فیدیبو نماینده قانونی ذهن‌آویز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب به قشنگی طاووس

کتاب به قشنگی طاووس

نسخه الکترونیک کتاب به قشنگی طاووس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب به قشنگی طاووس

آخدا، وقتی ما غدّاره می‌کشیدیم یه محلّه قرق می‌شد، حالا حریف این دل دو انگشتی نیستیم و شده آتیش بیار معرکه.انگار کار دل ما فقط عاشقیه و غیر این بیکاره. ما شدیم عین کبوتری که جلوش چاه و بالاسرش شکارچی با تفنگتو عشق همیشه یکی حکم می‌کنه و اون یکی میره زندون. ما که آب خنک خورده‌ایم آخدا، چقده باید دل ما مجازات بشه؟

ادامه...
  • ناشر ذهن‌آویز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.4 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۵۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب به قشنگی طاووس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

قدیما تو کوچه پس کوچه های شمرون خونه های بزرگ و قدیمی بود، که مثل حالا تیکه تیکه نشده بود و ازش قفس و لونه زنبور نساخته بودن. خونه تیمورخان شمرونی یکی از این خونه ها بود که من دارم شمارو می برم اونجا. خونه تیمورخان یه باغ پر دارودرخت بود، درختای سر به فلک کشیده که لونه امنی واسه پرنده ها بود. باغچه های دور استخر پر از گلای شمعدونی بود، که هر روز بابارحمان کارگر خونه آبشون می داد و تر و تازه شون می کرد. تخت چوبی کنار حیاط هم دلخوشی بانو زن محجّبه تیمورخان بود که آفتاب مهتاب صورتش رو ندیده بود و هر روز عصر گل اندام زن جوون بابارحمان یه قالیچه رو خوب می تکوند و روش مینداخت و چایی دم می کرد که دل خانم رو خوش کنه. بابا رحمان با گل اندام تو همین خونه عروسی کرده بود و سالها بود که خدمت ارباب رو می کرد ولی حسرت بچّه تو دلش مونده بود. و امّا تیمورخان، یه زمانی تیغ کش شمرون بود و گُندِه لات محلّ. از لوطی گریش نقل زیادی می کردن که هیچ ظالمی از نیش چاقوش درامان نبود. نوچه هاش همه قسم خورده دوروبرش بودن و نمی ذاشتن آب تو دلش تکون بخوره و یه کلام پشت سرش بد بگن. از اون زمان خیلی گذشته بود و حالا تیمورخان خیلی سال بود که چاقوشو غلاف کرده بود، رفته بود امام رضا و توبه کرده بود که دست به تیغ نشه. یه فرش فروشی بزرگ داشت و کاروبارش سکه بود. ولی هنوزم کلاه شاپو سرش میذاشت و پاشنه کفشش رو می خوابوند و سینه کفتری راه می رفت. از دار دنیا هم یه دختر داشت که انقدر خاطرش رو می خواست که حاضر بود رو تخم چشماش راه بره و از شیر مرغ تا جون آدمیزاد واسش مهیا می کرد. واسه همینم طاووس چشم و چراغ خونه بود. و برخلاف طاووس که همیشه پاهای زشتش رو زیر پرهای خوشگلش قایم می کنه، خدا واسش سنگ تموم گذاشته بود و عین ماه شب چهارده بود ــ اینو همیشه تیمورخان بهش می گفت. موهای بلندش تا تو کمرش بود و چشمای سیاه درشت با مژه های بلند و پوست سبزه نمکینش آفت دل بود. از قدوقامتش که دیگه نگو. واسه همین نورچشمی بودن هم همچین از خود راضی بود که انگار از دماغ فیل افتاده بود. حوصله درس خوندن هم نداشت و چند کلاسی بیشتر نخونده بود و درس و کتاب رو واسه همیشه بوسیده بود و کنار گذاشته بود. یه چند وقتی هم همراه گل اندام کلاس خیاطی رفته بود که از اونم تو زرد از آب دراومده بود. تنها عیبش که خدا دادی هم نبود، زبون نیشدارش بود؛ هیچ کدوم از پسرای محل جرات نیگا کردن بهش رو نداشتن چون می شست و آب می کشید و تو آفتاب میذاشت که خشک بشن. از ترس تیمورخان هم نمی تونستن شکایتی داشته باشن. تو محل حکومتی می کرد که نگو و نپرس. میونه ش با گل اندام خیلی خوب بود و گلی صداش می کرد. یعنی در حقیقت ندیمه ش بود و هر چی در دل داشت تو صندوقچه دل گلی جوون بود. گلی هم چون خودش بچّه نداشت، حسابی به این دختر چشم سیاه دل بسته بود و هر چی اُردْ می داد به دیده منَّتْ داشت.
***
خونه آقا شمسا شریعتمداری روبروی خونه تیمورخان بود، همه محل به آقا شمسا که مردی میونه سال و تروتمیز بود و خط شلوارش خربزه قاچ می کرد و مردم داریش حرف نداشت، احترام میذاشتن. امین محل بود و به خیلی ها که محتاج بودن پول قرض می داد و کار خیلی هارو راه مینداخت. جهاز عروس درست می کرد، وام بی بهره خونه می داد، خلاصه دادْرس همه بود و تک و تنها تویه خونه بزرگ زندگی می کرد. از وقتی زنش به رحمت خدا رفته بود، یه لاک تنهایی ساخته بود و خودش رو وقف مردم کرده بود. تازگی ها هم خواهرزاده ش ماهان از سفر فرنگ برگشته بود و واسه آقا شمسای تنها مونس شده بود. ماهان پسرخوش قد و بالایی بود که عین فرنگی ها موی بور و چشم سبز داشت و آقاشمسا که مام بهتره به زبون ماهان اونو دایی شمسا صدا کنیم، خودش اونو بزرگ کرده بود و واسه ادامه تحصیل به خارج فرستاده بود. طفلک ماهان وقتی چند سال بیشتر نداشت، پدر و مادرش رو که خیلی هم جوون بودن تو تصادف از دست داده بود و تنها کس و کارش همین دایی شمسا بود. ولی حالا دیگه واسه خودش دکتر شده بود و پی جور کردن مطب بود و خیال نداشت دیگه دایی شمسا رو تنها بذاره. کوله بارش رو بسته بود و اومده بود ایران.
***
اون روزا همه سرگرم خونه تکونی بودن. آخه داشت بهار می اومد و با خودش واسه مردم عید می آورد. از سر هر بالکن یه چیزی آویزون بود و بیشتر شیشه ها لخت و بی لباس بودن و پیرهنشونو واسه شستن درآورده بودن. بعضی هام به پنجره هاشون ملافه زده بودن تا از چشم نامحرم درامان باشن. شوروحالی بود. زندگی تو خون مردم می جوشید.
گلی داشت تو بالکن رخت پهنْ می کرد و طاووس از بیکاری کنارش وایساده بود و باهاش حرف می زد: «از دست این موهای دراز خسته شدم، دلم می خواد واسه عید کوتاهشون کنم.»
داد گلی دراومد. «حیفت نمیاد؟ مردم آرزوی یه تارش رو دارن. مثه شبقْ سیاهه. نگو تورو خدا که بند دلم می لرزه.»
حرفهای گلی و تعریفی که از موهای طاووس کرد خنده به لباش آورد: «حالا کی کچله تا من بهش مو قرض بدم.» یه دفعه حرف تو دهنش ماسیدْ. دست شو جلو چشمهاش گرفت تا آفتاب چشم شو نزنه: «گلی اون پسره پشت پنجره آقا شمسا کیه که داره برّوبرّ مارو می پادْ؟»
گلی یه گیره به لباس زد و سرش رو بلند کرد و ماهان رو دید: «آهان، اون خواهرزاده دایی شمساست. جای برادری خیلی هم خوش قدو بالاستْ، قیافه شمْ عین فرنگی هاست. اصلاً اگه زنْ می شد هزارتا خواستگار پروپا قرص پیدا می کرد.»
طاووس پشت چشمی نازک کرد: «اَه، پس عین شیربرنج وارفته ست. به دایی شمسا بگو یه کمی نمک بارش کنه، از چیزی که عوقم می گیره مرد سرخ و سفیده. باید یه گوشمالی بهش بدیم تا دیگه زاغ خونه مردم رو نزنه.»
گلی هول شد: «نه تورو خدا، چیکار به کار جوون مردم داری؟ پشت پنجره خودشونه، تو حیاط مارو که زاغ نمی زنه! تورو خدا واسه خاطر دایی شمسا پاتو از کفشش بکش بیرون.»
طاووس خودش نفهمید چرا دست زیر موهاش کرد و روسری از سرش انداخت و بعدش به دروغ یه وای خدا مرگم بده گفت و روسری شو رو سرش محکم کرد.
***
حالا از همسایه دیوار به دیوار تیمورخان بگم که توشمرون یه کلّه پزی بزرگ داشت و اون موقع ها که زمین ارزشی نداشت، این خونه رو خریده بود و حالام یه وضع توپ داشت. حاج نصرت سرپولکی کلّه پزو همه میشناختن. همیشه تو خونه ش هیئت راه مینداخت و خرج می داد و تو دهه محرم حسابی همه شیکم هارو نونوار می کرد. شیکم گنده و سر طاسش از دور شناخته می شد. حالام حاج نصرت، حاج نصرت دنبالش راه مینداختن تا از سورِ سفره ش جانمونن. پسرش وردست خودش کار می کرد. البتّه حالا دیگه فقط پای دخْل وامیستاد، چون همیشه تو انگشتاش چندتا انگشتر نقره داشت به حشمتْ نقره معروف بود و خیلی سعی می کرد ادای تحصیل کرده هارو درآره. دوتا خواهر عزب داشت که از ترس حشمت آستهْ می رفتن و آسته می اومدن چون وقتی غیرتی می شد و رگ گردنش کلفت می شد، کسی جلودارش نبود. حوری خواهر بزرگتر که دبیرستانی بود حسابی از دستش دل پرخونی داشت ولی حوّا خواهر کوچکتر بچّه تر از این حرفها بود و فقط به فکر شیرینی و آب نبات بود. زن حاج نصرت، همدمْ خانم، فقط به فکر سرویس دادن بود و وقتی واسه به خود رسیدن نداشت. حیاط بزرگ خونه همیشه نامرتّب و کثیف بود و همیشه از این خونه بوی کلّه پاچه می اومد، چون بالاخره سهم خونه هم می رسید و همه اهل خونه رو پروار کرده بود؛ مخصوصاً خانوم خونه رو از ریخت و هیکل انداخته بود و عینهو دیگ آش رشته شده بود.
***
طاووس چادرش رو رو سرش مرتّب کرد و یه نگاهی تو آینه به خودش انداخت و دلخوش از خونه بیرون اومد. بوی عید از همه جا می اومد و مژده بهار همه رو مست کرده بود. وقتی اومد تو خیابون اصلی و مغازه سرکوچه رو شلوغ دید خندید: کاش منم تنبلی نمی کردم و یه مشت گندم به نیت بهار و عید تو آب می کردم و کوزه گلی رو از چشم مینداختم. یه سال دیگه م گذشت. سال دیگه بچه بغل...
با همین فکرا جلوی مغازه ماهی فروشی رسیده بود، ماهی های قرمز کوچیک تویه لگن بزرگ قهقهه می زدن و از دست هم فرار می کردن، شایدم همدیگه رو قلقلک می دادن. یه آنْ طاووس دلش واسشون سوخت. یهو دودل شد که ماهی بخره یا نهْ. ولی وقتی یاد قیافه گل اندام افتاد، عزمش جزم شد و جلو رفت و لبخند خوشگلی زد که نمک صورتش رو صدبرابر کرد: «اون تنگ بلورو با ماهی هاش می خوام.»
مغازه دار که حسابی اونو می شناخت و محلّی بود به احترام تیمورخان یه چشم آبدار گفت و تنگ رو دستش داد.
پیرزنی که منتظر بود چشم غرّه رفت: «آقا نوبت منه، جوونا هم حوصله دارن و هم جون وایسادنْ.»
جوان مغازه دار فوری ماست مالی کرد: «کوچیکتمْ مادر.» و بعد رو به طاووس که پول درآورده بود کرد: «قابلی نداره آبجی. با تیمورخان حساب می کنیم، شما بفرما خونه.»
طاووس بادی به غبغب انداخت و شونه هاشو بالا داد و با ناز و غمزه چادرشو عقب و جلو کرد: «هر طور میل تونه.» بعدشم تنگ به دست صلاّنه صلاّنه راه افتاد. تو همین موقع دوچرخه سواری که سنّی هم نداشت، بی هوا بهش خورد و تنگ از دستش افتاد: «وای، مگه چشمات باباقوریه پسر!» پسرک چندمتر دورتر نتونست دوچرخه رو کنترل کنه و زمین خورد. طاووس غرّید: «حقِّتْ بود، تو باید الاغ سواری کنی و خرک چی باشی.»
ناله پسرک دراومده بود و طاووس واسه ماهی هایی که روزمین افتاده بودن افسوس می خورد ولی جرات نداشت اونارو که بال بال می زدن از رو زمین ورداره. پریشون دنبال کسی می گشت که ماهان سررسید و طاووس تندی گفت: «آقا، تورو خدا اینارو از روزمین وردارین. اگه زود ببرین اونجا زنده می موننْ.» و با دستش اشاره به ماهی فروشی کرد.
ماهان ته تنگ و که هنوز سالم بود و کمی آب توش بود ورداشت و دوتاماهی کوچیک رو که آواز مرگ می خوندن توش انداخت و به سرعت به طرف ماهی فروشی رفت. طاووس چشم به راه داشت و خودش هم نفهمید چرا منتظره عاقبت کارو ببینه. وقتی ماهان ماهی هارو تو آب انداخت به سرعت برگشت: «می خواین دوباره براتون بخرم؟»
گفتن همون و اره زبون طاووس کار افتادن همونْ: «برو واسه عمّه ت بخر. پولتو بذار جلو آینه دو برابر میشه.» و در مقابل چشمای حیرت زده ماهان راهشو گرفت و رفت و اونو ماتْ زده جا گذاشت.
***
«اصلاً نفهمیدم این پسره جِزّ جیگرزده از کجا سردرآورد و صاف اومد خورد به من. نمی دونی گلی دلم واسه پرپرزدن ماهی ها داشت کباب می شد. ولی دل و جیگر دست زدن بهشون رو نداشتم و دنبال یه فرشته نجات تو آسمون بودم که یهو آقا فرنگیه از رو زمین پیداش شد و به دادشون رسید. دستش درد نکنه، ولی از اینکه پول شو به رخ من کشید خونمْ جوش اومد. اگه به خاطر دایی شمسا نبود خرخره شو می جویدمْ.»
گلی هاج و واج به طاووس نیگا می کرد: «مگه چی گفتی؟ دختر چرا نمی تونی جلو زبونتو بگیری؟ تو به این خوشگلی، چرا پاچه مردمو می گیری؟ اونْ خواسته محبّت کنه.»
طاووس موهاش رو از تو صورتش کنار زد: «می خوام نکنه، اونو سَنه نَه که من ماهی می خوام یا نه؟ مگه دستم یه وَریه یا کجه که نتونم بخرم!»
گلی از حرفهای طاووس خنده ش گرفت: «تو باید پسر می شدی اشتباهی دختر از آب دراومدی. اصلاً تقصیر من بود که ماهی خواسته بودم. ولی گردنم خرد بشه کاش خودم لشمو برده بودم. حالا حتماً به پسره برخورده، خیلی بد شد.»
طاووس چشم گشاد کرد که: «بکشه پشت دوری، ایشّ... خوره!»
***

خانوم آقا خواهر تیمورخان زن مردنمایی بود که هیکل مردونه و شونه های پهنش اینو ثابت می کرد. اخلاقاً هم مثل مردا بود و همیشه هم از جمع زنها فرار می کرد. زنهارو قابل نمی دونست و می گفت ناقص العقل انْ، مخصوصاً از وقتی شوهرش توی یه دعوای مردونه چاقو خورده بود و جیگر سیاهشْ تیکه تیکه شده بود و اونارو تنها گذاشته بود فکر می کرد باید به جای زن خونه، مرد خونه باشه. از اون وقت تا حالام به ابروهاش دست نزده بود؛ صدرحمت به پاچه بزْ، عین مردا ریش درآورده بود و هر چقدر زنهای فامیل دوره ش کردن بلکه یه سروصفایی به صورتش بدن، حاضر نشد که نشد. همیشه هم لباس سیاه می پوشید و در جواب اعتراض حتّی یدونه پسرش می گفت: «تا آخر عمر داغ دار آقاتمْ» و امّا آقا ناصر پسر یکی یدونه خانوم آقا انقده تَروفِرزْ بود که بهش ناصر جنّی می گفتن و این لقب پرطمطراق رو کسی جرات نداشت روش بذاره جز خود تیمورخان. از بچّگی هم کنار خودش تروخشکشْ کرده بود و کار یادش داده بود. حالام دست راستشْ بود و از شما چه پنهون که چشمش هم دنبال طاووس بود، واسه مال و منال تیمورخان. ولی جرات جیک زدن نداشت چون طاووس به حسابش نمی آورد و براش تره خرد نمی کرد.
خانوم آقا به خیال خودش ناصر و نصیحت می کرد: «یه کمی جنم داشته باش. تو که از هر دری می ری تو و از هر سوراخی آفتابی میشی چطوری نتونستی تو دو انگشت دل این دختره جا واز کنی؟ این همه مال و منال دایی جونت با هزار تخته فرش سر جهازی این دختره ست، د یاالله بی عرضه.»
ناصر نالید: «شما طاووس رو با تخته فرشهای دکون دایی جون طاقْ می زنی! به این دختره نمیشه نزدیک شد و ناخونک زد. عین خروس جنگی می مونه. گاهی هم مار جعفری، همچین نیشت می زنه که صدتا دکتر انگشت به دهن می موننْ. سردرنمیارم که خدا تو گوشت و پوست این دختر چه فلفلی ریخته که این همه تندهْ.»
اینارو ناصر گفت و با غصّه اعتراف کرد که جلوی این دختر چشم سیاه موبلند کم آورده، که سر شماتتْ و سرکوفت خانم آقا دراومد: «مردی گفتن، زنی گفتن، لچک از سرت ورداشتی بگن مردی و مردونگی داری؟ برو اسمت رو بذار ناصرخانوم.»
ناصر آه کشید: «شمام که زبونتون دست کمی از طاووس نداره، نکنه اصلاً به شما رفته؟ ولی من مطمئنم که دایی جون ته دلش می خواد من دومادش بشم.»
خانوم آقا که نیش زبونش از کار نمی افتاد، ادامه داد: «مرد گندهْ شدی ولی هنوزم تا من واستْ لالایی نخونم خوابت نمی بره، حالام عین بچّه یتیم ها لبْ ورنچین. عین کادیلاک برو تو دل این دختره از خودراضی.»
***
طاووس چشم از تنگ بلور ماهی ورنمی داشت و هزار تا فکر و خیال خوشگل و رنگی تو سرش دور می زد: با اینکه اون بدوبیراه و نثارش کردم و سکه یه پول سیاه شد بازمْ آقایی کرد و واسمْ ماهی فرستاد. حالا خودمونیم، آقای دکتر بد مالی هم نبود، از نزدیک ندیده بودمش چه چشمای سبزی داشت عینهو تیله انگشتی بود. و وقتی گلی گفت که آب ماهی هارو خودت باید زحمت بکشی و عوض کنی تازه طاووس از فکر و خیال ماهان اومد بیرون و رفت تو جلْد خودش: «اگه نکنم چی میشه؟»

نظرات کاربران درباره کتاب به قشنگی طاووس