فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کافه‌ی چرا

کتاب کافه‌ی چرا
کافه‌ای که پرسش‌های ‌تان را می‌توانید آن‌جا پیدا کنید

نسخه الکترونیک کتاب کافه‌ی چرا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب کافه‌ی چرا

کتاب حاضر نوعی کتاب داستانی با درون‌مایه‌ی روانشناسی است. شخصیت اصلی داستان مردی به نام «جان» بوده که شخصیتی عجول و شتاب‌زده دارد. جان یک هفته از کارش مرخصی می‌گیرد تا از هر چیزی که مربوط به کار می‌شود دور باشد و در مورد سؤالی که اغلب روزها فکرش را مشغول کرده بود تفکر کند. او که در این مسیر گم و در تقاطع‌های واقعی و استعاری سرگردان شده است، خود را مقابل غذاخوری کوچک و دورافتاده‌ای میابد که گویا در وسط ناکجاآباد واقع شده است و کیلومترها از شهر و آبادی فاصله دارد. «جان» فقط به‌قصد بنزین زدن و یافتن غذایی اندک برای ادامه سفر پیاده می‌شود ولی به طرزی کاملاً متفاوت تغذیه می‌شود. در توضیح پشت جلد کتاب می‌خوانید: «جان در شبی که تصمیم گرفته برای مدتی دست از کار بکشد و - به قول خودش – "باتری‌هایش را شارژ کند"، در جاده گم می‌شود و پس از ساعت‌ها پرسه زدن، از کافه‌ای در ناکجاآباد سر درمی‌آورد. کافه‌ای عجیب و مرموز که با کافه‌های دیگر متفاوت است. جان در این کافه برای نخستین بار در زندگی با این پرسش‌ها مواجه می‌شود: چرا اینجایید؟ آیا از مرگ می‌ترسید؟ آیا از زندگی احساس رضایت می‌کنید؟ این اتفاق زندگی جان و دیدگاه او را به زندگی دگرگون می‌کند. این کتاب شمارا وادار می‌کند به زندگی از زاویه‌ی دیگری نگاه کنید.»

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.08 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کافه‌ی چرا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یک

با سرعتی به کُندیِ ماشین های مسابقه ی دهه ی شصت ایندیانا، در ترافیک سنگین جاده رانندگی می کردم. بعد از یک ساعت حرکت لاک پشتی، جاده کاملاً قفل شد. دکمه ی جست وجوی رادیو را فشار دادم و به دنبال کوچک ترین نشانه ی حیات گشتم. خبری نبود.
بیست دقیقه گذشت و کسی ذره ای پیش نرفت. کم کم مردم از ماشین های خود پیاده شدند. البته این کار تاثیری در اوضاع نداشت، اما حالا حداقل می توانستیم با هم غرولند کنیم و انگار این کار کمی حالمان را بهتر می کرد.
راننده ی مینی ونی که مقابل من بود، دائم می گفت که اگر تا ساعت ۶ به هتل نرسد، رزرو اتاقش کنسل می شود. خانمی که اتومبیلش با سقفی تاشو سمت چپ من بود، با تلفن همراهش به کسی آن طرفِ خط از ناکارآمدی سیستم حمل و نقل جاده ای شکایت می کرد. ماشین پشت سرم پر بود از بچه های تیم بیس بال، که داشتند مراقب خود را دیوانه می کردند. می توانستم فکر زن جوان را بخوانم که این آخرین باری بود داوطلب انجام دادن چنین کاری می شد. من هم مثل بقیه خیلی کلافه بودم.
بعد از گذشت بیست و پنج دقیقه بی هیچ اثری از پیش روی، سرانجام یک ماشین پلیس از مسیر چمن های میان جاده، سر رسید. پلیس هر پنجاه متر به پنجاه متر می ایستاد تا احتمالاً مردم را در جریان واقعه بگذارد.
با خودم فکر کردم: «با این جمع عاصیِ بلاتکلیف، امیدوارم افسر پلیس لباس و تجهیزات ضد شورش همراه داشته باشد.»
همه مشتاقانه منتظر بودیم نوبت ما برسد. وقتی افسر پلیس سرانجام به قسمتی از بزرگراه که ما آن جا بودیم رسید، گفت تانکر مواد سمی در حدود هشت کیلومتر جلوتر واژگون شده و جاده کاملاً مسدود است. او برایمان توضیح داد که دو گزینه بیش تر پیش رو نداریم. یا باید دور بزنیم و مسیر دیگری را انتخاب کنیم ـ گرچه واقعاً مسیر دیگری وجود نداشت ـ یا منتظر تلاش نیروهای پاکسازی بمانیم، که حدوداً یک ساعت دیگر وقت می گرفت.
سپس افسر پلیس به سمت گروه دیگری از رانندگان بلاتکلیف رفت. من هم وقتی مرد مینی ون سوار، دوباره درباره ی رزرو ساعت شش اش در هتل ابراز نگرانی کرد، به این نتیجه رسیدم که دیگر کاسه ی صبرم لبریز شده است.
زیر لب با خودم گفتم: «همیشه وقتی سعی می کنم مدتی از همه چیز دور شوم دقیقاً همین اتفاق می افتد.»
به اطرافیانم که حالا، چون مدتی را با هم گذرانده بودیم، دیگر به قول دوران کودکی با هم دوست شده بودیم، توضیح دادم که دیگر صبرم سرآمده و می خواهم مسیر دیگری را امتحان کنم. راننده ی مینی ون بعد از آن که برای آخرین بار درباره ی رزرو ساعت شش اش توضیح داد راهی برایم باز کرد و من روی چمن های میان جاده دور زدم و مسیر دیگری را در پیش گرفتم.

دو

قبل از سفر، فقط سفرم را از اینترنت پرینت گرفته بودم. آن موقع به نظرم کار عاقلانه ای می آمد. با خودم فکر می کردم: «نیازی به نقشه نیست، فقط باید این مسیرهای ساده ی سرراست را دنبال کنم.» اما حالا آرزو می کردم کاش نقشه ای را که قبل از این در همه ی سفرهای جاده ای همراهم بود، با خودم آورده بودم.
بعد از دور زدن، به طرف جنوب راه افتادم، درحالی که می دانستم باید به سمت شمال بروم و همین مرا بیش تر ناراحت می کرد. هشت کیلومتر به هیچ خروجی ای برنخوردم، و کیلومترها به همین ترتیب گذشت.
با ذهنی آشفته و صدایی بلند، با خودم گفتم: «تا یک خروجی پیدا نکنم، مهم نیست کجا می خواهم بروم چون اصلاً نمی دانم چه طور می شود به آن جا رسید.»
سرانجام، در کیلومتر چهل و پنجم یک خروجی به چشمم خورد.
درحالی که شیب خروجی را بالا می رفتم با خودم فکر کردم: «غیرممکن است، در تمام دنیا نمی توان بزرگراهی مثل این جا پیدا کرد که هیچ چیز نداشته باشد، نه پمپ بنزین، نه رستوران بین راه و نه هیچ چیز دیگری!» به سمت چپ نگاه کردم، چیزی نبود. سمت راست هم همان قدر خالی بود.
با خودم گفتم: «خب، ظاهراً فرقی نمی کند کدام طرف بروم.»
به راست پیچیدم، درحالی که می دانستم حالا دارم به سمت غرب می روم و یادم آمد که در تقاطع احتمالی بعدی باید دوباره به سمت راست بپیچم. در آن صورت دوباره رو به شمال خواهم بود. جاده دو مسیر داشت. یکی مرا از جایی که آمده بودم قدری جلوتر می برد و دیگری به سر جای اولم برمی گرداند. نمی دانستم باید کدام مسیر را در پیش بگیرم. راه باز بود. اثری از تمدن به چشم نمی خورد. فقط در دوردست ها خانه ای ییلاقی دیده می شد، تعدادی مزرعه، و دیگر هیچ، مگر جنگل و چمنزار.
یک ساعت بعد، من واقعاً گم شده بودم. از تقاطع های کوچکی گذشته بودم که علایم شان، بی درنگ نشان می داد به دردسر افتاده ام. وقتی بعد از پشت سر گذاشتن حدوداً شصت کیلومتر هنوز هیچ کس را ندیده بودم و جاده ای که در آن بودم، «قدیمی» نامیده می شد، مثل «جاده ی قدیمی شماره ی ۶۵»، پس معلوم بود که در نقطه ای پرت و دورافتاده ام.
در چهارراه بعدی که آن هم چندان بزرگ تر از تقاطع های قبلی نبود، از سر ناچاری به راست پیچیدم. اصلاً نمی دانستم کجایم، اما دست کم امیدوار بودم جهت را درست بروم. چیزی که مرا می ترساند، این بود که نام این جاده هم با واژه ی «قدیمی» شروع می شد.
ساعت نزدیک ۸ شب بود و خورشید داشت غروب می کرد. همان طور که روز به پایان می رسید، ناامیدی من هم بیش تر می شد.
با عصبانیت گفتم: «باید در مسیر اصلی می ماندم. آن موقع از این که یک ساعت معطل شده ام ناراحت بودم، حالا دو ساعتی می شود که اصلاً نمی دانم کجایم.»
مشتی به سقف ماشین زدم، انگار که ماشین در این ماجرا مقصر بود یا این کار کمکی به من می کرد.
بیست، سی و چهل کیلومتر پیش رفتم و باز هم در مسیر به هیچ چیز و هیچ کس بر نخوردم. حالا باک بنزینم از نصف هم خالی تر شده بود. درواقع می شد گفت راه برگشتی برایم نمانده بود. با بنزین باقی مانده حتی نمی توانستم به نقطه ی آغازِ مسیر برگردم، با این فرض که اصلاً بتوانم همان جا را هم پیدا کنم. حتی اگر برمی گشتم هم در طول جاده یک پمپ بنزین نبود.
تنها گزینه ی پیش رو، ادامه ی مسیر به این امید بود که سرانجام جایی را پیدا کنم که بتوانم باکم را پر کنم و کمی غذا بگیرم.
ناامیدی ام خلاف جهت درجه ی بنزینم حرکت می کرد، هر چه این یکی بیش تر، آن یکی کم تر می شد.
من به این سفر آمده بودم که از ناامیدی دوری کنم. ناامیدی که بخش مهمی از آن را در خانه با کارم، صورت حساب هایم و به طور کلی با زندگی ام داشتم. این جا دیگر به آن نیاز نداشتم. این سفر قرار بود برایم فرصتی باشد تا آرام بگیرم و «باتری هایم را از نو شارژ کنم».
با خود گفتم: «چه جمله ی عجیبی! باتری هایم را شارژ کنم. مدام شارژم تمام می شود، دوباره خود را شارژ می کنم، شارژم تمام می شود، دوباره شارژ... کی قرار است این جریان ختم به خیر شود؟»
حالا خورشید کاملاً در افق فرورفته و تاریکی همه جا را در برگرفته بود. ابرهای سرخ و نارنجی ته مانده ی روشنی روز را منعکس می کرد، گرچه من چون فکرم مشغول جاده و وضعیت رو به وخامتم بود، کم تر به آسمان توجه می کردم. و هنوز هم هیچ نشانی از آدم به چشمم نمی خورد.
دوباره به عقربه ی نشانگر بنزین نگاهی انداختم، و با صدای بلند گفتم: «چیزی نمانده بنزین تمام کنم.»
آخرین باری که در ماشینم خوابیده بودم زمانی بود که از دانشگاه برمی گشتم. این قضیه مربوط به سال ها پیش می شد و من واقعاً قصد نداشتم دوباره آن را تجربه کنم. اما متاسفانه احتمال وقوع آن بیش تر و بیش تر می شد.
با خودم فکر کردم: «باید بخوابم تا وقتی که بنزین ماشین کاملاً تمام شد، قدرت کافی برای پیاده روی و کمک خواستن داشته باشم.»

سه

وقتی عقربه ی بنزین از خط قرمز پایین تر رفت و معلوم بود که باکم دارد خالی می شود، از دور نوری به چشمم خورد. چند کیلومتر پیش تحت فشار وضعیت مسخره ای که دچارش بودم به چپ پیچیده بودم. البته هیچ تضمینی نبود که با این کار شانس این که کسی را پیدا کنم بیش تر شود. اما به هرحال من این کار را کردم و دلیلش این بود که حداقل نام این جاده با واژه ی «قدیمی» شروع نمی شد.
با صدای بلند به خود گفتم: «کاری از سر ناچاری کرده ام که ظاهراً باید تاوانش را بدهم.»
با نزدیک تر شدن به روشنایی معلوم شد که این نور از چراغ خیابان می آید. چراغی تک و تنها، با نوری سفیدرنگ که در جایی بسیار دورافتاده وسط ناکجاآباد می درخشید.
چند صد متر مانده به چراغ مثل ورد این جمله را با خودم تکرار می کردم که «امیدوارم چیزی آن جا باشد.»
وقتی به روشنایی رسیدم از جاده خارج و وارد پارکینگی خاکی شدم. در کمال تعجب دیدم پیش رویم ساختمان چهارضلعی کوچک و سفیدی است که اسم «کافه ی چرا» بر سر در آن با نور نئون آبی به روشنی می درخشد. وقتی دیدم که سه ماشین دیگر نیز در پارکینگ اند بیش تر تعجب کردم. من که دست کم در حدود این یک ساعت رانندگی ام کسی را ندیده بودم، با خود فکر کردم: «این آدم ها از هر کجا که آمده باشند، قطعاً از همان مسیری که من آمده ام، نیامده اند. بهتر! امیدوارم آن ها بدانند که چه طور می توانم راهم را پیدا کنم.»
از ماشین بیرون رفتم و بدنم را چندین بار کش و قوس دادم تا کوفتگی را از آن بیرون کنم. بعد به سمت در ورودی کافه حرکت کردم. آسمان سیاه بود و هلال بزرگ ماه و هزاران هزار ستاره در آن می درخشید. به محض این که در کافه را باز کردم، زنگوله هایی که از داخل به دستگیره ی در آویزان بود، ورودم را اعلام کرد.
درنهایت تعجب موجی از بوهای اشتها برانگیز به مشامم خورد. تا آن زمان نفهمیده بودم که چه قدر گرسنه ام. نمی دانستم بوی چه غذایی است، اما تصمیم گرفتم هر چه باشد سه پرس از آن سفارش بدهم.

چهار

کافه حال و هوای گذشته ها را داشت. ردیفی از چهارپایه های ورشو لیمونادفروشی ها، با رویه های متکایی قرمز، پشت پیشخوانی بلند و باریک و سفید، چیده شده بود. روبه رو، زیر پنجره ردیفی از نیمکت های قرمز که میزی میان هر کدام شان بود، به چشم می خورد. روی هر میز ظرفی شکر بود و یک پارچ کوچک نقره ای که حدس می زدم محتوی شیر برای قهوه باشد و نمکدان و فلفلدانی یک شکل. صندوق قدیمی دریافت پول روی پایه ای نزدیک در بود و کنارش یک جالباسی چوبی گذاشته بودند. جای راحتی به نظر می رسید، از آن جور جاها که می توانی بنشینی و ساعت ها با دوستانت گپ بزنی. متاسفانه، هیچ یک از آن ها را همراهم نیاورده بودم.
خانم پیشخدمت کافه ایستاده بود و با زوجی که در یکی از نیمکت های دورتر نشسته بودند، صحبت می کرد. به من لبخند زد و گفت: «انتخاب با شماست، هر جا دوست دارید بنشینید.»
سعی کردم احساس ناامیدی ای را که در چهار ساعت گذشته پیوسته در من جوشیده و انباشته شده بود آرام کنم و سعی کنم در پاسخ به لبخند او لبخند بزنم. بعد میزی را نزدیک در انتخاب کردم. همین که روی روکش پلاستیک قرمز صندلی لغزیدم، متوجه شدم که چه قدر نو است. به اطرافم نگاه کردم و از این که چه قدر همه چیز تازه و نو بود، تعجب کردم.
با خودم فکر کردم: «صاحب این جا حتماً باید برای شهر رشد سریعی را پیش بینی کرده باشد که کافه ی جدیدی را در این جا، وسط ناکجاآباد، ساخته است.»
«سلام.»
خانم پیشخدمت بود که مرا از افکار عمیقم درباره ی قیمت های ارزان املاک و امکانات توسعه ی مسکن بیرون کشید.
«اسمم کیسی است. حالتان چه طور است؟»
«سلام کیسی، من جان هستم و انگار گم شده ام.»
با لبخندی شیطنت آمیز پاسخ داد: «بله جان، درست است، همین طور است.»
جوری که او جوابم را داد نفهمیدم که نامم را تصدیق می کند یا گم شدنم را.
او پرسید: «جان، شما چرا این جایید؟»
«خب، داشتم می رفتم سفر که یکسری مشکل برایم پیش آمد. سعی کردم راهم را پیدا کنم، اما کاملاً گم شدم. بنزینم تقریباً تمام شد و نزدیک بود از گرسنگی به حال مرگ بیفتم.» به محض این که دست از شکایت برداشتم،کیسی باز همان لبخند همیشگی اش را تحویلم داد.
او گفت: «برای رفع گرسنگی تان مطمئنم که می توانیم کمک تان کنیم، اما در مورد بقیه ی مسائل باید ببینیم چه می شود کرد.»
از گیره ی کنار در ورودی صورت غذا را برداشت و به من داد. نمی دانم در اثر نور شدید یا از زور خستگیِ چندین ساعت رانندگی بود اما می توانم قسم بخورم که حروف روی صورت غذا محو و دوباره پیدا شدند. صورت غذا را روی میز گذاشتم با خود فکر کردم: «حتماً باید خیلی خسته باشم.»
کیسی دفترچه ی یادداشت سفارشات را از جیبش بیرون کشید و گفت: «چه طور است تا صورت غذا را نگاه می کنید برایتان یک نوشیدنی بیاورم؟» آب با لیمو سفارش دادم و او رفت که برایم بیاورد.
رویدادهای آن روز از حد توانم خارج بود. اول رانندگی چندساعته در ناکجاآباد، بعد کافه ای دورافتاده و حالا پیشخدمتی با لبخندی موذیانه. صورت غذا را از روی میز برداشتم و روی جلد آن را خواندم.
بالای صفحه نوشته بود «به کافه ی چرا خوش آمدید». زیرش با حروف ریز سیاه نوشته بود، «پیش از سفارش غذا درباره ی معنای حضور خود در این جا، با کارکنان ما مشورت کنید.»
همان طور که فهرست را ورق می زدم، با خودم فکر کردم: «امیدوارم معنی اش این باشد که چیز خوبی برای خوردن نصیبم می شود.»
صورت غذا شامل مجموعه خوردنی های کافه بود. صبحانه، سمت چپ بالای صفحه نوشته شده بود؛ ساندویچ ها سمت چپ پایین؛ پیش غذاها و سالادها سمت راست بالا؛ و غذاهای اصلی زیر آن. صورت غذا را که بستم غافلگیر شدم؛ پشت جلد این سه سوال نقش بسته بود:
تا زمانی که غذای تان حاضر شود، می توانید به این موارد فکر کنید:
چرا این جایید؟
آیا از مرگ می ترسید؟
آیا احساس رضایت می کنید؟
مشغول مرور آن سه سوال بودم که کیسی با یک لیوان آب برگشت و پرسید: «همه چیز روبه راه است؟»
صورت غذا را برگرداندم و به اسم کافه اشاره کردم.
«معنی اش چیست؟»
پاسخ داد: «خب، ظاهراً هرکسی برداشت خودش را دارد. در حقیقت، اکثر ما به اختصار به آن «کافه ی چرا» می گوییم. حالا چه چیزی برای تان بیاورم؟»
هنوز آماده نبودم چیزی سفارش دهم. درواقع کمی وسوسه شده بودم که ژاکتم را بردارم و بروم. قطعاً این جا با جاهای دیگر فرق داشت، اما هنوز مطمئن نبودم که این تفاوت نتیجه ی خوبی داشته باشد: «کیسی، ببخشید، من کمی وقت لازم دارم.»
پاسخ داد: «مسئله ای نیست. سر فرصت تصمیم بگیرید. من چند دقیقه ی دیگر برمی گردم تا ببینم در این مدت چه کرده اید.»

پیش گفتار

آیا تا حالا برایتان پیش آمده، وقتی که اصلاً انتظارش را ندارید، خودتان را جای جدیدی کنار آدم های جدیدی ببینید و این تجربه برایتان پر از نکات با ارزش باشد؟ کسی چه می داند؟ شاید آن موقع، بی این که بدانید بیش از هر وقت دیگر نیازمند چنین تجربه ای بوده اید! شبی در طول جاده ای تاریک و دورافتاده همین اتفاق برایم افتاد. وقتی به گذشته نگاه می کنم می بینم وضعیتی که در آن لحظه داشتم نمادی از زندگی ام در آن دوران بود. همان قدر که در جاده گم شده بودم در زندگی ام هم احساس گم گشتگی می کردم. اصلاً نمی دانستم دارم کجا می روم یا چرا می روم؟
یک هفته مرخصی گرفته بودم. می خواستم از فضای کارم دور شوم. دلیلش بدی کارم نبود ـ که البته هم چنگی هم به دل نمی زد ـ اما آن روزها مرتب با خودم فکر می کردم آیا زندگی منم همین است که روزی ده، دوازده ساعت ـ و شاید اگر قرار باشد ترفیع بگیرم، چهارده ساعت ـ در یک اتاقک سر کنم؟
در دبیرستان، تمام مدت، خودم را برای ورود به دانشگاه آماده کرده بودم، در دانشگاه برای ورود به دنیای کار برنامه ریزی کرده بودم و بعد از آن، تمام وقتم را برای پیشرفت در شرکتی که در آن کار می کردم، گذرانده بودم. حالا نمی دانستم آیا کسانی که مرا در این مسیر راهنمایی کرده بودند، صرفاً حرف های تکراری دیگران در مسیر زندگی شان را تحویلم داده اند یا این که این حرف ها نتیجه ی تجربه ی شخصی خودشان بود؟
البته اندرزهای بدی نبود، اما چندان هم راضی ام نمی کرد. احساس می کردم که دارم زندگی ام را با پول مبادله می کنم و این تجارتِ خوبی نبود. با چنین ذهن آشفته و مغشوشی «کافه ی چرا» را پیدا کردم.
وقتی داستان کافه را برای دیگران تعریف کردم گفتند که جایی «مرموز» و شبیه «منطقه ی گرگ و میش» است. منطقه ی گرگ و میش برنامه ی تلویزیونی قدیمی(۱) بود که در آن مردم از جاهایی سر درمی آوردند که در نگاه اول عادی به نظر می رسید اما معمولاً به این ترتیب ادامه پیدا نمی کرد.
گاهی اوقات شک می کنم که آیا تجربه ام واقعی بوده است؟ معمولاً این جور وقت ها به کشوی میزتحریرم سری می زنم و نوشته ی روی فهرست غذا را که کیسی به من داد می خوانم، با این کار یادم می آید که آن شب همه چیز چه قدر واقعی بود. هیچ وقت سعی نکردم ردپایم را دنبال و دوباره کافه را پیدا کنم. گرچه آن شب بسیار واقعی بود اما بخش کوچکی از وجودم می خواهد باور کند که حتی اگر دقیقاً به همان جا برگردم کافه را پیدا نمی کنم. می خواهم باور کنم که فقط به این دلیل آن شب کافه را در آن برّ بیابان پیدا کردم که در آن لحظه و آن شب به آن نیاز داشتم.
شاید روزی یا شبی دوباره گذرم به آن جا بیفتد. آن وقت می توانم وارد کافه شوم و به کیسی، مایک و آن، البته اگر «آن» در کافه باشد، بگویم آن شبی که در آن جا گذراندم چه قدر زندگی ام را تغییر داد و آن سوال ها چه قدر بر فکر و ذهنم تاثیر گذاشت.
کسی چه می داند، شاید آن شب را به صحبت با کسی بگذرانم که او هم گم شده و مثل من گذرش به «کافه ی چرا» افتاده باشد؟ شاید هم کتابی درباره ی این تجربه بنویسم و با هدفی که کافه بر اساس آن به وجود آمده است، همکاری کنم.

این کتاب ترجمه ایست از:
The Why CaĎ
P Strelecky, John

نظرات کاربران درباره کتاب کافه‌ی چرا

این کناب محشره. با وجود حجم کمی که داره، منو متحول کرد.
در 2 سال پیش توسط ema..._sh
داستان جالبی بود. آدم رو به فکر فرو می بره. باید با دقت خوندش
در 1 سال پیش توسط f.m...zab
کتاب خوبیه، اما در حد عالی و فوق العاده نیست. در حالت کلی کتاب هدف اش این که هر انسانی با مطالعه کافه ی چرا، ۳ تا سوال مهمه، چرا وجود داریم و هدف از خلقت من چی بوده و ایا از زندگی کنونی ام راضی هستم یا نه اگر نیستم باید زندگیم رو طرز تفکر ام رو تغییر بدم تا آرامش ذهنی داشته باشم از درون احساس خوشبختی بکنم. و سوال اخر این که از مرگ میترسم یا نه. هر فردی باید بعد از خوندن کتاب تو خلوت خودش به این سوال ها فکر کنه.
در 10 ماه پیش توسط sam...avi
خیلی جالب بود منو واقعا هوشیار کرد ک زندگیمو اونجور که دوست دارم پیش ببرم نه اونطور که دیگران ازم میخواهند
در 8 ماه پیش توسط shi...zdi
واقعا آموزندس باعث میشه آدم بیشتر در مورد خودش تعمل کنه
در 2 ماه پیش توسط neg...i32
جالب و متفاوت...شاید به آهستگی پیش برود ولی مطمئنا دیر از ذهن خارج خواهد شد...
در 1 سال پیش توسط زرده
جالب بود.
در 2 سال پیش توسط قوچان شهر من
عالی بود.
در 2 سال پیش توسط ابراهیم راضی
کتاب فوق العاده ای بود و ارزش چندین بار خوندن و تامل کردن داره.❤❤
در 7 ماه پیش توسط qazal farahpoor
کتاب فوق العاده ای بود ولی من چجوری هدف وجودیمو پیدا کنم خیلی سخته!
در 11 ماه پیش توسط زهره ..