فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نسل نواندیش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب روابط رمانتیک، پلی به سوی عشق الهی

کتاب روابط رمانتیک، پلی به سوی عشق الهی

نسخه الکترونیک کتاب روابط رمانتیک، پلی به سوی عشق الهی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب روابط رمانتیک، پلی به سوی عشق الهی

باربارا دی انجلس ( (Ph.D.پس از یک عمر مطالعه و تحقیق بر روی ازدواج و روابط انسانی به حقیقتی دست یافته که خود آن را چنین بیان داشته است: «پرسش هر چه باشد، پاسخ همواره عشق است.» باربارا دی انجلیس در گفت‌وگوی خود با دیپاک چوپرا به سبک خاص و منحصر به فرد خویش و با بیانی شیرین و دلگرم‌کننده چنین توضیح می‌دهد که هر آن‌چه ما انسان‌ها انجام دهیم و هر رابطه‌ای که با دیگران برقرار می‌سازیم در واقع تلاشی است برای رسیدن به یگانگی و وحدت وجود و یکی شدن با خداوند و خالق جهان هستی. به قول او: «ما همیشه در بیرون به دنبال همه چیز می‌گردیم در حالی که شور و نشاط ازلی و ابدی همواره در درون قلب خودمان جای دارد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات نسل نواندیش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.63 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب روابط رمانتیک، پلی به سوی عشق الهی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



(مجری): با سلام و تشکر از حضور شما در این برنامه، امروز عصر برنامه ی جالب و زیبایی را برایتان در نظر گرفته ایم. میهمان بسیار عزیز و منحصر به فرد این برنامه به ما افتخار داده اند و هم اکنون ایشان را به شما معرفی می کنم:
دکتر باربارا دی انجلیس.

دکتر باربارا دی انجلیس یکی از دوستان بسیار قدیمی من می باشند، البته نه به آن معنا که پیر و سالخورده باشم. تنها به این معنی که او را مدت هاست می شناسم. از این که دکتر باربارا دی انجلیس به ما افتخار داده اند و دعوت ما را پذیرفته اند بسیار خوشبختیم و از همکار بسیار عزیزم دکتر دیپاک چوپرا نیز خواهش می کنم بخش افتتاحیه و معارفه ی برنامه ی امشب را تقبل فرمایند. از ایشان خواهش می کنم به جایگاه بیایند. قرار است دیپاک چوپرا و باربارا دی انجلیس در این نشست با هم در بحث و گفت وگو شرکت کنند و ما را از نظریات تخصصی خویش بهره مند نمایند. خدمت دکتر دیپاک چوپرا سلام عرض می کنم و از حضار محترم خواهش می کنم ایشان را تشویق فرمایند.

دیپاک چوپرا: با عرض سلام و خیرمقدم به شما شرکت کنندگان عزیز... فکر می کنم همین سه روز پیش بود که گرد هم آمده بودیم تا در این باره با هم صحبت کنیم. گویی این گردهمایی ها کمابیش به شکل یک عادت خوب و همیشگی درآمده است که از این بابت بسیار خوشحال و راضی هستم. مطالب زیادی درباره ی باربارا می توانم بگویم زیرا او را به خوبی می شناسم. باربارا بسیار به من نزدیک است و از دوستان بسیار خوب و قدیمی ام محسوب می شود.
او معلم مدیتیشن است. شاید او را بتوان یک یوگی واقعی و راستین نامید. چنانچه از کلمه ای درست و به جا استفاده کرده باشم. می توان گفت او بخش اعظم زندگی خود را وقف نویسندگی و مطالعه و بررسی در حوزه ی روابط انسانی، روابط رمانتیک و عشق و ازدواج و کسب معنویت از طریق روابط رمانتیک نموده است. در اینجا می خواهم باربارا را کمی رسمی تر به شما معرفی کنم تا بتوانید او را بیشتر بشناسید.
دکتر باربارا دی انجلیس یکی از سرآمدترین و نخبه ترین متخصصان حیطه ی مشاوره ی خانواده و ازدواج است. او از شهرت و اعتبار کم نظیری در رشته ی رشد و تغییر شخصی برخوردار است و کتاب های پرفروش بی شماری نوشته که از میان آن ها می توان کتاب های: «آیا تو آن گمشده ام هستی؟» «رازهایی درباره ی مردان» «رازهایی درباره ی زنان» «رازهایی درباره ی زندگی» «رازهایی درباره ی عشق» «قوانین واقعی» «لحظه های ناب» «لحظه های ناب برای عشاق» «عشق و شور زندگانی» «اعتماد به نفس» و «از باربارا بپرسید» و.... را نام برد که آخرین آن ها «سوپ جوجه برای روح زوج ها» و «سوپ جوجه برای روح رمانتیک» می باشد. (تمامی این کتاب ها توسط انتشارات نسل نواندیش منتشر شد)
هم چنین چهره ی شاخص تلویزیونی است و در برنامه های تلویزیونی متعددی ظاهر شده است. مطمئنم چنانچه زیاد تلویزیون تماشا می کنید قبلاً او را بسیار دیده اید! او با کارهای خود زندگی میلیون ها انسان را درباره ی عشق و روابط انسانی به طرزی مثبت از خود متاثر ساخته است. هر یک از کتاب های او بیش از چهار میلیون نسخه در ایالات متحده فروش داشته و به بیش از ۲۰ زبان دنیا نیز ترجمه شده است. او هم چنین منظم و مداوم برای مجله هایی نظیر کاسماپالاتن و ریدرزدایجست و لیدی ز هُوم ژورنال مقاله می نویسد. باربارا در کانال تلویزیونی موفق CNN و برنامه هایی چون «اُپرا» «لیزا» «هِرالدو» «آی ویتنس نیوز و پُلیتی کالی کروکت اینترتیتمنت کروکت» و برنامه های مشابه دیگر شرکت داشته است.
او هم چنین مدیر اجرایی موسسه ی رشد شخصی لوس آنجلس می باشد و اخیرا به مقام ریاست سازمان شاکتی کمپنیو کیشنز منصوب شده است. او درجه ی فوق لیسانس خود را در روانشناسی از دانشگاه سیرای لوس آنجلس و درجه ی دکترای روانشناسی را از دانشگاه کلمبیا پاسفیک در سانفرانسیسکو گرفته است. باربارا در جنوب کالیفرنیا زندگی می کند و به سبب سرزندگی، شوخ طبعی و شناخت و آگاهی نهفته در آموزش ها، سخنرانی ها و سمینارهایش زبان زد خاص و عام است. چنانچه مایل باشید می توانید در پایان برنامه از او بخواهید تا کتاب هایتان را برایتان امضا کند.
امروز صبح هنگامی که باربارا به اینجا آمد کمی راجع به خاطرات گذشته مان صحبت کردیم و با هم گپ زدیم. می دانید که مطابق روال همیشگی تمامی برنامه های قبلی مان نیز همین گونه بوده است و سخنران میهمان بخش اعظم صحبت ها را ایراد خواهد کرد. سپس تبادلاتی نیز با یکدیگر خواهیم داشت و در بخش پایانی برنامه می توانید سوال های خود را مطرح کنید و پاسخ ها را دریافت نمایید. بهتر است برنامه را خود انگیخته و برنامه ریزی نشده جلو ببریم تا ببینیم در هر جا و هر لحظه چه پیش خواهد آمد.
امروز صبح باربارا از من خواهش کرد تا در شروع برنامه اشعاری از حافظ شیرازی شاعر و عارف بزرگ و برجسته ی ایرانی بخوانم و برنامه را مزین به اشعار این عارف روشن بین کنیم. حافظ و جلال الدین رومی هر دو از شعرا و عرفای بزرگ مشرق زمین اند و می توان گفت هر دو از مکتب کمابیش مشابهی پیروی می کنند. شک ندارم که شما شرکت کنندگان عزیز با «مولوی» آشنایی دارید زیرا همیشه از مولوی و اشعارش صحبت کرده و نیز خواهیم کرد. من و باربارا عشق و علاقه ی زیادی به اشعار حافظ و ادبیات در خود احساس می کنیم. زیرا این ادبیات و اشعار نغز و زیباست که همواره می توانند سرور و شعفی فوری و ناگهانی در ما ایجاد نمایند و جهانی را مقابل دیدگان مان باز کنند. ما را به کشف حقایق، دریافت ها و کشف و شهودهای درونی مختلف و روشن گری رهنمون می شوند که بسیار جذاب و رهایی بخش خواهند بود. مشاهده ها و دریافت هایی که بیان ناشدنی اند و به لفظ و کلمه درنمی آیند. پس تصمیم گرفتم برنامه ی امشب را با اشعاری نغز و زیبا از حافظ که بسیار تاثیرگذار و عمیق و آگاهی بخش اند آغاز کنم. این اشعار به شیوه ای زیبا زمینه ی مساعدی را برای آن چه قصد صحبت درباره اش را داریم آماده می کند. در اشعار دلنشین حافظ این حقیقت که عشق فراتر از هر دلیل و منطق بوده و در هیچ استدلالی نمی گنجد به خوبی به تصویر کشیده شده است. نام این غزل حافظ به قرار زیر است:

الا یا ایها الساقی ادر کاسا وناولها
که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکلها

ببوی نافه ئی کآخر صبا زآن طرّه بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هردم
جَرَس فریاد می دارد که بربندید محملها

بمی سجّاده رنگین کن گَرَت پیر مُغان گوید
که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزلها

همه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفلها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها

حضوری گر همی خواهی ازو غایب مشو حافظ
متی ما تلق مَن تهوی دَعِ الدّنیا وَاهملها

امروز صبح باربارا از من می پرسید آیا از حافظ خوشم می آید یا نه! در پاسخ باید بگویم که هم من و هم باربارا دی انجلیس نخستین تجربه های روحی ـ معنوی خود را با مدیتیشن آغاز کردیم. همان طور که گفتم باربارا معلم رسمی ترنسندنتال مدیتیشن می باشد و سال های بسیاری را در مرکز ماهاریشی یوگی به همین منظور صرف کرده و آموزش دیده است. هر دوی ما به تدریج متوجه شدیم گرچه مدیتیشن روشی است بسیار فوق العاده برای طی طریق روحی و معنوی اما روح انسانی در جوهره و ماهیت ذاتی و اصلی چیزی نیست جز همان تجربه ی عشق الهی. آن هم نه عشقی که فقط احساسی روحی ـ عاطفی باشد بلکه عشق در جایگاه حقیقت و مرکز نهایی ثقل کل آفرینش و جهان هستی. همان گونه که از تجربه ی روحی و معنوی نیز برمی آید، عاشق و معشوق دو جلوه و نمود مختلف از یک وجود واحدند که تغییر چهره داده اند. می توان گفت نظیر همین اصل و قاعده در مورد تمامی مظاهر عالم صدق می کند. «بیننده» و آن چه دیده می شود هر دو وجودی واحدند؛ مشاهده شونده و مشاهده کننده نیز دو جلوه از یک وجود واحدند و همه ی ما در یگانگی و وحدت وجودی کم نظیر و بی همتا به سر می بریم و جلوه هایی از یک وجود واحد می باشیم. می توان گفت تنها «یکی» «اوست» که وجود دارد. پس عشق و ماهیت اصلی و ذاتی آن نیز همان تجربه و یگانگی و وحدت وجود با کل جهان هستی است و آن خودآگاهی منسجم و واحد است که در کل جریان هستی، جاری است.
ویژگی خاص کارهای باربارا آن است که مفاهیمی ذهنی و کاملاً انتزاعی را به راه ها و روش های بسیار عملی و اجراشدنی در زندگی بدل ساخته است. عمل واقع بینانه از آن نظر که چنانچه عشقی را در انسانی نیافته باشید، احتمالاً هرگز به عشق الهی نیز نخواهید رسید و این همان امری است که باربارا آن را به خوبی و عملی در کارها و آثار خود نشان داده و به تصویر کشانده است. چنانچه عشق را در ازدواج خود تجربه نکرده باشید، به احتمال، کمبودی در زندگی خواهید داشت. در اینجا از باربارا خواهش می کنم کمی برایمان صحبت کند.

باربارا دی انجلیس: متشکرم دیپاک. بعد از شعر زیبایی که از حافظ خواندید دیگر نمی دانم چه بگویم. می توان گفت اصلاً کار ساده ای نیست که کسی روی حرف حافظ حرفی بزند؟؟!
از این که امشب اینجا هستم بسیار خوشحالم. از همه ی شرکت کنندگان که به اینجا آمده اند تشکر می کنم و حضور آن دسته از خوانندگان عزیز را که حضور ندارند اما در حال مطالعه ی صحبت های امشب ما هستند، با تمام وجود احساس می کنم. گرچه شما را نمی بینم اما به راستی حضورتان را حس می کنم. از همان ابتدای زندگیم که در کالبد و جسم انسانی متولد شدم، عاشق خالق هستی و خداوند متعال بودم. گرچه این را از ابتدا نمی دانستم و عاشق بودن را از پسرها و سپس از پسرهای کمی بزرگ تر و مسن تر (مردها!) شروع کردم!؟ و این داستان هم چنان از همانجا تا به امروز که خود را عاشق یگانه معشوق و خالق جهان هستی می دانم، ادامه داشته است. در مقطعی خاص از زندگی ام دریافتم که جست وجو به دنبال یگانگی و الحاق مجدد و وحدت وجود به راستی تنها انگیزه ای بوده که در پشت تمامی کارها و عشق ورزیدن ها و تلاش هایم وجود داشته است. چنانچه به قضایا این گونه نگاه کنید خود را به دلیل اشتباه ها و خطاهای گذشته تان راحت تر می بخشید. اندکی در روابط گذشته ی خود تامل کنید. منظورم در اینجا می تواند روابط یک هفته پیش و یا حتی ده سال پیش باشد. روابطی که همیشه سعی می کنید فراموش شان کنید. منظورم روابطی است که وقتی عکس های خود را با آن شخص در می آورید و به آن ها نگاه می کنید، خنده تان می گیرد و با خود می گویید: «آن روزها چه توی کله ام بود؟ چه فکر می کردم؟» هرچه سعی می کنید نمی توانید از آن سر در بیاورید و بفهمید چرا چنین روابطی را تحمل می کردید. واژه ای که این حالت را به خوبی و بسیار ایده ال به تصویر می کشید و توصیف می کند واژه ی «مایا» می باشد که به معنای توهم است. چنانچه به هر یک از کارهایی که در زندگی خود انجام می دهید، نگاه کنید میل و گرایش و همان تمنای همیشگی مبنی بر الحاق و یگانگی و وحدت وجود را در آن ها خواهید یافت. البته ممکن است همین احساس خوشایند و یگانگی و وحدت وجود را در خریدن خانه ای بزرگ و مجلل و گران قیمت و یا خریدن ماشینی زیبا و یا ازدواجی ایده ال و یا خوردن غذاهای خوشمزه جست وجو کرده باشید. اما در حقیقت آن چه در تمامی این کارها و فعالیت ها جست وجو کرده و طلب نموده اید چیزی جز ارضای میل به یگانگی و وحدت وجود نبوده است.
تلاش و جست وجوی همیشگی بشر در رسیدن به یکپارچگی و وحدت وجود نخستین و آغازین، گویای این حقیقت تلخ است که ما انسان ها در زندگی خود به نوعی از مبدا هستی دور افتاده ایم و احساس جدایی می کنیم. امروز صبح هنگامی که دیپاک چوپرا پرسید راجع به چه چیزی صحبت خواهم کرد از ابتدا چنین فکر می کردم که قرار است مکالمه ای ساده و شخصی با دیپاک چوپرا داشته باشم اما وقتی این سوال را پرسید تعجب کردم و گفتم مگر قرار است من سخنرانی کنم؟ دیپاک پاسخ داد بله. می خواهم امروز تو سخنرانی کنی و سپس از من خواست تیتر و عنوان موضوعی را که مایلم درباره اش صحبت کنم به او بگویم. این بود که به او گفتم: «روابط رمانتیک، پلی به سوی عشق الهی». می توان گفت این تیتر و عنوان بسیار مناسبی است که به خوبی تمامی آن چه امشب قصد گفتنش را دارم به خوبی به تصویر می کشد و عشق به راستی پلی برای رسیدن به معبود است.
در جدیدترین کتابم «سوپ جوجه برای روح زوج ها» جمله ی قصاری (که منصوب به خودم است!) می گوید: «عشق نیرویی بس هولناک و رعب انگیز است. عشق نیرویی است نامریی که نمی توان آن را دید و یا اندازه گرفت. اما چنان نیرومند و باصلابت و مقتدر است که می تواند در یک چشم به هم زدن شما را برای همیشه منقلب سازد و شور و شادمانی و شعفی در زندگانی برایتان به ارمغان بیاورد که هیچ یک از مادیات جهان قادر نخواهد بود ذره ای از این شادی و سرور و شادمانی را ایجاد کند. نیروی اعجاب انگیز و شگفت انگیز عشق همواره همان حالتی است که در زندگی مرا مدهوش و متحیر ساخته است. همواره از آن چه عشق با من و دیگران در زندگی کرده متحیر و شگفت زده بوده ام.
به راستی کمی عمیق تر به مسائل نگاه کنیم. انگیزه ی پنهانی که در پشت تمام کارهای روزمره و روزانه ی ما به چشم می خورد همان عشق و عشق ورزیدن و رسیدن به یگانگی و وحدت وجود نخستین و آغازین مان است. میل و نیاز به دوست داشتن، دوست داشته شدن و میل و نیاز به متصل و مرتبط بودن است. این میل و نیاز که انزوا و تنهایی که بشر امروزی با آن زندگی می کند به نوعی کنار زده شود و با حسی از ارتباط، یگانگی و وحدت وجود جانشین گردد. به این دلیل بود که فکر کردم عشق بهترین موضوع و عنوانی است که امشب می توانیم راجع به آن صحبت کنیم.
چون هدف یک یک ما این است که به آن حالت اتحاد و یگانگی و وحدت وجود با کل کاینات و جهان هستی برسیم و عشق و مودت را نخست با خودمان و سپس با دیگران تجربه نماییم؛ شاید این مهم به مشکل ترین و دشوارترین کار عالم بدل شده است. همان کاری که شاید ساده ترین و سهل ترین نیز باشد. گویی رسیدن به این حالت از تجربه ی روحی ـ معنوی بسیار سهل و ممتنع است.
در اینجا می خواهم داستان زیبایی را که در اصل یک افسانه ی کهن هندی است برایتان تعریف کنم. خجالت می کشم این داستان کهن هندیی را در حضور دیپاک چوپرا نقل کنم چون به احتمال خیلی زیاد این داستان را دیپاک چوپرا بهتر از من می تواند برایتان تعریف کند(۱). اما به هر حال سعی خودم را خواهم کرد. این افسانه ی هند باستان درباره ی خلقت عشق و جهان هستی است و چنین بیان می کند که خداوند انسان ها را که مخلوقاتش بودند خیلی دوست داشت درست مانند پدر و مادرها که دوست دارند بهترین و با ارزش ترین چیزهای عالم را به فرزندان خود بدهند تصمیم گرفت ارزنده ترین و گرانقدرترین و ارزشمندترین چیز این دنیا را که همان راز خلقت و آفرینش و راز عشق بود به انسان بدهد. پس از آن که کار خلقت و آفرینش را به پایان برد، نشست تا فکری کند. طولی نکشید که سایر موجودات متعالی و برتر که موجوداتی غیر مادی بودند به بارگاه خداوند شتافتند و گفتند پروردگارا مشکلی پیش آمده است. این حقیقت که انسان ها از راز خلقت و راز عشق باخبرند برایشان مشکل ساز شده است. هر بار که در زندگی با مشکلی مواجهه می شوند فوری به خودشان می گویند ما از جنس خالق هستی می باشیم و نیازی به این سختی ها نداریم. پس سریع با عشق، یگانگی و وحدت وجود نهفته در وجود خویش ارتباط برقرار می کنند و مسائل و مشکلاتشان را دور می زنند. این باعث شده است که اصلاً رشد و تغییر نکنند و درس های آموزنده ای را که زندگی جهان دنیوی برای آن ها در نظر دارد نیاموزند و بی توجه از کنارشان رد شوند. خداوند به فکر فرورفت و دستور داد تا تمامی فرشتگان، راهنمایان و موجودات غیرمادی و برتر و متعالی دور هم جمع شوند تا درباره ی این مسئله و مشکل صحبت کنند و به راه حلی برسند. با هم فکری یکدیگر به این نتیجه رسیدند که باید راز عشق و هستی را که همان یگانگی و وحدت وجود است پنهان کنند تا دست انسان به آن نرسد و در پی جست وجو و یافتن آن راه رشد و تغییر را بر روی خود نبندد و بیاموزد با سختی های آن روبرو شود و درس نهفته در دل آن را بگیرد.
یکی از فرشتگان پیشنهاد کرد راز عشق و هستی را در بالای کوهی بسیار بلند مخفی کنند و استدلال کرد که این نقطه بسیار دور از دسترس انسان هاست و آن ها هرگز قادر نخواهند بود به نوک قله برسند و از راز هستی سر در بیاورند. خداوند پاسخ داد این راه حل خوبی نیست. انسان ها سختکوش هستند و سرانجام روزی پایشان بر مرتفع ترین کوهستان ها خواهد رسید و راز را کشف خواهند کرد. یکی دیگر گفت: من پاسخ این معما را می دانم. بهتر است آن را در فضا و خارج از جو زمین قرار دهیم. چون انسان ها هیچ وسیله ای در اختیار ندارند تا پایشان به آن جا برسد.» خداوند پاسخ داد: «نه این هم عملی نیست. انسان ها قادر خواهند بود باهوش خود و با اختراعات و اکتشافات فضایی، سفینه هایی بسازند تا به فضا سفر نمایند و راز زندگانی را پیدا کنند.
دیگری گفت: من می دانم آن را کجا پنهان نماییم. آن را در اعماق دریاها مخفی کنیم. انسان ها از این که به زیر دریا بروند می ترسند پس هیچ وقت پایشان به آنجا نخواهد رسید.» خداوند پاسخ داد: «این هم راه حل خوبی نیست. انسان ها روزی زیردریایی هایی خواهند ساخت و به عمق دریاها سفر خواهند کرد و آن را خواهند یافت.»
خداوند گفت: «راه حلی به نظرم نمی رسد. به ظاهر جای مناسبی وجود ندارد تا بتوان این راز را مخفی کرد و از آن محافظت نمود. درست در همان لحظه یک فرشته ی مونث و زیبا که تمام مدت ساکت نشسته بود دستش را بلند کرد و گفت: «پاسخ این معما را می دانم. می بایست این راز را در قلب انسان ها مخفی کنیم. انسان ها هیچ گاه به درون خودشان نگاه نمی کنند و هرگز به دنبال این راز در قلب شان نخواهند گشت. به فکرشان هم نمی رسد که این راز ممکن است آنجا مخفی شده باشد.» خداوند از این راه حل خوشش آمد و دستور داد که چنین شود. از آن پس راز عشق و زندگانی نیز در قلب انسان مخفی شد و از آن روز تا به حال نیز همین گونه بوده است. (این تمثیل در فرهنگ ها و ملل مختلف از جمله در ایران زمین نیز به اشکال گوناگون ولی با همین مضمون بیان شده است)
ما انسان ها طبیعتا طوری هستیم که همه چیز را در بیرون خودمان می جوییم. در حالی که تمامی شور و عشق زندگانی، خوشحالی، خوشبختی، شعف و شادمانی که به دنبال آن هستیم در درون خودمان است. در چند سال اخیر زندگانی خود تجربه هایی را از سر گذرانده ام که رازهای بسیاری را از عشق و زندگانی به من آموختند. به جرات می توانم بگویم تمام زندگی خود را وقف آموختن از عشق و عشق ورزیدن نمودم. آیا تا به حال از خودتان پرسیده اید که هدف و مقصود از خلقت و زندگی شما بر روی این کره ی خاکی چیست؟ آیا تا به حال از خود پرسیده اید که در زندگی به دنبال چه چیزی هستید؟ دستورجلسه ی پنهان زندگی شما چیست؟ چه درس هایی را در این زندگانی می بایست بیاموزم؟ چنانچه به دنبال یافتن پاسخ این سئوال ها هستید کافی است به وقایع و حوادث زندگی تان نگاهی بیندازید تا هدف و مقصود زندگانی خود را بیابید. درس هایی را که باید از زندگی بیاموزید همان درس هایی هستند که وقایع و رویدادهای ساده زندگی تان سعی دارند به شما بیاموزند. این درس ها در جایی پنهان نیستند. درس های آموزنده را آشکارا و در تمامی وقایع و حوادث روزمره ی زندگی تان می توانید ببینید هر آن چه نیاز دارید بیاموزید همان هایی هستند که از قبل برایتان اتفاق می افتد. اتفاق های روزمره ی زندگی تان کور و تصادفی نیستند. بلکه بسیار هدفمند و برنامه ریزی شده و هوشمند طراحی شده اند. دوستی بسیار ساده و فوق العاده به نام ران دارم که دارای قدرت های ماوراء الطبیعه است. ظرف بیست سال گذشته ی زندگی ام،مدام به او سر زده ام تا نظرش را راجع به عملکرد خود در زندگانی و افق ها و چشم اندازهای رشد و تعالی روحی ـ معنوی ام بپرسم.
ناگفته نماند که هرگز از آموختن و شنیدن نظریات آموزنده ی دیگران رویگردان نیستم و هیچ غرور و منیتی در این باره ندارم. هرگز از این که از دیگران تقاضای کمک کنم رویگردان نیستم. از انجام دادن این کار خجالت نمی کشم. یک بار همین اواخر که زندگی ام با سختی های جدیدی روبرو شده بود آن هم هنگامی که فکر می کردم به ثبات خوبی در زندگی ام رسیده ام، برای کمک گرفتن از ران پیش او رفتم.
با خودم فکر می کردم دیگر موفق شده ام و زندگی ام سر و سامان گرفته است چرا دوباره همه چیز به هم ریخته است. به خودم می گفتم من که همه ی چاله های زندگی ام را پرکرده ام و همه چیز را مرتب کرده ام. فلان و فلان مساله را التیام داده ام فلان و بهمان مطلب را یادگرفته ام گویی این باد شدید ورزیدن گرفت و هر آن چه را چیده بودم بهم زد و با خود برد. از او پرسیدم چرا باید چنین اتفاقی بیفتد. ران گفت: «وقتی برای آمدن به این دنیا فرم پرمی کردی هیچ وقت خانه ی مربوط به گزینه ی ثبات را علامت نزدی بلکه خانه ی مربوط به رشد و تغییر را علامت زدی.»
به او لبخند زدم زیرا خودم هم یادم آمد که این خانه را علامت زده بودم. همه ی شما همین خانه را علامت زده اید. حال چه خوشتان بیابد چه نه!مثلاً همین امشب چنانچه شما شرکت کننده گان عزیز این خانه را علامت نزده بودید در این سمینار حضور نداشتید. ممکن است برخی از انسان ها آگاهانه سختی ها و دشواری های هیجان انگیز و وجدآور این دنیا را به جان بخرند و در پی رشد و آموختن شخصی باشند و برخی دیگر نیز به سبب استراحت به این زندگی و دنیا بیایند و دوست نداشته باشند رشد و تغییر کنند، من زندگی را برای استراحت و خوش گذرانی انتخاب نکرده ام. به این دلیل به دنیا آمده ام تا آن چه را لازم است انجام دهم. گرچه یادآوری این حقیقت همواره لذت بخش و حتی ساده نیز نباشد. بسیار ساده است که در این سخنرانی ها گرد هم آییم و ادعا کنیم که: «بله می خواهیم رشد کنیم و تعالی یابیم» اما وقتی مسائل عملاً در زندگی اتفاق می افتد حوادث و رویدادها و درس های آموزنده به شکل سختی ها و یا هر شکل دیگری در زندگی روی می دهند. مثلا نامزدتان با شما بهم می زند، طلاق می گیرید، مادرتان به سرطان مبتلا می شود، سلامتی خود را از دست می دهید، شغل تان را از دست می دهید، سگتان می میرد و یا مریض می شود و یا....
فراموش می کنید انتخاب کرده بودید که دقیقا به همین روش ها بیاموزید و رشد کنید. بسیاری از انسان ها فکر می کنند یادگیری و آموختن به معنای آن است که به کلاس درسی بروند و یا در یک دوره ی آموزشی شرکت کنند، به سمینار بروند، نوارهای آموزشی تهیه کنند و... و یا برای خود معلم خصوصی بگیرند و یا مرشد و راهبر معنوی برای خود برگزینند که با او در طی طریق معنوی گام بردارند. البته این ها روش های بسیار خوب و فوق العاده ای برای آموختن و رشد کردن اند و من در زندگی از تمامی آن ها استفاده می کنم. اما کلاس درس واقعی همین زندگی است هنگامی که صبح از خواب بلند می شوید سمینار رشد و تغییر شخصی تان همان روز شروع می شود و تا پایان روز ادامه دارد. تمامی اطرافیان و دوستان و آشنایان و انسان های زندگی شما معلمان و آموزگاران تان هستند. شما نیز برای آن ها در حکم آموزگارید. به خصوص آنانی که نمی توانید تحملشان کنید و حالتان را به هم می زنند، به خاطر داشته باشید این اشخاص استخدام شده اند تا به شما مطالبی بیاموزند. تازه داستان به همین جا ختم نمی شود. مطلب دیگری نیز وجود دارد که می خواستم با شما در میان بگذارم اما آن را برای بعد می گذارم. نخست داستان زندگی خودم را برایتان تعریف می کنم. به انتهای داستان که رسیدیم آن مطلب را خواهم گفت!!؟
داستان از اینجا شروع شد که مجدد با برهه ای خاص از زندگانی خود روبرو شدم که رشد و تغییر بسیاری را برایم به همراه داشت. البته این جمله بیان بسیار مثبت و خوش بینانه ای از این عبارت است که: «زندگی ام حسابی به هم ریخته شده بود!؟» به خودم یادآوری کردم که این ها همان مطالبی است که می بایست بیاموزم و در این زمینه رشد کنم. به خودم گفتم مگر برای همین به دنیا نیامده ام که رشد کنم و تا آنجا که می توانم از عشق و عشق ورزیدن بیاموزم اکنون هم یکی از همان درس های همیشگی منتظرم است تا بیاموزم. این بار نیز فرا خوانده شده ام تا پای میز مذاکره بنشینم و از خودم چیزهایی بیاموزم.
مهم نیست چه بهایی پرداخت می کنم. درس ها ممکن است به هر شکلی در خانه را بزنند. این را می دانستم گرچه این حقیقت را خیلی دوست ندارم و نمی پسندم. اتفاقی برایم افتاد که به زودی برایتان تعریف خواهم کرد. چند سال بود که مجدد عاشق شده بودم. قبلاً هرگز چنین احساسی را نسبت به هیچ کس در خود حس نکرده بودم. البته ناگفته نماند که آن شخص را خیلی خوب نمی شناختم و یا شاید اصلاً نمی شناختم. البته این حقیقت برای آن که کمی عاقل تر باشم و خودم را چشم و گوش بسته در رابطه با او نیندازم کافی نبود!؟ فکر می کردم دست مرموز یکی از همان نیروهای ماوراءالطبیعه ما را به هم رسانده و سرنوشت مان را به هم گره زده است. مطمئنم می دانید که از چه چیزی صحبت می کنم. احتمالاً برخی از شما هم همین اشتباه مرا مرتکب شده اید.
همین الان چند نفر را می بینم که احساس گناه در چهره شان کاملاً مشهود است. همین خودم!! می توان گفت معنوی ترین و عمیق ترین احساسات عاشقانه را در خودم حس می کردم. عشق الهی و ربانی که تا به حال نظیر آن را هرگز احساس نکرده بودم. به تازگی چندین سال کار مداوم و مستمر و فشرده ی روحی ـ معنوی را به پایان برده بودم که البته واژه ی «به پایان برده بودم» واژه ی چندان مناسبی نیست. در حالی که هنوز میانه ی راه بودم همان طور که اکنون نیز هستم. چون اساسا این راه پایانی ندارد و همواره می بایست رهرو بود. در آن دوران شاید نیمی و یا سه چهارم از وقت روزانه ام را به مدیتیشن و مراقبه و تمرکز و تزکیه و تهذیب نفس می پرداختم. دیگر آن آدم همیشگی نبودم و به کلی تغییر کرده بودم. احساسات جدید و عجیب و غریبی به سراغم آمده بودند. احساساتی عمیق از عشق ناب و الهی. وجد، شعف، شور و شادمانی بی نظیری به سراغم آمده بود. احساسی از یکپارچگی و وحدت وجود با کل هستی. باورم نمی شد که چنین احساساتی به سراغم آمده باشد. احساساتی که مدام درباره ی آن ها در کتاب ها می خواندم و یا رویای شان را در سر می پروراندم و یا امید داشتم روزی درباره ی آن ها کتاب بنویسم. یکباره تمامی این احساسات واقعی و عینی به سراغم آمده بودند و همواره آن ها را در خود احساس می کردم. به خودم گفتم: «آه خدایا این همان عشق الهی است که همواره منتظرش بودم. همان عشقی که همواره از تجربه ی آن در زندگی ام محروم بوده ام و یا از نزدیک شدن به آن می ترسیدم و طفره می رفتم.» می توان گفت مدت زیادی نبود که از آشنایی مان می گذشت و حتی اوقات زیادی را هم با او سپری نمی کردم و او را درست نمی شناختم. البته ناگفته نماند که این حقایق اهمیت چندانی نداشتند!؟!! کله شق تر از آن بودم که کمی منطقی باشم و به این حقیقت فکر کنم که آیا اصلاً این فرد را می شناسم یا نه، فقط این مهم بود که از عشق او سر از پا نمی شناختم و احساسات زیبایی را در خود حس می کردم. چند ماه بیش تر از این رابطه (با عقل امروزم اصلاً نمی توانم آن را رابطه بنامم) نگذشته بود، مردی که سخت عاشقش بودم به من اطلاع داد ـ البته نه مستقیم و رو در رو بلکه از طریق شخص ثالثی به گوشم رساند ـ که دیگر نمی خواهد با من باشد و می خواهد با کس دیگری ازدواج کند. این تمام داستان نبود بعدها باز هم فهمیدم در تمام مدتی که با من بوده با چند نفر دیگر هم بوده است و آن ها را نیز سر کار گذاشته به طوری که از نامه هایی که برایمان می نوشت کپی برداری می کرد. جالب این جاست که فهمیدم همه ی ما زن هایی که «بازیچه» شده بودیم همزمان همان احساسات خوشایند را در خود احساس کرده و از عشق خود سر از پا نمی شناختیم در حالی که او به هیچ یک از ما عشق واقعی نورزیده بود. ناگفته نماند نامه های رمانتیک زیبایی می نوشت که به راستی عاشقانه و با احساس بودند! نابود شدم. قلبم شکسته بود. احساس می کردم قلبم شرحه شرحه شده و زخم قلبم دهان باز کرده است. نه تنها احساس می کردم چیزی را از دست داده ام که می توانست عشق و ازدواج خوبی باشد، بلکه حس می کردم کسی را که مال من بود برای همیشه از دست داده بودم. کسی که به من تعلق داشت.

نظرات کاربران درباره کتاب روابط رمانتیک، پلی به سوی عشق الهی

کتاب خوب و مفیدی است
در 2 سال پیش توسط nez...aty