فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب انجمن نکبت‌زده‌ها

کتاب انجمن نکبت‌زده‌ها

نسخه الکترونیک کتاب انجمن نکبت‌زده‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب انجمن نکبت‌زده‌ها

پمپ‌بنزینی متروکه بود، پایین‌تر از چهارراه سرچشمه، توی یک عقب‌نشینی از پیاده‌رو عریض خیابان. سقف ایرانیتی‌اش نیمه‌آویزان بود و دیوارها گُله‌به‌گله در اثر آتش‌افروزی خیابان‌خواب‌ها سیاه شده بود. جای شیشه‌های ریخته‌ی اتاقک ته پمپ را روزنامه‌های زردشده گرفته بود و یک پتوی پلنگی پاره از چارچوب در آویزان بود. قرص‌ها تازه‌تازه داشت خط می‌انداخت و حال ایبیش بهتر به‌نظر می‌رسید. شمد کهنه‌ای دور خودش پیچیده بود، کنار خاکستر آتش نشسته بود و داشت روی سر گربه‌ی سیاهی دست می‌کشید. قاسم پرسید: «رفیقته؟» «کی؟ این؟ آره دم‌قرمزیه. از وقتی اومدم این‌جاس. سنگ‌صبورم شده.» قاسم یک بار دیگر سرتاپای گربه را زیر نظر گرفت. دریغ از یک نقطه‌ی قرمز. «کی همچی اسم مسخره‌ای رو این گذاشته؟ این‌که عین قیر سیاهه.» «اسمشو من گذاشتم. شب اول که اومده بودم به‌نظرم توک دمبش به قرمزی می‌زد، اما حالا دیگه اثری از آثارش نیس. ولی خب اسمه دیگه، خیابون که نیس هر روز هر روز اسمشو عوض کنی.» قاسم کم‌کم داشت دستگیرش می‌شد که با چه‌جور آدمی طرف حساب شده است. ایبیش هنوزکمی لرز داشت. قاسم گفت: «می‌خوای آتیش برات روشن کنم؟» «نه داداش. دیگه خو کردم. الانه که این قرصا بشینه تو جونم، زودی ردیف می‌شم. بذار یه‌کم شب‌تر که شد یه حالی بهش می‌دیم. الان روشن کنی شب می‌مونیم بی‌ هیزم.»

ادامه...

بخشی از کتاب انجمن نکبت‌زده‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

برای دوستان گمنام ام
که گمنامی
نامی ست
در میان نام ها

قاسم داشت مثل کره ای که به دنبال مادرش می دود پشت سر سرهنگ غفور موچ می کشید. از سر صبح این سومین باری بود که آمده بود پی سرهنگ.
«تو رو قرآن!»
«برو بچه.»
«تو رو خدا!»
«دِ می گم برو دِ.»
«سرهنگ بذار برم جان مادرت. به خاک پدرم قضیه ناموسیه.»
سرهنگ غفور دستش را روی دستگیره ی در اتاقش گذاشت اما قاسم مچ دستش را گرفت: «اگه می شه یه کم فکر کنین بعد تصمیم بگیرین.»
«نمی شه، از یه هفته دیگه رزمایشه. اگه می تونی الان برو دوساعته برگرد. نه، که هیچی. دیگه م حرف رو حرف من نیار.»
«کو تا هفته ی دیگه، خدارو چه دیدی؟ شایدم رزمایش افتاد یه وقت دیگه.»
«اگه افتاد یه وقت دیگه اون وقت تو برو. الان فقط مرخصی ساعتی.»
«من کارم دو سه ساعته را نمی افته سرهنگ. دارم می گم ناموسیه. یه وقت دیدی کش وقوس ورداشت مجبور شدم بمونم.»
«پس چند روز صبر کن. رزمایش که تموم شد بهت مرخصیتو می دم.»
«چند روز دیگه شاید خیلی دیر شده باشه. من باید همین امروز جلوی یه فاجعه رو بگیرم. یه اتفاق مهم در شُرف وقوعه.»
«گفتم نه. حالام برو پی کارت!»
قاسم به نظر خودش داشت همین کار را می کرد. داشت به هر دری می زد که برود پی کارش.
«نظرتون راجع به دستشوییا چیه؟ اگه بذارین الان برم بعدش توالتارو همچی بسابم که عکس خودتونم توش ببینین.»
سرهنگ لپ هایش را پر از باد کرد و توی یقه اش فوت کرد: «لا اله الا الله. اگه دوباره دلت هوای انفرادی کرده بازم وایسا دم پَر من عز و جز کن.»
«تو رو ارواح خاک آقات.»
سرهنگ با فریاد ستوان امیری را صدا زد: «امیری! سرجوخه زیادی بازداشته.»
قاسم دودستی یونیفرم سرهنگ غفور را چسبید و با لحنی بین تهدید و التماس گفت: «دارم می گم من همین الان باید از این پادگان لعنتی بزنم بیرون. مسئله ای هس که ممکنه تاریخ زندگی منو به قبل و بعد خودش تقسیم کنه. تا قبل از این که دیر بشه در مورد تصمیم تون تجدیدنظر کنین سرهنگ. پای شرافتم وسطه. فقط دو سه روز!»
«شرافتی که دو سه روز نمی تونه دووم بیاره همون بهتر که به باد بره... ببرش امیری... یقه مو ول کن سرجوخه!»
ستوان امیری دست قاسم را گرفت و سعی کرد او را از سرهنگ جدا کند.
«من بمونش نیستم. آهااای! با دیوار که حرف نمی زنم. با شمام. من باید برم.»
«ول کن یقه مو سرجوخه! دو سه روز که تو بازداشتگاه موندی دستت میاد با مافوقت چه جوری می باس حرف بزنی. پدرتو می سوزونم. ول کن یقه مو!»
قاسم یونیفرم سرهنگ را ول کرد. این که سرهنگ بی خود و بی جهت پای پدرش را وسط کشیده بود غیظی اش کرد. چشم در چشم سرهنگ دوخت و بدون این که بداند دارد چه می کند تف درشتی روی زمین انداخت. ستوان امیری و دو سه نفر کادری دیگر که نزدیک صحنه بودند مثل چوب خشک شان زد. سرهنگ غفور یک قدم جلو گذاشت. خون خونش را می خورد. چشم های میشی اش داشت از حدقه بیرون می زد. چنان دندان قروچه ای کرد که در سکوت مرگ بار راهروی پادگان به راحتی شنیده می شد. قاسم گفت: «نباید به پدرم توهین می کردین. اون جور که شنیدم در زمان حیاتش مرد باشرفی بوده.»
از دستش در رفته بود. کمی مِن ومن کرد و بعد بی دلیل پاشنه هایش را به هم کوبید: «خیله خب. من همین الان از رفتار چند لحظه پیشم عذرخواهی می کنم. می تونید قضیه مرخصی رَم فراموش کنید.»
این حرف حتی ذره ای غفور را آرام نکرد. یک قدم دیگر برداشت و یقه ی قاسم را گرفت. قاسم گفت: «دستشو ییارم می سابم.»
فرقی نکرد. غفور دستش را بالا برد و پشت بندش یک جفت کشیده ی نر و ماده توی صورت سرجوخه اش نواخت؛ جوری که چند قدم آن طرف تر با شکم پهن زمین شد. چک افسری!
قاسم دستش را روی لپش گذاشت و همان جور درازکشیده، زیرچشمی سرهنگ را سکید. از درد جانش داشت بالا می آمد. سرهنگ غفور گفت: «ستوان امیری، چرا وایسادی؟ سرباز زیادی چهل وهشت ساعت بازداشته. بیس روزم اضافه می خوره.»
قبل از این که ستوان امیری به خودش بیاید، قاسم جستی زد و بلند شد. انگشت سبابه اش را توی دهانش کرد تا ببیند خدای ناکرده بلایی سر دندان آسیابش نیامده باشد.
«خب این چهل وهشت ساعتو که می خوای آب خنک به خوردم بدی می ذاشتی می رفتم خونه کفر می شد؟ اصن مگه نگفتی از هفته ی بعد مانوره؟ نه می رم خونه نه می رم بازداشتگاه. من می خوام برم مانور. به نظرم الان اون واسه کشور واجب تره.»
سرهنگ با غیظ برگشت و به سمتش خیز گرفت. دست بلند کرد تا چک دوم را بزند که قاسم ناغافل با کله وسط پیشانی اش گذاشت. دوباره همه جا را سکوت فراگرفت. کسی نتق نمی کشید. غفور سرش را بین دو دستش گرفت و همان جور ایستاده خم شد. غفور مرد چهارشانه و قدبلندی بود و وقتی هم که آن جور خم می شد هنوز چهار انگشت از قاسم بلندتر بود.
«بی پدر! امیری بگیرش!»
«باز به پدرم فحش دادیا، این یادت باشه!»
«بگیرش گفتم!»
«داری تصمیم غلطی می گیری سرهنگ. با بازداشت من هیچی درست نمی شه. فقط اینه که سرجوخه ی وفادارتو برای همیشه از دست می دی. همین جوری شم من الان بعد از سه سال تو پادگان یه ریزه آبرو حیثیت ندارم. اوضام از روز اولمَم بدتره.»
امیری به طرف قاسم رفت. اما قاسم پا به دو گذاشت و رفت بالای پله ها ایستاد: «به توام اخطار می کنم ستوان. اگه یه قدم جلوتر بذاری یه فاجعه ی دیگه درست می شه. تو که اینو نمی خوای؟»
سرهنگ سرش را از لای دست هایش آزاد کرد و ماغ کشید: «امیری همین حالا برو بگیرش. خودتم بازداشتی.»
قاسم از بالای پله ها داد زد: «بفرما. اینم پاداش خوش خدمتی به این جماعت. همینو می خواستی امیری؟ مرخصی من که مالید. تازه خودتم بازداشت کرد. به حرفش گوش نده. من باید برم. اصن می خوای بیا با هم بریم.»
امیری به سمت پله ها دوید که کار بیشتر از این بیخ پیدا نکند. اما تا آمد نزدیکش شود قاسم دستش را به نرده ها قلاب کرد و از روی شان پایین پرید و به طرف حیاط صبحگاه دوید.
«ای خاک بر سرت امیری. سربازا نذارین فرار کنه. بگیرینش. هر کی بگیردش یه هفته مرخصی تشویقی داره.»
قاسم گفت: «دو روزش کار منو را می نداخت سرهنگ.»
ستوان امیری همراه بقیه به طرف صبح گاه دویدند. سرهنگ جیغ زد: «تو نه امیری. تو مستقیم می ری بازداشتگاه خودتو معرفی می کنی ابله! دماغم خورد شد.»
امیری هروله کنان گفت: «خیال تون راحت باشه سرهنگ. هم الساعه می گیرمش.»
توی حیاط بلبشویی شده بود. یک گله سرباز سر گذاشته بودند پی سرجوخه ی فراری. قاسم دویدنی پشت سرش را نگاه کرد. تازه تازه داشت می فهمید که توی چه مخمصه ای گیر افتاده است. اگر دست یکی شان بهش می رسید یا سر از دادگاه نظامی درمی آورد یا زیر دست وپای شان خوردوخاکشیر می شد؛ که در این صورت اصلاً فرصت نمی کرد از جای خاصی سر دربیاورد. خلاصه که چپقش چاق بود. جلوتر از همه داشت چارنعل می دوید و بقیه هم دنبال سرش. سرهنگ خودش را لب درگاهی حیاط رساند.
«تا یه گند دیگه بالا نیاورده بگیرینش.»
«نه سرهنگ، به نیروهات بگو دست از تعقیب من بردارن. باید با هم صحبت کنیم. من اصن مرخصی نمی خوام. دروغ گفتم» و چون داشت می دوید صدایش به جیغ می مانست. به هر ضرب وزوری بود خودش را به قسمت لجستیک پادگان رساند و از گربه رو زیر فنس ها خزید و خودش را داخل حیاط لجستیک انداخت. سربازها با کمی مکث به او رسیدند اما امکان ادامه دادن نداشتند. قاسم یک تکه میل گرد برداشته بود منتظر تا مخ و ملاج متجاوزین را هدف بگیرد. هیکل سرهنگ غفور از دور نمایان شد که کلت کمری اش را باز کرده بود و داشت مثل خرس تیرخورده به طرف فنس ها می دوید: «بگیرینش! نذارین در بره!»
با این حرف، ستوان امیری شیر شد و برای جبران کم کاری ای که سروکارش را به بازداشتگاه انداخته بود، با سر خیز گرفت زیر فنس. قاسم گفت: «نه امیری. برسی این ور خوردی. شوخی نمی کنم.»
ستوان امیری، با اندکی اغماض، شیرین صد و ده کیلو وزن داشت و با حسابی سرانگشتی، خودش باید می فهمید هر کسی را بهر کاری ساختند. تلاشش مثل این بود که یک خرس گریزلی بخواهد از یک طرف سوراخ راه آب به طرف دیگر نفوذ کند. با این حساب دست از تقلا برنمی داشت. قاسم یک بار دیگر اخطار کرد: «منو مجبور نکن باهات برخورد کنم امیری. گفتم پات نرسه این ور.»
امیری گوش نمی کرد. داشت سعی می کرد هر جور شده برای آن کوه پی و دنبه جا باز کند. قاسم هم نه گذاشت نه برداشت با درازی میل گرد وسط کاسه ی سر ستوان مفلوک را آماج گرفت و به سرعت سر و گردنش را تحت کنترل خود درآورد. ستوان که نصف تنش را طرف قلمرو قاسم انداخته بود توان پس کشیدن نداشت و داشت از درد قیه می کشید. سرهنگ بی معطلی هفت تیرش را به طرف قاسم نشانه رفت و گفت: «فوری ولش کن سرجوخه. تا سه می شمرم، اگه اومدی که اومدی اگه نیومدی...»
«اگه نیومدم چی؟! اگه خیلی دوست داری تا صد بشمر. خیالت وضع من اون ور خیلی بهتر از این وره؟ به نفعته که به این جنگ حیدری نعمتی خاتمه بدی. مستحضر باشین همه ی عواقب این ماجرا مستقیماً متوجه شماست. من مسئوولیت قبول نمی کنم سرهنگ، از حالا گفته باشم.»
سرهنگ غفور از کوره دررفته بود. حتی یک لحظه ی دیگر نمی توانست این اوضاع قاراشمیش را تاب بیاورد.
«چی وِروِر می کنی سرجوخه؟ بهت می گم از رو اون بدبخت بلند شو و بیا این ور، وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی. اگه دستم بهت برسه قیمه قیمه ت می کنم.»
«این دیگه چه وضع حرف زدن با یه اعدامیه؟! یادت باشه من یه گروگان دارم که تا همین حالا بیشتر از نیمی از خون بدنشو به خاطر خشونتای شخص شما از دست داده. تو باید بتونی یه جوری منو آروم کنی که دست از این کارام بردارم. نه این که فحش بدی. سر همین کرد و کارای امثال توئه که من قصد دارم بکنم برم آفریقا. البته اگه سربازیم تا چل سالگی طول نکشه.»
«خفه شو احمق! من آفریقا رو رو سرت خراب می کنم. همین حالا بیا این جا. همین حالا!»
تقریباً داشت جیغ می کشید. هر چه بیشتر می گذشت قاسم بیشتر متوجه می شد که دقیقاً دارد چه غلطی می کند اما به دلایل نامعلومی اعتمادبه نفسش در حال اضافه شدن بود: «جیغ نزن جناب سرهنگ. این جوری هیچ کدوم مون چیزی دستگیرمون نمی شه. شما الان در شرایط عصبی خوبی نیستی، من بهت پنج دیقه وقت می دم تا با مذاکره کننده ی ارشدت تماس بگیری. می خوام با رئیس تیم مذاکره کننده ت ملاقات کنم.»
سر ستوان بیچاره در اثر برخورد میل گرد شکسته بود و داشت حسابی خون ریزی می کرد. نصف تنش در اردوگاه خودی بود نصف دیگرش در گرو قاسم. سرهنگ چند قدم به طرف فنس آمد و با لحنس آرام تر گفت: «حداقل از رو این فلک زده بلند شو بذار ببریمش درمونگاهی جایی. خون ریزیش شدیده.»
قاسم دستش را به سر ستوان کشید و گفت: «نه خون ریزی کاملاً تحت کنترله. به شرفم قسم محکم نزدم. در ضمن باید بدونی که این نصفه گروگان تمام چیزیه که من برای حفظ جونم دارم. این برگ برنده ی منه.»
سرهنگ سعی کرد با آرامش بیش تری با قاسم حرف بزند بلکه این گندکاری در همین سطح متوقف شود: «ببین پسرم ما می تونیم مث دو تا مرد با هم حرف بزنیم.»
آرامش قبل از طوفان!
«یعنی چه جوری؟»
«تو اول ستوانو ول کن، بعد خودت بیا این ور. من قول می دم مرخصیتو بهت بدم. از بازداشت هم خبری نیس. همه چیو رو به راه می کنم.»
«همه چی روبه راه بود سرهنگ. تا همین چند دیقه پیش همه چی روبه راه بود. خرابش کردی. ببین حالا چی داری؟ یه ستوان مجروح با یه سرجوخه ی آش خور که احتمالاً تا چهل سال اضافه خدمت رو شاخشه. بهتره همین الان با تیم مذاکره کننده ت تماس بگیری. وقت زیادی نمونده.»
مغز سرهنگ سوت کشید. باورش نمی شد یک سرباز نیمه دیوانه در عرض ده دقیقه این جور پادگان را به آشوب کشیده باشد. دوباره از جا دررفت و فریاد کشید: «خفه شو الدنگ. من اگه تو رو درستت نکردم پشت وپَسَله ی بابام نیستم. باباتو میارم جلوی چشمت.»
«در این صورت خیلی ازت ممنون می شم. می دونی چند وقته ندیدمش. حدوداً یازده ساله که مرده. یه بخشی از فاجعه ای که به پا شده هم مربوط به همین قضیه می شه. مرگ نابه هنگامی بود!»
«می گم اونو ولش کن ابله. خودتم بیا این ور فوری!»
«می دونستم. تنها کاری که داری می کنی اینه که زمان بخری. الان نیم ساعته داری همین یه پیشنهادو می دی. از اولش هم امید زیادی به نتیجه ی مذاکرات نداشتم. خیله خب، برنامه در همین لحظه عوض شد. من یه هلی کوپتر می خوام. تا ده دیقه دیگه. لطفاً یه نفر که ساعت داره تایم بگیره.»
سرهنگ اختیار از کف داد و نعره زد: «به تو اخطار می کنم به این غائله خاتمه بدی سرجوخه!»
و لحظه ای بعد یک تیر هوایی در کرد. دوباره پادگان غرق سکوت شد. حتی خود قاسم هم برای لحظه ای زبان در کام گرفت. اما سعی کرد دوباره بر خودش مسلط شود: «این چه کاری بود؟ خوبت شد؟ همه رو ترسوندی که! نزدیک بود تخت سینه مو بشکافی. برای شلیک بعدی بیش تر حواستو جمع کن!»
دژبانی صدای شلیک تیر هوایی را شنید و به سرهنگ غفور بی سیم زد.: «این صدای چی بود قربان. شما شلیک کردین؟»
سرهنگ جواب نداد. به آنی به طرف فنس ها دوید و خودش را روی پاهای ستوان انداخت و شروع کرد به کشیدن. قاسم که سنبه را پر زور دید برقی از روی سینه ی ستوان بلند شد و میل گرد را به کناری انداخت. بعد دست هایش را دور مچ دست راست ستوان تاباند و زور داد. فشار از هر دو طرف زیاد شد.
«هیچ معلومه داری چی کار می کنی سرهنگ؟ داری وارد حریم من می شی. این ستوان فعلاً تحت اختیار منه.»
«خفه شو. بیچاره ت می کنم... چرا وایسادین منو نیگا می کنین؟ بیاین زور بدین بکشیمش بیرون.»
سربازها به فرمان غفور روی سروکله ی هم ریختند و ستوان بخت برگشته را از ناحیه ی لنگ به طرف خودشان کشیدند. ستوان داد زد:
«نکنین... نکشین... جر خوردم... آی سرم، وای!»
قاسم همچنان داشت زور می داد: «خوف نکن امیری... اوضاع رو به راهه. تا چند دیقه دیگه مجبور می شن یه هلی کوپتر درخواست کنن. مطمئن باش. اون وقت می تونیم با هم از این جا بریم. فقط کاری که می کنی لشتو بنداز طرف من. نذار بری اون ور.»
ستوان گفت: «زر نزن قاسم، ولم کن. دارم نصف می شم.»
قاسم از جا جهید و برقی پایش را به فنس ها ستون کرد و دوباره کار شکنجه ی ستوان را از سر گرفت. همان جور که جان می کند گفت: «دستام دیگه جون نداره امیری. خودتم یه کمک بده. دیگه چیزی نمونده. دارن تسلیم می شن... سربازا گوش به فرمان من، ولش کنین وگرنه کمرش به زودی می شکنه. ولش کنین! این یه دستوره!»
«ول کن قاسم، نکش... نکشین بچه ها، سرهنگ بگین نکشن کمرم خورد شد.»
سرهنگ فریاد زد: «بکشین دیگه، چیزی نمونده. داره درمیاد... خودشه... آهان داره میاد.»
بچه های دژبانی یک ریز بی سیم می زدند: «چی شده قربان!... اتفاقی افتاده... حیاط شلوغ شده...شما کجا هستین؟»
قاسم هر چه زد نچربید. دست های عرق کرده اش رمق مقابله با یک لشگر سرباز خودشیرین گوش به فرمان را نداشت. از قرار معلوم دژبانی هم تا ثانیه های بعد وارد معرکه می شد. این بود که بهتر دید قبل از شکست نهایی خودش داوطلبانه دست ستوان امیری را ول کند و بزند به چاک جاده. ستوان روی زمین می غلتید و از درد نعره می زد. خودش هم در آن لحظه درست نمی دانست که دارد از درد کمر می نالد یا از شکستگی سر. تنها چیزی که معلوم بود این بود که قاسم داشت در محوطه ی باز پادگان خال می شد و به تاخت به سمت در خروجی می رفت. سرهنگ دومرتبه فرمان داد: «بگیرینش. داره درمی ره. اون دیوونه داره درمی ره.»
سربازها یکی یکی از شکاف زیر فنس می خزیدند و به طرف دیگر می رفتند. اما این بار پا تند نکردند. انگار بدشان هم نمی آمد که قاسم جیم شود؛ چون معلوم نبود سرنوشت هرکدام شان بهتر از سرنوشت ستوان امیری بدبخت باشد. شست سرهنگ خبردار شد که آبی از این آش خورها گرم نمی شود. این بود که بی سیمش را درآورد و سعی کرد با دژبانی ارتباط بگیرد: «بگیرینش! سرجوخه زیادی داره میاد به سمت شما. کت بسته می خوامش.»
«زیادی! باز چی کار کرده قربان؟»
«اون غیر از اخلال و اغتشاش چی کار داره بکنه؟ شما فقط بگیرینش. مفهومه؟»
«بله مفهومه. تمام.»
«من باید بگم تمام، نه تو، احمق! مفهومه؟»
«ببخشید قربان. مفهومه.»
«تمام.»
«تمام. قربان ببخشید یه دستگاه تویوتای لجستیک با سرعت داره به طرف گیت نزدیک می شه. از طرف شماست؟»
غفور یکه خورد. فکر این جایش را نکرده بود: «خودشه. خودشه. نذارین رد شه. خودشه. بگیرینش. گیتو ببندین.»
دژبان فوری بی سیمش را زمین گذاشت و به طرف گیت رفت و تابلوی ایست را روی هوا تکان داد. اما به نظر می رسید که راننده هیچ توجهی به این موضوع نشان نخواهد داد. اوضاع قاسم وخیم تر از آن بود که به خاطر یک ایست معمولی روی ترمز بزند. دستش را روی بوق فشار داد، پاش را روی پدال گاز گذاشت و مستقیم به طرف گیت پیش رفت. دژبان داد زد: «ایست... ایست!»
قاسم سرش را از پنجره بیرون کرد و هوار زد: «از سر رام برو کنار روانی، مریض دارم. برو کنار.»
«اییییست... اییییست... بهت اخطار می کنم!»
«برو کنار... منم دارم اخطار می کنم.»
سرباز نگهبانی دستش را روی گلن گدن ژ۳ گذاشت و نشان داد که دارد سلاح را آماده ی شلیک می کند. اما دیگر دیر شده بود. قاسم گیت را شکسته بود و حالا درست وسط اتوبان محلاتی داشت پا به گاز می گریخت. سربازها هم نفس نفس زنان تازه داشتند به در خروجی می رسیدند. سرجوخه ی آشوبگر بالاخره از آن پادگان لعنتی بیرون زده بود اما مطمئن نبود آزاد شده باشد. شهر تازه برایش دهان باز کرده بود.

یک ساعت چرخید ولی ترجیح داد هر چه زودتر از شر ماشین پادگان خلاص شود. صلاح نبود با آن گاو پیشانی سفید توی شهر ویراژ بدهد. اگر یک دژبان مرکز به تورش می خورد یک درصد احتمال نداشت بتواند از دستش فرار کند. روی همین اصل نرسیده به چهارراه سیروس ماشین را کنار کشید. اما قبل از پیاده شدن سربرگی نظامی از داشبورد برداشت و با خط خرچنگ قورباغه اش نامه ی موقری روی آن نوشت. بعد نامه را جوری روی داشبورد قرار داد که به راحتی از بیرون خوانده شود. خواست پایین برود اما آن سوز سگ کش نگذاشت از خیر اورکت نظامی ای که روی صندلی شاگرد افتاده بود بگذرد. اورکت را به همراه بی سیمی که توی جیبش بود برداشت. به خاطر این حرکت مجبور شد از سر نو نامه را بردارد و بند دیگری به آن اضافه کند.
پیاده شد و به طرف چهارراه حرکت کرد. به نظر خودش بدون این که حرکت مشکوکی ازش سر بزند توی پیاده رو قدم می زد، اما عجیب احساس می کرد که نگاه های مردم روی شانه اش سنگینی می کند؛ روی شانه اش! ایستاد و سرشانه هاش را نگاه کرد. یک سرهنگ کچل بیست و یکی دو ساله! نوبرش بود. دست انداخت و درجه ها را کند و توی جیبش گذاشت و به مسیرش ادامه داد.
چهارراه سیروس به طرز نامتعارفی شلوغ بود. انگار که معرکه ی پهلوان خلیل عقاب باشد، یک بیله آدم گرد تا گرد رج زده بودند و داشتند منظره ای را از نظر می گذراندند. قاسم وسط جمعیت زد و به سمت مرکز دایره لولید. در آن لحظه دیدن یک معرکه ی مارگیری یا زنجیرپاره کنی بیشتر باب دلش بود تا دیدن منظره ی آدمی غشی با دهن کف کرده که درازبه دراز کنار جوب افتاده است. بعضی هم همان جور از دور داشتند نسخه می پیچیدند.
«زنگ بزنید ۱۱۵.»
«۱۱۵ واسه این نمیاد. بزنین ۱۱۰ خودش هماهنگ می کنه.»
«۱۱۰ که پلیسه آقا. یا ۱۱۵ باهاس زنگ زد یا ۱۲۵.»
«یکی گچ نداره، باید دورشو گچ بکشیم. جنی شده.»
«جنی کجا بود! یارو عملیه بابا، اُوردوز کرده لنگش رفته هوا. سروریختشو بسُک، شیپیشیه.»
«راس می گه همون زنگ بزنین ۱۱۰، راست کار هموناس.»
حرف زیاد بود، ولی کسی کاری نمی کرد؛ نه زنگی نه چیزی. اگر کسی هم احیاناً دست به موبایل شده بود، با کمک دوربین مشغول ثبت این واقعه ی تاریخی بود. مردم، بیشتری همین جوری اند؛ کمک نمی کنند، روایت می کنند. قاسم در هیئت افسری کارکشته به قلب میدان زد و صداش را توی چاله ی گلو انداخت و گفت: «خانما، آقایون هرچه سریع تر محوطه رو خلوت کنین، نیروی نظامی الان وارد عمل شده و باید به اطلاع تون برسونم که به توصیه های دلسوزانه ی شما هم احتیاجی نداره. هر کی دنبال شر می گرده می تونه وایسه و به تماشا ادامه بده.»
مردم نگاه های دزدانه ای به هم کردند و صدی نودشان در کمتر از ده ثانیه رفتند پس معرکه. قاسم ادامه داد: «تا چند ثانیه ی دیگه از درودیوار مامور می ریزه این جا. هر کسی تو شعاع ده متری این منطقه باشه مجرم تلقی می شه و جهت ادای پاره ای توضیحات به بازداشتگاه مرکزی هدایت می شه.»
حلقه به طور کامل منهدم شد. مردم هیچ وقت این دست حرف ها را شوخی فرض نمی کنند؛ برای همین حلقه به طور کامل منهدم شد. قاسم بالای سر جوان مفلوکی رفت که همه ی این معرکه زیر سر دراز شدن او بود. نشست و گفت: «داداش، داداش صدامو می شنوی؟»
یارو دراز افتاده بود و جیک نمی زد. موها و ریش های بلند و کثیف و لباس های جل شده اش آدم را یاد گروه های هوی متال دهه ی پنجاه آمریکا می انداخت. ریش وپشم ژولیده اش را قلم می گرفتی سی، سی و پنج ساله می زد.
«داداش می شنوی چی می گم؟ چت شده؟ حالت خوب نیس؟ چی زدی؟ با توام عمو! خوابیدی بیان کروکی بکشن؟»
جواب نمی داد. قاسم به دست های مرد نگاهی انداخت. یک خشاب زاناکس با دو خشاب آلپروزولام را انگار که نظرقربانی باشد محکم توی چنگ گرفته بود. به زحمت قرص ها را از دستش درآورد و وارسی کرد.
«بعععله. حتمنی کار این قرصاس. آلپروزولامای دکتر عبیدی چنگی به دل نمی زنه. یا خارجی شو باید بگیری یا مال داروپخشو. شنفتی چی بهت گفتم؟ یه مصرف کننده ی سخت وسفتشو تو خونه داریم. آمارش تو دستمه.»
مرد این بار از ته حلق ناله ای کرد و چشم های سبزش را به او دوخت. قاسم سیلی ملایمی در گوشش نواخت و گفت: «می تونی بلند شی داداش؟ من یه یه ساعتی وقت دارم. اگه بخوای می تونم برسونمت. اگه همین الان بلند نشی مطمئن نیستم بتونم جلوی هجوم مجدد جمعیتو بگیرم.»
بعد بدون این که منتظر جواب بماند دست زیر کتف مرد زد و او را از جا خیزاند. به صد زحمت نعش نصفه جانش را خِرکش کرد و برد آن طرف چهارراه. آدم های غشی چون قصد راه رفتن ندارند وزن شان ده برابر می شود. تازه این بابا راه رفتنه یک پا به آن یکی لِنگ می انداخت. چند قدمی که به سمت چهارراه مولوی رفتند قاسم گفت: «پات خواب رفته؟»
«نه، از موتور افتادم.»
«کِی؟ الان؟»
«نه. مال سه چار ساله. از اون موقع شَل می زنم.»
«حالا خونه ت کجاس؟ درست داریم می ریم؟»
مرد جوان گردن کشید توی خیابان: «نه، داری می ری سمت چاله میدون، باهاس می رفتیم سرچشمه. عوضی داریم می ریم.»
قاسم چشم غره ای کرد و ایستاد. کش و قوس نامنظمی به کمرش داد و گفت: «خب چرا زودتر نمی گی به آدم؟ حداقل خودتم یه کمکی بده. ریقم دراومد. دیگه این کمر واسه من کمر نمی شه.»
«باید ولم می کردی می مردم. چرا نجاتم دادی؟ باید ولم می کردی همون جا.»
«من نجاتت ندادم، فقط از زمین بلندت کردم. این دو تا خیلی فرق می کنن. حالا کجای سرچشمه باید بریم.»
«پمپ بنزین، بالای بیمارستان سپیر.»
«ماشینت اونجاس؟»
«ماشین کجا بود؟ اون جا کف خواب ام. تو دیگه برو من خودم نمه نمه می رم.»
«کجا برم داداش؟ من خودم تازه متواری شدم. گمونم امشبه رو مهمون خودت ام. اسم کوچیکت چیه؟»
مرد نگاهی به لباس سربازی قاسم انداخت و همه چیز دستگیرش شد. گفت: «ایبیش ام.»
قاسم دستش را به طرف ایبیش دراز کرد و گفت: «خوشبختم. منم قاسم ام.»

پمپ بنزینی متروکه بود، پایین تر از چهارراه سرچشمه، توی یک عقب نشینی از پیاده رو عریض خیابان. سقف ایرانیتی اش نیمه آویزان بود و دیوارها گُله به گله در اثر آتش افروزی خیابان خواب ها سیاه شده بود. جای شیشه های ریخته ی اتاقک ته پمپ را روزنامه های زردشده گرفته بود و یک پتوی پلنگی پاره از چارچوب در آویزان بود.
قرص ها تازه تازه داشت خط می انداخت و حال ایبیش بهتر به نظر می رسید. شمد کهنه ای دور خودش پیچیده بود، کنار خاکستر آتش نشسته بود و داشت روی سر گربه ی سیاهی دست می کشید. قاسم پرسید: «رفیقته؟»
«کی؟ این؟ آره دم قرمزیه. از وقتی اومدم این جاس. سنگ صبورم شده.»
قاسم یک بار دیگر سرتاپای گربه را زیر نظر گرفت. دریغ از یک نقطه ی قرمز.
«کی همچی اسم مسخره ای رو این گذاشته؟ این که عین قیر سیاهه.»
«اسمشو من گذاشتم. شب اول که اومده بودم به نظرم توک دمبش به قرمزی می زد، اما حالا دیگه اثری از آثارش نیس. ولی خب اسمه دیگه، خیابون که نیس هر روز هر روز اسمشو عوض کنی.»
قاسم کم کم داشت دستگیرش می شد که با چه جور آدمی طرف حساب شده است. ایبیش هنوزکمی لرز داشت. قاسم گفت: «می خوای آتیش برات روشن کنم؟»
«نه داداش. دیگه خو کردم. الانه که این قرصا بشینه تو جونم، زودی ردیف می شم. بذار یه کم شب تر که شد یه حالی بهش می دیم. الان روشن کنی شب می مونیم بی هیزم.»
ایبیش بی قرار بود. بازوهایش را ضربدری گرفته بود و مدام خودش را عقب جلو می کرد. بی قراری اعتیاد درد نیست، یعنی چیزی که آدم را بکشد نیست. در واقع یک جور کلافگی بی پایان است که جز مصرف وعده ای دیگر درمان علمی شناخته شده ای ندارد.
قاسم رفته بود توی کوک ایبیش: «چی می زنی؟»
«هیچی. پاک پاک ام.»
قاسم نیشخندی زد و گفت: «با ما از این شوخیا نکن داداش، ما خودمون تیرخورده ی این روزگاریم. اگه از این لباسای نظامیم خوف ورت داشته، باید بهت بگم که من از امروز دیگه عضو ارتش نیستم. به دلیل اختلافات ایدئولوژیکی که باهاشون داشتم از اون جا زدم بیرون. اگه بخوای می تونی به من اعتماد کنی. تو الان تمام مشخصات یه آدم بی دروپیکرو داری. یه نفر باید هر جوری هس کمکت کنه.»

نظرات کاربران درباره کتاب انجمن نکبت‌زده‌ها