فیدیبو نماینده قانونی دفتر نشر فرهنگ اسلامی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زندگانی فاطمه زهرا

کتاب زندگانی فاطمه زهرا
علیهاالسلام

نسخه الکترونیک کتاب زندگانی فاطمه زهرا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زندگانی فاطمه زهرا

این شگفت است که شمار دختران رسول خدا از نخستین زن او خدیجه، بیش از پسران است و شگفت‌تر آن که پسران او نمی‌پایند و در کودکی می‌میرند. چنان‌ که گفتیم از نظر زندگانی بدوی و قبیله‌ای پسر است که چراغ خانۀ پدر را روشن می‌کند و آن که پسری جای او را نگیرد، نامش فراموش خواهد شد. چنین کس را اَبْتَر می‌گفتند و این سرزنش کوته‌بینان مکه به محمد(ص) بود: «او ابتر است». اما بر وفق مشیت الهی و به‌ رغم این کج‌اندیشان تاریک‌دل، از پیغمبر اسلام دختری ماند و این دختر با گفتار و رفتار خود، چه در زندگانی خصوصی و چه در برخوردهای اجتماعی، سر سخن پدر و رمز اشارت‌های قرآن را به آن خودخواهان نمایاند که «إِنَّ شَانِئَک هُوَ الأبْتَر».

ادامه...
  • ناشر دفتر نشر فرهنگ اسلامی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.86 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زندگانی فاطمه زهرا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیک نَبَاهُمْ بِالْحَقِّ(۱)

موضوع این کتاب گزارشی از زندگانی دختر پیغمبر است؛ بزرگ ترین بانوی اسلام فاطمه یا فاطمه زهرا. ولی خواننده خواهد دید آنچه در این مجموعه فراهم آمده، تنها سرگذشت زندگی شخصی نیست؛ رویدادهایی است آموزنده و عبرت آمیز، هرچند گزارش زندگی شخصیت های بزرگ و برجسته تاریخ خود درسی آموزنده است. آنچه در این صفحات می خوانید تحلیلی از چند حادثه شگفت است که قرن ها پیش از زمان ما رخ داده است، اما اگر قهرمانان این حادثه ها را از حادثه ها جدا کنیم، خواهیم دید آن حادثه ها در طول تاریخ حتی در زمان ما نیز در گوشه ای از جهان رخ داده است و می دهد. اگر زمان و مکان رویدادهایی که درباره آن سخن می گوییم، با ما فاصله بسیار دارد، آثاری که از آنها به جای مانده نه تنها دیرینگی نگرفته، بلکه تازگی خود را همچنان نگاه داشته است و شما پس از خواندن این کتاب خواهید دید آنچه می گویم گزاف یا اغراق نیست.

آن حادثه ها چیست؟

دو جنبش متضاد که پس از مرگ پیغمبر اسلام در مدینه ــ مرکز استقرار و نشر دین اسلام ــ پدید آمد:
۱. جنبشی که می کوشید روش پیغمبر اسلام(ص) را در اداره حوزه اسلامی دنبال کند و به تعبیر دیگر می خواست نگاهبان سنت رسول خدا باشد.
۲. حرکت دیگری که به گمان و یا به اجتهاد خویش، به تناسب پیشرفت زمان، تجدید نظر در نظام سیاسی و احیاناً بعضی نظام حقوقی دین را ضروری می دانست، و معتقد بود سنت گرایان واقعیت را چنان که باید درک نمی کنند، و این دگرگونی متناسب با خواسته های عصر و به سود مسلمانان و موجب تقویت قدرت مرکزی و حفظ وحدت اسلام است. و اگر بخواهیم همین معنی را در قالب عبارتی روشن تر بیان کنیم باید گفت:

حرکتی بود که می خواست مسیر حرکت در راه های ترسیم شده عصر پیغمبر باشد و حرکتی که استقرار نظام سیاسی تازه را ـ هرچند با سنت رایج مطابقت نکند ـ ضروری می دانست. امروز هم که نزدیک به چهارده قرن از آن حادثه می گذرد، هر دو جنبش طرفدارانی از مسلمان و غیرمسلمان، شرقی یا غربی دارد.
***
فاطمه(س) و شوهرش و خاندان پیغمبر و تنی چند از یاران آنان، پیشروان حرکت نخستین بودند و گروهی (بیشتر مهاجران و کمتر انصار) رهبران حرکت دیگر.
چنان که در ضمن این گزارش خواهیم دید، رویدادهای پی درپی دختر پیغمبر اسلام را ناچار ساخت که خود پیشرو سنت گرایان شود. او با سخنرانی، اندرز، اعتراض و سرزنش، سنت شکنان و یا تجددطلبان را از عاقبت نامطلوب روشی که پیش گرفتند آگاه ساخت. برخلاف آنچه بعضی نویسندگان نوشته اند، و ظاهر بعضی روایات هم شاید آن را تایید کند، آنچه در آن روزها گفتند و کردند جنبه شخصی ندارد. نه آن روز و نه این زمان تنها سخن بر سر آن نبوده و نیست که: شخصیتی که سال سی وپنجم هجری زمامدار مسلمانان شد، باید سال یازدهم به خلافت رسیده باشد. یا فلان مزرعه را چرا گرفتند؟ و چه مبلغ درآمد داشته؟ یا اگر درآمد آن را از صاحب آن بازداشته اند، غرامت آن چیست؟ یا او از چه راه می تواند نان خورش فرزندان خود را آماده کند؟ دقت در اسناد دست اول و سخنان علی و فاطمه و فرزندانش: و مطالعه روشی که در زندگانی پیش گرفتند، روشن می سازد که این خاندان به آنچه نمی اندیشیده اند، مهتری یا مالداری بوده است.
گفتگو و کشمکش از اینجا پدید شد که اگر امروز نظامی عادلانه و اصلی تثبیت شده به سود دسته ای خاص تغییر یافت، چه کسی تضمین می کند که فردا و پس فردا اصل های دیگری دگرگون نشود، و به دنبال آن مشکلی از پس مشکلی پدید نیاید؟ تا آنجا که نظام اصلی یکباره درهم بریزد و مقررات آن اصالت خویش ر ا از دست بدهد.
هنوز بیش از ربع قرن بر فریاد اعتراض نمی رفت که نسل آن روز این حقیقت را دریافت و عاقبت نامیمون سنت شکنی را به چشم خود دید، اما دیگر کار از کار گذشته بود و بیش از نیم قرن نگذشت که به یکباره هم نظام سیاسی و هم قوانین مدنی و حقوقی که با چنان تلاش و کوشش و مجاهدت و قربانی دادن فراوان پی ریزی شده بود، به هم خورد. روش حکومت الهی به سیرت دوره جاهلی بازگردید و زمامداری خاص خاندانی شد که پیش از اسلام نیز بر عرب مهتری مالی و احیاناً سروری سیاسی داشت.
***
کتاب حاضر وظیفه ندارد این دو حرکت را تحلیل کند و درباره رفتار سران دو نهضت به داوری برخیزد، یا درباره آن دسته از مسلمانان که در چنان دوره پرآشوب می زیستند قضاوت کند. اکنون قرن هاست از آن حادثه می گذرد. صدها کتاب و ده ها مقاله و هزارها سخنرانی بر سر حق بودن یکی از دو جریان و باطل بودن دیگری نوشته و القا شده است، اما چون یکی از دو دسته نمی خواهد تسلیم منطق دیگری شود، بحث و جدال همچنان تازگی خود را نگاه داشته است. اگر چنین بحث ها به نتیجه می رسید، و یا اگر نتیجه آن از روی انصاف پذیرفته می شد، باید در همان روزهای نخست پایان می گرفت.
چرا آن درگیری و درگیری های همانند آن نباید به نهایت برسد، خود بحثی است. متاسفانه من نه آن تسامح و یا روشن بینی عرفانی را دارم که بگویم چنین تضادها سطحی و صوری است و سنت جاری الهی به خاطر بقای جهان آن را خواسته است:

چون که مَقضی بُد دوام آن روش
می دهدشان از دلایل پرورش

تا نگردد ملزم از اِشکال خصم
تا بود محجوب از اقبال خصم

تا که این هفتاد و دو ملت مدام
در جهان ماند الی یوم القیام(۲)

و سرانجام کنگره ها از منجنیق بیرون خواهد رفت و حرکت ها به یک نقطه خواهد رسید، و سنت گرا و سنت شکن هر دو در کنار هم و در جوار حق تعالی خواهند زیست، نه چنین صلاحیتی را در خود می بینم و نه وظیفه ای که بر گردن گرفته ام، این رخصت را به من خواهد داد. کسانی که پژوهش تاریخ را عهده دار می شوند، جز مطالعه اسناد و تتبع در گزارش های گوناگون و مقابله و جرح و تعدیل روایت ها چاره ای ندارند. گزارشگر ناچار باید آنچه را رخ داده بنویسد و تا آنجا که می تواند به استناد اسناد و قراین درباره رویدادها داوری کند، و نقطه های انحراف را ـ اگر موجود باشد ـ بنمایاند. در این صورت است که حقیقت آشکار خواهد شد. اما آن سندها را چگونه بپذیریم و چه سان طبقه بندی کنیم و با چه میزانی بسنجیم، خود کاری است دشوار.
از روزی که این حادثه رخ داده است، تا آن گاه که محدثان و مورخان آن را در کتاب های خود ثبت و ضبط کرده اند و از گزند فراموشی، تصرف در عبارت و دیگر عوارض مصون مانده، دویست سال یا اندکی کمتر گذشته است. در آن دو قرن سیاست های نیرومندی ــ که هر یک دسته ها و گروه های چندی را زیر پوشش و یا به دنبال خود داشته ــ برابر هم ایستاده و یا یکی جای خود را به دیگری داده است. آنان که با تاریخ صدر اسلام تا پایان سده سوم آشنایی دارند، می دانند جعل روایت، تخلیط و تدلیس در آن، محو حدیث و یا تفسیر و یا تاویل حدیث به سود خود و باطل ساختن دعوی حریف کاری رایج بوده است.
گروه های وابسته به سیاست اموی، خوارج، عباسی و گروه های مقابل آنان، نومسلمانانی که گواهی به خدا و پیغمبری محمد(ص) را وسیله حفظ جان ساخته و در نهان تیشه به ریشه این دین می زدند، استادان مکتب های فکری که در حلقه های درس، تنها می خواسته اند سخن طرف مقابل را باطل کنند، چه دستکاری ها در این مدت دراز در این سندها کرده اند، خدا می داند. حال سندهای سیاسی چنین است. اما داستان های تاریخی و روایت هایی که بیان دارنده زادروز و یا سال مرگ یکی از شخصیت هاست، چون اعتماد راویان بر حافظه بوده است، کمتر دیده می شود حادثه ها یکسان روایت شده باشد.
در چنین شرایط چه باید کرد؟ نویسنده این صفحات کوشیده است تا حد ممکن گزارش خود را بر اساس سندهای دست اول و یا نزدیک به دست اول تنظیم کند، چه در این سندها احتمال دست خوردگی کمتر است.(۳) و نیز تا آنجا که توانسته است گزارش ها را با قرینه های خارجی تطبیق داده و بالاخره از میان گفته های گوناگون آن را پذیرفته است که همه و یا اکثریت در قبول آن هم داستان اند و یا به گونه ای آن را تایید می کنند.
با این همه نمی گویم آنچه نوشته ام حقیقتی است که در خارج رخ داده است، چه آن حقیقت را جز خدای تعالی دیگری نمی داند.

۲

مَنْ عالَ جاریَتَیْنِ حَتَّی تُدْرِکا دَخَلْتُ اَنَا وَ هُوَ الْجَنَّه کَهاتَینِ(۴)

حدیث شریف

خواننده عزیز که هم اکنون سرگرم خواندن این گزارش هستی، آیا تاریخ یا جغرافیای عربستان را خوانده ای؟ مقصودم از عربستان تنها شهر مکه و مدینه و آبادانی های کرانه دریای سرخ نیست. عربستان خوشبخت (یَمَن) را نیز نمی گویم. مقصودم آن قسمت از سرزمین گسترده ای است که از یک سو میان وادی حَضْرَمَوْت و صحرای نَفُود و از سوی دیگر محدود به بیابان های دَهناء و وادی دَواسِر است. سرزمین هایی که بیشترین مقدار دو میلیون و ششصد هزار کیلومتر این شبه جزیره را تشکیل می دهد و پس از گذشت قرن ها تقریباً همچنان دست نخورده مانده است.
آنجا سرزمینی است شگفت و شگفتی آفرین. بیابان های خشک بریده از جهان آبادان، خالی از سکنه، دهشتناک از یک سو و رشته کوه های سوخته از تابش مداوم آفتاب و یادگارهای آتش فشان های روزگاران دیرین، از سوی دیگر ترکیبی عجیب و در عین حال جالب را پدید آورده است.
در فصل تابستان هیچ انسان و یا جاندار عادی نمی تواند برای مدتی دراز در این دوزخ گداخته بسر برد، و اگر جهانگردی ماجراجو در فصل زمستان یا آغاز بهار قدم در آن سرزمین بگذارد و پس از بریدن فرسنگ ها راه به نقطه ای برسد که دوش یا پرندوش بارانی در آن باریده و مانده آن در گودالی فراهم گشته، ممکن است در کنار آن گودال خانواده ای را با یک دو شتر ببیند. آنان نمونه انسان این بیابان اند. سخت ترین جانداران برابر دشواری و به ویژه بی آبی. انسان این صحرا خشکیده و لاغر، سیاه چرده، خشن و پرتوان است که او را بَدَوی و در تداول بَدو لقب داده اند و حیوان آن، بارکش سرسخت تر از انسان که شتر نام دارد.
تنها این دو جاندارند که می توانند در صحنه پرتلاش و پیکار صحرا پیروز شوند. رستنی آن هم خارهای درختچه مانندی است که شب هنگام باد در سرشاخه های آن می پیچد و بانگی ترس آور پدید می آورد. بیابان نشینان زیر درخت را نشیمنگاه غول و آن بانگ را آواز بچه غولان پنداشته اند، به این جهت آن خار را «اُمُّ غِیلان» نامیده اند که به تخفیف مُغَیْلان شده است. درخت آن در واحه ها و کناره آب ها خرماست که در بین رستنی ها مظهر مقاومت برابر بی آبی است. پایداری انسان های سختکوش در چنان شرایط دشوار، نشانه کوشش پیگیر آنان برابر موانع طبیعی است؛ کوشیدن برای زنده ماندن، و ناچار از به دست آوردن آن چیز که مایه زندگی انسان و حیوان است: «آب».
بَدو هر روز یا هرچند روز باید کوله بار مختصر خود را که جز چند گلوله پیهِ مخلوط با پشمِ شتر و یا چند دانه خرمای خشک در آن نیست، بر پشتِ ریش آن جانور بردبار بگذارد، زن و احیاناً فرزند خردسالش را بر بالای کوله بار بنشاند، توده های شن داغ را درهم بکوبد، از دشت ها و صخره های آفتاب خورده بگذرد و به گودالی برسد که آبی در آن ذخیره شده است.
چه آبی؟ تیره، بدبو، پر از کرم و دیگر خزندگان که زودتر از وی خود را به آنجا رسانده اند. مسافر خسته از دیدن این تنها مایه زندگانی شاد می شود، کوله بار را از پشت شتر برمی دارد، اما افسوس که شادمانی او دوامی نمی یابد، چه در این وقت است که سر و کله مزاحمی نمودار می شود، موجود سیه بختی چون او؛ انسانی تیره روز که پاشنه های ترک خورده و پیشانی چروکیده و سوخته اش نشان می دهد او هم در تکاپوی به دست آوردن همان چیزی است که مسافر پیشین ما خود را به آن رسانده: آب.
صحرا، این تنها آموزگار بی رحم، در طول قرن ها به فرزندان خود یک درس بیشتر نداده است: بکش تا زنده بمانی! درگیری آغاز می شود، دیری نمی گذرد که زمین از خون انسانی بدبخت رنگین می شود؛ انسانی که به حکم غریزه می خواسته است زنده بماند، اما حریف نیرومندتر از او بر وی پیروز گشته است. هنوز کام تشنه او و بارکش خسته وی و یک یا دو موجود بی نواتر که خود را به او بسته اند، از این مایع تر نشده که دشمن نیرومندتری بی رحمانه دندان خود را می نماید، و بر سر گرفتن آنچه زندگی او و شتر و زن و فرزندانش به آن بسته است، با وی به ستیز برمی خیزد. افسوس که این حریف بسیار نیرومندتر از حریفی است که هم اکنون از کشتن او فارغ شده است؛ حریفی که هرگز نمی توان بر او پیروز شد. به چشم خود می بیند داغ آب پایین و پایین تر می رود و به جای آب، بخار متراکم به هوا بلند می شود تا آنکه دیگر جز اندکی لجن و چند کرم نیمه جان در ته گودال باقی نمی ماند. بله! آفتاب کار خود را کرده است. باید از اینجا به جای دیگر برویم...
بایستید! به راه بیفتید! سرودی است که بدو در سراسر زندگی پرمشقت خود بر زبان دارد. هر بامداد به جایی و هر شب در راهی. در این گیرودار و باربندی و بارافکنی، ناگهان آواز خفیفی به گوش او می رسد. این چه آوازی است؟ ناله کودکی که هم اکنون دیده به آن زندگانی پرملالت باز کرده است.
زن او از رنج زادن فارغ شده و انسانی مادینه به این جمع بینوا افزوده است. چه بدبختی بزرگی! همیشه از این پیشامد نگران بود! نوزادی مادینه! دختر! این مایه بدبختی و سرشکستگی! این فرزند به چه کارم می خورد؟ چرا زنم فرزندی نرینه نزایید؟ اگر پسر بود نعمتی بود! در کودکی شتر را نگاهبانی می کرد و در بزرگی در کنارم با دشمنان می جنگید! اما دختر موجودی دست وپاگیر است. بدتر از آن، مایه شرمساری و ننگ! چرا؟ چون فراموش نکرده است که چندی پیش با فلان دسته درگیری داشت. دختر آنان را به اسیری گرفت و برای همیشه داغ ننگ را بر پیشانی پدر و مادر و قبیله او چسباند. از کجا که روزی چنین بلایی بر سر خودم نیاید؟
نه! تا دیر نشده باید چاره ای اندیشید و علاج واقعه را پیش از وقوع کرد. این دختر نباید زنده بماند. مبادا موجب شرمساری شود، باید او را در دل خاک نهفت.(۵)
تنها ترس از مستمندی و درماندگی و یا بیم ننگ و سرزنش خویشان نبود که او را به کاری چنین زشت وامی داشت، گاهی هم باورهای خرافی و اعتقادات بی دلیل موجب دخترکشی می شد، چنان که اگر دختری کبودچشم یا سیاه پوست نصیب وی می شد، آن را به فال بد می گرفت. گروهی از ادیبان و تاریخ نویسان عرب در قرن حاضر می خواهند این کار زشت را به حساب عاطفه و علاقه بگذارند. اینان می گویند چون پدر محبتی شدید به این دسته از فرزندان داشت، دختران را به خاک می سپرد تا به کرامت آنان لطمه ای نرسد.(۶) این توجیهی بی اساس است. ما می بینیم قرآن این مردم را سرزنش می کند که چرا این موجود بی گناه را به خاطر ترس از تنگدستی می کشید.(۷)
و در جای دیگر می گوید: آن روز که درباره آن کودک در خاک نهفته پرسش شود، به چه جرمی کشته شده است؟(۸) باری موجب این کار زشت هرچه بوده است، از زشتی کار نمی کاهد. آن مردم در سرزمینی آن چنان، رسمی این چنین داشتند و با یکدیگر رفتاری زشت تر و ناهنجارتر از آن و این.
این حال بیابان نشین پیش از ظهور اسلام بوده است؛ اما این شهرنشین های شبه جزیره هم در گرفتاری دست کمی از بیابانیان نداشته اند، نهایت اینکه درگیری آنها از نوع دیگری بوده است. دسته هایی بزرگ از مردم بینوا بکوشند تا تنی چند از دسترنج آنان روزگار را به خوشی و تن آسانی بگذرانند. رقم دارایی آنان هر روز افزایش یابد و کمر اینان زیر فشار بارهای سنگین خمیده تر شود. پیداست که سرزمینی با چنین موقعیت جغرافیایی و ساکنانی از این جنس مردم، در دیده نژادشناسان و دانشمندان علم الاجتماع چه ارزشی خواهد داشت! اگر در آغاز سده هفتم میلادی معجزه تاریخ پدید نمی گشت و در آن بیابان تاریک، ناگهان چشمه ای از نور شکافته نمی شد، بی گمان امروز کمتر کسی به آن می اندیشید که صحرایی به نام عربستان وجود دارد، تا چه رسد به اینکه بداند این صحرا در منتهی الیه جنوب غربی آسیاست و موقعیت تاریخی و جغرافیایی آن چنین و چنان است. مگر جهانگردانی حادثه جو که بتوانند از رشته کوه های شبه جزیره سینا سرازیر شوند و خشک زارهای نجد و دره های تهامه را بپیمایند و خود را به بیابان پهناور نفود و یا الرُّبْعُ الخالی برسانند و بر اثر حادثه ای برای همیشه زیر توده های شن به خواب ابدی فرو روند، و یا از ده ها تن یکی جان سالم به در برد و دیگران را از آنچه دیده خبر دهد.
***
اما سرنوشت چیز دیگری می خواست. از این سرزمین باید طنینی برخیزد، نخست از شهرکی در کنار دریای سرخ و سپس واحه ای در پانصدکیلومتری این شهر و در شرق این دریا. آن گاه این طنین سراسر شبه جزیره عربستان را پر کند و به ایران، مصر و بالاخره قارّه آسیا و آفریقا و سرانجام همه جهان برسد: بیابان گرد تیره روز! آنچه از صحرا آموخته ای درست نیست! صحرا آموزگاری بدآموز است، تو باید از خدا درس بگیری! شعار تو آن نیست که به آن خو گرفته ای! تو را برای کشتن نیافریده اند. تو خلیفه خدایی و خدا نور، محبت، زندگی، لطف و رحمت است... تو برای دیگری زنده ای و همه با یکدیگر برای خدایید!
آن درس دیگر را هم که سینه به سینه و یا به تقلید از رفتار پدرانت آموخته ای فراموش کن! آنان نیز معلمان خوبی نبودند! باید بدانی که درس را تقلیدی نباید آموخت! دختر نیز مانند پسر است! هر دو به کار تو می آیند! هر دو نعمت خدایند! همه نعمت های خدا را باید سپاس گفت و نباید یکی را بر دیگری برتری داد!
مردم! شما چرا با دخترانتان چنین رفتاری می کنید؟ چرا به دیده کالای بی ارزش به آنها می نگرید؟ شما را چه کسی زاده و پرورده است؟ مگر شما در دامان همین دختران که مادر شده اند، پرورش نیافته اید؟ بدانید که چون دختری در خانه ای به دنیا می آید، خداوند ملائکه را نزد آنان می فرستد تا بگویند: «ای اهل خانه سلام بر شما! سپس آن دختر را با پرهای خود می پوشانند و دست های خویش را بر سر او می کشند و می گویند کسی که نگاهبانی او را بر عهده گیرد تا روز رستاخیز یاری خواهد شد».(۹) «کسی که دختری داشته باشد و او را زنده به گور نکند، خوار نسازد و پسر را بر او ترجیح ندهد، خدا او را به بهشت خواهد برد.»(۱۰)
اما این تعلیمات آسمانی که گاه با آیت های قرآن و گاه به زبان حدیث بر گوش های گران چنان مردم دیرفهم خوانده می شد، باید با آموزش عملی نیز همراه باشد تا اثر آن بیشتر شود و نمونه اعلای این تربیت عملی، دختر پیغمبر است.
این شگفت است که شمار دختران رسول خدا از نخستین زن او خدیجه، بیش از پسران است و شگفت تر آن که پسران او نمی پایند و در کودکی می میرند. چنان که گفتیم از نظر زندگانی بدوی و قبیله ای پسر است که چراغ خانه پدر را روشن می کند و آن که پسری جای او را نگیرد، نامش فراموش خواهد شد. چنین کس را اَبْتَر می گفتند و این سرزنش کوته بینان مکه به محمد(ص) بود: «او ابتر است». پس از مرگ نامی از وی نمی ماند، چون پسری ندارد که جانشین او شود! این عقیده کوردلانی از قریش بود.
اما بر وفق مشیت الهی و به رغم این کج اندیشان تاریک دل، از پیغمبر اسلام دختری ماند و این دختر با گفتار و رفتار خود، چه در زندگانی خصوصی و چه در برخوردهای اجتماعی، سر سخن پدر و رمز اشارت های قرآن را به آن خودخواهان نمایاند که «اِنَّ شَانِئَک هُوَ الابْتَر».(۱۱)
ای محمد نام تو جاویدان خواهد ماند. آن که تو را سرزنش می کند گمنام می زید و گمنام می میرد: آنچنان که فرزندزادگان او نیز رمز دیگری از آن بشارت گشتند که:

مصطفی را وعده داد الطاف حق
گر بمیری تو نمیرد این سبق

رونقت را روز روز افزون کنم
نام تو بر زرّ و بر نقره زنم

منبر و محراب سازم بهر تو
در محبت قهر من شد قهر تو(۱۲)
***
تقدیر خدایی چنان بود که پیغمبر اسلام همه محبت پدری را در حق زهرا به کار برد تا با این تربیت عملی، آن موجودهای خودخواه بدانند که باید دختران را نیز چون پسران ارزش نهاد. مگر ما نمی گوییم یکی از سه قسم سنت که پیروی آن بر مسلمانان واجب است رفتار پیغمبر است؟ او باید صاحب دختر شود و دختر خود را آنچنان بپروراند و حرمت نهد تا پیروانش از رفتار وی درس گیرند و این مایه بقای نژاد را خوار نشمرند. اما این به آن معنی نیست که می گوییم همه حرمتی که پیغمبر به دختر خود می نهاد، تنها به خاطر آموزش دیگران بود، نه چنین است. آنجا که سخن از شخصیت اخلاقی فاطمه به میان آید، در این باره به تفصیل خواهیم پرداخت و شما خواهید دید که او سزاوار چنین حرمتی بوده است. آنچه می خواهم بگویم این است که پیغمبر در کنار تعلیمات قرآن موظف بود پیروان خود را عملاً نیز تربیت کند.

نظرات کاربران درباره کتاب زندگانی فاطمه زهرا

چرا انقدر همه کتابا گرونه تو این گرونی آدم بخوادم نمی تونه کتاب خون بشه
در 3 هفته پیش توسط
جانم به فدای ایشان(س) کاش کتابهای علامه عسگری رو هم بگذارید مثلا فاطمه زهرا (س) از ولادت تا شهادت بی نظیره، مستند و مستدل اما با روایتی زیبا و دلنشین
در 2 هفته پیش توسط مـــ... قاسمي