فیدیبو نماینده قانونی نشر نون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بازگشت به دریاچه ژنو و داستان‌های دیگر

کتاب بازگشت به دریاچه ژنو و داستان‌های دیگر

نسخه الکترونیک کتاب بازگشت به دریاچه ژنو و داستان‌های دیگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بازگشت به دریاچه ژنو و داستان‌های دیگر

هنگامی که نور سحرگاهی کناره‌‌های دریاچه را روشن می‌کرد، چهره آن مردِ عریان هم اندکی روشن شده بود. لبخند کودکانه‌ای از میان دهان گشاد و ریش پر‌پشت او نمایان گشت. یکی از دست‌هایش را بالا می‌برد و مثل اینکه سؤالی داشته باشد، مدام کلمه‌ای شبیه «ر‌وسیا» را تکرار می‌کرد و با تکرار هرباره آن و نزدیک‌تر شدن به ساحل چهره او نیز شاد‌تر می‌شد. سرانجام قایق به ساحل خزید و کس و کار صیاد که به این شکار عجیب خیره شده بودند، غوغایی به راه انداختند، چون در تور به جای ماهی، مرد عر‌یانی را می‌دیدند.

ادامه...
  • ناشر نشر نون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.84 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بازگشت به دریاچه ژنو و داستان‌های دیگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

اشتفان تسو ایگ

اشتفان تسو ایگ، نویسنده اتریشی د ر سال ۱۸۸۱ در وین متولد شد و در سال ۱۹۴۲ در پتروپولیس (حوالی ریودوژ انیرو) خودکشی کرد. تک نگاری های رمان گونه او با تقسیم بندی های روان شناسانه اش در پوشش تاریخی، اغلب مسائل زمان را در زمینه سردرگمی های احساس بیان می کنند. برخی از آثار او عبارتند از: تارهای نقره ای ۱۹۰۱، تاج های کهن ۱۹۰۶، تریتس، درام ۱۹۰۷، نخستین تجربه ۱۹۱۱، خانه ساحلی، درام۱۹۱۲، پرمیاس، درام۱۹۱۷، افسانه یک زندگی، درام۱۹۱۹، لحظات درخشان بشریت۱۹۲۷، پیچیدگی احساسات۱۹۲۷، ناشکیبایی قلب۱۹۳۹

اپیزود دریاچه ژنو

در یکی از شب های تابستان سال ۱۹۱۸ یک ماهیگیر سوییسی که با قایقش در سواحل دریاچه ژنو راهی صید بود، در آب چیز غریبی را دید. به آن نزدیک شد و دید کلکی ست که از به هم پیوستن ناشیانه چند الوار درست شده. مرد عریانی که بر آن سوار بود. با تکه چوبی شتابان پارو می زد و سعی داشت خودش را به پیش بکشاند.
ماهیگیر به سوی او راند و دلسوزانه کمک کرد تا آن بی رمق را درون قایق جای دهد. سپس او را با تورهای خود پوشاند و کوشید تا با آن بیچاره که از سرما می لرزید و در گوشه ای کز کرده بود چند کلمه ای حرف بزند. اما حرف های آن غریبه به هیچ وجه مفهوم نبود. صیاد که از صحبت با او منصرف شده بود، با شتاب راه ساحل را در پیش گرفت.
هنگامی که نور سحرگاهی کناره های دریاچه را روشن می کرد، چهره آن مردِ عریان هم اندکی روشن شده بود. لبخند کودکانه ای از میان دهان گشاد و ریش پر پشت او نمایان گشت. یکی از دست هایش را بالا می برد و مثل اینکه سوالی داشته باشد، مدام کلمه ای شبیه «ر وسیا» را تکرار می کرد و با تکرار هرباره آن و نزدیک تر شدن به ساحل چهره او نیز شاد تر می شد. سرانجام قایق به ساحل خزید و کس و کار صیاد که به این شکار عجیب خیره شده بودند، غوغایی به راه انداختند، چون در تور به جای ماهی، مرد عر یانی را می دیدند.
رفته ر فته مردان دهکده هم گرداگرد این تازه وارد عجیب و غریب جمع شدند. مردانی که اکنون کارمند جدی دادگاه هم به جمع آنان پیوسته بود.
برای او که از زمان جنگ تجربیاتی داشت، فوراً یقین حاصل شد که این مرد بیگانه باید یک فراری باشد که از ساحل فرانسه به این سو شنا کرده است. کارمند دادگاه خود را برای بازجویی غریبه آماده می ساخت، که البته بعداً از بازجویی نیز صرف نظر شد زیرا این انسان لخت و عریان، که در این اثنا اهالی برایش کت و شلوار آورده بودند، جز تکرار همان روسیا و آن هم بسیار هراسان و نامطمئن، به هیچ سوالی پاسخ نمی داد.
کارمند دادگاه با اندکی ترس از عدم موفقیت و اشاراتی موکد به آن بیگانه فرمان داد دنبال او به راه بیافتد. غریبه خیس و نیمه عریان، همراه با هلهله جوانان که گرد آمده بودند، با آن کت و شلوار گشاد به سوی دادگاه روانه شد. او از خود دفاع نمی کرد و هیچ نمی گفت. فقط چشم های روشن او تیره شده بود و مثل اینکه زیر فشار ترس از ضربه ای احتمالی قرار گرفته باشد، قوز کرده بود.
در این میان خبر صید یک انسان تا نزدیکترین هتل هم رسیده بود. این رخداد شگفت انگیز، آن روز یکنواخت را دگرگون ساخت. در همین حال مردان و زنانی هم به آن جا آمدند تا انسان وحشی را ببینند. خانمی برایش شکلات پرت کرد ولی او همچون میمونی بی حرکت ماند و دست دراز نکرد. آقایی از او عکس گرفت، همه درباره او با تمسخر سخن می گفتند و ور اجی می کردند. تا اینکه مدیر هتلی بزرگ که مدت ها در خارج به سر برده و به چند زبان نیز آشنا بود پیش آمد و جملاتی را به آلمانی، ایتالیایی، انگلیسی و روسی خطاب به آن مرد هراسان گفت. هنوز جمله روسی به آخر نرسیده بود که مرد بیم ناک تکانی خورد و خنده ای سیمای صمیمی وی را گوش تا گوش باز کرد. ناگهان شجاع و مطمئن تمامی ماجرای خویش را شرح داد.
فو راً دریافتند که او در روسیه جنگیده بود. روزی او و هزاران نفر دیگر را به درون واگن ها ریخته و به نقاط بسیار دورتر فرستاده بودند، بعد آن ها را به سرزمین گرمی برده بودند که استخوان های آدم کباب می شد و سرانجام آنان را بار دیگر با قطار به جای دیگری کشانده و ناگهان فرمان داده بودند که به تپه ای حمله کنند که در این مورد دیگر چیزی نمی دانست. چون در همان ابتدای کار گلوله ای به پایش خورده بود.
حاضر انی که گفته های مترجم را می شنیدند، فو راً دریافتند که این فراری یکی از سربازان ارتش روسیه در فرانسه است که نیمی از کره زمین از سیبری و و لادی و ستک تا جبهه فرانسه را پیموده بودند. ذهن همه حضار را نوعی همدردی توام با کنجکاوی فرا گرفت، آن ها می خواستند به چگونگی این فرار عجیب پی برند.
سرباز روس قضیه را با لبخندی دوستانه و در عین حال مکر آمیز توصیف می کرد و هنوز جا نیافتاده بود که از حضار پرسید: راستی روسیه کجاست؟ و آن ها هم با اشاره جهت آن را نشان دادند. جهتی که او نیز تصویر تقریبی آن را از وضعیت خورشید و ستارگان در ذهن خود حفظ کرده بود.
او چگونگی فرارش را تعریف کرد و گفت که چندین شبانه روز خود را در میان علف های خشک از چشم ماموران پنهان داشته است. فقط میوه و نان گدایی خورده، تا بالاخره پس از ده روز به این دریاچه رسیده است. با توضیحات او قضیه مبهم تر شد. چنین به نظر می رسید که از حوالی دریاچه بایکال می آید. به هرحال از کلبه ای دو الوار دزدیده روی آن دراز کشیده و به کمک تکه چوبی به دریا زده تا سرانجام ماهیگیر وی را پیدا کرده است. سوال مضطر بانه و ناآگاهانه او که توضیحات مبهمش را با آن به پایان می رساند: «آیا فردا می توانم به خانه ام برگردم؟» هنوز ترجمه نشده بود که منجر به شلیک خنده همگان شد. چیزی که همدردی به دنبال آورد و هرکس رقت آمیز پولی به او داد.
افسر پلیسی که به دنبال یک تماس تلفنی از مونترو آمده بود با زحمت پرونده ای در این مورد تهیه کرد، چون آن ترجمه اتفاقی نه تنها مسئله ای را روشن نسا خت بلکه ناآگاهی کامل و غیرقابل درکِ این بشر خیلی زود برای همه آشکار شد. دانش او از اسم کوچکش بوریس فراتر نمی رفت و از روستای موطن خود نیز فقط نمایش درهم بر همی ارائه می داد. مثلاً این که آن ها ر عایای شاهزاده مچرسکی هستند. از رعیت سخن گفت حال آن که این نوع بیگار ی یک نسل پیش از میان رفته بود و یا اینکه او با زن و سه فرزندش در پنجاه ورستی دریاچه بزرگی زندگی می کرده اند.
مشورت درباره سرنوشت او که بی رمق و قوز کرده در میان بحث کنندگان ایستاده بود آغاز شد. برخی می گفتند او را باید به سفارت روسیه در برن تحویل داد. بعضی می ترسیدند که با این کار ممکن است بار دیگر او را راهی فرانسه کنند.
مامور پلیس مسئله کاملاً دشواری را مطرح ساخت به این معنی که آیا با او باید به عنوان فردی فراری رفتار کرد یا فردی که بدون گذرنامه به اینجا رسیده؟ یکی اصرار داشت؛ به این غریبه اول جا و غذا بدهند و بعد به مسائل دیگر بپردازند. فردی فرانسوی بی تا بانه فریاد کشید: این فراری بیچاره را راحت کنید و قضیه را این همه کش ندهید. یا بگذارید کار کند و یا برش گردانید!
دو زن با این پیشنهاد به شدت مخالفت کردند. آنها معتقد بودند او تقصیری ندارد و اینکه انسانی را از میهن ش به سرزمینی دیگر گسیل می دادند، جنایتی بود بس هولناک و در لحظه ای که نزدیک بود از یک موضوع جزئی دعوای سیاسی بزرگی به و جود آید. پیرمردی دانمارکی میانه را گرفت و با هیجان اعلام کرد که حاضر است هشت روز از این مرد نگهداری کند، به شرطی که در این مدت مسئولان با سفیر توافقی کنند و به راه حلی برسند که هم دولت راضی شود و هم مردم.
در حین بحث هایی که مدام داغ تر هم می شد نگاه هراسان فراری رفته ر فته بالاتر آمده و فقط به لب های مدیر هتل دوخته شده بود. چون در این و انفسا تنها همین مدیر می توانست از سرنوشت او به وی چیزی بگوید. ظاهراً از این قیل و قال چیزی دستگیرش شده بود، غو غایی که فقط وجود او باعث آن بود.
هنگامی که سر و صداها خوابید سرباز روس دست ها را همچون زنان در برابر تصویر مقدس، ملتسما نه به سوی مدیر بلند کرد. این حرکت به قدری تکان د هنده بود که همه را تحت تاثیر قرارداد. مدیر هتل صمیمانه به طر ف او رفت و با گفتن این مطلب که هرگز نباید نگران باشد و بدون دردسر می تواند اینجا بماند، او را آرام ساخت. غریبه می خواست دست های مدیر را ببوسد که او دست هایش را عقب کشید. پس از آن مدیر هتل خانه ای –مهما نخانه کوچک روستایی- را نشان ش داد که در آن بستر و غذای او مهیا بود و بار دیگر به وی آرامش داد و دست خود را دوستانه تکان داد و خیابان را به سمت هتل بالا رفت.
سرباز فراری خیره و بی حرکت ماند و از اینکه می دید تنها همزبان او دور می شود، رُخ باخت و چهره روشن ش بار دیگر به تیرگی گر ایید. او بدون اینکه به دیگران توجهی داشته باشد با نگاه های بیهوده مدیر را تا هتل دنبال کرد. افرادی که از رفتار عجیب و غریب او شگفت زده شده بودند، می خندیدند و هنگامی که یکی از حضار دلسوزانه به شانه او زد تا مهما نخانه را به وی نشان دهد، شانه های سنگین او هم زمان پایین افتاد و سر به زیر وارد آن جا شد.
او را به بار بردند. به محض ورود کنار میزی نشست و به آن تکیه داد. بار من گیلاس برندی برایش روی میز گذاشت. با نگاه مات و مبهوت تا ظهر در همان جا بی حرکت نشست. بچه های دهکده از پنجره سرک می کشیدند و می خندیدند و با اشاره به او فریاد می زدند اما او حتی سرش را هم بلند نمی کرد. تازه واردین با کنجکاوی او را ور انداز می کردند و او باز هم با پشتی خمیده به میز چسبیده بود و شرمنده و هراسان نگاه می کرد.
سر ظهر انبوهی از جمعیت با خنده و همهمه فضا را پر کردند. صدها کلام در گوش او طنین انداخت. واژه هایی که برایش مفهومی نداشتند و او با غربت نفرت بار خویش، کرولال در میان آن همه هیاهو نشسته بود. دست هایش چنان می لرزید که یارای بلند کردن قاشق سوپ را هم نداشت.
ناگهان قطره اشکی از گونه او سرازیر شد و با سنگینی به روی میز افتاد. نگران به اطراف نگریست دیگران هم این را دیدند و یک باره ساکت شدند و او خجالت کشید. سرِ پربلا و سنگین او مدام به سوی میز سیاه خم می شد. تا شب همین طور نشست. آدم ها می آمدند و می رفتند ولی نه او حضور آنان را احساس می کرد و نه سایرین حضور او را. مثل یک تکه سایه در کنار بخاری نشسته و دست ها را به میز تکیه داده بود. همه او را فراموش کرده بودند و هیچ کس به وی توجهی نداشت که ناگهان برخاست و همچون جانوری راه هتل را در پیش گرفت. یک ساعت، دو ساعت.... در آن جا جلو در ایستاد و بدون اینکه کسی را ببیند کلاهش را مظلو مانه در دست می فشرد. سرانجام، این موجود عجیب که خیره و تیره مثل تنه درختی در برابر در ورودی هتل به زمین چسبیده بود، نظر یکی از جوانان را به خود جلب کرد و او رفت و مدیر هتل را آورد. همین که سلام روسی را شنید بار دیگر سیمای تیره اش اندکی جان گرفت.
مدیر صمیمانه پرسید: چه می خواهی بوریس؟
فراری با لکنت زبان گفت: خیلی ببخشید فقط می خواستم بدانم... اجازه دارم به وطنم؟
مدیر با تبسم گفت: حتماً بوریس تو مُجازی به میهن ت برگردی.
- همین حالا؟
اکنون او جدی شده و لبخند از چهره اش پریده بود، کلمات ملتسمانه ای ادا می شدند.
- نه بو ریس، حالا نه، جنگ تمام نشده، نه.
- جنگ کی تمام می شود؟
- این را خدا می داند، ما آدم ها نمی دانیم.
- و پیش از آن؟ پیش از آن نباید بروم؟
- نه، بوریس.
- خیلی مانده؟
- بله.
- مدتی دیگر؟
- مدتی....
- آقا من می توانم بروم، قوی هستم و خسته نمی شوم.
- اما بوریس نمی توانی. آخر مرزی هم هست.
- مرز؟
بهت زده نگاه کرد. این لغت برایش بیگانه بود. با کله شقی عجیبی گفت:
من شنا می کنم!
مدیر هتل که خنده اش گرفته بود، ناراحت شد و آرام گفت: نه بوریس نمی شود. مرز یعنی یک کشور بیگانه. آن ها نمی گذارند بروی.
- ولی من که با آن ها کاری ندارم! تفنگ را هم که دور انداخته ام. چرا نباید بگذارند پیش همسرم برگردم؟ اگر از آن ها به خاطر مسیح خواهش کنم چه؟
چهره مدیر جدی تر شد و تلخی در درون او بالا گرفت: نه، بوریس آن ها نخواهند گذاشت حالا دیگر کسی به کلام مسیح گوش نمی کند.
- ولی آقا پس من چکار کنم؟ من که نمی توانم اینجا بمانم! آدم های اینجا زبان مرا نمی فهمند، من هم که زبان آن ها را بلد نیستم.
- تو یاد می گیری، بوریس.
- نه آقا و سرش را پایین انداخت. من دیگر هیچ چیز یاد نمی گیرم. من فقط می توانم در مزرعه کار کنم، جز این کاری بلد نیستم. اینجا کاری برای من نیست. می خواهم به وطنم برگردم! راه را به من نشان بده!
- بو ریس حالا راهی وجود ندارد.
- اما آقا شما که نمی توانید رفتن پیش زن و بچه ام را قدغن کنید! من که دیگر سرباز نیستم.
- بو ریس، آن ها می توانند.
- و تزار؟ او این را کاملاً ناگهانی و درحالی که از انتظار و احترام باطنی می لرزید پرسید.
- بو ریس دیگر تز اری وجود ندارد. آن ها او را از کار برکنار کرده اند.
- چی؟ دیگر تز اری نیست؟
پرسنده به دیگران خیره ماند. آخرین نور امید در نگاهش خشکید و بعد کاملاً خسته گفت: پس من دیگر نمی توانم به وطنم....
- حالا نه بو ریس باید صبرکنی.
- خیلی زیاد؟
- نمی دانم.
رفته ر فته چهره او غمگین تر می شد.
-این قدر انتظار کشیدم! دیگر نمی توانم صبر کنم. راه را به من نشان بده! سعی می کنم!
- بو ریس راهی نیست. آن ها تو را در مرز می گیرند. اینجا بمان ما برایت کار پیدا می کنیم.
او سرسختانه تکرار کرد: آدم های اینجا زبان مرا نمی فهمند و من هم زبان آن ها را نمی دانم، آقا به من کمک کن! اینجا جای من نیست. من نمی توانم در اینجا زندگی کنم!
- بوریس حالا راهی وجود ندارد!
- به خاطر مسیح به من کمک کن، آقا کمک! دیگر قادر نیستم!
- بوریس من نمی توانم حالا هیچ کس نمی تواند به دیگری کمک کند.
آن دو ساکت ماندند. بوریس کلاهش را در دست هایش می چرخاند. پس چرا آن ها مرا از خانه ام کشان کشان بردند؟ آن ها می گفتند باید از روسیه و تزار دفاع کرد، اما روسیه که از اینجا دور است و تو هم که می گویی آن ها تزار را چی گفتی؟
-برکنار کردند.
- برکنار... بیهوده این کلمه را تکرار کرد.
-پس حالا باید چه کنم آقا؟ من باید سر خانه و زندگیم برگردم! بچه هایم به خاطر من فریاد می کشند. اینجا زندگی برایم ممکن نیست به من کمک کن، کمک آقا!
- بوریس گفتم که نمی توانم.
- هیچ کس نمی تواند به من کمک کند؟
- حالا، هیچ کس.
سرباز روس سرش را پایین انداخت و نامفهوم گفت: متشکرم آقا و بازگشت.
راه را خیلی آرام به سمت پایین پیمود. مدیر هتل لختی به او نگریست اما با تعجب دید که او به جای مهما نخانه از پله ها به سوی دریاچه می رود مدیر آهی کشید و به محل کار خود رفت.
این فقط یک اتفاق بود که همان ماهیگیر قبلی، صبحِ روز بعد نعش عریان مغر وق را باز یافت.

نظرات کاربران درباره کتاب بازگشت به دریاچه ژنو و داستان‌های دیگر