فیدیبو نماینده قانونی نشر نون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فصل بارانی

کتاب فصل بارانی

نسخه الکترونیک کتاب فصل بارانی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب فصل بارانی

چند روزی بود که صبح‌ها پروانه‌های زرد آن‌ها را رها نمی‌کردند. البته جانشین خوبی برای مگس‌های تسه‌تسه بودند. به‌محض این‌که هوا روشن می‌شد، آن‌ها یک‌راست به داخل تالار می‌آمدند. در حالی‌که رودخانه را هنوز لایه‌ای از مه پوشانده بود، مثل ظرفی که روی آن‌را بخار گرفته باشد. هنگامی که مه فرو نشست، آن‌ها توانستند ساحلی را ببینند که بر لبه‌های آن سوسن‌های سپید روییده بود و از آن فاصله به فوجی از قو شباهت داشتند. رنگ آب در این قسمت از ساحل به رنگ قلع و سرب بود و به‌نظر می‌رسید که زیر صفحه نازکی از این آلیاژ می‌درخشد. البته جز در آن جاهایی که پره‌های قایق آب را به رنگ شکلاتی در می‌آورد و تصویر سبز جنگل بر سطح آب نمی‌افتاد. دو مرد توی قایقی از کُندۀ درخت ایستاده بودند و سایۀ پاهایشان تا توی آب امتداد یافته بود. طوری که انگار تا زانو توی آب بودند. مسافر گفت: «اونجا رو ببین پدر، این صحنه‌ای که می‌بینیم توضیح راه رفتن مسیح روی آب نیست؟» اما ناخدا که بوتیماری را در پشت سوسن‌ها نشانه رفته بود، زحمت پاسخ‌گویی به خود نداد. اشتیاق او برای کشتن موجودات زنده طوری بود که انگار از نظر او فقط انسان حق داشت به مرگ طبیعی بمیرد.

ادامه...
  • ناشر نشر نون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.58 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب فصل بارانی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



رساله ای بر جذام

بخش اول

فصل اول

۱

مسافر قایق در دفتر یادداشتش به نقیضه برگفته دکارت نوشت: «احساس ناراحتی می کنم، پس هستم.» بعد قلم در دست نشست و دیگر چیزی ننوشت. ناخدا که ردای سفید کشیشان را بردوش داشت، کنار پنجره های باز ایستاده بود و کتاب دعایش را می خواند. نسیم آن قدر نبود که موهای ریشش را بجنباند. این دونفر ده روز بود که روی رودخانه تنها بودند. البته اگر با وجود شش جاشوی آفریقایی و نزدیک به دوازده مسافری که در هر دهکده سر راه پیاده و سوار شده بودند، بتوان گفت تنها. قایق که متعلق به اسقف بود بی شباهت به قایق های بخارِ کوچک قراضه و چرخدار روی می سی سی پی نبود، با دماغه بلند قرن نوزدهمی و رنگ سفیدی که بدجوری نیاز به بازسازی داشت. آن ها از پنجره های تالار می توانستند رودخانه را ببینند که پیش رویشان آرام گرفته بود و آن طرفشان هم مسافران روی الوار وسط کنده های هیزمِ سوخت کشتی نشسته بودند و موهایشان را اصلاح می کردند.
اگر به یکنواختی بتوان گفت آرامش، در این جا واقعاً آرامش برقرار بود که چون مغزی می شد آن را در وسط پوسته سختِ زمختی پیدا کرد. ناراحتی از گرمای رودخانه درگذر از مسیری که باریک می شد و به چند صدمتر می رسید. همین طور از دوشی که آب آن همیشه به خاطر گرمای موتور داغ بود و از پشه هایی که شب پیدا می شدند و از مگس های تسه تسه که مثل جت های جنگی کوچک بال هایشان را کج می کردند و در روز به پرواز در می آمدند. تابلویی بر ساحل آخرین دهکده، خطر آن ها را به سه زبان اخطار کرده بود: «منطقه بیماری خواب. مواظب مگس تسه تسه باشید.» ناخدا مگس کش به دست کتاب دعایش را می خواند و هروقت مگسی را می کشت، لاشه خُردش را به نظر مسافر می رساند و می گفت «تسه تسه!» این تقریباً آخرین حد ارتباط میان آن دو بود، چون هیچ کدام از آن ها زبان دیگری را به راحتی و با دقت صحبت نمی کرد.
به این ترتیب روزها می گذشت. مسافر صبح ها ساعت چهار با صدای ناقوس تالار، که پرشتاب از پنجره اتاقک اسقف می گذشت، از خواب برمی خاست. اتاقکی که او هم از آن استفاده می کرد و در آن یک صلیب، یک صندلی، کمدی که سوسک ها در آن جولان می دادند و یک تصویر بود. عکسی یادگاری از کلیسایی که دستاری از برف سنگین بر سر داشت. او می توانست جماعت مومنانی را ببیند که از روی پل به خانه هایشان برمی گشتند. می توانست آن ها را تماشا کند که از ساحل شیب دار بالا می رفتند با فانوس هایشان که تاب می خورد. مثل آوازه خوانان کریسمسی که در زمان اقامتش در دهکده ای نیوانگلندی دیده بود. ساعت پنج، قایق دوباره حرکت می کرد. در ساعت شش خورشید طلوع می کرد و او می توانست با ناخدا صبحانه بخورد. سه ساعت بعد، قبل از فرا رسیدن گرمای شدید برای آن دو بهترین وقت بود. مسافر دریافته بود که در این مدت می تواند با خشنودی، رودخانه متراکم و پرشتاب و خاکی رنگ را تماشا کند. قایق کوچک با سرعتی کم با آن می جنگید و در جهت خلاف آن پیش می رفت. موتور جایی در زیر محراب و شمایل مقدس، همچون جانور از نفس افتاده ای می نالید. چرخی بزرگ در پاشنه قایق به سنگینی می چرخید. برای آن پیشروی کُند، تلاش بسیار زیادی به نظر می آمد. هرچند ساعت، یک بار دهکده ای ماهیگیری به چشم می آمد که خانه هایش را برای محافظت از سیلاب و موش بر تیرهای بلندی ساخته بودند. گاهی یکی از جاشویان ناخدا را صدا می زد و او تفنگش را برمی داشت و به چیزی که چندان نشانه ای از حیات نداشت و فقط او و ملاحان می توانستند آن را در میان سایه های سبز و آبی جنگل باز شناسند، شلیک می کرد. تمساح خردسالی که روی کنده افتاده ای آفتاب می گرفت، یا عقابِ ماهیگیری که بی حرکت در میانِ برگ ها انتظار می کشید. گرمای واقعی از ساعت نه شروع می شد و ناخدا که خواندن دعایش را تمام کرده بود، یا تفنگش را روغنکاری می کرد و یا باز هم چند مگس تسه تسه می کشت. گاهی هم با جعبه ای از دانه های تسبیح، پشت میز غذاخوری می نشست و از سر وظیفه تسبیح های ارزان قیمت می ساخت.
پس از ناهار که جنگل در زیر آفتاب فرساینده آهسته آهسته از کنار آن ها می گذشت، هر دو مرد برای استراحت به اتاقک های خود می رفتند. حتی آن وقت هم که مسافر لباس هایش را درآورده بود، مشکل می توانست بخوابد. هرگز هم بالاخره نمی توانست تصمیم بگیرد که بگذارد کمی هوا بیاید توی اتاقک یا با بستن در از ورود هوای داغ جلوگیری کند. قایق پنکه ای نداشت و او همیشه با دهانِ خشک بیدار می شد و وقتی هم با آب گرمِ دوش تنش را می شست، خنک نمی شد.
با این حال هنوز تا پایان روز یکی دو ساعت آرامش بخش وقت بود. او در این مدت پایین می رفت و در همان حال که آفریقایی ها در سایه روشن غروب غذایشان را تدارک می دیدند، روی صندوقی می نشست. خفاش های خون آشام بر فراز جنگل با سر و صدا می چرخیدند. شمع ها سوسو می زدند و نیایش های دوران نوجوانیش را به خاطر او می آوردند. صدای خنده آشپزها از گوشه ای بلند بود و چیزی نمی گذشت که کسی آواز می خواند، با کلماتی که او معنی آن ها را نمی فهمید.
موقع شام مجبور بودند پنجره های تالار را ببندند و پرده ها را بکشند، طوری که سکان دار به دشواری راهش را از میان سنگ ها و ساحل می دید. چراغ توری هم گرمای زیادی تولید می کرد که از سر آن اتاق کوچک زیاد بود. برای به تاخیر انداختن زمان خواب هم، می نشستند و بی صدا مثل برگزاری یک آیین نمایشی، چهارصد و بیست ویک بازی می کردند. همیشه هم کشیش برنده می شد. چون خدایی که به آن معتقد بود و گفته بود که اختیار بادها و امواج با اوست، در این مورد هم تاس را به نفع کشیش خودش مهار می کرد.
این لحظه ای بود که اگر می خواستند صحبت کنند، از فرانسه دست وپاشکسته یا زبان فلاندری آشفته ای استفاده می کردند البته آن ها هرگز آن قدرها حرف نمی زدند. یک بار مسافر پرسید: «دارن چی می خونن پدر؟ این چه جور آوازیه؟ تصنیف عشقیه؟»
ناخدا گفت: «نه. آواز عشقی نیست. فقط چیزایی رو که در طول روز اتفاق افتاده می خونن. این که چه طور از آخرین دهکده، قابلمه های خوبی خریدن که بالای رودخونه می فروشن و سود خوبی می برن و البته راجع به من و تو هم آواز می خونن. به من می گن بت پرست بزرگ.» و این آخری را با لبخندی گفت و با سر به شمایل مقدس و محراب برجسته روی کمد، جایی که خشاب های تفنگ و لوازم ماهیگیری اش را در آن می گذاشت، اشاره کرد. با دست پشه ای را که روی بازوی لختش نشسته بود کشت و گفت: «در زبون مونگویی شعاری هست که می گه، دل پشه برای آدم ضعیف نمی سوزه!»
«درباره من چی می خونن.»
تاس و مهره ها را کنار گذاشت و گوش داد. «ترجمه کنم برات؟ کلاً تعریف و تمجید نیست؟»
«آره، اگه می شه لطفاً»
«اینم یه سفید پوسته که نه کشیشه نه دکتر. ریش نداره. از راه دوری اومده. نمی دونیم از کجا. به هیشکی هم نمی گه داره کجا میره یا چرا. آدم پولداریه چون هر شب ویسکی می خوره و مدام سیگار می کشه. اما هیچ وقت به آدم سیگاری تعارف نمی کنه.»
«به فکرم نرسیده بود.»
ناخدا گفت: «البته من می دونم تو داری کجا می ری ولی هیچ وقت بهم نگفتی چرا.»
«سیل، جاده رو برده بود. فقط از این راه می شد رفت.»
«منظورم این نبود.»
معمولاً شب ها ساعت نه، اگر رودخانه عریض نبود و می شد به راحتی قایق را هدایت کرد، آن را به طرف ساحل می کشیدند. گاهی به قایق های چپه پوسیده ای برمی خوردند که کسانی به عنوان سرپناه در باران از آن ها استفاده می کردند. دو بار ناخدا دوچرخه کهنه اش را پایین برده و با آن به دل تاریکی زده بود تا از خانوارهایی که کیلومترها دورتر زندگی می کردند، بارهایی را تحویل بگیرد و نگذارد به دست شرکت اتراکو(۲) که رودخانه و شاخه های منشعب از آن را در اختیار خود داشت، بیافتند. گاهی هم اگر در بستن بارها عجله زیاد نمی کردند، مهمان های ناخوانده ای هم داشتند! یک بار یک مرد، یک زن و یک بچه آمدند که بیماری زالِ تن داشتند و سال ها در گرما و رطوبت زندگی کرده بودند. آن ها سوار بر گاری کهنه ای از دل باران سیل آسای جنگل پدیدار شدند. مرد یکی دو پیاله هم خورده بود. او و کشیش از کرایه گران هیزم شرکت اتراکو شکایت داشتند و از شورش هایی که صدها کیلومتر آن طرف تر در پایتخت روی می داد، حرف می زدند. زن ساکت نشسته بود. دست بچه را توی دستش گرفته و به شمایل مقدس خیره شده بود. وقتی مهمان سفیدپوستی نبود، همیشه پیرزن هایی می آمدند که پارچه ای به سرشان بسته و بدن هایشان را در پارچه های رنگ و رو رفته ای پیچیده بودند. زمانی این پارچه ها رنگ های روشنی داشتند و اکنون چنان از رنگ افتاده بودند که مشکل می شد تصویر قوطی های کبریت، شیشه های شترگلوی سودا، تلفن ها و زلم زیمبوهای دیگر را بر طرح روی آن ها تشخیص داد. آن ها لِخ لخ می آمدند توی سالن، دو زانو می نشستند و زیر نور و صدای وِزوز چراغ توری آن قدر صبر می کردند، تا به آن ها توجه کنند. بعد ناخدا از مسافر عذرخواهی می کرد و او را به اتاقکش می فرستاد. چون آن ها اعترافاتی داشتند که او می بایست محرمانه به آن ها گوش می داد. به این ترتیب یک روز دیگر به آخر می رسید.

۲

چند روزی بود که صبح ها پروانه های زرد آن ها را رها نمی کردند. البته جانشین خوبی برای مگس های تسه تسه بودند. به محض این که هوا روشن می شد، آن ها یک راست به داخل تالار می آمدند. در حالی که رودخانه را هنوز لایه ای از مه پوشانده بود، مثل ظرفی که روی آن را بخار گرفته باشد. هنگامی که مه فرو نشست، آن ها توانستند ساحلی را ببینند که بر لبه های آن سوسن های سپید روییده بود و از آن فاصله به فوجی از قو شباهت داشتند. رنگ آب در این قسمت از ساحل به رنگ قلع و سرب بود و به نظر می رسید که زیر صفحه نازکی از این آلیاژ می درخشد. البته جز در آن جاهایی که پره های قایق آب را به رنگ شکلاتی در می آورد و تصویر سبز جنگل بر سطح آب نمی افتاد. دو مرد توی قایقی از کُنده درخت ایستاده بودند و سایه پاهایشان تا توی آب امتداد یافته بود. طوری که انگار تا زانو توی آب بودند. مسافر گفت: «اونجا رو ببین پدر، این صحنه ای که می بینیم توضیح راه رفتن مسیح روی آب نیست؟»
اما ناخدا که بوتیماری را در پشت سوسن ها نشانه رفته بود، زحمت پاسخ گویی به خود نداد. اشتیاق او برای کشتن موجودات زنده طوری بود که انگار از نظر او فقط انسان حق داشت به مرگ طبیعی بمیرد.
پس از شش روز به میسیون مذهبی ای رسیدند که مثل دانشگاه بی قواره ای از آجر قرمز بر فراز ساحلی گِلی بنا شده بود. ناخدا زمانی در این مدرسه زبان یونانی آموخته بود و از این رو، هم به خاطر یادآوری گذشته ها و هم برای این که بتوانند هیزم را به قیمتی ارزان تر از قیمت اتراکو بخرند، شب در آن جا اقامت کردند. بارگیری به سرعت آغاز شد. شاگردان سیاه پوست مدرسه آماده بودند چوب ها را به قسمت زیرین قایق ببرند. طوری که با دمیدن آفتاب، قایق بتواند دوبار بوق بزند و به راه بیافتد. پس از شام، کشیش ها در اتاق اجتماعات جمع شدند. ناخدا تنها کسی بود که ردای کشیشان را بر تن داشت. یکی ازآن ها ریش بلند آراسته ای داشت و پیراهن جلوباز خاکی رنگی پوشیده بود. او ماجرای افسر جوانی از یک لژیون خارجی را برای مسافر گفت که زمانی بی پروایی و نظم ناپذیری اش باعث شده بود به مرگی قهرمانانه و نابه جا بمیرد و به این خاطر شهرتی در شرق به هم زده بود. کشیش دیگری بود که می شد او را استاد اقتصاد به حساب آورد. سومی حقوق دان و چهارمی هم پزشک بود. اما این یکی بسیار خوش خنده بود و از بازی های ساده با ورق، بی نهایت هیجان زده می شد. اما در بازی هایی که پولی وسط می گذاشتند، بسیار معصوم و مبتدی بود. به معصومیت پژوهشگرانی که در سرزمینی یخ پهنه، تنها رها می شدند یا اسیری جنگی که مدت ها می گذشت و صدایش به جایی نمی رسید. آن ها برای شنیدن اخبار، رادیو را روشن می کردند. اما این کارشان از سر عادت بود. تکرار کاری که سال ها پیش به انگیزه ای می کردند که اکنون آن را فراموش کرده بودند! هیچ تمایلی به تنش ها و تغییراتی که در دولت های اروپا روی می داد، نداشتند، بلکه فقط علاقه مند به شنیدن اخبار بلواهایی بودند که در چند کیلومتری خودشان، آن طرف رودخانه به راه می افتاد. به این جهت مسافر در میان آن ها احساس امنیت می کرد. هیچ سوال خطرناکی از او نمی کردند.
باز هم از لژیون خارجی برای او صحبت کردند. اگر او قاتلی می بود که از چنگال عدالت می گریخت هم، هیچ کس کنجکاوی کشف راز او را نداشت. با این حال نمی دانست چرا خنده های آن ها، مثل سروصدای بچه ها یا آهنگ جاز آزارش می داد. لذتی که آن ها از چیزهای کوچک می بردند، مثلاً از یک شیشه مشروب که از قایق برایشان می آوردند، عصبانی اش می کرد. با خودش فکر می کرد آن هایی که با خدا پیمان زندگی می بندند، می توانند خیلی سربه راه شوند! این هم مثل همه ازدواج های دیگر کسل کننده و یکنواخت است. برای آن ها واژه عشق، تماس رسمی لب هاست. در مراسم عشاء ربانی و آوه ماریا، مثلِ کلمه عزیزم، عبارتی برای شروع یک نامه است! این نکته ازدواج را هم، مثل عادت ها و ذوق های مشترکی که معمولاً بین خودشان و خدا ایجاد می کنند، پا بر جا نگه می دارد. ذوق خدا این بوده که پرستش شود و ذوق آن ها این که بپرستند. اما فقط در ساعت های معینی. مثل هم آغوشی خانواده های روستایی در شب های آخر هفته.
صدای خنده ها بلندتر شد. ناخدا را در حال تقلب گرفته بودند و حالا هر یک از کشیش ها به نوبت می کوشید تا با دزدیدن دست، از کناری اش جلو بیافتد. مخفیانه ورق می انداختند، خال را اشتباه می خواندند و بازی مثل خیلی از بازی های کودکانه داشت با به هم خوردن تمام می شد. آیا بعد هم با گریه به رختخواب می رفتند؟ مسافر که دیگر صبرش سرآمده بود، برخاست. از آن ها دور شد و دور آن اتاق خفه به قدم زدن پرداخت. تصویر چهره پاپ جدید، که شبیه مدیری غیرعادی بود، از روی دیوار به او زل زده بود. بالای یک کمد شکلاتی رنگ چند رمان جنایی و دسته ای از نشریات تبلیغات مذهبی گذاشته بودند. لای یکی از آن ها را باز کرد. او را به یاد مجله ای مدرسه ای می انداخت. گزارشی از یک مسابقه فوتبال در محلی به اسم اوبوکو(۳) بود و یکی از شاگردمدرسه ای های قدیمی اولین قسمت مقاله را تحت عنوان، یک روز تعطیل در اروپا نوشته بود. روی یک تقویم دیواری عکسی از یک میسیون مذهبی دیگر چاپ شده بود. همان طور کلیسای بی قواره ای بود که با آجرکاری نامناسبی کنار یک صومعه ایوان دار ساخته بودند. شاید این یکی رقیب همین مدرسه بود. کشیش ها جلوی ساختمان ها جمع شده بودند و می خندیدند. مسافر نمی دانست اولین بار کِی بود که از خنده هم مثل بوی گند، متنفر شده بود!
از اتاق بیرون رفت و به تاریکی پاگذاشت. حتی در شب هم هوا آن قدر مرطوب بود که رطوبت مثل قطره های ریز باران بر گونه ها می نشست. در طبقه زیرین قایق هنوز شمع هایی می سوختند و روی عرشه هم مشعلی این طرف و آن طرف می رفت و به او نشان می داد که قایق کجا لنگر انداخته است. به رودخانه پشت کرد و کوره راه ناهمواری را دید که از پشت کلاس ها شروع می شد و به طرفی می رفت که جغرافی دان ها آن را مرکز آفریقا می نامند. اندکی، در روشنایی ماه و ستارگان بدون این که بداند چرا، در آن کوره راه پیش رفت. از روبرو صدای نوعی موسیقی می شنید. کوره راه او را به روستایی برد و خودش از سمت دیگر بیرون رفت. روستاییان هنوز بیدار بودند. شاید به این خاطر که ماه کامل بود. در این حالت آن ها وضعیت دقیق ماه را خیلی بهتر از تقویم او می دانستند. مردها بر قوطی های کهنه ای می کوفتند که آن ها را از توی زباله های مدرسه پیدا کرده بودند. قوطی های ساردین، حبوبات و مربا. یک نفر هم نوعی چنگ محلی می نواخت. از پشت روشنایی مختصر آتش، آن ها به او چشم دوخته بودند. پیرزنی که تکه ای گونی به پایین تنه اش بسته بود، پرشتاب می رقصید و او دوباره از معصومیت خنده ها احساس ریشخند کرد. آن ها به او نمی خندیدند، به یکدیگر می خندیدند. او دوباره مثل وقتی که در اتاق پذیرایی میسیون بود، در خود فرو رفت. همآن جایی که خنده برای او مثل هجاهای ناشناخته زبانی بیگانه بود. دهکده بسیار فقیری بود. موش ها و باران دیرزمانی سقف کلبه های گِلی را فرسوده بودند و زن ها مثل آن چه که در مزارع نیشکر و غلّه دیده بود، لباس های کهنه ای بر تن داشتند. فهمید که از نژاد کوتوله های پیگمه هستند. اعقاب دورگه پیگمه های واقعی! برگشت و به طرف مدرسه مذهبی حرکت کرد.
اتاق خالی بود. بازی تمام شده بود و او به رختخواب خود رفت. چنان به اتاقک کوچک قایق عادت کرده بود که در این اتاق وسیع احساس بی دفاعی می کرد. اتاقی که در آن فقط یک کمد دست شویی با پارچ، لگن و آینه، یک صندلی، تختی باریک که روی آن پشه بند زده بودند و یک شیشه آب جوشیده بود. یکی از کشیش ها که گمان می رفت سرکرده آن ها باشد، در زد و داخل شد. پرسید: «چیزی کم ندارید؟»
مسافر گفت: «هیچی. من هیچی نمی خوام.» و بلافاصله افزود: «مشکل من اینه.» کشیش به داخل پارچ نگاه کرد تا ببیند که آیا پر است.
«آب به ظاهر خیلی قهوه ایه، اما کاملاً تمیزه!»
درِ جا صابونی را برداشت تا خاطرجمع شود که صابون فراموش نشده. یک قالب صابون دست نخورده نارنجی رنگ توی آن بود.
سرکرده با تبختر گفت: «کمربند نجات.»
مسافر گفت: «من از بچگی عادت نداشتم کمربند نجات بزنم.»
«خیلیا می گن باعث جوش زدن می شه، اما من هیچ وقت اذیت نشدم.»
ناگهان مسافر دریافت که دیگر نمی تواند حرف نزند. گفت: «منم همین طور. من از هیچی اذیت نمی شم. دیگه نمی دونم اذیت چی هست. همه چی برام تموم شده.»
سرکرده بدون این که کنجکاوی بکند، برگشت و به او گفت: «اوه، خب، می دونین، رنج چیزیه که همیشه وقتی می خوانش پیدا می شه. خوب بخوابید. ساعت پنج بیدارتون می کنم.»

فصل دوم

۱

دکتر کالین(۴) نتایج آزمایش های پزشکی مرد را بررسی کرد. اکنون شش ماه بود که نتیجه جستجوی باسیل جذام در نمونه های برداشت شده از پوست، منفی نشان می داد. آن مرد آفریقایی که با چوب زیر بغل روبروی او ایستاده بود، پنجه های پا و انگشتان دستش را از دست داده بود. دکتر کالین گفت: «عالیه، معالجه شدی.»
مرد یکی دو قدم به میز دکتر نزدیک تر شد. پاهای بی پنجه او مثل میله بودند و وقتی راه می رفت انگار بر زمین صاف ضربه می زد. با نگرانی گفت: «باید از این جا برم؟»
دکتر کالین به دست مردنگاه کرد که مثل چوبی بود که ناشیانه به صورت یک دست انسان تراشیده شده باشد. طبق قانون، جذامخانه فقط می بایست موارد آلوده را نگه می داشت. درمان شده ها باید به روستاهایشان برمی گشتند و یا در صورت امکان برای ادامه معالجات لازم، به عنوان معلول در بیمارستانی در شهر لاک(۵) واقع در مرکز استان بستری می شدند. اما چه از طریق جاده و چه از روی رودخانه روزها باید می رفتند تا به لاک برسند. کالین گفت: «بیرون از این جا پیدا کردن کار برات مشکله. فکر می کنم ببینم چه کار برات می شه کرد. برو با خواهرها صحبت کن.» دست مرد به نظر بی مصرف می آمد، اما کاملاً آن کاری را می کرد که آدم فکر می کند یک دست معلول می تواند بکند. در جذامخانه مردی بدون انگشت بود که به او آموخته بودند، مثل خواهرها بافتنی ببافد. اما حتی موفقیت می توانست اندوه بار باشد، چون ارزش موادی را نشان می داد که آن ها اغلب مجبور بودند دور بریزند. پانزده سال بود که دکتر خواب روزی را می دید که از نظر مالی بتواند ابزارهای مناسب معلولیت ها را فراهم آورد. پرسید: «اسمت چیه؟»
«دئوگراتیاس»(۶)
دکتر با بی قراری شماره بعدی را صدا کرد.
این یکی زن جوانی بود که انگشتان یک دستش فلج شده بود. دکتر سعی کرد انگشت های او را خم کند، اما زن که اعصابش تیر کشیده بود، از درد چهره اش را در هم کشید. اگرچه با نوعی عشوه گری همچنان لبخند می زد. انگار فکر می کرد به این وسیله می توانست او را ترغیب کند که بیش از این اذیتش نکند. به لب هایش رُژ ارغوانی رنگی مالیده بود که بد جوری به پوست سیاهش نمی آمد. سینه راستش هم بیرون بود، چون تا همان دم در درمانگاه بچه اش را شیر می داد. دکتر بازوی او را تا آرنج شکافته بود تا عصب زیرین را از تنگنا درآورد و اکنون او می توانست به زحمت انگشتانش را اندکی حرکت دهد. دکتر روی نسخه او برای خواهران پرستار نوشت، روغن پارافین و بعد به مریض دیگر رو کرد.
طی پانزده سال، دکتر کالین فقط دو روز را سراغ داشت که از آن روز گرم تر بودند. حتی آفریقایی ها هم احساس گرما کرده بودند و بیماران مراجعه کننده به درمانگاه نصف شده بودند. پنکه ای در کار نبود و دکتر در ایوان، زیر سایه بانی نیمه متحرک کار می کرد. یک میز و یک صندلی سفت چوبی داشت و پشت سرش دفتری بود که به خاطر هوای گرفته و تهویه نامناسبش، می ترسید توی آن برود. کمد پرونده هایش آن جا بود و آن قدر داغ شده بود که نمی شد به آن دست زد.
مریض پشت مریض تن شان را به او نشان می دادند. در تمام این سال ها او هرگز کاملاً به بوی قانقاریایی بدن های جذام گرفته عادت نکرده بود و آن ها را بوی آفریقا می دانست. با سرِ انگشتان، پوست بیماران را لمس می کرد و تقریباً بی اختیار یادداشت هایی برمی داشت. یادداشت ها ارزشی نداشتند، اما او می دانست که سر انگشتان او بیماران را آرامش می بخشند. چون آن ها فهمیده بودند که کسی نمی تواند به آن ها دست بزند. اکنون که برای این بیماری جسمانی درمانی پیدا شده بود، او همیشه باید به خاطر می آورد که جذام به صورت یک مشکل روانی هم چنان باقی مانده است.
دکتر کالین از سمت رودخانه صدای بوق کشتی ای را شنید. رئیس دیر سوار بر دوچرخه از کنار درمانگاه رد شد. او به سمت رودخانه می رفت. دستی تکان داد و دکتر هم در پاسخ دستش را بلند کرد. احتمالاً روزی بود که قایق اتراکو پس از تاخیری طولانی رسیده بود. قرار بود این قایق هر دو هفته یک بار پست را بیاورد، اما کسی نمی توانست از این امر مطمئن باشد، چون همیشه بارگیری های غیرمنتظره و عیب و نقص های دیگری در کار بود.
کودکی زد زیر گریه و بلافاصله همه بچه هایی که در درمانگاه بودند، با هم به جیغ زدن افتادند. دکتر کالین صدا زد: «هِنری...» و داروساز جوان سیاهپوست به زبان محلی گفت: «بچه ها به سینه ها.» و بلافاصله آرامش برقرار شد. در ساعت دوازده و نیم دکتر دست از کار کشید و در دفتر کارش دست هایش را با الکل پاک کرد.
آن گاه پیاده به طرف ساحل به راه افتاد. منتظر کتابی بود که باید از اروپا برایش می فرستادند. دست نامه ای ژاپنی در مورد جذام. او فکر می کرد شاید با پست رسیده باشد. خیابان باریکی دهکده جذامیان را به رودخانه متصل می کرد. درکنار این خیابان خانه های کوچک دو اتاقه و در حیاط پشت آن ها کومه های گلی ساخته بودند. وقتی او پانزده سال پیش به این جا آمده بود، فقط کومه های گلی بودند که البته حالا به عنوان مطبخ از آن ها استفاده می شد. با این حال هنوز هم وقتی کسی به حال مرگ می افتاد، او را به حیاط پشتی می بردند. او نمی توانست در اتاقی که رادیو داشت و عکسی از پاپ به دیوار آن زده بودند، در آرامش بمیرد. فقط باید به شیوه نیاکانش برای مرگ آماده می شد. در احاطه تاریکی و در بوی گل و برگ خشکیده. حالا در سومین حیاط سمت چپ، پیرمرد رو به مرگی روی صندلی قراضه اتوبوسی در تاریک و روشن درگاه نشسته بود.
دور از دهکده، درست پیش از پدید آمدن رودخانه، زمین را برای ساختن چیزی که قرار بود در آینده بیمارستان باشد، صاف کرده بودند.

نظرات کاربران درباره کتاب فصل بارانی

به هیچ عنوان توصیه نمیکنم به سختی تموم شد
در 10 ماه پیش توسط f.s...ndi