فیدیبو نماینده قانونی نشر نون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بازی‌های من و شانس عزیزم

کتاب بازی‌های من و شانس عزیزم
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب بازی‌های من و شانس عزیزم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بازی‌های من و شانس عزیزم

مهناز، دختر صاحبخانه، گفت: «نه!» آنچنان «نه» را محکم گفت که می‌دانستم راه دیگری نمانده جز اینکه به ده بازگردم، معلم مدرسه بشوم و با ملیحه ازدواج کنم تا غلامعلی و مهوش و ناصر به دنیا بیایند و آنقدر پیر بشوم که هر کس از در تو آمد گُمان ببرم ملک‌الموت است. از رحمان شنیده‌ام: «مهناز هم آنقدر پیر شده تا مُرده.»

ادامه...
  • ناشر نشر نون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.63 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بازی‌های من و شانس عزیزم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

اگر مادرم نبود من نبودم
و اگر من نبودم
مجموعه داستان دومم منتشر نمی شد
پس
تقدیم به مادرم

و از سر دیوار هر داستانی چشم و پیشانی و موی ژولیده ی حقیقتی پیداست که معلوم نیست آیا دارد به تو می خندد یا نه!

نامه

از حال ما اگر می پرسید الحمدلله خراب است.

کاراته بازی با سرنوشت

فرزندی پخمه داشت که از همه کتک می خورد. او را کلاسِ هنرهای رزمی فرستاد. اکنون در دارالتادیب است تا بعدتر اعدامش کنند.

کارآگاه دستگیر میکند

کارآگاه هیچ وقت نتوانست ردّپایی از قاتل پیدا کند اما سرانجام او را دستگیر کرد. نتوانسته بود ردّپایی از قاتل پیدا کند چون قاتل پا نداشت.

مُنجی کلاغ ساده دل

روباه را دیدم قالب پنیری به دندان گرفته و می رفت. با پس گردنی قالب پنیر را از دهانش بیرون کشیدم و بردم دادم به کلاغی که سر شاخه می گریست.

ردِّ سُم

این مرا می ترساند، رفیقم را می گویم. پوتین پا می کند، سیاه و ساق بلند. اما هروقت در برف از او عقب می افتم حیرت می کنم. جای ردّپا، ردّ سُم دارد! ترسناک نیست؟

آدمهای دون کرمیلونه

بهش گفته بودن: «یا کاری رو که می گیم انجام می دی یا می کُشیمت.»
و البته که پذیرفته بود چون دوست نداشت بمیره.
اون وقت یه مرد تاس رو نشونده بودن جلو روش و بهش گفته بودن: «موهاشو بباف!»

مرگ قهرمان

وقتی قهرمان فیلم در کمال ناباوری مقابل چشم های من و دوستم جان سپرد و نردبان تیتراژ نهایی فیلم با آن موسیقی شکست خورده بالا می رفت، دوستم غم آلوده نگاهم کرد و مهربانانه گفت: «ای کاش تو مرده بودی و قهرمان زنده می ماند.»

سوسن آن زن زمینی

او زنی از سیاره ی سبز زمین و من مردی از سیاره ی سرد ترافالمادور بودم که دیر یا زود ماموریتم به پایان می رسید. وقتی ماموریت ما مردان ترافالمادوری به پایان برسد، هر جا باشیم، مشغول هر چه باشیم، یکهو غیب می شویم و باز سر از سیاره ی سرد مان در می آوریم.

بازی های من و شانس عزیزم

من و شانس خیلی وقته رفیقیم.
یکی از بازی ها مون اینه که: شبا پاورچین می ریم در خونه مو می زنیم و در می ریم پشت بوته های شمشاد قایم می شیم.
در خونه مو که وا می کنم و می بینم کسی پشت در نیست قیافه م خیلی خنده دار می شه.
من و شانس عزیزم، پشت بوته های شمشاد، ریزریز به قیافه م می خندیم.

اشتباه فیلمباز من

پُرمِهر و پدرانه دست یکی از اشتباهاتم را گرفتم و بردمش به محل وقوعش. نشانش دادم. انکار می کرد.
دو دستم را بالا بردم و پُرزور بر سر کوبیدم.
تسلیم شد. قبول کرد.
از آن روز گوشه ای نشسته و دیگر مرتکب خودش نمی شود. برایش فیلم خریده ام نگاه کند، وسوسه نشود باز مرتکب خودش بشود.
حسابی فیلم باز شده.

جایی هست

می خواست برود سفر به جایی که هیچکس تا آن روز نرفته باشد.
از دیگران می پرسید: «شما می دونین اون کجاست که هیچکی تا امروز نرفته اون جا؟»
جواب می دادند: «نه! معلومه که هیچکی نشونی جایی رو که هیچکی تا به حال نرفته باشه نداره.»
اما او وقتی تصمیمی می گرفت باید عملی ش می کرد. این شد که یک روز رفت و برنگشت.
کجا؟!
هیچکس نمی داند.

گاهی مرگ سر میزند

مهناز، دختر صاحبخانه، گفت: «نه!»
آنچنان «نه» را محکم گفت که می دانستم راه دیگری نمانده جز اینکه به ده بازگردم، معلم مدرسه بشوم و با ملیحه ازدواج کنم تا غلامعلی و مهوش و ناصر به دنیا بیایند و آنقدر پیر بشوم که هر کس از در تو آمد گُمان ببرم ملک الموت است. از رحمان شنیده ام: «مهناز هم آنقدر پیر شده تا مُرده.»

ازین فریادکش فرهاد

مردی را می شناختم که وقتی افسرده می شد خوش قیافه می شد و وقتی خوش قیافه می شد زنی دلباخته اش می شد و زن باعث می شد حالش خوش شود و افسرده نباشد اما وقتی حالش خوش می شد و افسرده نبود دیگر خوش قیافه نبود و همین باعث می شد زن او را ترک کند و وقتی زن او را ترک می کرد افسرده می شد و یک مرد دیگری را می شناختم که درست برعکس این بود.

نکته سنجی جوراب گورخری

سال دو هزار و چهارصد و چند است. پیشرفت بشر به پایه ای رسیده که می شود همه ی چیزهایی را که گم شده اند صدا کرد. آنها هر جا باشند پاسخ شما را خواهند داد.
مثلاً داد می زنم: «جوراب قهوه ای خوشگله! کجایی؟ صدات در بیاد، دیرم شده.»
صدایی نزدیک پاسخم می دهد: «گیج خان! تو هیچ وقت جوراب قهوه ای نداشتی، منم که سفیدمشکی گورخری یم الان تو پاتم، کفشاتو بپوش، بدو دیر شد.»
عجله می کنم.

ترس خانگی

من و مادر و برادرم تو خانه راه می رویم و هی از هم می ترسیم.
«هیه!» این صدای مادرم بود که از من ترسید.
«آخرش منو می کشی!» این را من به مادرم می گویم که بی صدا به اتاقم می آید و یکهو ظرف آجیل را جلوم می گذارد.
«وای!» این را برادرم گفت که در آشپزخانه برای خودش چای می ریخت و من نیز برای همین کار رفته بودم.
«اه، ترسیدم.» این را مادرم و برادرم به یکدیگر گفتند و من از تو اتاقم شنیدم.
پدرم چند سال پیش از ترس مُرد.

نامه ای به گوسفند دوردست

سلام. هر شب در سرم فقط یک گوسفند دارم. هر چی می شمارمش تمام نمی شود اما خوابم هم نمی برد. گوسفند تنبلی است و حاضر نیست از رو مانع بپرد. همین طوری پشت به مانع می ایستد و هی علف مَلف می جود. چندان هم مودبانه نمی جود. گوشه ی علف از دهانش بیرون می ماند ولی خب با این همه در نگاهش صفایی دارد که به دل می نشیند. شاید از این نگاه باصفاش باشد که خوابم نمی برد. اصلاً گمانم من و آن گوسفند با هم خوشیم. امیداوارم شما هم خوش باشید با هم.
قربانت
گوسفند خندان

زایان دلنوازم

مورفیوس فیلم ماتریکس دیروز به من هم زنگ زد. برای نیمه شب در خانه ای حول و حوش میدان حسن آباد باهم قرار گذاشتیم.
همان عینک آفتابی، همان پوست گندم گون، و همان دو دندان فاصله دار پیشین را هنوز داشت که گفت: «قرص قرمزه رو می خوری یا قرص آبی یه رو؟»
کمی خیره ماندم به کف دست هاش و گفتم: «اگه اصن نخوام قرص بخورم چی؟»
شانه بالا انداخت و گفت: «خب! آمپول قرمزه و آمپول آبی یه، یا شیاف قرمزه و شیاف آبی یه...»
پریدم وسط حرفش و گفتم: «یه لیوان آب به من می دین؟!»

دوستم بیشتر از من پا داشت

به عنکبوت مقیم اتاقم گفته بودم: «همینجا بمون، اگه از این اتاق پاتو بذاری بیرون و مامانم ببین تت دیگه کاری از من بر نمیاد و باید از خونه بندازمت بیرون.»
گوش نکرد. وسوسه شده بود خودشو توی آینه ی قدی سالن ببینه.
بالاخره یه روز مامانم داد زد: «بیا اینو بنداز بیرون!»
گرفتم که «اینو» یعنی: عنکبوت.
وقتی رفتم و دیدم رو آینه وایساده بهش گفتم: «مگه نگفتم بیرون نیا؟!... بیا، مجبورم بندازمت بیرون.»
و اون تموم مدتی که گرفتمش تا بندازمش بیرون مضطربانه جیغ می کشید: «چرا من این همه پا دارم؟!»
از پنجره که انداختمش بیرون همینو تکرار می کرد و صداش دور می شد.

نظرات کاربران درباره کتاب بازی‌های من و شانس عزیزم

کتاب فوق العاده ای است ،بهتون پیش نهاد میدم ،مطالعه کنید .
در 7 ماه پیش توسط WhenThereIsaWish ThereIsaWay