فیدیبو نماینده قانونی صدرا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آشنایی با قرآن

کتاب آشنایی با قرآن
تفسیر سوره‌های زخرف، دخان، جاثیه، فتح، قمر

نسخه الکترونیک کتاب آشنایی با قرآن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آشنایی با قرآن

جلد پنجم آشنایی با قرآن مشتمل است بر تفسیر بخشی از سوره‌های زخرف، دخان، جاثیه، فتح و قمر توسط استاد شهید آیة‌اللّه‌ مطهری در سلسله جلسات هفتگی تفسیر که سالها در منطقه قلهک تهران در منازل برخی افراد متدین برقرار بوده است.

ادامه...
  • ناشر صدرا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.82 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آشنایی با قرآن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه چاپ نهم

استقبال خوب از مجموعه آشنایی با قرآن ما را بر آن داشت که برای چاپ جدید این مجلد یک بار بازبینی و از نو حروفچینی گردد و عناوین لازم در متن کتاب وارد شود. طبعا برخی نقصها از قبیل غلطهای تایپی و غیره نیز مرتفع گردید و البته این کتاب برای درج در مجموعه آثار ۲۶ نیز آماده شد. فهرستهای آخر کتاب نیز که چاپهای قبل فاقد آن بود اضافه گردید. لذا این کتاب در این چاپ با کیفیت بهتر و مزایای بیشتری منتشر می شود. امید است که مورد قبول و پسند علاقه مندان آثار آن اسلام شناس عظیم الشان خصوصا علاقه مندان دوره آشنایی با قرآن واقع شود. از خدای متعال توفیق بیشتر مسئلت می کنیم.

۳۰ آذر ۱۳۸۶
برابر با
۱۰ ذیحجه ۱۴۲۸

تفسیر سوره زخرف

۱

بسم اللّه الرحمن الرحیم

الحمد للّه ربّ العالمین، بارئ الخلائق اجمعین و الصلوه و السلام علی عبداللّه و رسوله و حبیبه و صفیه و حافظ سرّه و مبلّغ رسالاته سیدنا و نبینا و مولانا ابی القاسم محمّد و علی اله الطیبین الطاهرین المعصومین اعوذ باللّه من الشیطان الرجیم:

هَلْ ینْظُرونَ اِلاَّ الساعَهَ اَنْ تاْتِیهُمْ بَغْتَهً وَ هُمْ لایشعُرونَ * اَلاْخِلاّءُ یوْمَئِذٍ بَعْضهُمْ لِبَعْضٍ عدُوٌّ اِلاَّ الْمُتَّقینَ * یا عِبادِ لا خَوْفٌ عَلَیکمُ الْیوْمَ وَ لا اَنْتُمْ تَحْزَنونَ * اَلَّذینَ امَنوا بِایاتِنا وَ کانوا مُسْلِمینَ * اُدْخُلُوا الْجَنَّهَ اَنْتُمْ وَ اَزْواجُکمْ تُحْبَرونَ(۱)*

پس از بیان یک سلسله تذکرات که در آیات پیش داده شد(۲) و ذکر بعضی از امثال یعنی نمونه ها و تاریخها و سرگذشتها از موسی و عیسی علیهماالسلام و پس از اینکه هیچیک از این تذکرات به حال سرسختهای قریش، روسا و ملا قریش سود نبخشید، این آیه تقریبا بیان یاس آمیزی است درباره آنها؛ می فرماید: «هَلْ ینْظُرونَ اِلاَّ الساعَهَ اَنْ تاْتِیهُمْ بَغْتَهً وَ هُمْ لایشْعُرونَ».
«ینْظُرون» به معنای ینْتَظِرون است. کلمه «نَظْرَه» تنها به معنی نگاه نیست، به معنی مهلت هم هست. در خود قرآن آمده است: «وَ اِنْ کانَ ذوعُسْرَهٍ فَنَظِرَهٌ اِلی مَیسَرَهٍ»(۳). این آیه در باب «مدیون و دائن» است که اگر مدیون در مشقت است و ادای دین برای او سخت است بر دائن است که او را تا وقتی که تمکنی پیدا کند و در یسر قرار گیرد مهلت بدهد و فعلاً که در عسر و مشقت است بر او فشار نیاورد تا دستش به اصطلاح باز بشود. پس آنجا کلمه «نَظْرَه» به معنی مهلت و انتظار است.
در اینجا هم همین معنی را دارد. «هَلْ ینْظُرونَ» یعنی آیا انتظار می برند؟ آیا منتظر چیزی جز مرگ یا قیام قیامت خواهند بود؟ یعنی دیگر چیزی نمانده که به اینها گفته نشده باشد و دیگر امیدی به حال اینها نیست. اینها حالتشان این است که انتظار نمی کشند جز اینکه مرگ و یا قیامت کبری بیاید(این در واقع زبان حالشان است نه اینکه خودشان جز این انتظار نمی کشند).
اینکه عرض می کنیم «مرگ» یا «قیامت کبری» به این دلیل است که کلمه «اَلسّاعَه» آمده است. این کلمه در قرآن معمولاً به معنای قیامت می آید. در مورد مرگ هم «قیامت» گفته می شود، از باب اینکه هر کسی که بمیرد قیامت او بپا شده است: «اِذا ماتَ الْمَرْءُ قامَتْ قِیامَتُه» وقتی که انسان می میرد قیامت او بپاشده و شروع شده است. البته یک قیامت کبری و قیامت عمومی داریم که حساب دیگری دارد.
می فرماید اینها دیگر هیچ انتظاری برایشان نیست مگر آنکه قیامت بغتهً و به طور ناگهانی آنها را بگیرد. حال یا مقصود این است که مرگ بغتهً آنها را [ در کام خود] بگیرد و یا قیامت کبری بغتهً پیدا شود(چون در باره قیامت کبری هم در قرآن هست که بغتهً پیدا می شود در حالی که مردم انتظار چنین چیزی را ندارند و در فکر چنین چیزی نیستند.) اینها هیچ توجه و آگاهی ندارند و نمی دانند که این قیامت است که دارد می رسد و یا مرگ اینهاست که دارد می رسد. اگر مقصود مرگ باشد ممکن است مراد همان مرگ دسته جمعی اینها باشد که به وسیله مسلمین کشته شدند و در واقع «ساعت» و قیامت اینها در «بدر» بپا شد.
آیه بعد آیه ای است که درباره مضمون آن، آیات دیگری هم داریم و باید یک مقدار بحث شود و بعد تناسب آن با آیات پیش بیان گردد. در آیات پیش نقد حال ملا قریش یعنی اشراف قریش بود. آنها یک دسته به هم بافته و به اصطلاح امروز یک «طبقه» بودند و یک وحدت طبقه ای و همکاری بسیار شدیدی داشتند.

عصبیت در زندگی قبیله ای

زندگی مردم قریش در جاهلیت زندگی قبیله ای بود و در زندگی قبیله ای به قول ابن خلدون «عصبیت» حکمفرماست. امروز می گویند در زندگیهای قبیله ای یک روح که همان روح قبیله ای و عصبیت قبیله ای باشد افراد را به یکدیگر شدیدا پیوند می دهد و خود همین عصبیت قبیله ای از جهتی اداره کننده اجتماعشان هم هست و بسیاری از مشکلات را حل می کند و یک سلسله اخلاق و مراسم و آداب به وجود می آورد و بالاخره به نحوی جامعه ساز است(۴).
خود قریش یک قبیله بزرگ بود و بطنها و شاخه های مختلف داشت: بنی هاشم، بنی امیه، بنی زهره، بنی عدی، بنی تیم، بنی مخزوم و غیره، که بعضی از اینها مثل بنی هاشم و بنی امیه و بنی مخزوم و بنی زهره قبیله هایی قوی و بعضی مثل بنی عدی که عمر وابسته به آن بود و بنی تیم که ابوبکر وابسته به آن بود از قبیله های ضعیف و کوچک و منحط قریش بودند و لذا وقتی به کسی می گفتند از «بنی عدی» و «بنی تیم» [ هستی] یک مقدار تحقیرآمیز تلقی می شد. به هر حال بطنهای مختلفی بود.

همبستگی طبقاتی در میان قریش

در میان قریش طبقه ای وجود داشت که در آن از بنی هاشم، بنی امیه، بنی مخزوم و قبیله های دیگر افرادی بودند و یک همبستگی طبقه ای قوی داشتند. قرآن هم تکیه اش بیشتر روی «همبستگی طبقاتی» آنهاست نه «همبستگی قبیله ای» آنها. در قرآن یک کلمه از همبستگی قبیله ای قریش نیامده است، اسمی از «بنی هاشم» یا «بنی امیه» یا بنی فلان نیست، اما اسم ملا قریش هست. اینها آنقدر به یکدیگر وابسته بودند که [مثلاً] ابولهب با اینکه از قبیله پیغمبر صلی الله علیه و آله بود و لااقل عصبیت قبیله ای اقتضا می کرد حامی پیغمبر باشد ولی از طبقه ابوسفیان و ابوجهل بود و به آنها پیوست. بالاتر اینکه عباس بن عبدالمطّلب عموی دیگر پیغمبر صلی الله علیه و آله با اینکه در حد ابولهب نبود و بلکه برعکس، به پیغمبراکرم صلی الله علیه و آله علاقه مند بود و مسلّم در باطن خودش حامی ایشان بود و به نفع مسلمین هم کار می کرد، ولی جنگ بدر که بپاشد یکی از کسانی که سهمی از بودجه جنگ بدر را علیه مسلمین پرداخت همین عباس بن عبدالمطلب بود و خودش هم در جنگ بدر علیه مسلمین شرکت کرد و اگر غیر از این می بود نمی توانست در مکه زندگی کند. او در بدر اسیر شد و عده دیگری از بنی هاشم از جمله عقیل برادر امیرالمومنین علیه السلام ـ که تا آن وقت جزء کفار بود ـ اسیر شدند. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به عباس فرمود فدیه خود و خویشاوندانت را بده(چون عباس پولدار آنها بود) و هر کس فدیه می داد آزاد می شد. گفت: ندارم. فرمود: یادت هست وقتی می خواستی بیایی به زنت ام الفضل این مقدار پول دادی و گفتی جنگ است شاید برنگشتم، اگر برنگشتم این پول را به مصرف برسان؟ از همان پول فدیه اینها را بده. گفت: «اَشهَدُ اَنَّک رَسولُ اللّه » شهادت داد و بعد به مکه رفت و باز جزء همانها بود ولی محرمانه به نفع مسلمین کار می کرد. او آدمی بود که در همان جنگ بدر هم دلش با مسلمین بود ولی وابسته به طبقه ای بود که با آنها عملاً همکاری می کرد. حال این را در نظر داشته باشید.

مبنای دوستیها

قرآن بعد از اینکه اینها را در این حد می کوبد که «هَلْ ینْظُرونَ اِلاَّ الساعَهَ اَنْ تاْتِیهُمْ بَغْتَهً وَ هُمْ لا یشعُرونَ» (دیگر چیزی در انتظار اینها نیست جز مرگ) می فرماید: «اَلاْخِلاّءُ یوْمَئِذٍ بَعْضهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ اِلاَّ الْمُتَّقینَ» دوستان در قیامت همه با همدیگر دشمن اند مگر پرهیزکاران. قرآن می خواهد بگوید اینها که در دنیا امروز با یکدیگر دوست و متحدند و علیه پیغمبراکرم صلی الله علیه و آله متشکل اند، مبنای دوستی و تشکل و وحدتشان علیه پیغمبراکرم صلی الله علیه و آله امور انسانی نیست بلکه منافعشان است؛ یعنی: ای دوستان امروز! ای گروهی که دور هم جمع شده اید و منافع، شما را در یک جا جمع و متحد و متشکل کرده است، از جمله خبرهایی که به شما می دهم این است که در قیامت دشمن خونی یکدیگر خواهید بود.
به نظر می رسد این آیه «اَلاْخِلاّءُ یوْمَئِذٍ بَعْضهُمْ لِبَعْضٍ عدُوٌّ اِلاَّ الْمُتَّقینَ» به همین جهت دنبال آیه قبل آمده است، دارد به آنها می گوید که این رفاقتها و دوستیهای شما و این خُلّتهای شما بر مبنای مطامع است؛ این دوستیها آنجا که پای این مطامع در کار نیست و حقایق ظهور می کند یکجا تبدیل به دشمنی خواهد شد. این از جهت ارتباط این آیه با آیات دیگر.
قطع نظر از مورد این آیه، خود این آیه «اَلاْخِلاّءُ یوْمَئِذٍ بَعْضهُمْ لِبَعْضٍ عدُوٌّ اِلاَّ الْمُتَّقینَ» یک اصل کلی است. همیشه وقتی دو نفر و یا یک عده با یکدیگر دوست می شوند یک وجه مشترکی در کار است که آنها را همگروه و همنشین و معاشر و هم پیاله کرده است. محال است که دو نفر که با یکدیگر هیچ سنخیت روحی ندارند و از وجود یکدیگر بهره ای نمی برند و در [جلب] منفعتی یا دفع ضرری مشارکت ندارند با یکدیگر دوست بشوند. مولوی در شعرهای معروف خود مثال می آورد که محال است دو نفر با یکدیگر دوست شوند مگر اینکه وجه مشترکی بین آنها باشد. گاهی دیده شده که دو نفر که بر ضد یکدیگر هستند با هم دوستند. ولی باید دانست که آن ضدیت صددرصد نیست، مثلاً نود و نه درصد است. آن یک درصد است که این دو را به یکدیگر پیوند داده است. مولوی می گوید:

آن حکیمی گفت دیدم در تکی
در بیابان زاغ را با لک لکی

در عجب ماندم بجستم حالشان
تا چه قدر مشترک یابم نشان

چون شدم نزدیک و من حیران و دنگ
خود بدیدم هر دوان بودند لنگ

می گوید دیدم یک زاغ و یک لک لک با هم رفیقند. تعجب کردم که آخر قدر مشترک زاغ و لک لک چیست؟! وقتی جلو رفتم دیدم هر دو لنگند، فهمیدم که این لنگی سبب شده که این دو با یکدیگر رفیق شوند.
دوستی مبنا می خواهد، ریشه و دلیل می خواهد. حکما می گویند معلول تابع علت است، تا علت هست معلول هست، علت که رفت معلول هم می رود. این سماوری که ما روشن می کنیم تا وقتی آتش زیر آن مشتعل است می جوشد، به محض اینکه آتش خاموش شود جوشش هم از بین می رود. علت که از بین رفت معلول هم از بین می رود. دوستیهایی که بر مبنای مطامع مادی است تا وقتی می تواند ادامه داشته باشد که پای مطامع مادی در میان باشد؛ وقتی که اینها رفت علت دوستی از میان می رود، خصوصا اگر با آشکار شدن حقایق همان علت دوستی به علت دشمنی تبدیل شود. مثلاً می دید که این شخص به او فلان منفعت را می رساند؛ این سبب می شد که دوستی اش زیادتر بشود. در قیامت که حقایق برایش آشکار می شود می بیند همان چیزی که در دنیا محبتش را جلب می کرد برایش آتش آورده است؛ یعنی همان ملاک دوستی، ملاک دشمنی می شود. به هر میزان که آن پیوند در دنیا بیشتر منشا دوستی بوده، در قیامت بیشتر منشا دشمنی می شود. این در صورتی است که مناط و ملاک، مطامع مادی باشد. اما اگر دو نفر نه بر مبنای مادیات بلکه بر مبنای معنویات، بر اساس توحید و بندگی خدا و عقیده و ایمان در دنیا با یکدیگر دوست باشند در قیامت این دوستی نه تنها از بین نمی رود بلکه شدیدتر می شود چون علت باقی است. تا علت باقی است معلول باقی است. در آنجا بینش [آنها] قویتر و شدیدتر است چون ایمانشان تبدیل به شهود می شود: «فَکشَفْنا عَنْک غِطائَک فَبَصرُک الْیوْمَ حَدیدٌ»(۵) طبعا آن دوستی که بر مبنای خدا و عقیده درست و ایمان صحیح واقعی بوده است باقی می ماند.
بنابراین دوستانی که در راه ایمان و خدا و در راه حق و حقیقت یکدیگر را دوست دارند در قیامت هم یکدیگر را دوست دارند و بلکه شدیدتر.
در قرآن کریم جزء لذایذ اهل بهشت این را ذکر می کند که آنها برادرانه در کنار یکدیگر هستند: «وَ نَزَعْنا ما فی صدورِهِمْ مِنْ غِلٍّ اِخوانا عَلی سُرُرٍ مُتَقابِلین»(۶) هر چه از غلّ و غش و کدورت است از جان آنها بیرون کشیده ایم، برادروار در نهایت صفا و صمیمیت در مقابل یکدیگر می نشینند و لذت می برند.
قرآن به مساله «اخوّت فی اللّه » اهمیت می دهد. طرفدار این نیست که انسانِ خداپرست در فردیت زندگی کند [ و بگوید] من هستم و خدای خودم و با هیچ کس ارتباط ندارم. نه، تو هستی و خدای خودت، و هر کس که بنده خدای توست او را هم باید دوست داشته باشی. اگر انسان به خاطر خدا بندگان خدا را دوست نداشته باشد نقص است. بله، یک وقت انسان کسی را دوست دارد به غیر ملاک الهی، این با دوستی خدا نوعی تضاد پیدا می کند و نوعی شرک است. اما دوست داشتن دیگران برای خدا عین توحید است. در یکی از سوره های مسبّحات و جزء دعاهایی که در قنوت هم خوانده می شود مومنین می گویند: «رَبَّنَا اغْفِرلَنا وَ لاِخْوانِنَا الَّذینَ سَبَقونا بِالاْیمان» پروردگارا ما را و برادرانی که در ایمان بر ما سبقت داشتند بیامرز، آنها را نیز مشمول مغفرت خودت بگردان «وَلاتَجْعَلْ فی قُلوبِنا غِلاًّ لِلَّذینَ امَنوا رَبَّنا اِنَّک رَوُفٌ رَحیمٌ»(۷) خدایا در دلها و سینه های ما و در روحهای ما کوچکترین کدورتی نسبت به اهل ایمان قرار نده («غِلّ» یعنی کدورت، غش، تیرگی) تو رئوف و مهربان هستی. چقدر بد است که انسان نسبت به شخصی که واقعا مومن و باایمان است غلّ و حقد و کینه و ناراحتی در قلب خودش داشته باشد. به همین دلیل است که ما در دستورهای دینی خودمان داریم(۸) که اگر دو نفر مومن نسبت به یکدیگر کدورتی پیدا کردند این کدورت نباید بیش از سه روز باشد. (قراردادن مدت به این دلیل است که ابتدا یک هیجانی در کار است.) بعد از سه روز هر دو نفر موظف هستند که زودتر اقدام کنند تا این غلّ و ناراحتی و این عقده ای که از یکدیگر پیدا کرده اند منتفی و رفع شود.
در زمینه «مواخات فی اللّه » دستورهای زیادی داریم. در حدیثی که در کافی(۹) هست پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به اصحابشان فرمودند(۱۰): «اَیُّ عُرَی الاْیمانِ اَوْثَق»؟ در میان دستگیره های ایمان کدامیک محکمتر است؟ یکی گفت: نماز؛ دیگری گفت: روزه؛ سومی گفت: حج؛ چهارمی گفت: جهاد و دیگری گفت: زکات. حضرت فرمودند: تمام اینها که شما گفتید دستگیره های محکمی هستند ولی مقصود من چیز دیگری است. گفتند: خودتان بفرمایید یا رسول اللّه ! فرمودند: «اَلْحُبُّ فِی اللّه وَ الْبُغْضُ فِی اللّه » اینکه یکدیگر را به خاطر خدا دوست و یا دشمن بدارید؛ یعنی دوستان خدا را به خاطر خدا دوست بدارید و دشمنان خدا را به خاطر خدا دشمن بدارید؛ این محکمترین دستگیره های ایمان است.
امیرالمومنین علیه السلام در کلمات قصار نهج البلاغه می فرمایند: «کانَ لی فی ما مَضی اَخٌ فِی اللّه» (خیلی جمله های عالی و خوبی است!) من در گذشته برادری داشتم اما «اَخٌ فِی اللّه » یعنی نه برادر نسبی، بلکه برادری که یکدیگر را به خاطر خدا دوست می داشتیم «وَ کانَ یعَظِّمُهُ فی عَینی صِغَرُ الدُّنْیا فی عَینِه»(۱۱) یک چیز، او را در چشم من بزرگ می کرد و آن این بود که همه دنیا در نظر او کوچک بود. این خودش بزرگی است. تا انسان بزرگ نباشد دنیا در نظرش کوچک نمی آید. شرّاح گفته اند با قرائنی که در مجموع این جمله ها هست مقصود ایشان جناب «عثمان بن مظعون» است(۱۲).

نظرات کاربران درباره کتاب آشنایی با قرآن