فیدیبو نماینده قانونی دفتر نشر فرهنگ اسلامی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خورشید خوارزم

کتاب خورشید خوارزم
داستان زندگی ابوریحان بیرونی

نسخه الکترونیک کتاب خورشید خوارزم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خورشید خوارزم

به شهادت تاریخ، تمدن اسلامی ارزنده‌ترین سهم را در غنای اندیشه و پیشبرد تمدن بشر داشته استو سهم نخبگان و برجستگان مسلمان در این زمینه به قدری چشمگیر است که چشم‌پوشی از آن مانند انکار خورشید در روز آفتابی است. در این میان به ویژه، بیشترین سهم را ایرانیان داشته‌اند؛ و نگاهی اجمالی به خطوط تمدن اسلامی این نکته را به اثبات می‌رساند. معرفی این بزرگان تمدن‌ساز به نسل جدید، یکی از رسالت‌های بزرگ اندیشمندان و هنرمندان است. دفتر نشر فرهنگ اسلامی بر آن شده است تا با نشر داستان زندگی این بزرگان، پیشگام و آغازگر این رسالت بزرگ فرهنگی باشد.

ادامه...
  • ناشر دفتر نشر فرهنگ اسلامی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.14 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خورشید خوارزم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

هنوز به طلوع خورشید خیلی مانده و دِه در خواب بود. خروس ها تازه شروع به خواندن کرده بودند که محمد، صدای باز و بسته شدن در اتاق را شنید. چشم باز کرد و مادرش را دید که از اتاق بیرون می‎رود. مادر، هر روز صبح زود، از خواب بیدار می‎شد. اول نمازش را می‎خواند و بعد، برای جمع کردن هیزم به جنگل می‎رفت. محمد می‎دانست که مادرش مریض است. مدتی بود که پاهایش درد می‎کرد.
محمد به‎سرعت بلند شد و پشت سر مادر دوید و گفت: «صبر کن مادر، صبر کن تا من هم بیایم کمک کنم.»
مادر با مهربانی نگاهش کرد و گفت: «نه پسرم. امروز نه. راه دوری نمی‎روم. تو بمان. اول نمازت را بخوان، بعد هم به مرغ و خروس ها غذا بده تا من برگردم. مواظب خانه و بچه‎ها هم باش.»
محمد، دوازده ساله و بزرگ‎ترین پسر خانواده بود. او دو خواهر و یک برادر کوچک داشت. با این حرفِ مادر، برگشت و دوباره در رختخوابش دراز کشید. روستای آن ها، نزدیک خوارزم بود و «رستاق» نامیده می‎شد. رستاق، منطقه‎ای بسیار سردسیر بود. با آن که اواسط بهار بود، هوا سرد، و گرمای رختخواب، فوق‎العاده مطبوع و خوشایند بود. او و برادر کوچکش زیر لحاف بزرگی که از پشم بز پر شده بود و ملافه ضخیم کتانی داشت، خوابیده بودند.
بیرون، باران نم‎نم می‎بارید و محمد دلش می‎خواست کنار منقل آتش و زیر لحاف گرمش، همچنان دراز بکشد. اتاق، هنوز بوی آبگوشت شب گذشته را می‎داد. محمد که دیگر خوابش نمی‎برد، فکرش به گذشته‎ها پرواز کرد.
وقتی خیلی کوچک بود، پدرش را از دست داد. در آن زمان، او آن قدر کوچک بود که به سختی پدر را به یاد می‎آورد، ولی هر چقدر بزرگ‎تر می‎شد، کمبود پدر را بیشتر احساس می کرد و جای خالی او در قلبش بزرگ تر می شد.
محمد وضو گرفت، نمازش را خواند و دوباره به رختخواب رفت. گرمای لحاف مطبوع بود. او در جایش غلتی زد و لحاف را بالاتر کشید، ولی صدای مرغ و خروس ها از داخل مرغدانی، مرتب بلند و بلندتر می‎شد. معلوم بود گرسنه هستند. محمد از جایش برخاست و گفت: «نمی‎گذارند بخوابم. بروم برایشان دانه بریزم. مرغدانی را روی سرشان گذاشته‎اند.»
محمد بالاپوش پشمی‎اش را پوشید و به ‎طرف مرغدانی به راه افتاد. از بالای ایوان، نگاهی به دِه انداخت که مانند موجودی تنها، در وسط بیابانی بی‎کران بود. دهکده، در واقع در شمال بیابان پهناور غز، نزدیک خوارزم قرار داشت.
در فاصله نه‎چندان دوری از خانه، آسیاب آبی دیده می‎شد. دِه، تقریباً چهارگوش بود و اطراف آن را دیوارهای گِلی بلند ساخته بودند. دیوارها به‎ منظور جلوگیری از حمله قبیله‎های وحشی بود. وقتی آن ها از جنوب حمله می‎کردند، مردمِ دِه بر طبل و دهل می‎کوفتند و همه را صدا می‎کردند. آن ها با داس، تبر، شن‎کش، دیگ روغن و آب جوش آماده می‎شدند و پشت دیوارهای دِه می‎رفتند. دیگ های روغن و آب جوش را دست به دست از نردبان بالا می‎بردند و روی سر مهاجمان می‎ریختند.
در چهار طرف این دیوارها، برج های استوانه‎ای بسیار بلندی قرار داشت. در بالای دیوارها نیز روزنه‎های کوچکی در یک ردیف ساخته بودند. پشت دیوارها سکویی بود که هنگام یورش راهزنان و بیابان گردان، مردهای دِه روی آن می‎ایستادند، و از داخل روزنه‎ها نگاه ‎کرده و با تیر و کمان، با مهاجمان مبارزه می‎کردند.
خانه‎های دِه، هر کدام یک یا دو اتاق بزرگ داشت. ایوان معمولاً چسبیده به بنا و حیاط، حدود یک متر، پایین‎تر از ایوان بود. خانه محمد نیز به ‎همین شکل ساخته شده بود. خانه آن ها حیاط بزرگی داشت. در وسط حیاط، یک حوض آب بود. انباری در کنار حیاط و مرغدانی و طویله در کنجی دیگر بود.
محمد از کنار تنور نانی که مادر همیشه در آن نان می‎پخت، گذشت و به ‎طرف مرغدانی رفت. وقتی‎ برای مرغ و خروس ها دانه می‎پاشید، چشمش به یک تخم گل افتاد. خم شد، آن را از زمین برداشت و با خود گفت: «باید باد آن را به این جا آورده باشد. تا حالا چنین تخم گلی ندیده بودم.»
سپس آن را در جیبش گذاشت تا از استاد رومی‎اش(۱) بپرسد. محمد، دانه‎ها، تخم ها، میو‎ه ها و گیاهان مختلف و ناشناخته را جمع می‎کرد و نزد استادش می‎برد. نام ها و مشخصاتشان را از او می‎پرسید و همه را می‎نوشت. او قبلاً خواندن و نوشتن را در مکتب فرا گرفته بود و اینک، نزد استاد، به گیاه‎شناسی مشغول بود.
محمد بعد از دانه دادن به مرغ و خروس ها، به ‎طرف آغل رفت. گوسفندها و بزها برای بیرون آمدن بی تابی می‎کردند. او، درِ آغل را به روی حیوان ها باز کرد و گفت: «بیایید... حالا نوبت شماست تا با هم به صحرا برویم.»
سپس نی‎لبکش را در جیب گذاشت و در پی گوسفندان به ‎راه افتاد. هنوز چند قدمی نرفته بود که مادر را از دور دید. مادر بار هیزم به دوش گرفته و به‎ طرف خانه می‎آمد. محمد به‎ طرفش دوید تا کمک کند، ولی مادر نگذاشت. او بار هیزم را روی پشتش جابه‎جا کرد و با محبت، دستی به سر پسرش کشید و گفت: «تو گوسفندها را به چَرا ببر. تا خانه راهی نیست. هیزم ها را خودم می‎برم. به مرغ و خروس ها دانه دادی؟»
ـ بله
ـ ناشتایی چی؟ چیزی خوردی؟
محمد پارچه‎ای که نانش را داخل آن پیچیده بود به مادر نشان داد و گفت: «با خودم می‎برم. بعداً می‎خورم.»
ـ مواظب خودت باش... دنبال گل و گیاه به جاهای خیلی دور نرو.
ـ باشد، خداحافظ.
و به ‎دنبال گوسفندها به ‎راه افتاد. مادر خوب می‎دانست که محمد علاقه زیادی به یادگیری علوم مختلف دارد، به استادش خیلی علاقه‎مند است و بسیار به او احترام می‎گذارد. برای استاد، گیاهان گوناگون و کمیاب جمع‎آوری می‎کند و خودش هم از او این علم را فرا می‎گیرد.
مادر لحظه‎ای ایستاد و به محمد جوانش نگاه کرد؛ او بزرگ‎ترین فرزندش بود. پسری باریک اندام و همچون خودش، گندمگون بود. قد و هیکلش کوچک‎تر از سنش می نمود. بینی عقابی و چشمانی سیاه و نافذ داشت. باهوش بود و پیشانی بلند. موهایش پرپشت و مشکی و کمی مجعد بود. پیراهنی کهنه، ولی تمیز پوشیده و قبایی روی آن به تن کرده بود. شب‎کلاهی به‎ سر داشت و دستار سفیدی به موهای بلند و انبوهش بسته بود. کتابی هم به ‎همراه داشت. او دوست داشت در هر فرصتی مطالعه کند.
بعد از مرگ پدر محمد، زندگی برای مادرش، آن هم با چهار فرزند، مشکل شده بود. برای همین محمد، تا آن جایی که می‎توانست در کارها به مادرش کمک می‎کرد و سعی می‎کرد باری از دوش او بردارد.
مادر، دوباره بار هیزمش را به دوش گرفت؛ آهی کشید و به‎ طرف خانه به‎ راه افتاد. او زنی سی‎ودو ساله، گندمگون و ریزنقش بود. با این که به ‎دلیل مشکلات زندگی و گرفتاری ها، بیشتر از سنش نشان می‎داد، اما هنوز زیبا بود.
زن همسایه او را دید و گفت: «خسته نباشی کوکب، با این درد پاها و کمرت، چه بار هیزمی بر دوش گرفته‎ای!»
مادر به‎ طرف خانه و محمد به ‎طرف صحرا رفت. برّه‎ها و گوسفندها راهشان را بلد بودند و خودشان آرام آرام می‎رفتند و محمد هم به‎دنبالشان بود. در حین راه رفتن، کتابش را درآورد و مشغول مطالعه شد. او هر کتابی که به ‎دستش می‎رسید، به خصوص کتاب های ریاضی و نجوم را با علاقه می‎خواند.
شب ها و معمولاً شب های تابستان که هوا صاف و پرستاره بود، بیرون، در زیر سقف آسمان می‎خوابید و ساعت ها به آن چشم می‎دوخت. به ستاره‎ها و سیاره‎ها و حرکتشان می‎اندیشید. او شب های تابستان را خیلی دوست داشت، چرا که می‎توانست تا دیروقت به آسمان چشم بدوزد و به فکر فرو رود.
محمد از شش سالگی به مکتب‎خانه رفته بود و حالا که دوازده سال داشت، به‎راحتی می‎توانست بخواند و بنویسد. قرآن را به‎خوبی می‎خواند و عربی را به‎راحتی می‎نوشت. او از همان کودکی حافظه‎ای قوی داشت و خیلی زود خواندن و نوشتن را یاد گرفت. تحقیق و جست‎وجو در مسائل علمی را خیلی دوست داشت، برای همین، از داشتن یک استاد راهنما خوشحال بود.
استاد، برای جمع‎آوری نمونه‎ هایی از گل ها و گیاهان و تحقیق در مورد آن ها، به آن جا آمده بود. او گیاه‎شناس چیره‎دستی بود و مردم دِه برایش احترام زیادی قائل بودند.
محمد بیشتر وقت ها که بزها و گوسفندهایش را برای چَرا به صحرا می‎برد، استاد را در آن جا می‎دید. او در دشت های زیبای خوارزم قدم می‎زد و به جمع‎آوری و مطالعه گل ها و گیاهان می‎پرداخت. دیدن استاد در آن جا، سبب آشنایی آن ها شده بود. چیزی نگذشته بود که استاد، به علاقه و هوش سرشار محمد پی برده و او را به شاگردی خود پذیرفته بود. از آن جایی که محمد چوپانی می‎کرد و به کوه و بیابان آشنا بود، می‎توانست برای استاد گل ها و گیاهان کمیاب را پیدا کند. استاد نام علمی و خواص گیاهان مختلف را برای محمد توضیح می‎داد و محمد نیز، با علاقه زیاد، سعی می‎کرد از همه گل ها و گیاهان، دو نمونه جمع کند؛ یکی برای استاد و دیگری هم برای خودش.

نظرات کاربران درباره کتاب خورشید خوارزم

خیلی خوب
در 10 ماه پیش توسط امید منصورکیایی