فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خشم چشم خونی

کتاب خشم چشم خونی
آخرین شاگرد۵

نسخه الکترونیک کتاب خشم چشم خونی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خشم چشم خونی

همان‌طور ‌که چوبدستی‌ام دستم بود، به آشپزخانه رفتم و کیسه‌ی خالی‌ام را برداشتم. تا ساعتی دیگر هوا تاریک می‌شد، البته وقت داشتم پیاده به دهکده بروم و آذوقه‌ی هفتگی‌مان را تهیه کنم. فقط چند تخم‌مرغ و مقداری پنیر محلی برای‌مان باقی مانده بود. دو روز قبلش، محافظ برای مبارزه با بوگارتی به سمت جنوب رفته بود. در آن ماه دومین‌بار بود که استادم برای انجام کاری بدون من خانه را ترک می‌کرد. هر‌بار بهم می‌گفت چیز جدیدی نیست که در دوران کارآموزیم ندیده باشم و بهتر است در خانه بمانم، زبان لاتین بخوانم و مطالعه کنم. من هم مخالفت نمی‌کردم، اما خوشحال هم نبودم. می‌دانید، فکر می‌کنم دلیل دیگری برای این کار داشت، او همیشه سعی می‌کرد حمایتم کند. ...

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.79 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۰۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خشم چشم خونی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱.سکه ی پادشاه



همان طور که چوبدستی ام دستم بود، به آشپزخانه رفتم و کیسه ی خالی ام را برداشتم. تا ساعتی دیگر هوا تاریک می شد، البته وقت داشتم پیاده به دهکده بروم و آذوقه ی هفتگی مان را تهیه کنم. فقط چند تخم مرغ و مقداری پنیر محلی برای مان باقی مانده بود.
دو روز قبلش، محافظ برای مبارزه با بوگارتی به سمت جنوب رفته بود. در آن ماه دومین بار بود که استادم برای انجام کاری بدون من خانه را ترک می کرد. هر بار بهم می گفت چیز جدیدی نیست که در دوران کارآموزیم ندیده باشم و بهتر است در خانه بمانم، زبان لاتین بخوانم و مطالعه کنم. من هم مخالفت نمی کردم، اما خوشحال هم نبودم. می دانید، فکر می کنم دلیل دیگری برای این کار داشت، او همیشه سعی می کرد حمایتم کند.
اواخر فصل تابستان، جادوگرهای پندل فیند را به این دنیا احضار کردند. فیند خود شیطان است، یکی از موجودات دنیای تاریکی است. آن موجود فقط دو روز در اختیار جادوگرها بود و آن ها دستور نابودی ام را به او داده بودند. من هم در اتاق مخصوصی که مادرم برایم گذاشته بود، پناه گرفتم. فیند حتماً به کارهای شیطانی اش مشغول بود، اما بعید بود دوباره سراغ من نیاید. البته سعی می کردم به این موضوع چندان فکر نکنم. مطمئن بودم با ورود فیند به این دنیا منطقه بیش تر از همیشه در خطر خواهد بود، به خصوص برای کسانی که با موجودات دنیای تاریکی مبارزه می کردند. اما با وجود تمام این خطرها نمی توانستم تا ابد خودم را مخفی کنم. من فقط مدت کوتاهی شاگرد بودم و بعدها محافظ می شدم و مثل استادم، جان گرگوری، در برابر خطرهای گوناگون قرار می گرفتم. فقط امیدوار بودم او هم با من موافق باشد.
به اتاق دیگری رفتم که آلیس در آن جا سخت مشغول نسخه برداری از کتاب های کتابخانه ی محافظ بود. او از خانواده ی پندل ها بود و دوسال نزد عمه اش، بُنی لیزی، یکی از جادوگران بدسرشت، آموزش جادوی سیاه دیده بود. بنی لیزی در جای امنی توی گودالی در باغ محافظ اسیر بود. آلیس دردسرهای زیادی برایم درست کرده بود، اما درنهایت دوستم شده بود و با من و استادم زندگی می کرد؛ او می خواهد با نسخه برداری از کتاب های استادم، نظر او را درباره ی خودش تغییر دهد.
محافظ نگران است آلیس سراغ کتاب های دیگر هم برود، به همین دلیل بهش اجازه نمی دهد تنهایی به کتابخانه اش برود و فقط یک کتاب در اختیارش می گذارد. محافظ از کار آلیس راضی ست. کتاب هایی که در اختیار آلیس می گذارد، برایش خیلی باارزش اند، چون شامل اطلاعات زیادی هستند که نسل به نسل از محافظ های گذشته به او رسیده است. بنابراین وجود نسخه ی دیگری از اصل کتاب ها خیالش را راحت تر می کند.
آلیس پشت میز نشسته بود، قلمی در دستش بود و دو کتاب جلویش باز بودند. او در حال نسخه برداری از کتابی بود. سرش را بلند کرد و لبخندی زد. اما وقتی دید ردایم تنم است، لبخند از صورتش محو شد و قلمش را زمین گذاشت.
گفتم: «دارم برای تهیه ی آذوقه می رم دهکده.»
با حالتی جدی و اعتراض کنان گفت: «لازم نیست این کارو کنی تام. وقتی مطالعه می کنی، خودم می رم.»
منظوری نداشت، اما عصبانی ام کرد. لبم را گاز گرفتم تا حرفی نزنم که ناراحتش کنم. رفتار آلیس درست مثل محافظ بود: بیش از حد حامی.
با جدیت گفتم: «نه آلیس، چند هفته س که توی این خونه حبس شدم، می خوام قدم بزنم و افکار پریشون رو از سرم بیرون کنم. هوا تاریک نشده برمی گردم.»
ـ پس دست کم بذار باهات بیام تام. خودم هم کمی به استراحت نیاز دارم، مگه نه؟ لای این همه کتاب خاک گرفته مریض شدم. فکر کنم این روزها جز نوشتن کار دیگه ای نکردم!
اخم هایم را درهم کردم. آلیس صادقانه صحبت نمی کرد و این موضوع آزارم می داد: «تو دوست نداری بری دهکده، درسته؟ هوا سرد و مرطوب و گرفته است. تو مثل محافظی؛ فکر می کنی من بیرون از خونه امنیت ندارم و نمی تونم کاری رو...»
ــ کاری ازت برنمیاد تام. چون فیند وارد این دنیا شده. درسته؟
ــ اگه فیند دنبالم باشه، کاری ازم برنمیاد. پس فرقی نمی کنه تو همراهم باشی یا نه. حتی محافظ نمی تونه کمکی کنه.
ــ اما موضوع فقط وجود فیند نیست. منطقه هم دیگه امن نیست. نه فقط قدرت دنیای تاریکی بیش تر شده، بلکه دزد و فراری هم زیاد شده. خیلی از مردم گرسنه ن. بعضی حاضرن برای رسیدن به نصف چیزی که توی ساکت داری، گلوت رو بِبُرن!
کل منطقه درگیر جنگ بود، اما به ما که سمت جنوب زندگی می کردیم، خبرهای بدتری از جنگ و خونریزی رسیده بود. علاوه بر خراجی که کشاورزها بایستی به کلیسا پرداخت می کردند، نصف محصول شان را هم بایستی به ارتش می دادند. این باعث کمبود موادغذایی و گرانی شد. نزدیک بود مردم فقیر از گرسنگی تلف شوند. گرچه حرف های آلیس واقعیت داشت، نمی خواستم اجازه دهم منصرفم کند.
ــ نه آلیس، تنهایی راحتم. نگران نباش. زود برمی گردم!
قبل از این که حرفی بزند، فوری برگشتم و رفتم. از باغ خارج شدم و وارد راه باریکی شدم که به دهکده ختم می شد. شب ها کم کم کوتاه می شدند و هوای پاییزی سرد و مرطوبی بود، با این حال بهتر از حبس شدن در خانه و باغ بود. خیلی زود پشت بام خانه های چیپندن را دیدم که با تخته سنگ های خاکستری رنگ پوشیده شده بودند و از راه اصلی به سمت پایین راه افتادم.
دهکده نسبت به تابستان، موقعی که ویران شده بود، خیلی آرام تر به نظر می رسید. اما رفته رفته با سروصدای زن هایی که مشغول خرید بودند شلوغ شد. چند نفر آن اطراف بودند، من هم به مغازه ی قصابی رفتم و تنها مشتری قصاب بودم.
به قصاب گفتم: «مثل همیشه سفارش های آقای گرگوری رو می خوام.»
قصاب مرد درشت اندام و سرخ رویی بود با ریش حنایی رنگ. روزی مغازه اش رنگ و بویی داشت؛ جوک می گفت و مشتری هایش را سرگرم می کرد، اما دیگر صورتش محزون و بی روح شده بود.
ــ متاسفم پسر، امروز چیز زیادی برات ندارم. دوتا مرغ و دوتکه گوشت بهترین چیزیه که می تونم بدم. خیلی سخت بود بخوام چیزی برات نگه دارم. شاید بهتر بود فردا قبل از ظهر می اومدی.
سرم را تکان دادم و گوشت و مرغ را توی ساکم گذاشتم و ازش خواستم به حساب مان بگذارد، بعد تشکر کردم و به سمت میوه فروشی رفتم. آن جا وضعیت بهتر بود. سیب زمینی و هویج داشت، اما نه آن قدر که برای یک هفته ی ما کافی باشد. میوه فروش فقط توانست سه تا سیب برایم بگذارد. او هم مثل قصاب پیشنهاد کرد فردایش به آن جا سری بزنم که میوه های بیش تری داشته باشد. از نانوایی هم چند تکه نان خریدم و همان طور که ساکم را پشتم انداخته بودم، بیرون آمدم. همان موقع متوجه شدم کسی از آن طرف خیابان نگاهم می کند. پسربچه ی استخوانی و لاغراندامی بود که بیش تر از چهار سال نداشت و با چشم های درشت و گرسنه ای بهم زل زده بود. خیلی ناراحت شدم، به سمتش رفتم و یک سیب از ساک درآوردم. سیب را از دستم قاپید و بی این که تشکر کند، برگشت و به سمت خانه ای رفت.
شانه هایم را بالا انداختم و لبخند زدم. او بیش تر از من نیاز داشت. از تپه بالا رفتم و راهی خانه ی گرم و راحت محافظ شدم. وقتی از دهکده دور شدم و جاده گل آلود شد، حالم تغییر کرد و احساس ناراحتی کردم. چیزی نگرانم می کرد. احساس سرمای همیشگی را نداشتم که از نزدیک شدن موجودات دنیای تاریکی بهم دست می داد، اما قطعاً چیزی بود که مضطربم می کرد. احساس خطر می کردم.
دائم به پشت سرم نگاه می کردم و احساس می کردم کسی دنبالم است. آیا فیند بود؟ آیا آلیس و محافظ درست می گفتند؟ سرعتم را زیاد کردم طوری که انگار می دویدم. ابرهای تیره ی بالای سرم بیش تر می شدند. کم تر از نیم ساعت مانده بود هوا تاریک شود.
با خودم گفتم: «ولش کن! خیالاتی شدی.»
اگر چند قدم دیگر می رفتم، به باغ غربی می رسیدم و پنج دقیقه بعدش در خانه ی استادم بودم. اما ایستادم. در انتهای مسیر کسی زیر سایه ی درخت ها ایستاده بود.
با شک و تردید چند قدم دیگر برداشتم و متوجه شدم بیش تر از یک نفرند: چهار مرد قوی هیکل و یک پسربچه. چه می خواستند؟ ناگهان احساس خطر کردم. چرا آن غریبه ها به خانه ی محافظ زل زده بودند؟ یعنی دزد بودند؟
هرچه نزدیک تر می شدم، مطمئن تر می شدم. به جای این که سمت من بیایند و جلویم را بگیرند، زیر درخت بی شاخ و برگی ایستاده بودند. نمی دانستم چه کنم، فکر کردم دور بزنم، اما دوباره دیدم بهتر است به راهم ادامه دهم و توجه شان را جلب نکنم. همان طور که از پشت شان می گذشتم، نفس راحتی کشیدم، اما ناگهان صدایی از پشت سرم شنیدم. انگار سکه ای روی زمین افتاد.
فکر کردم جیبم سوراخ است و چند سکه از جیبم افتاده، اما فوری برگشتم و دیدم مردی از میان درخت ها بیرون آمد و خم شد و چیزی از روی زمین برداشت. نگاهم کرد و لبخند دوستانه ای زد.
همان طور که سکه را به سمتم گرفته بود، پرسید: «مال توئه پسر؟»
مطمئن نبودم، اما انگار چیزی از وسایل من روی زمین افتاده بود. برای همین ساک و چوبدستی ام را روی زمین گذاشتم و دستم را توی جیب چپم کردم. خواستم سکه هایم را بیرون بیاورم و بشمارم. ناگهان متوجه سکه ای کف دستم شدم. می دانستم چنین سکه ای بین سکه هایم نداشتم، پس سرم را تکان دادم.
همان طور که لبخند می زدم، گفتم: «مال من نیست.»
ــ خب، حالا مال توئه پسر، تو ازم قبولش کردی. مگه نه بچه ها؟
همراهانش از پشت درخت بیرون آمدند. خیلی ترسیده بودم. لباس های نظامی بر تن داشتند و کیف روی دوش شان بود. همه حتی پسربچه ای که همراه شان بود، لباس نظامی بر تن داشت. سه نفرشان چماق داشتند و یکی شان که نشان سرجوخه روی لباسش بود، شمشیری در دست داشت.
با ناامیدی به مردی نگاه کردم که سکه را بهم داده بود. ایستاده بود و بهتر می توانستم ببینمش. صورت زمختی با چشم های ریز و بی رحمی داشت و روی پیشانی و گونه هایش جای زخم معلوم بود. انگار زیادی آسیب دیده بود. نشان گروهبانی هم روی شانه ی چپش داشت و چاقویی به کمرش بسته بود. من با مامورهای نظامی طرف شده بودم. جنگ بدی در جریان بود و این ها می خواستند به زور مردها و پسرها را به جنگ ببرند و جایگزین نیروهایی کنند که در جنگ کشته می شدند.
آن مرد گفت: «تو یه شیلینگی پادشاه رو قبول کردی!» و لبخند سردی زد.
اعتراض کنان گفتم: «من که قبول نکردم. شما گفتین مال منه و منم داشتم نگاه می کردم که...»
ــ بهانه نیار پسر، همه دیدیم چی شد، مگه نه بچه ها؟
همان طور که بقیه دورم حلقه می زدند، سرجوخه هم تایید کرد و گفت: «شک ندارم.»
پسری که فوقش یک سال بزرگ تر از من بود، گفت: «چرا مثل کشیش ها لباس پوشیده؟»
سرجوخه با صدای بلند خندید و چوبدستی ام را گرفت، گفت: «تادی، این کشیش نیست! یادته یه بار یه شاگرد محافظ رو دیدی؟ اون ها پولی رو که شما با سختی به دست میارین ازتون می گیرن که مثلاً جادوگرهارو بیرون کنن. کارشون اینه و احمق های زیادی هستن که برای این کار بهشون پول می دن.»
بعد چوبدستی ام را به تادی داد و گفت: «نگهش دار! دیگه لازمش نداره و اگه چیزی پیدا نشه، برای سوزوندن به درد می خوره!» بعد ساکم را برداشت و تویش را نگاه کرد: «به قدر کافی برای امشب غذا داریم پسر!» و خوشحال شد: «به سرجوخه ی باهوشت اعتماد کن! نگفته بودم وقتی از تپه اومد بالا می گیریمش! می ارزید منتظر بمونیم!»
آن موقع دورم را گرفته بودند و امیدی به فرار نداشتم. تجربه ی فرار از چنگال موجودات دنیای تاریکی را زیاد داشتم. فکر کردم منتظر فرصتی بمانم تا فرار کنم. ایستاده بودم که سرجوخه طناب کوتاهی برداشت و دست هایم را محکم از پشت بست. بعد مرا به سمت غرب برگرداند و از پشت هلم داد. تندتند راه می رفتیم و کیسه ی آذوقه هم دست تادی بود.
نزدیک یک ساعت راه رفتیم، اول به سمت غرب و بعد به سمت شمال. حدسم این بود که آن ها راه را بلد نبودند و من هم نمی خواستم راه را نشان شان دهم. بدون شک ما به سمت ساندرلَند می رفتیم. حتماً مرا با قایقی به آن جا می فرستادند، جایی که ارتش در حال جنگ بود. هرچه این سفر بیش تر طول می کشید، بخت فرارم بیش تر می شد.
می بایست فرار می کردم، وگرنه دیگر نمی توانستم دوران کارآموزیم را تمام کنم.

نظرات کاربران درباره کتاب خشم چشم خونی

کتاب خوبیه اما قیمت ها زیاده لطفا قیمت ها رو کمتر کن یا کد تخفیف بده
در 2 سال پیش توسط tor...bii
رمان قشنگیه ولی حیف که سه جلدشو ترجمه نکردن
در 5 ماه پیش توسط ساده کاوه
عالی
در 1 سال پیش توسط aliasghar vatankhah
سلام کتاب که از شاهکارهای داستان ایرانیست و خوانش و صدا هم عالی. واقعا خسته نباشید بسیار لذت بردم.
در 1 ماه پیش توسط m z
مجموعه کتاب های آخرین شاگرد فوق العاده اس.. حتما مطالعه کنید
در 1 ماه پیش توسط abo...f28
دیگه مغزم آلودش شده شبی یک جلدش و دارم تمام میکنم ممنونم واقعا
در 7 ماه پیش توسط dan...966
امید وارم اون سه تای دیگه توسط نشر افق ترجمه شه حیفه
در 2 ماه پیش توسط h1m...m83
تا جلد نه چاپ شده چرا موجود نمیکنید؟ لطفاً....
در 2 سال پیش توسط رضا
gooooooood
در 1 ماه پیش توسط sina sp