی شود.»

مساله نقش دولت که اینها گفتند، که هنوز هم به آن نرسیده اند.

ـ «فوریه انتقاد خود را در زمینه مبادلات برایشان به ارمغان خواهد آورد.»

یعنی این جهت را هم از او استفاده کردند.

ـ «پرودون ناجی گرایی پرولتری را، بلانکی انتظار شورآمیز آنان را در مورد وقوع یک انقلاب قهرآمیز شدت خواهد بخشید.»

اینها تقریبا مواد فکری اصلی بود.

ـ و می گوید از قضا این دیدگاه نوین با تغییرات بزرگ فکری و اخلاقی میان قرن نوزدهم به نحو فوق العاده جالبی وفق می داد. یعنی چه؟ یعنی پس از خردگرایی انتزاعی قرن هجدهم و تب و تاب شاعرانه آغاز قرن نوزدهم، اروپا تشنه واقعیتهای قابل لمس تازه ای بود. در قرن هجدهم بیشتر مسائل تعقلی بود و در ابتدای قرن نوزدهم که سوسیالیستهای به اصطلاح شاعرانه قد علم کرده بودند بیشتر نظریاتشان خیلی رمانتیک بود و جامعه آماده بود تا یک سلسله مسائل عینی و قابل لمس را ملاحظه کند، که می گوید پیشرفت «علم» پاسخگوی این نیات شد و در چنین شرایطی است که مثبت گرایی امثال اگوست کنت و سن سیمون و همچنین علم گرایی رنان پدیدار می شود. کتاب آینده علم همان سالی منتشر می شود که مارکس رساله در باب فویرباخ می نویسد و درآن انسان را دعوت می کند که به جای تفسیر بیهوده جهان در صدد تغییر آن برآید؛ و از همه مهمتر جریان «اصل الانواع» داروین بود که آن هم به وسیله داروین بیان شد و مارکس و انگلس بیان می کنند که چه مقدار این نظریه در تکوین نظریه آنها موثر بوده است. از جهت فلسفی هم در این دوره که مارکس می خواهد نظرش را بگوید یک تغییر جهت فلسفی در آلمان ایجاد می شود، یعنی فلسفه آلمان هم مانند مسائل علمی این مراحل را طی می کند به صورتی که از خردگرایی و عقل گرایی افراطی کانت و بعد مرحله رمانتیسم و مکتبهای شاعرانه و گفته های شاعرانه مثل گوته و فیخته و شلینگ، افکار در آلمان از طریق حکیمانی چون هگل و فویرباخ راه واقع گرایی را جستجو می کرد.»
بعد شروع می کند مقداری در مورد فلسفه هگل توضیح می دهد که چگونه با واقعیت وابستگی داشت و همین فلسفه زمینه ای بود برای مارکس. می گوید: «هگل که یکی از قدرتمندترین مغزهای عالم به شمار می رفت، تا چند سال پیش از آن که مارکس دانشجوی دانشگاه برلین شود در این دانشگاه سمت استادی داشت. هگل کوشیده بود تا جهان درون و جهان برون یا به عبارتی دیگر خرد و واقعیت را که کانت (با افراط در دوگرایی دکارت) و رمانتیکها (با افراط در نظریات کانت) همیشه مخالف هم قرار داده بودند با یکدیگر آشتی دهد.»
می گوید دکارت بین خرد و واقعیت و درون و برون یک دوگانگی قائل شده بود و کانت در اینجا روش افراط گری پیش گرفته بود و بعد از آنها رمانتیکها که در ابتدای قرن نوزدهم بودند در نظریات کانت افراط کرده بودند و هگل می کوشید که این دو واقعیت را که اینها از هم جدا کرده بودند یعنی درون و برون را با همدیگر آشتی بدهد و با همدیگر آمیخته کند. فلسفه هگل می خواست این کار را بکند.
«هگل با یک سنتز متهورانه توانسته بود به ابراز این نظریه برسد که روح نسبت به جهان موجودیت خارجی ندارد یعنی روح و جهان دو چیز خارج از هم نیست بلکه حقایق آمیخته به هم هستند. وی بر عکس اطمینان می داد که «روح» آمیخته با جهان است و در تحول جهان تجلی می کند و تحقق می یابد. جهان روح است و مطالعه روح (فلسفه) جز مطالعه تاریخ جهان (فلسفه تاریخ) چیز دیگری نیست.»

نظرات کاربران درباره کتاب فلسفه تاریخ

فوق العاده
در 2 سال پیش توسط msa...q89