فیدیبو نماینده قانونی دفتر نشر فرهنگ اسلامی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب وقت جنگ،دوتارت را کوک کن!

کتاب وقت جنگ،دوتارت را کوک کن!

نسخه الکترونیک کتاب وقت جنگ،دوتارت را کوک کن! به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب وقت جنگ،دوتارت را کوک کن!

رمان «وقت جنگ، دوتارت را کوک کن!»، روایتی از ایستادگی و مقاومت مردم دلیر ترکمن‌صحرا، و شرح دلاوریهای مردم این سامان در مقابل توسعه‌طلبی‌های روسیه‌ی تزاری (بعر از معاهده‌ی ترکمانچای) در قلعه‌ی «گؤک‌تپه»، و به عبارتی، پاسداری از تمامیت ارضی ایران است. جنگی که به انعقاد قرارداد ننگین «آخال» انجامید.

ادامه...

بخشی از کتاب وقت جنگ،دوتارت را کوک کن!

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

در دوران سلطنت ناصرالدین شاه، روسیه حس کرد که وی مایل است به کمک دول اروپای غربی و عثمانی، عهدنامه ترکمانچای (که در سال ۱۸۲۸ میلادی، مطابق ۱۲۰۷ هجری شمسی به تصویب رسیده بود) را لغو کند. به همین خاطر نسبت به تحکیم مواضع نیروهای نظامی خویش در قفقاز کوشید. بعد از شکست محمدامین خان (خان محلی خوارزم) از سپاه ایران و متلاشی شدن سپاه خوارزم، راه دست اندازی به مرزهای شمال شرقی ایران برای دولت روسیه کاملاً باز شد و موانع برطرف گردید. روسیه ابتدا به عنوان تجارت و اعزام مهاجر و رفت و آمد عادی، عده ای از قوای قزاق را به حوالی «خیوه» فرستاد. و چون دربار ایران را سرگرم جنگ با انگلستان دید، موقع را مغتنم شمرد و رسماً از سال ۱۸۴۸ میلادی (۱۲۲۷ شمسی) تصرف سرزمین های شمال شرقی ایران را آغاز و تا سال ۱۸۶۳ میلادی (۱۲۴۲ شمسی) به تدریج اطراف آرال، سمرقند و تاشکند را تصرف کرد.(۱)
دست اندازی روسیه تزاری به مرزهای شمال شرقی ایران پس از شکست نیروی ایران در جنگ مرو، از سال ۱۸۷۳ میلادی به بهانه سرکوب ترکمن ها و تامین ارتباط تجاری آغاز گردید. در این سال نیروی تحت فرمان «کاوفمان» به مسکن ترکمانان «یموت» در شمال رود اترک هجوم بردند که ترکمن ها در مقابل این حمله، سرسختانه مقاومت کردند و لشکر تزار روسیه در طول توسعه طلبی های خود، نخستین بار، طعم شکست را از جانب ترکمن ها چشید.
پنج سال بعد، یعنی در سال ۱۸۷۸ میلادی دولت روسیه برای تلافی شکست، سرتیپ «لازاراف» سردار ارمنی تابع روسیه را مامور سرکوب ترکمنان نمود؛ اما وی در آستانه لشکرکشی درگذشت و فرماندهی قشون تزار به دست «لوماکین» افتاد که به اقدام جدیدی دست زد، اما او نیز برای بار دوم با دادن تلفات سنگینی عقب نشینی نمود.
مقامات روسی برای جبران شکست لوماکین (در سال ۱۸۸۰ میلادی) و گسترش بازتاب منفی آن، برنامه تصرف «آخال» را سرعت بخشیدند. بالاخره ژنرال «اسکوبلف» مامور شد، کار اشغال نظامی نواحی مورد نظر دربار روسیه را تکمیل کند.(۲) به این ترتیب، در مارس ۱۸۸۰ میلادی دولت روسیه با تصویب بودجه ای معادل ده میلیون روبل برای این منظور، اسکوبلف را مامور سرکوب ترکمن ها کرد. «اسکوبلف» به علت شرکت در عملیات وحشیانه تصرف خیوه و خوقند در سال های پیش، افسر کارآزموده ای به شمار می رفت.(۳)
ژنرال اسکوبلف در نوامبر ۱۸۸۰ میلادی با قوایی معادل یازده هزار نفر و به قصد نابودی تام و تمام ترکمن ها، از «قزل سو» راهی «آخال» شد. از آنجا که خط آهن هنوز تکمیل نشده بود، حدود بیست هزار شتر نیز برای حمل و نقل تدارکات ستون به کار گرفت. بالاخره در اوایل ژانویه ۱۸۸۱ میلادی پس از استقرار واحدهای نظامی لازم در امتداد خطوط مراسلاتیش، با نیرویی معادل ۶۵۰۰ سرباز و ۶۰ عراده توپ به «گوگ تپه» رسید. دژ «گوگ تپه» با حصاری به طول چند کیلومتر، حدود چهل هزار ترکمن را در دل خود جای داده بود. از این میان فقط حدود ده هزار نفر را جنگاوران ترکمن تشکیل می دادند و مابقی، زن و کودک و از کارافتاده بودند. ترکمن ها امیدوار بودند که استحکامات گوگ تپه با دیوارهایی به ارتفاع ۶ متر و ضخامتی بین ۶۰ تا ۹۰ سانتیمتر، بتواند همانند سال گذشته در برابر تهاجم روس ها تاب آورد و این تلاش آن ها را نیز ناکام سازد. در این مدت نیز یکی از ترکمن هایی که به شیوه سنگرسازی روس ها در منطقه آشنایی داشت، اصلاحاتی در مواضع گوگ تپه ایجاد کرده بود. ترکمن ها مصمم شده بودند، که آخرین ایستادگی خود را در این ناحیه به خرج دهند.(۴)
ترکمن های «گوگ تپه» به رهبری «تیکمه سردار» در برابر قوای روسیه صف آراستند. دسته های نظامی ترکمن در داخل قلعه و در برج و بارو و دروازه قلعه به حال آماده باش درآمدند. توپخانه روس ها استحکامات گوگ تپه را زیر آتش مداوم خود گرفتند. اما ترکمن ها با ترتیب دادن حملات پراکنده و شبیخون های غافلگیرانه، آرایش نظامی روس ها را به هم می زدند. پس از چندی آشکار شد، که این آتشبار تاثیر چندانی بر دیوارهای ضخیم گوگ تپه ندارد و مقاومت ترکمن ها کماکان بدون وقفه ادامه دارد. ژنرال «اسکوبلف» از آن بیم داشت که در صورت طولانی تر شدن عملیات، واحدهای کمکی ترکمن فرا رسند و او در محاصره قرار گیرد. لذا دستور داد که نقبی به زیر بخش جنوبی استحکامات گوگ تپه حفر شود، تا آن را منفجر کنند. در حالی که آتش توپخانه و تلاش گروه های حمله برای دستیابی به قلعه ادامه داشت، خود او عملیات حفر نقب را تحت سرپرستی گرفت. بالاخره در ۱۲ ژانویه ۱۸۸۱ میلادی، حوالی ظهر در حالی که گروه های حمله آماده می شدند، حدود ۲ تُن یا ۷۰ پوت، مواد منفجره زیر دیوار کار گذاشته شد و در حالی که آتش بسیاری از توپ های اردو بر آن بخش از دیوار متمرکز بود، منفجر گردید. روس ها از چهار طرف به سمت قلعه هجوم آوردند. با فروکش کردن گرد و غبار حاصل از انفجار، ملاحظه شد که شکافی به عرض ۶۰ متر در دیوار ایجاد شده است. ترکمن ها که چند بار علی رغم این اقدام غیرمنتظره به صفوف دشمن زدند، ناامیدانه تا آخرین نفس ایستادگی کردند.(۵)
بدین ترتیب مقاومت ترکمن ها درهم شکست. بسیاری از آن ها سعی کردند از شکافی که در بخش شمال شرقی دیوار نیمه تمام قلعه ایجاد شده بود، فرار کنند که ناگهان قتل عام آغاز شد. سربازان روس، به هیچ کس رحم نکردند. در خود قلعه حدود ۶۵۰۰ جسد شماره شد. حدود ۸۰۰۰ نفر از زنان و کودکانی نیز که راه فرار در پیش گرفته بودند، به دست واحدهای سواره نظام روس کشته شدند. رقم رسمی تلفات روس ها ۲۲۸ کشته و ۶۶۹ مجروح اعلام شده، که قطعاً کمتر از میزان واقعی بود. یک ژنرال، دو سرهنگ و حدود چهل صاحب منصب دیگر جزء کشته شدگان بودند.(۶)
این پیروزی برای امپراتوری روس، مهم و کارساز گردید. در پی سقوط «گوگ تپه» حاکمیت نهایی آن ها بر ترکمنستان مسجل شد و بدین ترتیب آخرین موضع مستحکم آسیای مرکزی سقوط کرد. در نتیجه ناصرالدین شاه قاجار مجبور شد با عقد قرارداد «آخال»، تسلط روسیه را بر سراسر مرزهای از دست رفته شمال شرقی خراسان به رسمیت بشناسد.(۷)
روسیه با سقوط گوگ تپه و عملی ساختن انتقام نهایی از ترکمن ها، به تحدید مرزهای تازه تسخیر شده پرداخت. در روز ۲۵ مه ۱۸۸۱ میلادی، امپراتور روسیه طی فرمانی، الحاق ناحیه ترکمن ها را با نام جدید «سرزمین ماورای خزر»، به روسیه اعلام داشت. انگلستان طبق معمول به روس ها اعتراض کرده، نگرانی خود را درباره موقعیت «مرو» ابراز داشت. و در این باره تضمین هایی از روسیه گرفت. ایران که ناظر جدا شدن سرزمینی بود که آن را جزیی از خاک خود می دانست، فقط توانست درباره تعیین موقعیت مرزها اقدام به گفت وگو و مذاکره کند. «زینوویف» وزیرمختار روسیه در ایران، تمامی سعی خود را به کار برد تا ناصرالدین شاه را وادار به امضای قراردادی بنماید که مواضع تسخیر شده آنان را تایید کند. اینک دولت بی کفایت قاجار زیر بار قراردادی می رفت، که عملاً منجر به الحاق بخش هایی از خاک ایران به روسیه می شد.(۸)
قرارداد مرزی «آخال» در ۱۲ دسامبر ۱۸۸۱ میلادی (۱۲۶۰ هجری شمسی و ۱۲۹۹ هجری قمری)، در دوره ناصرالدین شاه قاجار به وسیله «میرزا سعیدخان موتمن الملک» وزیر امور خارجه ایران و «ایوان زینوویف» نماینده مختار روسیه به امضا رسید، که شامل نه فصل بود.
بعد از قرارداد ترکمانچای، قرارداد «آخال» ضربه مهلک دیگری به تمامیت ارضی ایران به شمار می رفت. زیرا به موجب آن، خانات ترکستان و ماوراء النهر که از زمان صفویه کم و بیش تابع پادشاهان ایران بودند، برای همیشه از قلمرو ملی میهن ما منتزع گردید و سرحدات شمالی ایران به حدود فعلی محدود شد.
به این ترتیب، دولت روسیه که از اواخر قرن هجدهم میلادی شروع به اجرای وصیت نامه پطر کبیر در مورد دست یافتن به آب های گرم خلیج فارس کرده بود، پس از آنکه در نتیجه دو دوره جنگ با ایران، سراسر قفقاز را تصرف کرد، با انعقاد پیمان «آخال» توانست دومین مرحله از برنامه توسعه ارضی خود را بدون اشکال زیاد عملی سازد. سومین مرحله این سیاست توسعه طلبانه، بیست وشش سال بعد از این تاریخ در ۱۹۰۷ میلادی (۱۲۸۶ شمسی) با امضای قرارداد تقسیم ایران به مناطق نفوذ، تامین گردید.(۹)
تاثیر فاجعه جنگ «گوگ تپه» بر مردم ترکمن به حدی بزرگ بوده که حتی در هنر موسیقی آن ها نیز منعکس شده است، به طوری که مقامی از موسیقی ترکمن به همین نام است.
این رمان، روایتی از ایستادگی و مقاومت مردم ترکمن در مقابل این توسعه طلبی ها در قلعه «گوگ تپه» است.

۱

دو نفرند. یکی جوان و دیگری میانه سال. هر دو، یونیفورم به تن و کلاه به سر؛ سوار بر اسب و مهمیز به دست؛ تفنگ به دوش و شمشیر به کمر. از شیب کوه دارند می آیند پایین. پشت شان به قلّه کوه است و سر اسب هاشان به پایین کوه. و کوه، آدمی خسته را می ماند که کنار آدم های خسته تر از خود، تن به زمین داده باشد و همه، از فرط خستگی، سر به زانوی هم، به خواب رفته باشند.
آن که جوان تر از دیگری است، مرتب روی زین اسبش وول می خورد. با دستی افسار را گرفته و با کف و پشت دست دیگرش، قطرات شور عرقی را می گیرد که شُرشر از شقیقه هایش راه باز کرده اند و می ریزند روی گونه هایش. کف و پشت دستش هم حتی به عرق نشسته و مرد جوان، حالا آستین یونیفورم و کلاهش را به کمک گرفته، مُدام چشم هایش را می بندد و با کلاه، مرتب خودش را باد می زند.
ـ اوف؛ مُردم از گرما! صد رحمت به آتش تنور! اینجا دیگه کدام جهنم دره ای است!؟
چین های روی پیشانی آن دیگری و سفیدی موهایی که از دو سمت کلاه افسری اش بیرون زده، داد می زنند که سِنی بیش از پنجاه دارد. او، نه عرق صورتش را می گیرد، نه چشم هایش را می بندد و نه باد به صورتش می زند. آرام روی زین نشسته و با تکانی که به افسار می دهد، به اسب می گوید که از کنار کدام صخره بگذرد. می خندد و کوتاه و زیرلبی می گوید: «هه! که گفتید آتش! اینجا آتش همیشه به پاست قربان! تابستان و زمستان هم نداره! زمستانش هم می سوزانه، چه برسه به تابستان!»
نگاهش را می چرخاند سمت افسر جوان که کلافه است.
ـ خوبه که پاییز رسیدید جناب تیموفی! هر چند توفیری هم نمی کنه چه فصلی باشه. به اینجا می گویند صحرای ترکمن!
لبه کلاهش را هم می گیرد و می کشد پایین تر.
ـ آره قربان؛ آتش صحرای اینجا، خیلی تنده. هر آتشی را می شه خاموش کرد، اما آتشی که اینجاست، نع! هرگز خاموشی نداره!
بعد، لحظه ای به این فکر می کند که نباید به افسر مافوقش این جوری می گفت. نباید تهِ دل کسی را که تازه به جمع شان اضافه شده، خالی می کرد.
ـ ولی اصلاً نگران نباشید قربان. همه صحراها همین جوری است که می بینید. معلومه که تفاوت داره با هوای مسکو. کم کم عادت می کنید بهش.
بعد هم دستش را دراز می کند سمت پایین کوه و می چرخاند به اطراف.
ـ راست و دروغش را نمی دانم قربان، اما اینجایی ها می گن این هوا خیلی هم مفیده برای سلامتی.
تیموفی دارد با پشت دست، چشم هایش را می مالد. عرقی که از پیشانی اش راه افتاده، ابروهای بورش را پوشانده و حالا هم خزیده داخل چشم هایش و بدجوری می سوزاند. کلافه است.
ـ لابد تو هم ساده ای که باور کرده ای حرف اینجایی ها را! کجای این برای سلامتی مفیده؟! کورم کرده بدمصب!
ـ به گمانم خیلی هم بی راه نمی گویند قربان. یک نگاه به عرق بدن تان بیندازید. همین، تمام نمک بدن تان را می کشه بیرون.
تیموفی پوزخندی می زند.
ـ هه! نمک بدن؟! با این گرما، تا برسیم پادگان، می ترسم به جای نمک، جانم بزنه بیرون!
چشمش می افتد به صخره ای که کمی جلوتر است.
ـ ماکسیم ماکسیم اویچ!
ـ بله قربان!
تیموفی افسار را می کشد و با سر، اشاره به صخره می کند.
ـ چطوره کنار اون صخره، کمی استراحت کنیم.
ـ اگر از من می پرسید، می گویم نه!
ـ چرا؟
ماکسیم لحظه ای می ماند چه بگوید. نگاه به افق می کند. چند ساعتی به شب مانده.
ـ خُب، اگر معطل کنیم، می خوریم به شب.
تیموفی به صرافت این هم نمی افتد که بپرسد شب چه می شود. نمی پرسد کجای شب خطر دارد. بیشتر به فکر گرمای هواست تا چیز دیگر.
ـ لعنت به این گرما. لابد شبش گرم تر از روزشه!
ماکسیم می خندد. آرام و نصفه نیمه.
ـ نه جناب تیموفی. کمی که بگذره، هوا این جوری نمی مانه. شبش خیلی توفیر داره با روز. هوا خنک می شه حسابی.
با دیدن سر تیموفی که می چرخد به سمتش، می فهمد که باید بیشتر توضیح بدهد.
ـ زیر این جور صخره ها، مار و عقرب هم می تونه باشه قربان. یا... چه می دانم، یک ترکمن نجیب، یا از بدشانسی ما، یک ترکمن نانجیب. اگر از من می شنوید، به صلاح نیست معطل کنیم. بهتره سریع برسیم پادگان.
تیموفی می ترسد. این را می شود از نگاهش خواند که با دقت و وسواس، اطراف صخره را می گردد. او حتی این را هم نمی داند که در صحرای ترکمن، باید بیشتر از مار و عقرب بترسد یا از دشمنی که آن همه از گرمای طاقت فرسا لذت می برد.
ماکسیم که نیمی از پنجاه سال عمرش را آنجا بوده و گرم و سرد آنجا را چشیده، بدش نمی آید از خطرات صحرا بگوید. باید به افسر مافوقش که تازه از مرکز آمده، بفهماند خدمت به امپراتوری روسیه در صحرای ترکمن، آسان نیست و علاوه بر بدی آب وهوا، دشواری های دیگری هم دارد که مرکز در پرداخت حقوق، باید به آن ها توجه بیشتری بکند. ته دلش، به تیموفی می خندد که چه با احتیاط اطراف را می پاید. ناگهان سروصدایی از پشت صخره شنیده می شود. تیموفی برای لحظه ای کوتاه، خودش را می بازد. افسار را رها می کند و دست به تفنگ می شود. تا تپانچه را از غلافش بکشد بیرون، یک دسته کبوتر صحرایی از پشت صخره می پرند بیرون و پر می کشند. تیموفی چخماق تپانچه را می کشد و سرش را می گیرد سمت صخره. لابد فکر می کند پراندن کبوترها بی جهت نمی تواند باشد.
ماکسیم هیچ کاری نمی کند. نه افسار را می کشد و نه دست به تفنگ می شود. وقتی تیموفی را در آن حال می بیند، افسار را می کشد.
ـ چیزی نیست قربان! چند تا کبوتر بود فقط.
ترسی که در دل افسر جوان خزیده، حالا به اسب هم رسیده. او هم حالا، یک جا بند نمی شود. با افساری که دست صاحبش نیست، دارد به بیراهه می رود.
ـ راحت باشید قربان! این اطراف، کسی پیدا نمی شه که توی روز روشن، کاری کنه. در مورد شب هم، تا به حال نشنیدم کسی رو کشته باشن.
تیموفی، همچنان که چشمش به صخره است، چخماق را می خواباند، تپانچه را برمی گرداند داخل غلاف، اما دکمه اش را نمی بندد. بعد هم نگاه به ماکسیم می کند که بی هیچ حرکتی، روی زین نشسته و به او نگاه می کند. فکر می کند باید چیزی بگوید.
ـ پس، دیگه جنگی در کار نیست و همه چیز آرامه؟
ـ آره قربان! دیگه جنگی در کار نیست. از وقتی «گوک تپه»(۱۰) سقوط کرد، همه چی تمام شد. بعد از اون، ترکمن ها جیک شان هم در نیامد. به قول معروف، ماست ها را کیسه کردند. اما... تا آن زمان چه چیزها که ندیدیم و چه ها که نکشیدیم!
ماکسیم از بعدِ آن نمی گوید. از کابوس های شبانه، از سایه هایی که مُدام دیده بودند. از ناله هایی که مدام شنیده بودند. مگر می شد از سایه ها و صداها گریخت؟ نمی شد. بی فایده بود.
آن روز، باد بوی خون می داد و قلعه پر از جسد بود. بقیه فرار می کردند. دسته دسته در دشت می گریختند، مثل رودی که از سرچشمه سرریز کرده باشد. سواره نظام هم عقب شان. دستور «اسکوبلف»(۱۱) بود. انگار بخواهد عقده همه ناکامی های «لوماکین» در جنگ قبلی را جبران بکند.
ـ اسیر نگیرید؛ بُکشید! یک مشت انسان بدوی هستند!
عصری که برگشته بودند قلعه، حتی یک نفر از تعدادشان کم نشده بود. اسکوبلف سربازها را به خط کرده بود. ده نفر جلو و بقیه پشت سر همان ها، رو به اسکوبلف. همان موقع شیهه اسبی از فراز تپه آمده بود. چطور او را ندیده بودند؟! دستور اسکوبلف بود که حتی اسبی از آن ها نباید زنده بماند. نظام به هم خورد. همه سرها چرخید به بالای تپه. صدایش می آمد. لابد صاحب صدا هم همانجا بود. و بعد همه، اسبی را بر فراز تپه دیدند که روی دو پای عقب بلند شده بود و شیهه های غمناک می کشید. انگار که مرثیه بخواند. اسکوبلف چند سوار را فرستاد بالای تپه. رفتند و برگشتند. چیزی نیافتند. عصر روز بعد، درست در همان ساعت و همان دقیقه، باز هم همان صدا و همان اسب. اسکوبلف این بار چندین سوار را از چندین سمت فرستاد بالای تپه. رفتند و برگشتند، اما باز هم دست خالی و بی نتیجه. روز سوم، کسی را نفرستاد. همه را، ایستاده و نشسته، به خط کرد رو به تپه. سر همه تفنگ ها را چرخاند به سمت همان صدا، سمت همان اسب. و... آتش!
صدای غُرش یک باره آن همه تفنگ، در سراسر دشت پیچید و همان دم خاموش شد، اما صدای شیهه اسب خاموش نشد و اسب، باز هم در ادامه نگاه همه، باقی ماند. اسکوبلف خندید. وحشیانه خندید. صیحه کشید.
ـ صدای هوهوی باد است... همگی خسته ایم... فکر می کنیم شیهه اسب است.
بعد هم بی آنکه بخواهد درباره آن اسب توضیحی دست و پا کند، دستور داد همه جشن بگیرند و رقص و پایکوبی کنند.

نظرات کاربران درباره کتاب وقت جنگ،دوتارت را کوک کن!

جگرم کباب شد چه ظلم بزرگی 😔😔😔😔😔
در 3 هفته پیش توسط سعید ترکمانی
یکی از زیباترین قصه هایی بود که به عمرم خوندم قوی عالی فوق العاده به شدت پیشنهاد می کنم
در 1 ماه پیش توسط نیلوفر شمس