فیدیبو نماینده قانونی نشر موغام و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مرداب‌مُرده‌گی

کتاب مرداب‌مُرده‌گی

نسخه الکترونیک کتاب مرداب‌مُرده‌گی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مرداب‌مُرده‌گی

آفتاب سردی بود، یا من از درون یخ کرده بودم؟ نمی‌دانم. به‌هرحال زمستان بود. برف سبکی روی خیابان نشسته بود، و با هر وزش باد، موج برمی‌داشت و به در و دیوار می‌خورد. بند پوتینم را سفت‌تر کردم. شال‌گردن بنفشی داشتم، که اگر خوب خاطرم مانده باشد، یادگار روزهای خوب بود. شال‌گردن را پیچیده بودم دور گردنم، ولی حواسم بود که جلوی دهانم را نگیرد. وقتی شال‌گردن جلوی دهان را بپوشاند، با هر بازدم شیشه عینک را مه می‌گیرد! دستی به جیب پالتویم کشیدم. پاکت را که حس کردم، مطمئن شدم و راه افتادم. سر خیابان کافه‌ای بود که زمستان‌هایش جان می‌داد برای خلوت کردن. خلوت کردن من، نشستن در تنهایی نبود. این‌کار را تمام سال کنج اتاقم انجام می‌دادم. در کافه میز دونفره و کوچک چسبیده به پنجره را انتخاب می‌کردم. لازم نبود چیزی سفارش بدهم؛ کافه‌چی با فنجانی قهوه و زیرسیگاری می‌آمد. ساعت‌ها همان‌جا می‌نشستم و تماشا می‌کردم. زوج‌هایی که از سوز سرما فرار کرده بودند، زنان تنهایی که دل‌شان از خانه گرفته بود، گروهی از دختر پسرهای جوانی که کنج خلوت کافه را برای دورهمی انتخاب کرده بودند، مردی که کتاب می‌خواند، و چند نفر دیگر مهمانانِ خلوت من بودند.

ادامه...
  • ناشر نشر موغام
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.43 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مرداب‌مُرده‌گی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

خواننده عزیز!

پیش از آغاز مطالعه این کتاب، به این فکر کنید که زندگی چقدر زیباست. خانواده، دوستان، سلامتی، لب خند و... نعمت هایی هستند که زندگی را زیبا می کنند. قدر زیبایی های زندگی را بدانیم و نگذاریم که تخیلاتِ شخصی دیگر حال مان را دگرگون کند! و این نکته را هم فراموش نکنید که اتفاقات دنیای ادبیات، متعلق به همان دنیاست و نباید اجازه بدهیم که پای شان به دنیای واقعی مان باز شود!
می خواهم بگویم که وقتی این داستان ها را می خوانید، تا آخر به حماقت شخصیت ها و نویسنده بخندید! در کل به همه چیز بخندید تا مطالعه تان تمام شود.

قربان خنده های تان بروم؛ رحمان!

همسایه ام، که عجیب ترین پیرمرد شهر بود، همیشه می گفت: تنها آدم ها نیستند که، حتی مرگ هم اگر بفهمد نیازش داری ناز می کند؛ و من هربار بعد از این جمله با خودم فکر می کردم: تنها ترسوها منت مرگ را می کشند، باجربزه ها مرگ را برای خودشان خلق می کنند.

آفتاب که می زد تمام خیابان و پیاده روها را پر می کرد. اسمش خیابان بود، ولی بیش تر به کوچه ی بزرگ و بدقواره ای می ماند، که شهرداری فراموش کرده بود درختی در آن بکارد. تک و توک درخت ها هم حاصل خوش ذوقی مغازه داران بودند. ردیف بوته های نامنظم مرز میان خیابان و پیاده رو را مشخص می کردند. بهار خیابان هیچ توفیری با تابستان نداشت. سه ماه تقویم ها بهار را نشان می دادند و دریغ از ذره ای حس نو شدن و شکوفایی. آفتاب که می زد تمام خیابان و پیاده روها را پر می کرد. هوا که گرم می شد انگار خیابان را خاک مرده پاشیده باشند؛ پرنده پر نمی زد. تابستان هاش که بدتر بود؛ انگار هوای خیابان بوی عرق می داد. می توانستی با اطمینان بگویی که چند نفر از صبح خیابان را رد کرده اند. تابستان ها کسی از خانه بیرون نمی رفت. بوستان انتهای خیابان خالی خالی می شد. هیچ عقل سالمی راضی نمی شد خنکای خانه را با ساعتی روی نیم کتِ آتش گرفته نشستن عوض کند. گاهی شاید کسی دلش می گرفت و پنجره خانه اش را رو به خیابان باز می کرد، ولی شعله های آفتاب مثل ماموران حکومت نظامی حواس شان بود که هیچ پنجره ای زیاد باز نماند. پاییز و سرمای نوپاش هم چیزی از خفه گی و مُرده گی خیابان کم نمی کرد؛ که همه ی لذت قدم زدن های پاییزی به حضور در تابلوی رنگارنگ برگ هاست، که خیابان ِ ما از آن هم بی نصیب بود. تازه باران های گاه گاه هم سنگ فرش های لق پیاده رو را به میدان مین بدل می کرد، که اگر پایت را کمی چپ می گذاشتی، منفجر می شدند. زمستان ولی برای خیابان فصل خوبی بود. می شد ذوق ِ مرگ را دید، وقتی که خیابان و زمستان دست به دست هم می دادند. برای تصویر مرگ، این دو بهترین مکمل بودند. زمستان ها گاه و بی گاه عابری مسیرش به خیابان می خورد. عابر شوربخت - هر کسی هم که بود - به انتهای خیابان نرسیده، مرگ را با چشمانش می دید. انگار الهه مرگ مسیر خیابان را به کمین نشسته باشد، تا هیچ تنابنده ای جان سالم به در نبرد. زمستانِ سال پیش بود که زن همسایه مان خودش را کشت. چندباری دیده بودمش، شاید هم بیش تر. منتظر زمستان بود. میان صحبت های اهل محل شنیده بودم که وقتی اولین برف نشست، چندباری خیابان را ابتدا به انتها قدم زده و شب خودش را خلاص کرده است. مردم می گفتند «شب خودش را کشته است»، ولی اگر چیزهایی که من می دانم را می دانستند، از همان «خلاص کردن» استفاده می کردند. بگذریم. اواخر پاییز بود. کم کم می شد زمستان را دید که برای بردن قربانی جدیدش می آید. قراردادی بود بین مرگ و زمستان و خیابان ما. زمستان هم چون خدایی باستانی می آمد، و خیابان برای این که اسیر خشم او نشود، از اهالی محل کسی را پیش پایش قربانی می کرد. شاید هم من خیالاتی شده بودم. به هرحال اگر قرار است دنیایی را خلق کنم، توهمات خودم را به حقیقت ترجیح می دهم.

آفتاب سردی بود، یا من از درون یخ کرده بودم؟ نمی دانم. به هرحال زمستان بود. برف سبکی روی خیابان نشسته بود، و با هر وزش باد، موج برمی داشت و به در و دیوار می خورد. بند پوتینم را سفت تر کردم. شال گردن بنفشی داشتم، که اگر خوب خاطرم مانده باشد، یادگار روزهای خوب بود. شال گردن را پیچیده بودم دور گردنم، ولی حواسم بود که جلوی دهانم را نگیرد. وقتی شال گردن جلوی دهان را بپوشاند، با هر بازدم شیشه عینک را مه می گیرد! دستی به جیب پالتویم کشیدم. پاکت را که حس کردم، مطمئن شدم و راه افتادم. سر خیابان کافه ای بود که زمستان هایش جان می داد برای خلوت کردن. خلوت کردن من، نشستن در تنهایی نبود. این کار را تمام سال کنج اتاقم انجام می دادم. در کافه میز دونفره و کوچک چسبیده به پنجره را انتخاب می کردم. لازم نبود چیزی سفارش بدهم؛ کافه چی با فنجانی قهوه و زیرسیگاری می آمد. ساعت ها همان جا می نشستم و تماشا می کردم. زوج هایی که از سوز سرما فرار کرده بودند، زنان تنهایی که دل شان از خانه گرفته بود، گروهی از دختر پسرهای جوانی که کنج خلوت کافه را برای دورهمی انتخاب کرده بودند، مردی که کتاب می خواند، و چند نفر دیگر مهمانانِ خلوت من بودند. عینکم را می گذاشتم روی پیشانی، نگاهم را از پشت پنجره به رقص دانه های برف می دوختم و به صداها گوش می دادم. همیشه آن بخشی از آدم ها که ناشیانه سعی می کردند پنهانش کنند، و یا شاید خودشان هم از وجودش خبر نداشتند، برایم جالب بود. یک لحظه روی شیشه تصویر خودم را دیدم. حواسم از مهمانان کافه پرت شد. دستی به صورتم کشیدم. ریش نامنظم و به هم ریخته ای صورتم را گرفته بود. زیر چشمانم گود افتاده بود و درون سفیدی چشم هایم رگه ای خون کشیده شده بود. دستی به موهای ریخته شده روی پیشانی ام کشیدم و به جمع مهمانان برگشتم. زوج جوانی داشتند به هم دروغ می گفتند، و جالب این که دروغ های هم دیگر را هم، ابلهانه، باور می کردند؛ این را از سر تکان دادن ها و لبخندهایشان می شد فهمید. گاهی دست هایشان روی میز به هم گره می خورند. از نوشیدنی شیرینی که سفارش داده بودند، معلوم بود تازه اول راه هستند. گویا هنوز قندهای شان را در دل یکدیگر آب می کردند! آن قدر زیبا و هنرمندانه دروغ می گفتند که دلم می خواست باورشان کنم! من بدبین نیستم، ولی دو نفر سرشار از نجابت و صداقت و معصومیت، که اتفاقی به مسیر زندگی هم خورده باشند، داستان بعیدی می نمود. از میز مرد کتاب خوان فقط صدای ورق خوردن کتاب و کشیده شدن خودکار روی کاغذ می آمد. پشت سرم صدای گریه می آمد. باز هم خیالاتی شده بودم؟ برگشتم. عینکم را روی چشم هایم کشیدم تا دقیق تر نگاه کنم. زن جوانی بود. سیگار می کشید. البته فقط سیگار روشن می کرد. چند کام اولش را با سیگار همراه می شد و بعد فقط گریه می کرد. سیگار خاموش را توی زیرسیگاری له می کرد و سیگار دیگری می گیراند. به گمانم اولین قربانی زمستان امسال بود. گفته بودم که زمستان سال پیش زن همسایه مان خودش را خلاص کرد؟ همان زن، اوایل زمستان همان سال پشت یکی از همین میزها داشت سیگار می کشید و گریه می کرد.

محتاج شنیده شدن بود. خودش می گفت؛ می گفت حرف هایمان هم دیگر را پیدا کرده اند.
اولین بار بود در کافه می دیدمش. به بهانه سیگار آمد و سر میزم نشست. آن قدر بی حوصله نبودم که از سر بازش کنم. لبخندِ رنگ و رو رفته ای تحویلش دادم. «حوصله ام از تنهایی سر رفت»؛ این را گفت و سیگار برداشت. باز هم فقط لب هایم را تکان دادم. چشم هایش خسته بود. تندتند پلک می زد، انگار منتظر چیزی بود، یا حادثه ای را انتظار می کشید. گاهی با دست چپ موهای ش را مرتب می کرد. می دانستم کلمه ای از من، جرقه ای خواهد شد بر انبار باروتش. می دانستم، ولی باز منتظر ماندم تا بیش تر نگاهش کنم. هرچند سعی می کرد خودش را آرام نشان دهد، ولی از لرزش سیگار لایِ انگشتانش می شد فهمید حال خوشی ندارد. می گویم دلم برایش سوخت که هم صحبتش شدم، ولی در حقیقت کنج کاوی بود. می خواستم برای شب بیداری امشب موضوعِ فکر کردن پیدا کنم. مثل شکارچی بی رحمی که شکارش را خلاص نمی کند، بازی می کردم. هرازگاهی لب هایم را می جنباندم و زن به هوای صحبت برمی گشت و باز تنها لبخندی خاموش نصیبش می شد. چند دقیقه یک بار با پاهایش می زد به پایه میز، و گاهی زیر لب نچ نچ می کرد. پاکت را گرفتم سمتش و گفتم: « فکر کنم من از اون هایی هستم که آدم ها تنهایی رو به صحبت باهاشون ترجیح میدن!». لبخند زد. حدسم درست بود. آن روز سر آن میزِ کافه ی سر خیابان، انفجاری رخ داد! چند ساعت بعد را بیش تر شنونده بودم. گاهی به نشانه تایید سری تکان می دادم، گاهی حالت چهره ام را «متاسفم» نشان می دادم و چند جواب سوال و جواب کوتاه هم چاشنی اَش می کردم که ادامه بدهد.
«چند روز بود از خونه نیومده بودم بیرون. امروز به هوایِ زمستون اومدم قدم بزنم، ولی پاییز بود. باورت میشه من تا حالا نیومده بودم این جا. کافه رو میگم. من سیگاری نیستم، ولی دیدم شما می کشید هوس کردم! سری بعد یادم باشه برای خودم بگیرم ! »
که سری بعد و بعدترها هم یادش رفت انگار که برای خودش سیگار بگیرد. شاید هم بهانه اش بود که به هوای سیگار سر میز غریبه ای بنشیند و منفجر شود. گفتم: «کافه دنجیه. برای تنها بودن خیلی خوبه». یک هو با استرس گفت: «مزاحم تون شدم؟ ببخشید. قصد بدی نداشتم. فقط از در و دیوار خسته شده بودم. اگر مزاحم تنهایی تون هستم می تونم برم.» چیزی نگفتم. نرفت؛ و باز صحبت کرد.
«صبح تا شب تو خونه تنهام. شب تا صبح هم یه جور دیگه تنهام. تو خونه هم که نمی شه سیگار کشید، فقط میشینم در و دیوار نگاه می کنم. شما نمی خواین چیزی از خودتون بگین؟»
تا آمدم سبک سنگین کنم و چیزی بگویم، ادامه داد. «اشتباه بود؛ ازدواجم رو می گم. چند سال طول کشید تا این رو فهمیدم. اول هاش خوب بود ولی بعد... » حرفش را خورد. « می تونم یه سیگار دیگه بردارم؟» چند دقیقه بعد باز سکوتش را شکست. «نشد دیگه. زندگیه خب، بعضی وقت ها دور، دورِ نشدنه. زندگی منم افتاده رو دورِ نشدن. با حرف هام اذیت تون نمی کنم که؟ خیلی حرف دارم. شاید بعدا باز هم دیدم تون و حرف زدیم. هه هه انتظار دارم بعد این همه اراجیف بافتن باز هم به حرف هام گوش کنین!» و لبخندی زد. گفتم: «نه، خواهش می کنم.» و باز شروع کرد و حرف هایی زد که مثل آتش بر خرمن افکارم افتاد.
***
شب افتاده بودم کف اتاق، پاهایم را چسبانده بودم به دیوار، و به سقف خیره شده بودم. حرف هایش...

«نمی خواستم؛ نمی خواستم تا آن جا پیش بروم. دلم فقط خنده می خواست. خنده های واقعی. کنارش شاد بودم. وقتی با او بودم یادِ خانه و دیوار نمی افتادم. اولش چیزی هم جز لبخند از من نمی خواست. اولش بود. همیشه شروع، لبخند دارد. جایی که لبخند کافی نباشد، باید تمامش کنی. تمام نکردم. یعنی نمی توانستم تمام کنم. هنوز نیازش داشتم. اگر تمام می شد، باز من می ماندم و آن چهاردیواری دل گیر، که توفیری با قبر نداشت. چه فرقی می کند قبر آدم چقدر بزرگ باشد؟ قبر، قبر است دیگر. وقتی داخل قبر باشی چه کاری می توانی بکنی جز مردن؟ نمی خواستم بمیرم. حاضر بودم هر کاری بکنم تا زند گی کنم. می دانی، تاوان سختی دادم. برایِ زندگی، مُردم. مرگ، تاوان زند گی ام شد. خوب یادم است. یک روزِ شاد بود، مثل روزهای قبلش. با لبخند شروع شده بود. کاش مثل همان روزها هم با لبخند تمام می شد. آن روز لبخندهای مان بی هوا نزدیک تر شدند؛ خیلی نزدیک تر. آن قدر نزدیک که شعله های مان به هم گرفت. لبخند می زدیم و می سوختیم. نمی خواستم. ولی دیر شده بود. آتش چنان به جان مان افتاده بود، که دست و پا می زدیم. زیاد طول نکشید که آتش سرد شد و ما ماندیم. نگاه که کردم تلی خاکستر بودم. برای چند لحظه زند گی، خودم را آتش زده بودم. همین را می گویم که تاوان دادم. بعد هرچه کردم نتوانستم از میان آن حجم خاکستر دوباره متولد شوم. ققنوس نبودم؛ و از آن روز به بعد، هر روز و هر روز مرگ را آرزو کردم. ولی آرزوی مرگ کافی نیست دوست من. مرگ اگر آرزو شود، خیلی دور می افتد. شروع کردم به دویدن، و تازه دارم رسیدن را حس می کنم. همین روزها شاید.»
حرف هایش...

زمستان بود. این بار کنار خیابان دیدمش. به برفِ نشسته کف خیابان اشاره کرد و گفت: زمستان شده است دیگر. گفت: شاید همین روزها. آخرین بار شد که دیدمش. بعدها از همسایه ها شنیدم که «خودش را کشت». خودش را خلاص کرد. سرمایِ زمستان، آن تلِ خاکسترِ سرد شده را قربانی گرفت وُ رفت.

زمستان، هر سال برایِ گرفتن قربانی به خیابان مان سر می زند. زمستانِ امسال هم رسیده بود.

خم شده بود و لابه لای بوته ها دنبال ته سیگارِ نیم سوخته می گشت. هرکسی بار اول می دیدش، گمان می کرد مرده است . سرش لای بوته ها بود وُ تکان نمی خورد. بعد تکان شدیدی به خودش داد و با صورت روی سنگ فرش های ِ پیاده رو افتاد. به زور خودش را روی پیاده رو کشید تا به دیوار تکیه دهد. پالتوی ِ خاکستری اش ردی از کثافت روی زمین به جا گذاشته بود. خودم را بهش رساندم، دستم را به سمتش دراز کردم تا کمکی کرده باشم. انگار بودنم برایش معنایی نداشت. حتی سر بلند نکرد. ریش های بلند و نامرتبی داشت. موهای به هم ریخته جلوی چشمانش را گرفته بود. نمی دانم با این چشم ها چطور می توانست ته سیگار را از بین بوته ها تشخیص دهد. هرچند که دنیایش هم چیزی برای تماشا نداشت. همین قدر که از پشتِ میله های حصارِ موهایش می دید، کافی اش بود. سنگین نفس می کشید، و با هر دم وُ بازدم آب از گوشه لبش جاری می شد. گونه هایش از سرما کبود شده بودند. گاهی انگار هوش از سرش می پرید، چشم هایش را می بست و تا جایی که کمرش اجازه می داد خم می شد، و بعد یکهو رعشه ای بر جانش می افتاد و برمی گشت به تکیه گاهش. نزدیک تر که می شدی بویِ پوسیدگی اش را حس می کردی. تنها تعریف ِ عامیانه ی «مرگ» باعث می شد که مُرده به حساب نیاید. کنارش نشستم، پاکت سیگارم را درآوردم و گرفتم سمتش. زیرچشمی نگاهی کرد، به ته سیگارش اشاره کرد و سری تکان داد. فکر کنم حرکاتش نوعی «نه، ممنون، خودم دارم» به زبانِ خاص خودش بود. سیگاری برای خودم گیراندم و مسیر نگاهش را دنبال کردم، که شاید چیزی از رازهای ِ دنیایش را کشف کنم. پیرزنی از جلوی مان رد شد، گوشه چادرش را بلند کرد و رد شد؛ شاید برای این که نجس نشود. برای ِ آن ها که گمانِ زنده بودن دارند، نه تنها مرده گان، که مسافران مسیر مرگ هم نجس اند. سیگارم را به ته نرسیده، با ضربه ای پرت کردم لای بوته ها و بلند شدم. چند قدم بیش تر نرفته بودم که برگشتم و باز نگاهش کردم. هنوز برایش وجود نداشتم. بود وُ نبودم را اهمیت نمی داد. دنیای ِ جالبی باید باشد، که آمدن و رفتن آدم ها تغییری در زندگی ات ایجاد نکند.

رفیقِ سیگارهای ِ بعدازظهرهایم، کلیشه ای ترین همسایه ام بود. ورزشکاری که زندگی اش را به این جا رسانده بود. به نظرم این سرنوشت، بعد از « خسرو »، باید از کتاب بزرگ آفرینش حذف می شد!

سوز زمستان انگشتانم را می سوزاند. دست هایم را محکم تر چپاندم توی جیب پالتوم. قدم هایم را کند کردم، که دیرتر برسم. برای من، که یک عمر دیر رسیده بودم و به هیچ چیز هم نرسیده بودم، رسیدن وُ دیر رسیدن وَ یا حتی هرگز نرسیدن هیچ، فرقی نداشت.

رسیدم، و باز این، بی تاثیرترین اتفاقِ زندگی ام، تکرار شد.

غمگین ترین نیمکتِ تنهایِ شهر، همسایه ام بود. مدت ها بود که گوشه ای خلوت، از پارک ِ کوچکِ خیابان مان تنها مانده بود. شکوفه های بهاری درختان را تنهایی تماشا کرده بود. گرمای سوزانِ آفتابِ تابستان را تنهایی به جان خریده بود. صدای ِ خش خش ِ برگ های زرد پاییز را زیر ِ گام های ِ خسته ی ِ عابری نشنیده بود، و امروز هم که برف می بارید، هنوز تنها بود. مدت ها بود آدم ها یادشان رفته بود، کاغذِ «رنگی نشوید» نیم کت ِ تنهای پارک را بردارند.

« مطمئنه؟»
«آره، مطمئنه.»
***
تمام راه را پشت به پشت سیگار روشن می کرد. گاهی می کشید، و گاهی از سوزش انگشتانش می فهمید که تمام شده است. مسیرش، خیابان شلوغی بود. آدم ها تنه می زدند که زودتر برسند. گاهی حواسش را جمع می کرد که جا خالی بدهد، ولی باز هم تنه می خورد. حتی یک بار پایش گرفت به پای مردی، که گویا خیلی عجله داشت و با صورت نقش زمین شد. هیچ کس توجهی نکرد. همه سعی می کردند با تغییر مسیر، از مانعِ زمین خورده سریع تر عبور کنند و زودتر برسند به آن جا که انگار مرگ و زندگی شان به آن وابسته است. ناله ی خفیفی کرد، و به زحمت بلند شد. پاهایش نای بلند شدن نداشتند. شلوارش را تکاند و دوباره راه افتاد. سنگینیِ تهِ جیبش را حس می کرد. سعی کرد با کف دستش از حضور اسکناس ها مطمئن شود. یک تنه رو در روی ِ ارتشی در پیاده رو ایستاده بود. انگار که امروز، مقصد تمام ِ مردم، آن سوی شهر باشد. به زحمت از میان شان رد می شد. گاهی فحشش می دادند. بعضی ها با تحقیر و یا شاید دل سوزی نگاهش می کردند. دلش می خواست بایستد و داد بزند: «من هم عجله دارم، ولی شانه هایم دیگر قوت سابق را ندارند، که پابه پای ِ شما بکوبم و رد بشوم. مقصد من هم مرگ و زندگی ست، فقط با مقصدِ شما هم مسیر نیست، همین.»
برای خودش، او مردی بود که باید می رسید، ولی برای مردم دیوانه ای بود که سیگار می کشید و نمی توانست راه برود. سرش را بالا آورد و نگاه کرد. «چقدر مونده تا برسم؟ » با خودش صحبت می کرد. چند بار دیگر تکرار کرد: «چقدر مونده تا برسم؟ ». « چقدر مونده تا برسم؟».
***
راهروی بیمارستان را می دوید. دیوانه وار اتاق ها را نگاه می کرد. بیمارستان، دست کمی از خیابان نداشت. شلوغ بود. صدای آهِ بیماران و ناله‎ی آدم های منتظر پشت درِ اتاق ها طعنه می زدند به دخترک روی دیوار، که با لبخند کودکانه ای اصرار داشت که بیمارستان باید در سکوت باشد. در را باز کرد و خودش را پرت کرد داخل اتاق. خالی بود. خانم میانسالی داشت تخت های خالی را مرتب می کرد. نفسش بالا نمی آمد. بریده بریده گفت: « همسرم، همسرم، این جا بود. » خانم میانسال شانه ای بالا انداخت و با دستش اشاره ای کرد، که یعنی من خبر ندارم.
***
به نرده هایِ پل عابر تکیه داده بود. پُک می زند و زیر لب حرف می زد: «مُرد؟ به همین راحتی؟ ولی من که پول آوردم. گفتن پول بیاری عملش می کنیم؛ منم که پول آوردم. پس چی شد؟ مُرد؟»
چشم هایش را بسته بود و به ساعتی پیش فکر می کرد.
***
« مطمئنه؟ »
« آره مطمئنه. خیالت راحت. جاش اون جا امنه. این جوری برای خودش هم بهتره. مثل بچه آدم بزرگ میشه. باور کن. تو که نمی خوای فردا یه بدبختی بشه مثل خودت.»
و باز با خودش تکرار کرد: «نمی خواستم یه بدبختی بشه مثل ِ خودم، نمی خواستم یه بدبختی بشه مثل ِ خودم.» از پشت سر صدایش کردم: «آقا چیزی شده؟ خوبی؟» به سمتم برگشت.
« نمی خواستم یه بدبختی بشه مثل ِ خودم. »
« چی؟ چیزی زدی؟! »
« مُرد. اونم مُرد. منم مُردم. »
دست کرد توی جیبش و بعد، مشت مشت اسکناس بود که از بالای پل پرت می کرد پایین.
« چی کار می کنی؟ دیوونه شدی؟ »
«دیگه نیازی بهشون ندارم. دیر رسیدم. دیگه اصلا نیازی به خودم هم ندارم.»

نظرات کاربران درباره کتاب مرداب‌مُرده‌گی

کتابی زیبا با داستان و نثری گیرا
در 1 سال پیش توسط poo...619
Aliiii bud❤️
در 1 سال پیش توسط ise...hrx
به نظرم خیلی خوب بود
در 1 سال پیش توسط رامین باقری