فیدیبو نماینده قانونی دفتر نشر فرهنگ اسلامی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فرصتی برای شیخ

کتاب فرصتی برای شیخ
داستان زندگی شیخ بهایی

نسخه الکترونیک کتاب فرصتی برای شیخ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب فرصتی برای شیخ

به شهادت تاریخ، تمدن اسلامی ارزنده‌ترین سهم را در غنای اندیشه وپیشبرد تمدن بشر داشته است. سهم نخبگان و برجستگان مسلمان در این زمینه به قدرت چشمگیر است که چشم پوشی از آن مانند انکار خورشید در روز آفتابی است. فلسفه، طب، ریاضیات، عرفان، تاریخ، ادبیات و ... بیشترین تجلی خود را مدیون ایرانیان است. معرفی این بزرگان تمدنساز به نسل جدید، یکی از رسالت‌های بزرگ اندیشمندان و هنرمندان است.

ادامه...
  • ناشر دفتر نشر فرهنگ اسلامی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.05 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب فرصتی برای شیخ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

ایران در طول تاریخ، شاهد فراز و نشیب های فراوانی بوده و با توجه به عوامل مختلفی از قبیل تغییر سلسله ها و حکومت های محلی، شرایط خاص حاکم بر جامعه در هر دوره، اعمال نفوذ نیروهای خارجی در بعضی دوره ها، جنگ ها و...، تغییر و تحولات مهمی در زمینه های سیاسی، فرهنگی، دینی، اجتماعی و اقتصادی، به وقوع پیوسته است. یقیناً دوره صفویه، مهم ترین و پرفرازترین دوره تاریخ ایران محسوب می شود، چراکه پس از قرن ها حاکمیت فرمانروایان زورگو و بیگانه، سلسله صفویه از بطن جامعه ایرانی برخاست و حکومت اسلامی شیعه را بر ایران حاکم کرد. تغییر و تحولات فرهنگی ، اجتماعی، سیاسی، هنری و مخصوصاً دینی، از جمله مواردی بود که در آن دوره به وقوع پیوست.
بنیانگذاران اولیه این سلسله، با تفکر شیعه و حب آل علی(ع) در جامعه ایران ظهور کردند؛ جامعه ای که هیچ گاه چنین اندیشه ای را در راس حکومت خود نداشت. در حقیقت، اعلام تشیع اثنی عشری یا دوازده امامی، به سال ۹۰۷ هجری قمری، به عنوان مذهب رسمی ایران، درحالی که هنوز پایه های قدرت صفویه محکم نشده بود، مهم ترین تصمیم شاه اسماعیل اول در تبریز محسوب می شود. طرفداران صفویه در آن دوران، در کوی و برزن راه می رفتند و سه خلیفه راشدین را لعن، و همه دشمنان علی(ع) و دیگر امامان را نفرین می کردند. هر کس که بلافاصله در جواب آن ها نمی گفت «بیش باد و کم مباد»، خطر آن بود که در دم جانش را از دست بدهد. با توجه به تبلیغات شدیدی که حاکمان صفویه می کردند، ترویج تشیع همچنان برای صفویه کار خطرناکی بود، چراکه اکثر مردم ایران اهل تسنن بودند و هر آن احتمال درگیری می رفت. اسماعیل با پشتکار فراوانی به این امر ادامه داد. او عقیده داشت که امامان، او را یاری خواهند کرد. در آن دوره، اسماعیل احساس می کرد که کمبود علمای شیعه بسیار زیان بار است. از این رو از علمای شیعه کشورهایی چون سوریه و لبنان دعوت به عمل آورد. به همین دلیل، برخورد بین شیعه و سنی، در ایران دوره صفویه به اوج خود رسید و تا دوره شاه طهماسب، که مصادف است با ورود شیخ بهایی و پدرش عزالدّین حسین به ایران، همچنان در برخی نقاط ایران ادامه یافت.
شاه طهماسب، مدتی پس از ورود عزالدّین حسین، وی را مامور کرد تا به سرزمین هرات برود و اهالی آن جا را به آیین شیعه دعوت کند. وی توانست در ظرف چند سال، بدون کوچک ترین خون ریزی، مردم آن سامان را با رضایت و میل قلبی، به آیین شیعه دعوت کند.
پس از به سلطنت رسیدن شاه طهماسب، قزلباش ها به سرعت از این وضع استفاده کردند و سعی کردند تا زمام دولت را به دست گیرند. آن ها نیروی نظامی ترک نژاد بودند که باعث به قدرت رسیدن شاهان صفوی شدند. قزلباش ها توانستند تا یک دهه قدرت شاه را در اختیار گیرند. در طی دوران طهماسب، ازبکان و عثمانی ها، سرحدات کشور را مورد تهاجم قرار دادند. نکته قابل توجه، پایداری شاه طهماسب در مقابل گردن کشی های قزلباش ها و حملات بیگانگان بود. او، نه تنها پایداری کرد، بلکه رفته رفته قدرت خود را افزایش داد. قزلباش ها، پس از مرگ شاه طهماسب و روی کار آمدن شاه اسماعیل دوم و محمد میرزا، همچنان قدرت خود را حفظ کردند. کشتن شاه اسماعیل دوم و مهد علیا، مادر شاه عباس، از جمله مواردی بود که حکایت از این زورمندی داشت. شاه عباس، در اوایل حکومت، یارای مقابله با آن ها را نداشت، اما پس از تثبیت قدرت و غلبه بر دشمنان خارجی، توانست قدرت را از آن ها بگیرد و سران قزلباش را قلع و قمع کند. ظهور شاه عباس توانست بار دیگر دوران اقتدار صفویان را زنده کند. او با سرکوب نیروهای مخالف و کم کردن قدرت قزلباش ها، به وسیله روی کار آمدن نیروهای جدید نظامی گرجی، ارمنی و چرکسی، در راس قدرت قرار گرفت.
سلطنت او نشانگر نقطه اوجی در شکوفایی بارز فرهنگ، تمدن و هنری است که در دوران صفویه پدید آمد. اصفهان شهری قدیم الاحداث بود. عظمت شهر از سال ۱۰۰۶ هجری قمری آغاز شد و این درست زمانی است که شاه عباس، پایتخت را از قزوین به آن جا انتقال داد. وی، نه تنها توانست اجرای عملیات علیه ازبکان را آسان تر کند، بلکه قادر شد تا امور خلیج فارس را بیشتر کنترل کند. در دوره آرامشی که پس از تثبیت قدرت شاه عباس به وجود آمد، بازسازی و بهسازی شهرها و شکوفایی هنرهای مختلف، سرلوحه کارها قرار گرفت. علما، هنرمندان و دانشمندان، از سراسر بلاد، به سوی اصفهان روان شدند. معماری جدید شهر اصفهان از جمله موارد بسیار مهمی بود که شاه عباس بسیار به آن می اندیشید. مهم ترین کسی که در کارهای عملی و عمرانی، یاری رسان شاه عباس بود، شیخ بهاءالدین محمد عاملی، معروف به شیخ بهایی بود که عالم الهی، فیلسوف، فقیه، مفسر قرآن، منجم، معلم، معمار، شاعر و حتی داستان نویس محسوب می شد. نقش ارزنده شیخ بهایی در بنای شهر جدید اصفهان و بنای اماکن عمومی، چون مسجدها، پل ها ، میادین، حمام ها و عمارات مختلف، به خوبی مشخص است، چرا که پس از سالیان متمادی، بناهای او، همچنان استوار، پابرجا و به زیبایی هرچه تمام تر در معرض دید مشتاقان قرار دارد و نابود نشده است. وی در زمانی که به چنین کارهایی مشغول بود، از کسب علم و تدریس غافل نبود. او به عنوان شیخ الاسلام شهر اصفهان، به مشکلات مردم رسیدگی می کرد و عالم دینی آن روزگار محسوب می شد. از این رو، حضور این عالم عالی قدر در کنار شاه عباس، در داستان، طبیعی و به عنوان محور اصلی آن در نظر گرفته شده است. وی هیچ گاه به مدح شاهان نپرداخت و همیشه در صدد بود تا از قدرت آن ها به سود مردم استفاده کند. به همین دلیل، در داستان «فرصتی برای شیخ»، دومین شخصیتی که روی آن بسیار کار شده، شاه عباس است. شرایط آن دوران و نقش مهمی که شیخ بهایی در آن دوره بسیار حساس ایفا می کرد، باعث چنین امری شده است. شیخ بهایی، در اواخر عمر، گرایشات عرفانی پیدا کرد. سفر اصلی او با لباس دراویش به شهرهایی چون حجاز، مصر، سوریه و...، حکایت از حال و هوای جدید شیخ دارد. در روز تشییع جنازه شیخ، جمعیت بسیار زیادی شرکت داشتند و در پیش و پس جنازه می رفتند. ازدحام خلایق به اندازه ای بود که میدان نقش جهان، با همه وسعت، کاملاً پر شده بود و مردم گه گاه زیر دست و پا می افتادند.

کامران پارسی نژاد

کوه های بلند جبل عامل(۱)، در نظر محمد، همیشه وهم انگیز و ترسناک می نمود. مخصوصاً هنگام شب، کوه به غولی بزرگ و سیاه مبدل می شد. کافی بود دستان بلندش را دراز می کرد و او را به چنگ می آورد. از تصور چنین صحنه ای بر خود لرزید. نگاهی دور گرداند. درختان سربه فلک کشیده پیرامون کوه، با وزش باد، درهم می پیچیدند؛ شاخه و برگ هایشان درهم فرو می رفتند و صدای وحشتناکی ایجاد می کردند. محمد قرآنش را محکم به سینه چسبانده بود. هم سو با باد پیش می رفت. بوته های بزرگ خار، بی هدف در بیابان، پیش روی محمد می گشتند و فضای وحشت انگیزی را ایجاد کرده بودند.
به عقب نگریست. از ده کاملاً دور شده بود. به تاریکی هوا چیزی نمانده بود. بر سرعتش افزود. سعی می کرد نگاهش با کوه که هر لحظه سیاه تر می شد، تلاقی نکند. دلش می خواست زودتر به خانه می رسید. از تپه ای بلند بالا رفت. از پایین تپه، سواران زیادی پیش می آمدند. کلاه های بزرگی بر سر داشتند. محمد آب دهان فرو خورد و با احتیاط از تپه سرازیر شد. تا خانه راهی نمانده بود. فکر کرد به سرعت به سوی خانه بدود، اما پشیمان شد. راه گریزی نبود. آن ها اسب داشتند و او را دیده بودند. بوسه ای بر قرآن زد و بر جای خود میخ کوب شد.
سواران به آرامی به او نزدیک می شدند. مردی چاق و تنومند، پیشاپیش همه می راند. چشمان محمد به شمشیرِ پهنِ بزرگی که بر کمر بسته بود افتاد. مرد لاغراندامی پرچم بزرگی را حمل می کرد که به شدت تکان می خورد. اسبِ مرد چاق شیهه ای کشید و در مقابل محمد از حرکت باز ایستاد. مرد به دقت نگاهی به محمد کرد. با دست اشاره کرد. مردی که دستار بر چهره اش بسته بود، شتابان پیش آمد. در مقابل محمد اسب را ایستاند. به جلو خم شد.
ـ عرب هستی؟
محمد ترسیده بود. به جهتی که خانه شان قرار داشت نگاه کرد. مرد فریاد کشید: «گفتم عرب هستی؟»
محمد به علامت تصدیق، سر را تکان داد. مرد نقابدار دست بر شمشیرش نهاد و دوباره پرسید: «پس عربی بلد هستی. پسرجان، ما هم اکنون در کجا هستیم؟»
ـ این جا... این جا روستای جباع است.
ـ اهالی این جا همه شیعه هستند؟
ـ هم شیعه... هم سنّی.
ـ تو هم شیعه هستی؟
نمی دانست چه جوابی بدهد. لباس آن ها را قبلاً دیده بود. پدرش گفته بود با آن ها صحبت نکند، اما او جواب سوال آن ها را داده بود. به سمتی نگاه کرد که خانه شان قرار داشت. مرد امتداد نگاه محمد را دنبال کرد.
ـ خانه تان آن جاست؟
محمد به سرعت صورتش را برگرداند. می ترسید اگر چیزی بگوید، وضع بدتر شود. کمی خود را عقب کشید.
ـ چه در دست داری؟
ـ قرآن است.
مرد چاق لگدی به زیر شکم اسب زد و کمی نزدیک شد. مشغول صحبت با مرد نقابدار شد. محمد چیزی از سخنان آن ها نمی فهمید. مرد دستارش را از چهره باز کرد و با صدای آرام تری پرسید: «این روستای جباع در کدام سمت است؟»
محمد با دست به پشت سر اشاره کرد و گفت: «تا آن جا راهی نیست.»
ـ آیا می دانی شهر صیدا در کدام جهت است؟
محمد کوه را نشان داد و گفت: «از کوه باید بگذرید. ما در شمال شهر صیدا قرار داریم.»
ـ می توانی بروی. از این جا دور شو.
محمد به سرعت به سمت خانه دوید. باد هم چنان می وزید. نگاهی به پشت سر انداخت. او را تعقیب نمی کردند. بر خاک افتاد. دوباره برخاست. کلبه کوچکشان از دور نمایان شد. حالا احساس امنیت می کرد. در مقابلِ درِ کلبه ایستاد. خم شد. در یک دست قرآن داشت و دست دیگر را به زانو حمایل کرده بود. نفس نفس می زد. بر در کوفت. در به آرامی باز شد. عبدالصمد در آستانه در ظاهر شد.
ـ برادر چرا نفس نفس می زنی؟
مادر مشغول درست کردن نان بود. نگاهی به محمد انداخت و پرسید: «چرا دیر آمدی؟ پدرت کو؟»
محمد قرآن را روی صندوقچه قرمزرنگ گذاشت. عبدالصمد کاسه ای خالی مقابل محمد قرار داد و از کوزه آب بر دستانش ریخت. صورتش را شست. نگاهی به مادر انداخت. مادر، مبهوت، محمد را می نگریست. از کنار تنور بلند شد. شعله های آتش، گاه گاهی از داخل تنور زبانه می کشیدند. مادر چانه محمد را گرفت و پرسید: «محمد، چه اتفاقی افتاده است؟ عزالدّین حسین کجاست؟ مگر در مسجد ده به شما درس نمی داد؟»
ـ چرا، درس می داد. پس از پایان درس، یکی از اهالی ده نزد او آمد. نفهمیدم به او چه گفت که پدر همه محصلان را به خانه هایشان فرستاد و به من گفت: «تو نیز به خانه برو.» پرسیدم: «با من نمی آیید؟» جواب داد: «نه، تو به خانه برو، من به زودی می آیم.»
ـ یعنی چه کار مهمی برایش اتفاق افتاده است؟ شاید نزد زین الدین علی(۲) رفته است.
ـ نمی دانم. به من چیزی نگفت، اما در بین راه...
ـ در بین راه چه؟
محمد خود را از مادر دور ساخت. در گوشه اتاق نشست. کف پایش را مالید و گفت: «در بین راه با سواران عثمانی روبه رو شدم.»
ـ با آن ها حرف هم زدی؟
ـ مجبور شدم. مجبور شدم.
محمد سرش را به دیوار تکیه داد. قطرات اشک، یکی پس از دیگری از گونه اش سرازیر شدند. مادر کنارش نشست. او را در آغوش گرفت و بوسید. عبدالصمد با عصبانیت گفت: «حال اتفاقی نیفتاده است که این طور گریه می کنی. محمد تو سیزده سال داری. نباید گریه کنی.»
ـ عبدالصمد، نمی بینی او ترسیده است. اگر خود با آن ها روبه رو می شدی چه کار می کردی؟
عبدالصمد، رویش را گرداند. عصبانی شده بود. به سرعت از اتاق خارج شد.
مادر اشک محمد را با کف دست پاک کرد و گفت: «لابد ورود سواران عثمانی را به عزّالدین حسین خبر داده اند.»
مادر به سوی در رفت. در را گشود. نگاهی دور گرداند. هوا کاملاً تاریک شده بود. عبدالصمد حوالی خانه نبود. با صدای بلند صدایش زد. جوابی نشنید. شانه هایش را بالا انداخت و در را دوباره بست. به سوی تنور رفت. خمیر را پهن کرد و با افسوس گفت: «معلوم نیست سرنوشتمان چیست، روستای جباع، محل تاخت و تاز سواران عثمانی و روم شده است.»
ـ چرا عثمانی ها با ما بدرفتاری می کنند؟ مگر آن ها مسلمان نیستند؟
ـ چه می دانم فرزندم... ما شیعه هستیم و آن ها سنی. مردمِ بی پناه منطقه چه کار می توانند انجام دهند؟! کوچک ترین اعتراضی کنند از دم تیغ خواهند گذشت.
ـ چرا مردم مسلح نمی شوند؟ می ترسند؟
ـ قبلاً بسیاری از روستاییان جباع و شهرهای بزرگ اطراف با آن ها مبارزه کردند، اما همه به شهادت رسیدند. چاره ای نیست، باید صبر کرد، اما تا کی، خود نمی دانم.
ـ عزالدّین حسین امروز در مسجد از شهید اول صحبت می کرد. او کیست مادر؟ آیا او هم به دست عثمانی ها یا رومیان کشته شده است؟
ـ نامش محمدبن مکی بود. خدایش بیامرزد. از بزرگان و علمای امامیه بود.
ـ چه سالی به شهادت رسیده است؟
ـ گمان می کنم حدود سال ۷۸۶ هجری او را کشته باشند.
ـ اوه، من فکر کردم چند سال پیش ایشان شهید شده اند!
با انگشتانش شروع به شمردن کرد. مادر اولین نان را از تنور درآورد. لبخندی گوشه لبان مادر نقش بست. ناگاه به یاد سواران عثمانی افتاد. با نگرانی به در خیره شد و گفت: «از عزالدّین حسین خبری نشد. عبدالصمد هم که تازگی یاغی شده. نمی دانم کجا رفت.»
محمد دستش را به علامت تعجب تکان داد و گفت: «خدای من صد و هشتاد سال پیش شهید اول شهید شدند. مادر، شما این مطالب را از کجا یاد گرفتید؟ من ندیدم شما از کتاب های پدرم چیزی خوانده باشید...»
ـ عزالدّین حسین این مطالب را شب ها برایم تعریف می کند. همه را از او یاد گرفته ام.
ـ چه کسی محمدبن مکی را شهید کرده؟
ـ تا آنجا که به یاد دارم، او در عهد برقوق(۳) زندگی می کرده. لابد آن ها او را کشته اند.
باد قطع نمی شد. کسی پشت در بود. محمد پشت در قرار گرفت. پرسید: «چه کسی پشت در است؟»
ـ من هستم، عزالدّین حسین. در را باز کنید.
محمد شتابان در را گشود. باد زوزه کشان داخل شد. عزالدّین وارد شد و در را بست.
ـ کجا بودی مرد؟ نگرانت شدم. عبدالصمد هم از خانه بیرون رفته، نمی دانم کجاست؟
عزالدیّن حسین عمامه اش را از سر برداشت و به گوشه ای انداخت. گرد و خاک بر چهره اش نشسته بود. آب در تشت ریخت و صورتش را شست.
ـ عبدالصمد در اصطبل خوابیده است. رفتم اسب را ببندم، دیدم آن جاست. هرچه پرسیدم، جواب نداد. چه اتفاقی افتاده است؟
ـ هیچ. محمد در بین راه با سواران عثمانی روبه رو شده بود. گریه می کرد. به او گفت: «چرا گریه می کنی، مگر دیدن سواران ترس دارد؟» به او گفتم: «اگر خود نیز با آن ها روبه رو می شدی، این چنین می کردی.» ناراحت شد و از اتاق خارج شد.
ـ او هم اکنون در شرایط سختی قرار دارد. جوان است. من نیز جوان بوده ام و می دانم او در چه حالی است.
ـ عزالدّین حسین، زمانی که او مادرش را از دست داد و من، به عنوان تازه عروس جوان، پا به این کلبه گذاشتم، چه کسی بود که از او مراقبت کرد؟ آیا من در حق او کم مادری کردم؟! آیا دیده ای میان محمد و او تفاوتی بگذارم؟!
ـ چرا ناراحت می شوی زن؟ من که نگفتم تو با او بدرفتاری کرده ای و خدای ناکرده به او ظلم می کنی. می گویم به هر حال او مادرش را از دست داده و هم اکنون در دوره جوانی است.
مادر تنور را خاموش کرد. نان ها را در پارچه ای بزرگ و گلدار پیچید. دستش را به آسمان برد و گفت: «به خداوند سوگند که او را چون پسرم دوست دارم.»
عزالدّین حسین در کنار محمد نشست. نگاهی به زن انداخت و به آرامی پرسید: «چند نفر بودند؟»
ـ نمی دانم. فکر می کنم صد نفری بودند.
ـ من در بین راه آن ها را ندیدم. در مسجد به من گفتند قصد دارند وارد روستا شوند. مدتی در منزل استاد بزرگوارم زین الدین علی ماندم؛ اما خبری از آن ها نشد.
ـ می خواستند به صیدا بروند. راه را به آن ها نشان دادم.
ـ مگر نگفتم با عثمانی ها و رومیان سخن مگو؟
ـ چرا، به یاد دارم. اما نمی توانستم.
عزالدّین حسین خندید. دست بر پا کوبید و سرش را تکان داد. سفره غذا پهن شد. بر در کوفته شد. عبدالصمد بود. بی آنکه چیزی بگوید، داخل شد. همه گرداگرد سفره جمع شدند.
ـ خداوند را شکر می کنیم به خاطر نانی که در سفره مان گذاشته است. به خاطر آنکه ما را حفظ می کند و از شر دشمنان در امان نگاه می دارد.
عزالدّین حسین تکه ای نان کَند و در ماست فرو برود و بر دهان گذاشت. محمد دانه ای زیتون برداشت و با هیجان گفت: «قبل از آن که شما به خانه بیایید، مادر از شهید اول با من صحبت کرد.»
ـ خدایش رحمت کند. راستی، امروز صبح نامه ای طولانی از شیخ علی منشار عاملی دریافت کردم. از اوضاع و احوال ایران بسیار نوشته است. بیشتر نامه توصیف ایران است. از مردمش، از وضع زندگی آن ها و حتی از پادشاه صفوی. می گوید ایران کشوری است که در امنیت به سر می برد و شیعیان به راحتی روزگار سپری می کنند.
ـ خوشا به حالشان. ما که در این سرزمین جز بدبختی و ناامنی چیزی ندیدیم.
محمد، هم چنان که غذا می خورد، پرسید: «روستای جباع تا ایران فاصله زیادی دارد؟ چرا به ایران نمی رویم؟»
عزالدّین حسین به دقت به همسرش نگاه کرد. زن بدون آن که متوجه نگاه های عزالدّین شود، مشغول خوردن غذا بود. عزالدّین حسین می فهمید که او نیز به فکر سفر به ایران است. با صدای بلند گفت: «شیخ علی منشار عاملی می گفت هم اکنون شیخ الاسلام قزوین است و به شاه طهماسب بسیار نزدیک است.»
محمد دوباره پرسید: «شیخ الاسلام چیست؟ قزوین همان ایران است؟»
ـ قزوین هم اکنون پایتخت ایران است. شیخ الاسلام به کسی می گویند که ریاست تمام علمای شیعه را به عهده دارد. او کسی است که به تمام علوم دینی آشنایی دارد. در اصل، او بالاترین و مهم ترین فقیه ایران به حساب می آید.
عبدالصمد، که کنجکاو شده بود، پرسید: «شیخ منشار در نامه فقط از ایران صحبت کرده است؟»
ـ خیر... او از ما خواسته است که به ایران سفر کنیم. او می گوید در ایران شیعیان آزاد هستند و جانشان در خطر نیست. او می گوید من می توانم در آن جا فعالیت کنم و حتی تدریس کنم. شما فرزندان من هم می توانید در ایران به کسب معلومات بپردازید و در این زمینه رشد کنید.
عبدالصمد کمی جابه جا شد. دستانش را مشت کرده بود.
ـ اما من از خواندن درس خسته شده ام. من درس خواندن را دوست ندارم.
ـ اگر نمی خواهی روزی فقیه بزرگی شوی، پس می خواهی چه کار کنی؟
ـ من دوست دارم تجارت کنم. آری، من تجارت را دوست دارم.
ـ عبدالصمد، آیا قبل از اینکه تصمیم خود را بگیری، خوب فکر کرده ای؟
ـ من مدت زیادی است که فکر می کنم.
ـ حتی یک بار با من درباره تصمیمی که گرفتی حرف نزده ای.
ـ حال این کار را کردم. من قصد دارم تاجر بزرگی شوم.
ـ نمی دانم چه بگویم.
سکوتی طولانی و خسته کننده بین آن ها برقرار شد. محمد در جمع کردن سفره به مادر یاری رساند. عزالدّین حسین به نماز ایستاد. عبدالصمد در گوشه اتاق نشست و پاهایش را جمع کرد. پس از پایان نماز، عزالدّین حسین گفت: «نمی دانم من چه کرده ام که تو قصد کردی تاجر شوی. البته تجارت، اگر با موازین اسلامی باشد، ایرادی ندارد. اما همیشه فکر می کردم به گونه ای تو را تربیت کرده ام که خود با میل و رغبت درس می خوانی. نمی دانستم در یادگیری فقه و علم حدیث، جبری در کار بوده است!»
ـ پدر، چرا متوجه سخن من نمی شوید؟ من به جبر درس نخواندم؛ اما حال می خواهم به کار دیگری بپردازم. گمان نمی کنم در این کار عیبی باشد. هر کس ممکن است در مسیر زندگی، تغییر عقیده بدهد. شما هیچ گاه من را مجبور به یادگیری نکردید. آری، خوب می دانم که چنین بوده است. تربیت شما این شرایط را فراهم کرده تا آزادانه در مقابل پدر بزرگوارم بایستم و بگویم که می خواهم جبل عامل را ترک گویم.
ـ جبل عامل را ترک گویی؟
ـ قصد دارم به اتفاق چند تن از دوستانم به مدینه برویم. آن جا محل مناسبی برای تجارت است.
ـ اجازه بده کمی فکر کنم عبدالصمد. من را غافل گیر کرده ای.
ـ پدرجان، فکر کنید. من منتظر می مانم. هر قدر که می خواهید فکر کنید.
ـ محمد ، من قصد دارم فردا صبح دوباره نزد زین الدین علی بروم. می خواهم کتابی را که نوشته ام به ایشان نشان دهم. آیا با من می آیی؟
ـ بله پدرم. با شما می آیم.
ـ پس امشب باید زود به بستر روی، چون صبح زود باید به پاخیزی... آه به یاد آوردم. داشتم از ایران می گفتم. آری، شیخ منشار از ما دعوت کرده است تا به ایران سفر کنیم. زن، چه می گویی؟
ـ نمی دانم. ما سالیان درازی است که در این روستا زندگی کرده ایم و تنها یک بار از این جا دور شده ایم. نمی دانم می توانیم دوری از وطن را تحمل کنیم یا نه؟
ـ تحمل خواهیم کرد. البته بستگی به انسان دارد. از نظر من سرزمینی وطن من است که بتوانم در آن جا در امنیت و آرامش کامل زندگی کنم، مطالعه کنم و... چه می دانم، به ترویج آیین تشیع آزادانه بپردازم.
ـ فقط همین؟
ـ من سرزمینی را دوست دارم که در آن جا آزاد باشم و دین خود را مخفی نکنم. من هیچ گاه حاضر نخواهم شد دست از تشیع و امامان خود بردارم. مردم این منطقه سالیان درازی است که برای این عقیده جان ها داده اند.
ـ چه کسی گفت اگر این جا بمانی آیین خود را از دست خواهی داد؟
ـ زن، چرا متوجه نیستی؟ دیر یا زود عثمانی ها و یا رومیان، به جبر هم که شده، مردم را مجبور خواهند کرد یا سنی شوند و یا مسیحی. من از چنین روزی می ترسم.
ـ شاید چنین اتفاقی هیچ گاه رخ ندهد.
ـ شاید هم رخ دهد. من فکر می کنم ما وظیفه داریم به ایران سفر کنیم. این تکلیف ماست. محمد می تواند از این فرصت بزرگ به خوبی استفاده نماید، در محیطی که همه شیعه هستند رشد نماید و به کسب علم و معرفت بپردازد، کمی دوراندیش باش.
ـ من، خود از اوضاع و احوال زمانه به تنگ آمده ام، اما عزالدّین حسین، من می ترسم. می ترسم وضع بدتر از این شود. آیا به یاد داری سیزده سال پیش، وقتی به بعلبک رفتیم چه حادثه ای رخ داد؟
محمد کنار مادر نشست و پرسید: «چه اتفاقی افتاد؟ من به دنیا آمده بودم؟»
ـ تو در همان جا به دنیا آمدی. وقتی به جباع بازگشتیم، بسیاری از مردم کشته شده بودند. حال، سفر به ایران؟ آیا فکر کرده ای به راحتی می توان از میان عثمانی ها گذشت و به ایران رسید؟
ـ اگر خداوند بخواهد، می شود و اگر نخواهد، نمی شود.
ـ اما خداوند به ما عقل و درایت هم داده است. من نمی توانم خود را در تنور بیندازم و بگویم اگر خداوند بخواهد من نخواهم سوخت!
ـ اما ابراهیم در آتش نسوخت. آیا داستانش را برایت تعریف نکرده ام؟
ـ شرایط فرق می کند. او ابراهیم بود و با دلیل به آتش پای نهاد. او به فرمان خداوند چنین کرد.



ـ من می گویم اگر تکلیف ما به رفتن باشد، خداوند پشتیبان ما خواهد بود. این دومین باری است که شیخ منشار از ما دعوت کرده است. من هم به فکر خطرهای سفر هستم و از خطری هم که ما را هم اکنون تهدید می کند مطلع هستم. از معجزات خداوند نباید غافل بود. فقط باید ایمان داشت. اگر ایمان خود را حفظ کنیم، معجزه هم رخ خواهد داد. به یاد داستان حقیقی ای افتادم که پدرم از پدرش تعریف می کرد. پدرم می گفت: یک سال شمس الدین دوران سختی را سپری می کرد. در آن دوره نیز عثمانی ها مردم را به تنگ آورده بودند و محصولاتشان را چپاول می کردند. یک روز، در خانه شمس الدین، هیچ چیز برای خوردن نبود. بچه ها مدام گریه می کردند و بهانه می گرفتند...
ـ پدرجان ، حتماً یکی از بچه ها پدر شما بوده است. درست نمی گویم؟
ـ چرا، درست می گویی. یکی از بچه ها پدر من بوده است. مادربزرگم از برف گلوله هایی به شکل خمیر درست کرد. گلوله ها را در تنور خانه گذاشت و به آن ها گفت کمی بخوابید تا نان پخته شود. شمس الدین طاقت نیاورد. از کلبه خارج شد. در میان برف ها بر زمین نشست. دستانش را بالا برد و از خداوند یاری خواست. گفت...
دیگر نتوانست ادامه دهد. بغض گلوی عزالدّین حسین را می فشرد. قطرات اشک در گوشه چشمانش جمع شده و آماده لبریز شدن بود. محمد خود را به پدر نزدیک کرد. سرش را روی پای پدر گذاشت و منتظر شنیدن بقیه داستان شد. عزالدّین حسین بر خورد مسلط شد و ادامه داد: «وقتی پدربزرگم به کلبه بازگشت، بوی نان به مشامش خورد. سراسیمه به تنور نزدیک شد. مادربزرگ در گوشه اتاق نشسته بود و می گریست. نان گندم در تنور بود! شمس الدین سجده کرد و تا روزهای متمادی، خداوند را شکر گفت و هیچ گاه نتوانست آن واقعه را فراموش کند.» حال بهتر است هر چه زودتر بخوابیم.

نظرات کاربران درباره کتاب فرصتی برای شیخ