فیدیبو نماینده قانونی دفتر نشر فرهنگ اسلامی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب صدر اندیشه

کتاب صدر اندیشه
سیری در زندگی، آرا و اندیشه‌های شهید سید محمدباقر صدر

نسخه الکترونیک کتاب صدر اندیشه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب صدر اندیشه

سید محمدباقر صدر بدون تردید یکی از اندیشمندان بزرگ جهان اسلام، و از مصادیق بارز یک عالم دینی است. صدر در عمر محدود چهل‌وهشت سالۀ خود، آثار سترگی بر جای گذارده که نشانگر نبوغ او است. به‌ویژه برخی از آثار علمی او مربوط به دوران جوانی است. ابعاد گوناگون نظری و عملی او، از وی چهره‌ای کم‌نظیر در تاریخ تفکر معاصر اسلامی ساخته است. باوجود مطالعات عمیق و گسترده‌ای که در متون اسلامی داشت، هرگز در حجاب گذشته قرار نگرفت.

ادامه...

بخشی از کتاب صدر اندیشه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش اول: دفتر ایام

۱. فراز و فرود یک زندگی

سید محمدباقر صدر، در روز ۲۵ ذی القعده ۱۳۵۳ه.ق(۱۳۱۱ش) در شهر کاظمین به دنیا آمد. سه ساله بود که پدر بزرگوارش به عالم باقی شتافت و مادرش سرپرستی او را بر عهده گرفت. قبل از شروع دروس حوزوی، در مدرسه ابتدایی منتدی النشر در کاظمین تحصیل خود را آغاز کرد. سید مرتضی عسکری در باب آغاز تحصیلات وی چنین می گوید:

«آقای سید محمدباقر صدر را برادرش آقا اسماعیل رحمه الله علیه نزد من آورد. برنامه مدرسه ها آزاد بود و سال اول کلاس های ما مرشد داشت. ایشان را در مدرسه منتدی النشر فرعی ثبت نام کردیم و در همان سال اول، چند ماه بعد از تحصیل به کلاس دوم انتقالش دادیم. این قدر سریع پیش رفت. آخر همان سال باز مجدداً به کلاس سوم انتقال پیدا کرد. باز چند ماه بعد از این موعد، استادش آمد و به من گفت به کلاس چهارم انتقالش دادیم. به شکل اعجاب آوری پیشرفت می کرد. از مدرسه هم که بیرون می رفت خودش در منزل به دوستانش درس می داد.»(۱)

در مدرسه به عنوان شاگردی نمونه و مودب شناخته می شد. هوش سرشار وی اعجاب همه معلمان را برمی انگیخت، به گونه ای که حتی آوازه نبوغ وی به خارج از مدرسه نیر کشانیده شد. یکی از آموزگاران آن مدرسه به نام ابوبراء، خاطرات خود از دوران تحصیل صدر را چنین نقل می کند:

«مدرسه ما، مدرسه دینی ابتدایی منتدی النشر نام داشت و در شهر کاظمین بود. من از همان روزهای نخست چنین دریافتم که مدیر مدرسه نسبت به این شاگرد خردسال توجه خاصی مبذول می دارد و با دیده احترام و ارج گذاری به او می نگرد. این موضوع برای من شگفت آور بود و انگیزه آن را درست نمی دانستم. البته بعدها دریافتم که این احترام نه از آن رو بود که وی به دودمانی ارجمند انتساب داشت؛ دودمانی که بسیاری از افراد آن، از شخصیت های سرشناس علم و تقوا و وارستگی بودند، و نیز این احترام نه بدان جهت بود که او در سنین کودکی و در حالی که هنوز چند صباحی از زندگیش نمی گذشت، پدر را از دست داده بود؛ بلی، این احترام و قدردانی علل و اسباب دیگری داشت. از این رو من تمایل یافتم که درباره این کودک مورد توجه، اطلاعات بیشتری کسب کنم، به ویژه آنکه همکاری من با مدرسه یاد شده، تازه آغاز شده بود، تا آنکه بر سبیل اتفاق، روزی با مدیر مدرسه تنها نشسته بودم، مشکل فکری خود را با او در میان گذاشتم و از وی خواستم که علت توجه خاص به این دانش آموز را توضیح دهد. مدیر پاسخ داد:
من امیدوارم که شما نیز مانند دیگر همکاران خود در کادر آموزشی، نسبت به او توجه خاصی داشته باشید. من قبلاً به دوستان شما سفارش او را کرده ام و گفته ام که با وی رفتاری نیکو داشته باشند؛ زیرا من در او نشانه های آینده ای درخشان و پربار می بینم. او به شکوه و بزرگی والایی نایل خواهد آمد و به مرتبتی بلند در دانش دست خواهد یافت و من در انتظار رشد و وصول او به این مکانت و موقعیت هستم. سخنان مدیر مدرسه مرا به شوق افکند که این دانش آموز خردسال را از نزدیک زیر نظر داشته باشم و او را به خود نزدیک کنم. پس هر گاه فرصتی دست می داد با او به سخن می نشستم و مهر و دوستی خود را درباره او آشکار می نمودم. این چنین بود که وی به من دل بست و دیگر در کلاس هنگام درس و یا در ساعات تفریح از من جدا نمی شد.
او را طفلی یافتم با اندیشه ورزی مردان و وقار بزرگسالان. من در او نبوغ شگفت و تیزهوشی بیش از اندازه ای را کشف کردم که بی اختیار آدمی را به تعظیم و تجلیل وامی داشت. این تنها من نبودم که او را هوشمند و نابغه یافتم، بلکه تمام آموزگاران درباره او به همین دیدگاه معتقد بودند و وی را ارج می نهادند و حرمتش را پاس می داشتند. آنچه در این مدرسه تدریس می شد، از حد خرد و اندیشه او فروتر بود. شوق بی اندازه به خواندن کتب، به منظور گسترش دایره آگاهی های خود، و کوشش پی گیر در رشد و باروری قوای فکری در وی بسیار شدید بود. به هر کتابی نظر می افکند، آن را برای مطالعه در دست می گرفت و محتوای آن را می فهمید، در حالی که چه بسا محصلان دوره دبیرستان نیز در درک و فهم این مطالب ناتوان بودند. نام هیچ کتابی در ادبیات، اقتصاد یا تاریخ به گوش او نمی رسید، مگر آنکه برای فراچنگ آوردن آن می کوشید. در همه موضوعات مطالعه می کرد و هر کتابی را می خواند.»(۲)

با وجود سن کم، هر سال در روزهای عاشورا به سخنرانی درباره حادثه کربلا می پرداخت. سخنرانی ها و قصایدی که از حفظ می خواند، توجه مردمِ کوچه و بازار را به خود جلب می کرد. در این دوران، علاوه بر درس های مدرسه، به مطالعه کتاب های گوناگون نیز می پرداخت؛ کتاب هایی که فراتر از سن و سال او بود. برای شاگردان مدرسه، مطالبی را در مورد مارکسیسم، امپریالیسم و آراء برخی فیلسوفان نقل می کرد و حتی درباره نویسندگانی چون ویکتور هوگو و گوته سخن می گفت. برخی از شاگردان مدرسه نیز با راهنمایی های وی به مطالعه کتاب های غیردرسی می پرداختند. عشق و علاقه فراوان او به مطالعه، و گستره معلومات وی موجب شد تا معلمان او را نه به عنوان یک دانش آموز معمولی، که یک نابغه به شمار آورند. یکی از معلمان او نقل می کند که در همان سال هایی که دروس ابتدایی را می گذراند از من تقاضا کرد، تا کتابی برای مطالعه مارکسیسم در اختیار او قرار دهم. اما من که نگران بودم تا مبادا تحت تاثیر اندیشه های مارکسیستی قرار گیرد، از دادن کتاب به وی خودداری کردم. اما پس از اصرار زیاد ناگزیر شدم تا چند مجله و کتاب در اختیار او بگذارم. گمان من این بود که از فهم این کتاب ها، ناتوان خواهد بود و دیگر سراغی از این قبیل کتاب ها نخواهد گرفت. مدت ها گذشت تا آنکه یک روز از او در مورد مارکسیسم سوال کردم، آن چنان به سوالات من پاسخ های عمیق می داد که از فهم او در شگفت ماندم؛ و این در حالی بود که وی کلاس سوم ابتدایی را می گذراند.(۳)
ادب و اخلاق او نیز مورد توجه معلمان و دانش آموزان بود. از شدت حجب و حیا همواره سرش پایین بود، و به هنگام سخن گفتن تواضع بسیار از خود نشان می داد. قدرت حافظه وی نیز به گونه ای بود که در مدت یک ربع ساعت، قصیده ای سی بیتی را حفظ می کرد. خواهرش بنت الهدی نقل می کند که صدر در آن روزگار، اگر پولی را به دست می آورد، با آن کتابی می خرید و پس از مطالعه آن را می فروخت تا بتواند کتاب دیگری را تهیه کند. صدر در یازده سالگی تحصیلات ابتدایی خود را به پایان رساند.

تحصیلات حوزوی

پس از اتمام تحصیلات ابتدایی، صدر تصمیم می گیرد تا وارد حوزه شده، دروس طلبگی را فراگیرد. برخی از بزرگان قوم به این دلیل که زندگی طلبگی بسیار دشوار است، او را از ورود به حوزه برحذر می دارند. به گفته مادرش، وی سه روز در منزل فقط آب و نان می خورد تا به خانواده ثابت کند که توان تحمل زندگی سخت طلبگی را دارد.(۴) سرانجام مادر رضایت می دهد که او وارد حوزه شود. وی در آغاز به فراگیری منطق می پردازد. او که از قبل کتاب های مقدماتی را بدون استاد مطالعه کرده بود، به خوبی زمینه تحصیل در این دانش را داشت. در دوازده سالگی نزد برادرش سید اسماعیل صدر، معالم الاصول (معالم الدین و ملاذالمجتهدین) را فرا می گیرد. به هنگام فراگیری این کتاب، برخی اشکالات را بر آن وارد می سازد. این اشکالات را قبل از او آخوند خراسانی هم در کفایه الاصول مطرح کرده بود، اما وی بدون مطالعه این کتاب، این اشکالات را بر کتاب معالم الاصول وارد می کرد. مدت اندکی هم اللمعه الدمشقیه را نزد شیخ محمدتقی جواهری و شیخ عباس شامی فرا می گیرد.(۵) صدر در چهارده سالگی (۱۳۶۸ ه.ق) نیمی از جزء اول کتاب کفایه الاصول را نزد شیخ محمدتقی جواهری فرا می گیرد.
پس از اتمام دروس سطح، دروس خارج را نزد دایی اش شیخ محمدرضا آل یاسین و سیدابوالقاسم خویی آغاز می کند. در سال ۱۳۷۵ ه. ق، مباحث خارج اصول، و در سال ۱۳۷۸، مباحث خارج فقه را به پایان می رساند. در مجموع استادان ایشان در حوزه نجف عبارت بودند از:
۱. سید اسماعیل صدر؛
۲. شیخ محمدتقی جواهری که صدر، جزء اولکفایه الاصول و قسمت هایی از کتاب لمعه شهید اول را نزد او می خواند؛
۳. شیخ عباس شامی(۶)؛
۴. شیخ صدرا بادکوبه ای که جزء دوم کتاب کفایه الاصول و اسفار اربعه ملاصدرا را نزد او فرا می گیرد. آیت الله خویی از شیخ صدرا بادکوبه ای می خواهد که فلسفه اسلامی را به صورتی که در حوزه ها تدریس می شود برای محمدباقر صدر تدریس کند. به این دلیل بادکوبه ای ناگزیر می شود که به طور خصوصی به صدر، اسفار را تدریس کند، که درس وی در حوزه با مخالفت برخی از فضلا روبرو می شود. نقل است که سید جواد یزدی کفن می پوشد و علما را بر ضد بادکوبه ای تحریک می کند. گویا صدر پنج سال نزد وی، اسفار را تحصیل می کند.(۷)
۵. شیخ محمدرضا آل یاسین؛ صدر در کنار برخی از عالمان روزگار خود در مجلس تحشیه آل یاسین بر کتاب العروه الوثقی نیز حضور پیدا می کند. سن و سالِ کمِ صدر موجب می شود تا آل یاسین فکر کند که وی تشریفاتی در این جلسه حضور پیدا می کند، اما حضور علمی صدر به زودی این گمان را از ذهن دایی اش برطرف می سازد.
۶. آیت الله خویی مهم ترین استاد خارج فقه و اصول او بوده است. صدر در ۱۵ جمادی الثانی سال ۱۳۷۵ تحصیل در درس اصول و در سال ۱۳۷۸ دروس فقه آیت الله خویی را به اتمام می رساند.
۷. در آغاز دهه سی، علامه جعفری کلاس درسی را در زمینه مسائل جدید فلسفی برگزار می کند، که به گفته ایشان محمدباقر صدر یک سال در آن جلسات حضور پیدا می کند.

تدریس دروس خارج

صدر قبل از فراغت از دروس خارج، بارها کفایه الاصول را تدریس می کند، و به تدریس کتاب معالم الاصول و کتاب مطول می پردازد.
صدر در مجلس تحشیه آیت الله خویی بر عروه الوثقی نیز شرکت می کرد. در این مجلس برخی شاگردان آیت الله خویی مانند سید علی سیستانی، شیخ جواد تبریزی، شیخ حسین وحیدخراسانی، سید علی بهشتی و سیدمحمدعلی توحیدی نیز حضور داشتند.(۸)
بعد از وفات آیت الله بروجردی (۱۳ شوال ۱۳۸۰ ه.ق)، شیخ محمد ابراهیم انصاری از صدر می خواهد تا کتاب اسفار را برای وی تدریس کند. صدر هم مدتی به تدریس جزء اول اسفار می پردازد.(۹)
صدر در ۱۲ جمادی الثانی سال ۱۳۷۸ ه.ق یعنی در سن بیست وپنج سالگی درس خارج اصول خود را آغاز می کند و پس از سیزده سال آن را در ۱۳ ربیع الثانی ۱۳۹۱ ه.ق به پایان می برد و دومین دوره دروس اصول وی در ۲۰ رجب ۱۳۹۱ ه.ق آغاز شده، در ۱۳۹۹ به پایان می رسد. او تدریس دوره خارج فقه را در ۱۳۸۱ ه.ق (در بیست وهشت سالگی) با کتاب العروه الوثقی آغاز می کند.(۱۰)
آخرین درس اصول صدر، در تاریخ ۲ رجب ۱۳۹۹ و آخرین درس فقه وی در ۴ رجب ۱۳۹۹، ارائه می شود. در این روز نیز آخرین جلسه تفسیر موضوعی برگزار می شود و پس از آن با اسارتی که به شهادتش انجامید دیگر توفیق ارائه هیچ درسی را پیدا نکرد. در همین آخرین روز درس، مطالب مهمی را با عنوان حُب خدا و حُب دنیا مطرح می کند، که نشان دهنده عوالم روحی او در آخرین روزهای حیاتش است.

اجتهاد

صدر در نوجوانی به درجه اجتهاد می رسد. آیت الله خویی به صراحت اظهار می کند که او در چهارده سالگی مجتهد بوده است:
«ان السید محمدباقر الصدر قد اجتهد فی الرابعه عشره من عمره، و کان قبل بلوغه مجتهد مسلم الاجتهاد.»(۱۱)
سید مرتضی عسکری می گوید که دو سه سال از سن تکلیف صدر می گذشت که من در مورد فضل او از آیت الله خویی سوال کردم. ایشان جواب داد که وی مجتهد است. حتی ایشان می گوید که در یک محفل عمومی از آیت الله خویی سوال کردیم که آیا آقای صدر مجتهد است. ایشان گفت: بله و من از ایشان خواستم تا اجازه اجتهادی را بنویسد و آیت الله خویی درجه اجتهاد ایشان را نگاشت.(۱۲)
سید کاظم حائری می گوید:

«روزی از استاد رحمهالله پرسیدم آیا شما هیچ در مدت زندگانی خود از دانشمندی تقلید کرده اید؟ پاسخ شهید صدر این بود: من پیش تر از آنکه به سن تکلیف برسم از مرحوم شهید محمدرضا آل یاسین تقلید می کردم. اما پس از رسیدن به سن بلوغ و قدم گذاردن در مرحله تکلیف، از احدی تقلید نکرده ام.»(۱۳)

صدر در سال ۱۳۷۰ ه.ق از سوی شیخ عباس رمیثی دعوت می شود تا در حاشیه نویسی بر رساله شیخ آل یاسین با عنوان «بلغه الراغبین» کمک کند. وی نیز آراء خود را در آن زمان می نویسد که نشانگر قدرت اندیشه و استنباط های فقهی او است.(۱۴)

جماعه العلماء

پس از کودتای عبدالکریم قاسم در ۲۶ ذی الحجه سال ۱۳۷۸ ه.ق (۱۹۵۸م) عراق وضعیت سیاسی و فرهنگی خاصی پیدا کرد. رهبر کودتا از جریان کمونیسم حمایت می کرد، در حالی که قوم گراها و بعثی ها در مسیر اهداف جمال عبدالناصر حرکت می کردند. احزاب سیاسی در این اوضاع و احوال، حضور سیاسی چندان تاثیرگذاری در جامعه نداشتند. از این روی برخی از علمای نجف تصمیم می گیرند تا با تاسیس جماعه العلما به دنبال تحقق اهداف اسلامی باشند. این جریان فکری، سیاسی با نظارت آیت الله سید محسن حکیم و تاثیرپذیری از اندیشه های صدر شکل می گیرد.
ابوزید عاملی اعضای این جماعت را نوزده نفر می داند.(۱۵) افراد اصلی آن عبارت بودند از: شیخ محمدرضا مظفر، سید محمدتقی بحرالعلوم، سید اسماعیل صدر، سید موسی بحرالعلوم، شیخ جواد شیخ راضی، شیخ محمدطاهر شیخ راضی، سیدمرتضی خلخالی، شیخ محمدتقی ایروانی، شیخ مرتضی آل یاسین، شیخ محمد حسن جواهری، شیخ خضر دجیلی و... که رهبری آن بر عهده آل یاسین بود. در کنار شیخ مرتضی آل یاسین، شیخ حسین همدانی و شیخ خضر دجیلی هیئت نظارتی را تشکیل می دادند که در راس تشکیلات سازمان جماعه العلما قرار داشت. از نظر تشکیلاتی پس از هیئت نظارت، هیئت اجرایی قرار داشت که متشکل از نود نفر از علما بود. به مرور زمان، جماعت زیرنظر آیت الله محسن حکیم قرار گرفت. در ۲۳ جمادی الاول ۱۳۷۸ که صدر منشور اول جماعه العلماء را تدوین کرد، افرادی از حوزه به عضویت جماعه العلماء درآمدند. برخی از آن افراد عبارت بودند از: سید محمدباقر صدر، سید محمدمهدی حکیم، سید محمدباقر حکیم، سید مرتضی عسکری، شیخ عارف بصری، سید محمدحسین فضل الله، شیخ محمدمهدی شمس الدین، شیخ محمدمهدی آصفی، سید طالب رفاهی، شیخ عبدالهادی فضلی، شیخ محمد امین زین الدین، شیخ مهدی سماواتی، سید عبدالرسول علی خان و شیخ محمدباقر ناصری.
هدف اساسی جمعیت، مبارزه با انحرافات فکری و جریانات غیردینی و ارتقای آگاهی سیاسی مسلمین، به ویژه جوانان، بود.
از نظر صدر جماعهالعلماء، با وجود علمای پیش گفته، می توانست اهداف زیر را تحقق بخشد:

۱. این تشکیلات می تواند با ایجاد یک ساختار سیاسی در جامعه، زمینه ساز تشکیل حزب باشد.
۲. تشکیلات مزبور می تواند امت اسلامی را به سوی فعالیت های سیاسی سوق داده، و اندیشه جدایی دین از سیاست را از میان ببرد.
۳. این تشکیلات می تواند فعالیت های سیاسی را در حوزه علمیه به جریان انداخته و با این اندیشه استعمارگران مبارزه کند که در تلاش اند تا حوزه علمیه را از سیاست دور سازند.
۴. جماعهالعلماء می تواند به حمایت از نقش فعالیت های سیاسی مرجعیت دینی بپردازد.
۵. جماعهالعلماء می تواند با اندیشه های الحادی مخالفت کرده، مانع از ایجاد انحراف در خط مشی و اخلاق امت مسلمان بشود.(۱۶)

برای نیل به این هدف، این جماعت دست به انتشار مجله الاضواء الاسلامیه زدند. صدر در این نشریه، سر مقاله هایی را با عنوان رسالتِ ما (رِسالَتُنا) منتشر می ساخت. اولین شماره این نشریه در پانزدهم ذی الحجه ۱۳۷۹ ه.ق انتشار یافت. صدر بر مطالب مندرج در نشریه، اشراف و نظارت داشت. مطالب صدر در بحث های رسالت ما، به علت آنکه حاوی مطالب جدید و ابتکاری بود، مورد توجه بسیاری از افراد قرار گرفت.
به مرور زمان، بدخواهان به مخالفت با این نشریه پرداختند. گروهی از روحانیون حوزه نجف، تهاجم گسترده ای را علیه الاضواء به راه انداختند تا این مجله را نزد برخی از بزرگان حوزه خدشه دار سازند. این افراد دو ایراد را بر مجله وارد می ساختند:

۱. سرمقاله های مجله که با عنوان «رِسالَتُنا» با نام جماعهالعلماء منتشر می شود، مربوط به علمای نجف نیست، بلکه نویسنده آن سید محمدباقر صدر است و انتساب این مقالات به علما که از آن آگاهی ندارند موجب شکستن حرمت آن ها می شود.
۲. مجله الاضواء بیانگر آرای جماعهالعلماء نیست؛ بلکه مربوط به یک سازمان سیاسی و زیرزمینی است که به منظور سوءاستفاده، از نام جماعهالعلماء استفاده می کند. مخالفان، این مجله را وابسته به یک جریان سیاسی خاص می دانستند. حزب بعث در اتهام زنی به جماعهالعلماء نقش اساسی داشت. سید کاظم حائری درباره عامل اصلی این هیاهو چنین می گوید:
«پیشگام این یورش خائنانه، فردی بود که به روحانیت انتساب داشت، ولی دست حزب پلید بعث پشت سر او بود. این شخص مزبور، همان گونه که استاد در نامه های خود مطرح می کند، حسین صافی نام داشت که قبلاً در سلک روحانیت بوده و در خانواده ای روحانی بزرگ شده بود و با برخی از اهل علم ارتباطی استوار داشت. از طرف دیگر مسئول شاخه نجف حزب بعث عربی نیز در خفا، این جریان زشت را تقویت می کرد و با شماری از روحانیون به منظور برانگیختن احساسات آن ها به گفتگو می نشست.»(۱۷)
صدر نیز در نامه ای به سید کاظم حائری از این ماجرا این چنین پرده برمی دارد:

«.... بعد از رفتن شما (به لبنان) سخنان و گفتگوهایی پیش آمد، ماجراهایی روی داد و حملاتی چندجانبه به وقوع پیوست. همه این ها بر ضد دوست تو و به منظور نابود کردن او انجام گرفت... این حملات ابتداء و در درون هیئت نظارت بر نشریه «الاضواء» و یا صحیح تر بگویم: در میان برخی از ایشان و همفکرانشان آغاز شد. نخست زبان به نقد و گلایه گشودند، سپس بر شدت حمله افزوده شد. ناگاه دیدیم که گروهی با اشارت افرادی چون حسین صافی به این جماعت پیوستند. من نمی دانم آیا بین این دو حمله هیچ گونه پیوندی وجود داشته است یا نه! آری بر من و شماری از آنان که تو می شناسی تهمت ها زدند و درباره ما داستان ها پرداختند که همه شگفت آور بود و باور نکردنی...»
«من نمی توانم همه جزئیات نام های مطرح شده در داستان «جماعهالعلماء» و حمله بر مجله الاضواء را بازگو کنم، اما این مقدار می گویم که تنی چند نسبت به دیدار اعضای گروه و برانگیختن احساسات ایشان بر ضد مجله و سر مقاله «رسالتنا» شادمان بودند. حتی گفته می شده، که در اثر این قبیل بدگویی ها، ذهن پاک و بی آلایش عالمی خوش گفتار را، آشفته ساختند. البته این آشفتگی و بدبینی در ذهن بسیاری از دانشجویان علوم دینی پدید آمده است و فقط در بعضی جهات شدت و ضعف دارد.»(۱۸)

صدر در نامه دیگری به سید کاظم حائری می گوید نشریه الاضواء یک حرکت خدایی است که جهاد در راه خدا را هدف قرار داده است. اما متاسفانه جمعی از محصلان علوم دینی و گروهی از عالمان و یا افرادی که به عنوان عالم شناخته شده اند در جهت بد نام کردن این نشریه گام بر می دارند. تلاش های دشمنان این نشریه موجب شده تا اذهان برخی از شخصیت های بزرگ حوزه نیز تا آنجا نسبت به این نشریه عوض شود که زبان به بدگویی از آن و نویسندگان آن بگشایند.(۱۹)
صدر برای رفع اتهام از این نشریه به تبیین این موضوع پرداخت که این نشریه وابسته به هیچ سازمان سیاسی نیست و برای مبارزه در راه خدا شکل گرفته است. موضع گیری های صدر که گاه توام با صبر و سکوت بود، زمینه ساز پذیرش الاضواء از جانب مراجع و علمای بزرگ حوزه شد و اشخاصی چون سید محمد حسین فضل الله و شیخ مهدی شمس الدین از صدر خواستند تا به انتشار مقالات «رِسالَتُنا» ادامه دهد. تلاش های صدر و یارانشان موجب شد تا فضای حوزه تلطیف شده و دشمنی ها و تفرقه افکنی ها بی ثمر شود. از جمله کوشش های صدر برای رفع سوءتفاهم ها و دشمنی ها این بود که مقالات نشریه را از نظر سه عالم بزرگوار یعنی شیخ مرتضی آل یاسین، شیخ حسین همدانی و شیخ خضر دجیلی می گذراند تا اعتماد افراد حوزه به آن بیشتر شود. او در نامه ای به شاگرد خود، سید کاظم حائری چنین می نویسد:

«گمان من این است که ـ اگر خدا بخواهد ـ نشریه الاضواء همچنان استمرار یابد، چرا که در حال حاضر هم از پشتوانه استوار خارجی و هم تائید داخلی برخوردار است. پشتوانه خارجی عبارت است از شمار بسیار زیاد مشترکین و تایید داخلی عبارت است از خرسندی و همگامی جماعهالعلماء با این مجله.»(۲۰)

مدرسه علوم اسلامی

آیت الله سید محسن حکیم به تاسیس مدرسه علوم اسلامی پرداخت. هدف وی از تاسیس این مدرسه نیز، سازماندهی وضعیت تحصیلی طلاب در حوزه بود. برای تحقق این امر دروس حوزوی به چند مرحله تقسیم می شد. صدر برای کمک به آیت الله حکیم، کتاب «فلسفتنا» را می نویسد تا پاسخ گوی برخی از نیازهای علمی طلاب و سایر تحصیلکرده ها باشد.
برخی از افراد حوزه که مخالفِ هر گونه نوگرایی بودند، با برپایی این مدرسه نیز به شدت مخالفت می کنند.

حزب الدعوه

در ۱۷ ربیع الاول ۱۳۷۷ ه. ق (۱۲ /۱۰/ ۱۹۵۷) حزب الدعوه الاسلامی تاسیس می شود. شهید صدر در آن به فعالیت می پردازد، و پس از مدتی رهبری فکری این حزب را بر عهده می گیرد.
چند ماه بعد از آن، در ۱۴ ژوئیه ۱۹۵۸ کودتای عبدالکریم قاسم در عراق اتفاق می افتد. صدر قبل از این اقدام، اساسنامه احزاب مختلف، مانند احزاب کمونیست، حزب بعث و ناسیونالیست ها را بررسی کرده بود. همچنین کتاب های تقی الدین بنهالی را که بنای اندیشه سیاسی حزب تحریر بود، مطالعه می کند. حتی از سید مهدی حکیم می خواهد تا اساسنامه داخلی جمعیت منتدی النشر و سایر احزاب و گروه های دیگر را جمع آوری کند و در دسترس او قرار دهد تا وی به مطالعه پیرامون آن ها بپردازد.(۲۱)
برخی گفته اند که اولین جلسه برای تشکیل این حزب در منزل صدر تشکیل می شود تا راه ها و اقدامات اصلاحی جامعه عراق بررسی شود. در این جلسه صدر بر اساس آیه اِنَّ اللّهَ لاَ یغَیرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّی یغَیرُواْ مَا بِاَنْفُسِهِمْ (رعد،۱۱)، تاکید می کند که جوانان مسلمان باید به هویت فکری خود اعتقاد داشته باشند و از خطرات ناشی از نفوذ عوامل خارجی آگاه شوند.(۲۲)

«ما قرار گذاشتیم به عنوان یک دستور حزبی در قنوت بگوییم: «اَللّهُمَّ اِنّا نَرْغَبُ اِلَیْکَ فی دَوْلَه کَریمَه، تُعِزُّ بِهَاالاسلامَ وَاَهْلَهُ، وَتذِلُّ بِهَا النِّفاقَ وَاَهْلَهُ». عصر بود که ما با هم این قرار را گذاشتیم و شب که من برای ادای نماز به حرم حضرت امیر(ع) رفتم، یک نفر از مردم عامی، همین که مرا دید، گفت: در قنوت نماز این دعا را بخوان. زمینه این قدر فراهم بود و همه در انتظار بودند.»(۲۳)

در این جلسات بر اساس این اصل که هدف، وسیله را توجیه نمی کند، در باب روش فعالیت های حزبی، بحث و گفتگو می شد. به دنبال این جلسات تلاش های بسیاری برای عضوگیری حزب در شهرهای بغداد و کربلا انجام می شد و صدر به دنبال آن بود تا برخی از طلبه های برجسته حوزه در حزب به فعالیت بپردازند. هدف اصلی صدر برپایی یک نظام اسلامی در عراق بود. وی حتی رساله ای را در باب وجوب قیام برای تحقق حکومت اسلامی در عصر غیبت تالیف می کند و در آن بر آیه شوری تاکید می ورزد. ایشان حتی یک رساله سی ونه صفحه ای نیز در باب اندیشه دعوت می نویسد که حزب الدعوه آن را منتشر و در این جزوه اشاره می کند که هدف این حزب، دعوت مردم به اسلام و مبارزه با مادی گرایی است.
پس از مدتی که از فعالیت حزب می گذرد، مخالفان صدر به موضع گیری در برابر حزب الدعوه و خود صدر می پردازند. یکی از افراد مغرض به نام حسین صافی که از بعثی ها بود نزد آیت الله حکیم رفته، به ایشان می گوید که صدر حزبی به نام حزب الدعوه الاسلامی، تاسیس کرده که بر اثر فعالیت آن، حوزه علمیه متلاشی خواهد شد. وی حتی علیه سایر اعضای اصلی حزب نیز مطالب کذبی را بیان می کند.
آیت الله حکیم بر اثر مطالب وی سخت ناراحت شده، در پاسخ او می گوید که آیا تو بیش از سید محمدباقر صدر دلسوز حوزه هستی؟ سپس وی را از منزل خود بیرون می کند. پس از این ماجرا و فضاسازی علیه صدر، آیت الله حکیم یکی از فرزندان خود را نزد صدر فرستاده، به او پیام می دهد که مقام علمی شما اقتضا نمی کند که عضو یک حزب باشید. شما با برخورداری از یک شخصیت والای علمی نباید در چارچوب هیچ حزب و گروه خاصی قرار بگیرید. صدر در پاسخ به فرزند آیت الله حکیم می گوید که من درباره این موضوع تصمیم خواهم گرفت. فردای آن روز توسط محمد صالح ادیب نامه ای را برای مسئولان حزب فرستاده، استعفای خود را اعلام می کند و در عین حال از آن ها می خواهد که به این حرکت اسلامی تداوم بخشند.
پس از رحلت آیت الله حکیم که مرجعیت صدر مطرح می شود، وی به طرح این نظریه می پردازد که دستگاه مرجعیت باید از تشکیلات حزبی جدا باشد تا بتواند رهبری امت مسلمان را بر عهده بگیرد و حتی بر فعالیت های حزبی نظارت داشته باشد.
صدر، در آغاز تاسیس حزب الدعوه، لزوم حضور یک حزب اسلامی را می پذیرفت، چرا که حزب می تواند در مسیر تغییر اندیشه امت اسلامی گام بردارد. حتی فعالیت آن می تواند زمینه ساز تحقق حاکمیت اسلامی شود. پس از آنکه در سال ۱۳۹۲، رژیم بعث به حوزه علمیه نجف حمله می کند، آن هم به گونه ای که برخی از طلاب را بازداشت کرده و پنج تن را نیز به شهادت می رساند، صدر با صدور فتوایی پیوستن روحانیت به احزاب را ممنوع اعلام می کند؛ در واقع صدر، برای حفظ حوزه نجف و جلوگیری از اعمال وحشیانه حزب بعث چنین فتوایی را صادر می کند. حتی وی از شیخ مرتضی آل یاسین و سید محمدباقر حکیم می خواهد که همین موضع را اعلام کنند تا توطئه بعثی ها از میان برود. این دو بزرگوار نیز به دعوت صدر پاسخ مثبت می دهند. البته صدر در پاسخ به پرسش های برخی از شاگردان خود، می گوید که صدور این فتوا به دلیل شرایط خاص آن دوران بوده است، نه آنکه حوزه های علمیه برای همیشه از انجام فعالیت های حزبی برکنار باشند. البته او معتقد بود که دستگاه مرجعیت باید مستقل از هرگونه حزب و سازمان سیاسی باشد. سید کاظم حائری در این باره چنین می گوید:

«پس از سپری شدن چند صباحی و رحلت مرحوم آیت الله العظمی حکیم، شهید صدر ـ رحمهالله علیه ـ به تدریج عهده دار امر مرجعیت شد. در این زمان بود که ایشان نظریه لزوم جدایی دستگاه مرجعیت صالحه از تشکیلات و سازماندهی حزبی را مطرح ساخت. استاد معتقد بود که نظام مرجعیت، عهده دار رهبری صحیح امت اسلامی است، نه یک حزب سیاسی. البته وجود یک حزب اسلامی ضرورت دارد تا بازوی مرجعیت بوده و زیر نظر آن اقدام کند. به عبارت دیگر درهم آمیختن و یکی کردن و عنوان «سازمان سیاسی اسلامی» و «نظام مرجعیت» سبب خلط کارها شده و به تداخل حوزه فعالیت این دو پایگاه مستقل می انجامد.»(۲۴)

سید کاظم حائری احتمال می دهد که چه بسا صدر از همان ابتدای پایه گذاری حزب همین اعتقاد را داشته است، اما اظهار آن را به وقت مناسب موکول کرده بود. از این روی نباید تعارضی میان دیدگاه نخست صدر در مورد لزوم حزب و دیدگاه بعدی وی مبنی بر استقلال دستگاه مرجعیت در نظر گرفت.

نظرات کاربران درباره کتاب صدر اندیشه