فیدیبو نماینده قانونی نشر نون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یک کاسه گل‌سرخ

کتاب یک کاسه گل‌سرخ

نسخه الکترونیک کتاب یک کاسه گل‌سرخ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب یک کاسه گل‌سرخ

تکیده‌تر و رنجورتر از همیشه به خانه‌ام می‌رسم. تنها و دور از رسول مانده‌ام در این خانه، در این شهر. هرجا دنبال او می‌گردم و هرچیزی مرا یاد او می‌اندازد. تمام وسایل خانه‌ام که پدر بعد از جابه‌جایی از خانه‌باغ برایم خرید؛ جبرانی شد برای جهاز نخریده. اما همه‌چیز داد از نبود رسول می‌زند. باید از این خانه، نه، کلاً از این شهر بروم به جایی که با او نرفته‌ام. خانه به خوردن من آمده است. مثل لانه هزار موریانه که قبل از هر موجود دیگری، آدم بی‌جان را درون قبر مورد هجوم قرار می‌دهند. این‌همه درد را نمی‌شود تحمل کرد. تنها باید خود را گول زد و فریب داد با دروغ‌هایی که امکان حقیقت بودن‌شان هست. من هم از آن دسته آدم‌هایی هستم که می‌توانند یک‌شبه برای خودشان فیلسوف شوند. آن‌قدر دلیل برای هر چیزی می‌آورم که خودم از خودم می‌ترسم. این‌همه دلیل می‌تواند برای ادامه زندگی مرا زنده نگه دارند. می‌توانم یک برنامه کلی برای دگرگونی جامعه بشری بریزم. فقط نباید جوی که مرا گرفته است تمام شود. چون در آن‌صورت همه دلایل و همه برنامه‌هایی که ریخته بودم، بر باد می‌رود. خودم را درون همه افکارم در پی خودکشی یافتم. بعد از رفتن رسول تنها به مرگ فکر کرده‌ام و تاکنون موفق نشده‌ام...

ادامه...
  • ناشر نشر نون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.96 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب یک کاسه گل‌سرخ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

همه آن لذت هایی که از عشق برده بودم زهرجانم شد؛ ریخته شد توی یک کاسه چینی با گل های سرخ و از من برج زهرماری ساخت که هیچ پادزهری برای درمان آن نیست. گل های سرخ کاسه، زیر آن مایع کدر، بهارِ بعد از زمستانی را به خاطرم می آورَد که او وارد حیات من شد و مرا از آغوش کتاب هایم و از اتاق ساکت بی پنجره ام بیرون کشید. همان بهار، توی باغچه پر از گل های سرخی که می گفت کاشته دست پدربزرگش هستند، شریان قرمز حیاتِ مرا به دست گرفت. زمان دیدارها وقتی صورتش ماتیکی می شد، من یادم می آمد یکی از دست هایش را کم دارم و کمی که عقب می کشیدم، شاخه گلی از پشت سرش می آمد درست جلوی بینی ام. نفس می کشیدم همه بوی گل را، تا این که آتش را برای روشن کردن سیگار جلوی صورتم می گرفت. زیر جذابیت نگاهش، سرخی آتش زبانه ای می کشید و خاموش می شد و من چشم از چشمش برمی داشتم.

۲

روی کاناپه لمیده بود. شکل همین حالای من؛ اما نه با حال امروز من. سعی می کرد اعتماد مرا به خودش جلب کند و در این راه از قدرت چشم هایش خیلی استفاده کرد؛ چون حتی برای لحظه ای نمی توانستم چشم از چشمانش بردارم. خودم را در تن کاناپه فرو می برم، نفسم توی کاسه موج می اندازد. انعکاس صدایش از ته وجودم بلند می شود و در گوشم می پیچد:
- تنهات نمی ذارم، چون خودم تنها می شم.
- اگه یه روز دیوونه شدم چی؟
- نمی شی. نمی ذارم که بشی. حالا فرض کن من دیوونه بشم، اون وقت چی؟ تو چی کار می کنی؟
در درونم فریاد کشیده شد نه. اما صدایی بیرون نیامد. نگاهم کرد و پاسخی نیافت. ادامه داد:
- چرا انقد از دیوونه شدن وحشت داری؟
- چون احساسش می کنم.

۳

دیوانگی شاید عمیق ترین تجربه همه عمر من بود. یک شماره تلفن که روی دیوار کنده شده بود، ناگهان همچون لشکر آدم های وحشی می شد که به جسم من حمله می کردند و هر قطعه از تنم را با چاقو قیمه قیمه می کردند. یا حشرات موذی که از علامت ضربدری که روی دستم کشیده بودم تا فلان چیز را یادم نرود، می زدند بیرون. عقرب ها روی پوستم رژه می رفتند تا برسند به اولین جا و وارد تنم شوند و روی رگ های خونی آبی رنگ من با تسلط کامل حرکت کنند. وقتی همه تنم را می گشتند، درست روی شاهرگ را نیش می زدند و سم شان را می ریختند درون رود جاری خونم.
کسی بیهوش پیدایم می کرد؛ توی خانه، توی پارک، توی سالن سینما. هرجایی که خطوطی با چنگال های برآشفته به سراغم آمده بودند و راه نفس کشیدن را بر من بسته بودند. «رسول» چشم هایش را می بست تا مرا که دراز به دراز افتاده بودم، بعد از به هوش آمدن نبیند. من تنها او را نگاه می کردم. پیکر او تنها جای دنیا بود انگار که خطوطی روی آن چنگ نینداخته بود. ابروهایش یک هلال کم پشت که نه از جایی شروع می شد و نه به جایی ختم می شد، چشمانش دو نقطه سیاه براق و پیشانی بلندش که برای آن چشم و آن ابرو، یک آبروریزی محسوب می شد! چهره ای وحشی داشت؛ شبیه پلنگ. بدنش از پایین به بالا پهن می شد، درست برعکس من که از بالا به پایین پهن می شدم. نگاهش می کردم تا چشم هایش را باز می کرد. هنوز هیچ خطی در چهره اش نیفتاده بود؛ حتی در حد همین خط دور دهان من. معتقد بود، قالی کرمان است؛ هرچه پا بخورد...
همیشه می افتاد روی کاناپه. برای درکردن خستگی ماجرایی که کم و بیش برایش عادی شده بود؛ همین زنگ زدن تلفن و خبردادن به او؛ خبر این که گوشه ای غش و ضعف کرده ام، توسط هر کسی که مرا پیدا می کرد و شماره ای را که به نام همسرم رسول روی کاغذی نوشته شده بود، در جیب یا کیفم می یافت:
- آقا همسر شما رو بیهوش پیدا کردیم...
- رسول زود بیا، سهما حالش بد شده...
- یه بنده خدایی این جا بیهوش افتاده، این شماره همراهشه.
به هوش که می آمدم، از بیمارستان که مرخص می شدم، در مسیر بازگشت برایم لبخند مهربانانه می زد. نگاهش می کردم؛ همه چیز تمام می شد. انگار نه انگار که همین یک ساعت قبل، بیهوش روی تخت بیمارستان افتاده بودم. زندگی من دوباره شروع می شد. انرژی و نیرویی نمی دانم از کجا می آمد توی پاهایم. از جا کنده می شدم و می رفتم توی آشپزخانه:
- رسولم! چای یا قهوه یا...؟
- چای عزیزم.
بعد صدای فندک زدنش را می شنیدم. بوی سیگار که می رسید به من، دلم می خواست. روبرویش روی دو زانو می نشستم، سیگاری بین لب هایم می گذاشتم. سیگار روشنش را می چسباند به آن و من همان طور که توی چشم هایش نگاه می کردم، پک می زدم. پک می زدم تا دهانم پر از دود می شد و آن را از بینی می دادم بیرون. می خزیدم عقب و دوباره می رفتم توی آشپزخانه. زندگی جریان می یافت. احساس خوبی داشتم از این که زن بودم و مردی متعلق به من بود؛ شوهر من بود. چای می خوردیم، توی استکان های کمرباریکِ لب طلایی فرانسوی ای که یادگار خانه پدربزرگش بود. همان خانه باغ. اولین بار که با این استکان ها چای خوردیم گفت: اشرافیت هم چیز خوبی یه، اما جواب شکم گنده ما رو نمی ده!
بیشتر از چهاربار استکانش را پر می کردم و او آن را خالی می کرد. چند بار هم سفارش کرده بود برایش چای لیوانی بریزم؛ آن هم از آن لیوان هایی که او می گفت:
-بشکه! چای بشکه ای سهما. حال منو چای بشکه ای خوب می کنه.
استکان ها یادگار پدربزرگ بودند. آن لیوان های بزرگ را برای رسول خریده بودم. اما در آن لحظات بعد از بیماری، چای خوردن در آن استکان ها را دوست داشتم و رسول هم طلب بشکه نمی کرد. بدون گفتن هیچ دلیلی پذیرفته بود که بعد از بدحال شدن و بعد از گذشت آن لحظات سخت و دردناک، دوست دارم در آن استکان ها چای بنوشیم. زندگی خانوادگی من همین بود. رسول و زندگی با او. تا وقتی که دوباره خطوط چنگ می انداختند بر ذهنم و چند روزی مرا گرفتار می کردند و تا تشنج و بیهوش شدن پیش می رفتم و زندگی خانوادگی من تعطیل می شد.

۴

توی خانه باغ، اولین خانه ای که من زندگی مشترکم را با رسول شروع کردم، روی دیوار یکی از اتاق ها که کتابخانه بود، این کلمات کنده شده بود: «مریم، ۱۵ /۹/ ۱۳۶۰»
از رسول پرسیدم این مریم کی بوده که روی دیوار یادگاری کنده؟ ساکت و مبهوت ماند به آن دست نوشته و بعد چشم های پر از اشکش را به هم زد. چیززیادی نگفت و تنها یک جمله گفت:«دخترخاله، عمه ای، چیزی، عشق نوجوانی که ناگهان چون غنچه گل سرخی باز شد و تندبادی او را نابود کرد.»
این صحبت همان جا تمام شد، ولی مرا تا بی نهایت پیش برد. طوری که هنوز هم نمی توانم اتفاقات بعد از دیدن این یادگاری کنده شده بر دیوار را از یاد ببرم. همه وقت هایی که رسول نبود و من تنها بودم، می نشستم روبروی این نوشته روی یک صندلی ننویی و همچنان که تاب می خوردم؛ به آن نگاه می کردم.
نمی دانم که چند روز و چند وقت بعد از این که برای اولین بار آن یادگاری را دیدم، جیغ کشان از آن اتاق زدم بیرون و آتشی را که به جانم افتاده بود، با انداختن خودم در حوض پر از آب وسط خانه باغ خاموش کردم. کسی نبود که ببیند. چندبار هم با شیلنگ آب خاموش شده بودم؛ مثل حشره ای که هی خودش را می زند به لامپ روشن داغ و جلزولزش بلند می شود، ولی باز هم می زند؛ این زدن را تا جان سپردن تکرار می کند. من هم بعد از هر بار آرام شدن، باز می رفتم سراغ خیره شدن به آن نوشته.
ولی آن بار که جیغ کشان دویده بودم توی کوچه، آن وقت بود که همه دیدند و شنیدند و فهمیدند که چه آتش سوزانی بعد از دیدن و خیره ماندن به آن نوشته کنده شده روی دیوار بر جان من می افتد. رسول هم فهمید و از رنج، چندین روز غذا نخورد و خواب نرفت و حیران بود که شاید آن چه از آن می ترسیدم، به سرم آمده باشد. دیوانه شده بودم.
پدرم را رسول خبر کرده بود. دو روزی که آن جا بود خیلی تلاش کردم نروم سراغ نوشته؛ آن منبع آتش بی پایان. اصلاً به هیچ نوشته دیگری هم خیره نمی شدم. نمی خواستم پدرم بدحالی مرا ببیند؛ که دید. درست غروب روز دوم که کمی نگرانی اش از بابت حرف های رسول کم شده بود و تصمیم داشت برگردد خانه اش، من رفته بودم توی کتابخانه و یادم هم نبود که نباید بروم یا اگر هم رفتم، به یادگاری مریم نگاه نکنم. جیغ زدم:
-سوختم، سوختم! آب بریزید!
توی حیاط، توی باغ، بین درخت ها می دویدم، دنبال شیلنگ و شیر آب و حوض که خالی بود. رسول خالی اش کرده بود. پدر دنبال من می دوید. می خواست مرا بگیرد. مرا گرفت در آغوشش و تمام توانش را به کار برد تا مهارم کند. بعد از دیدن این ماجرا پدر خیلی گریه کرد؛ بلند و از آن دست گریه هایی که همیشه بعد از یافتن استخوان های شهدای گمنام می کرد. بعد از آرام شدن من و خودش، هرچه کرد تا بفهمد چه چیزی در آن اتاق مرا به این روز می اندازد، موفق نشد حرفی از من بشنود.
پدر به این نتیجه رسید که توی خانه باغ، روح ناپاک یا جن وجود دارد. بعد از این ابراز عقیده، نفهمیدم ذهن رسول کجا رفت ولی سریع برآشفت و گفت: حاج آقا، شما که بهتر از هرکسی می دونی این خونه باغ تا چند نسل متعلق به آباء و اجداد من بوده و آدم بد و ناپاکی هم بین اون ها نبوده که روحش این جا باشه و بخواد کسی رو اذیت کنه. شما که از هرکسی به خانواده من نزدیک تر بودین چرا این حرفا رو می زنید؟
پدر بیچاره من تازه فهمیده بود که آباء و اجداد دوست و هم رزم شهیدش را زیر سوال برده است. دیگر هر چه کرد نتوانست موضوع را سر وسامان بدهد.
نمی دانم چرا آن موقع فکر کردم همه ناراحتی رسول از این حرف پدر مربوط به مریم بود. انگار پدر ناخواسته با بیان این حرف روح مریم را زیر سوال برده بود. برای من که برده بود. مطمئن شدم که اصلاً قضیه این یادگاری و حفظ کردن آن روی دیوار اتاق و آن دختر و حضورش در این خانه، آن قدر مهم هست که بشود به آن مشکوک شد. فقط مانده بودم که این دختر چه ربطی به من داشت و چرا من دچار آن حالت ها می شدم. حس کردم سرّی قدیمی اما جالب و مربوط به من، آمده بود توی ذهن رسول و او داشت با چشمانش به من می قبولاند که چیزی نیست و هیچ رازی ندارد.
مغزم قفل شده بود روی مریم و زندگی و مرگش و البته عشقش به رسول و عشق رسول به او. آتش هم حالا دیگر صبر نمی کرد تا به منبع خیره شوم؛ از پشت دیوار هم می افتاد به جانم و از نوک انگشتِ پا تا مغز سرم زبانه می کشید.
با اصرار پدر و همت برادرها، رفتیم به خانه دیگری که یک آپارتمان نوساز با طرح و دکور جدید در یک ساختمان چندطبقه بود.
اما درون من همچنان آتشی روشن بود که مطمئن بودم از بابت مریم است، اما نمی دانستم چرا این آتش را به جان من انداخته است. رسول از شروع آتش گرفتن های من تا رسیدنم به آن حالت های ناتوانی، دیگر چیزی از مریم نگفت. هرچه هم می پرسیدم، همان حرف های تکراری را می زد و کم کم خودش را نسبت به موضوع مریم بی تفاوت نشان می داد. دیگر چیزی از من نمانده بود. ضعیف و ناتوان، غش و ضعف می کردم و مدتی بیهوش می شدم. مراجعه به پزشک هم غیر از زیاد شدن خوابم، چندان سودی نداشت.
مریم هجوم چهار حرف بود که با یک تاریخ می ریخت توی سلول های مغزم. وقتی قفل می شدم، می افتادم گوشه ای و آن وقت تلفن زنگ می زد و او شتابان خودش را می رساند به بیمارستانی، کلینیکی، درمانگاهی که آن جا بودم.

۵

همه آن خوراک هایی را که پیش او کنار دریای خزر خورده بودم، روی تن موج های خروشان خلیج فارس برمی گردانم. مرغ های دریایی بر بلندای همان صخره دور و بر من می پلکند و دَلَمه های استفراغ را جمع می کنند. هربار که موج ها به صخره برخورد می کنند، بالا و بالاتر می آیند و من در آن موج سرد هراس که در تنم می خروشد، در هم می شکنم. پایین می آیم. ساحل ماسه ای زیر پایم می لرزد. به دریا می زنم. موج ها که از کشاله ران به بالا برخورد می کنند، باز همان احساس هراس در من می خروشد و مرا می شکند. بر ساحل لرزان می افتم. در حال سقوط به اعماق یک خلا هستم؛ آن وقتی که موج ها به من برخورد می کنند و زیرم هر لحظه خالی و خالی تر می شود.
اما در آن تنها سفر شمال که با رسول رفته بودم، دریای شمال تنم را چون نیلوفری متصل نوازش می کرد و من در رویایی شیرین سیر می کردم. او شاهد آن لذت اتصال من بود و چشمانش بی وقفه مرا می پایید و هراسی سرد در آن ها موج می زد؛ مثل نگهبان بانکی که پیش آمدن یک سرقت مسلحانه به دلش افتاده است. هنوز هم نمی دانم چرا نمی توانستم زودتر دست از آن توهم بردارم و او را از نگرانی نجات بدهم. تا این که موجی کوبید به کمرم و مرا دقیقاً سر و ته کرد و برد زیر آب. زمانی به اندازه چند ثانیه تلاش کردم جای سر و ته بدنم را که عوض شده بود، درست کنم و همه چیز را برگرداندم سرجایش. اما هرچه دست و پا زدم اوضاع بدتر شد. یک باره مثل یک تکه چوب در دست های او چرخیدم و هوا که وارد سوراخ بینی ام شد، سرم بر سینه اش بود تا مرا به ساحل رساند.

نظرات کاربران درباره کتاب یک کاسه گل‌سرخ

بسیار عالی بود خانم عالیشاهی و بسیار لذت بردم و در بین این همه ماجرا به دل سالهای جنگ رفتم و از منظری جدید به تماشا نشستم عشق و زندگی زنانه را در آن دوران
در 2 سال پیش توسط ami...061