فیدیبو نماینده قانونی نشر نون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب به جستجوی تو

کتاب به جستجوی تو

نسخه الکترونیک کتاب به جستجوی تو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب به جستجوی تو

همیشه همین کنجکاوی‌ها، نوجویی‌ها، رازگشایی‌ها و تردیدهاست که کار دست آدم می‌دهد. لابد فرشته‌ها تردید نمی‌کنند و فوراً تصمیم می‌گیرند. عروسک‌ها هم کاری به این حرف‌ها ندارند. برای آن‌ها ذهنی نگذاشته‌اند، فقط موتوری دارند که حرکتشان می‌دهد و راهشان می‌برد. نامه را بازکردم. وعده گشایش رازی بود و نشانی خانه‌ای. نوشته بود که به تازگی پا به این جهان نگذاشته و عمری طولانی دارد. از من خواسته بود خودم را بشناسم و به او کمک کنم. عجیب و غریب و مسحور کننده بود. خیال‌کردم کسی خواسته سر به سرم بگذارد. پیش می‌آید. من دشمنانی دارم که بی‌دلیل دشمنی می‌کنند. مدام باید با آن‌ها مقابله کنم. نامه بنویسم. تقاضا کنم. حرص بخورم و جوش بزنم تا ضربه‌هایشان را سرچپ بدهم و نقش زمین نشوم. به نظرم دوستان بالقوه‌ای هم دارم که اصلاً فعال نیستند. شاید سال‌ها یا دهه‌ها یا قرن‌های آینده روغن بخورند و راه بیفتند. حالا حتماً یکی از آن دشمن‌ها خواسته پرونده دیگری برایم باز کند یا یکی از همان پرونده‌های قدیمی را دوباره از رکود درآورد.

ادامه...
  • ناشر نشر نون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.58 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب به جستجوی تو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

گزارش آن نامه شگفت انگیز

شاید این آخرین نوشته من باشد؛ آخرین گامی که بر این زمین سخت و ناهموار برمی دارم. شب آخرین ترانه اش را خوانده، شولای کهنه اش را بر دوش انداخته و در تاریکی دخمه خود کز کرده و صبح دورخیز می کند تا از درز شولا کم کم به دل تاریکی بزند و از گلوی مرغان آهنگ خود را سر دهد. اما من شاید این آخرین ترانه ای است که می شنوم.
چشم هایم دیگر نمی کشند. شاید به دلیل کار زیادی است که از آن ها کشیده ام. نور، نور. نور چشم های مرا کشت. شده ام مثل جوکیان هند که می نشستند و به آفتاب خیره می شدند تا بینایی شان از دست می رفت. ساعت ها می نشینم و به اراجیفی نگاه می کنم که به میزان کسر ثانیه چشمک می زنند و ذره ای از آن ها نه در حافظه ام می نشیند و نه به خیالم تلنگری می زند. نگاه می کنم بی آن که ببینم و گوش می دهم بی آن که بشنوم. مثل مسگری شده ام که دیگر صدای کوبیدن مس را نمی شنود. بس که آن را شنیده است.
دارم چشم هایم را از دست می دهم و هنوز هم مثل همیشه وقتی به آن تصویرهای تاریک و روشن و به آن آدم های صورتک پوشیده نگاه می کنم به فکر رازی هستم که هرچه بیشتر به آن می اندیشم، کمتر دستگیرم می شود.
گفتم راز؟ اما آیا واقعاً پاسخ آن را نمی دانم؟ یا آن راز را نمی شناسم؟ ماجرا از این جا شروع شد که خواستم داستانی را بنویسم که مدت ها ذهنم را به خود مشغول کرده بود. بارها آن را نوشته بودم، اما هرگز از آن رضایتی نداشتم. مثل تصویری ناقص بود که هربار بخشی از آن را می دیدم و تصور می کردم کامل شده، اما هر از چندی که آن را باز می خواندم به نظرم احمقانه می آمد. کودن شده ام، تصور می کنم شاهکار است، به نظرم حرف آخر را زده ام، انتظار دارم هرکه می خواند حلوا حلوایش کند. همین طور که نشسته ام و خودم را به دست خیال سپرده ام، به سرعت برق و باد در دنیا جلوه می کنم و در بزرگ ترین سنجش های جهانی جایزه های کلان می گیرم و با آن برای خواهرم خانه ای می خرم تا از این دربدری نجات پیداکند، برای برادرم مغازه ای می گیرم و سرمایه ای می دهم که دیگر این قدر چرت نزند، عرق نریزد و زیر بار اعتیاد و بیچارگی له نشود و از پا درنیاید. برای همه بچه هایی که سر چهارراه ها از این ماشین به سراغ آن یکی می روند، با گلی، شکلاتی، لنگی، و از نگاه شان هنوز هم امید سوسو می زند، پرورشگاهی می سازم که در آن درس زندگی بیاموزند و بعدها به جای این که دزد و قاچاقچی و شرور و زندانی شوند، نویسنده و نقاش و فیلم ساز و دانشمند بشوند. برای هر محله مجموعه ای از سینما و تیاتر و کتابخانه و نمایشگاه و باشگاه می سازم تا جوانترها این گوشه و آن گوشه ننشینند یا با موتورهای پردود قیقاج نزنند. هی نمی گویم امکانات محدود است و نیازها نامحدود. نیازها هم حدی دارند و بیشتر از آن دیگر نیاز نیستند. اما همه این ها خیالات واهی است.
همیشه همین طور است. رشته ای را می گیرم و هی جلو می روم و خیال می بافم و حرف می زنم. ماجرای داستان نوشتنم هم همین است. بارها نوشته ام و پاره کرده ام و خودم را لعنت کرده ام که می توانستم کار بهتری بکنم و نکرده ام و باز نتوانسته ام که ننویسم. چون همان طور که گفتم مدت ها فقط به آن فکر می کردم. فکر می کنم بذر این ماجرا از زمانی کاشته شد که نامه ای به دستم رسید، یا بهتر بگویم به نظرم رسید، وقتی که صندوق نامه ها را باز کرده بودم. در انبوه نامه های اراجیفی که هر روز به طور خودکار به دستم می رسید و در آن ها من انتخاب شده بودم که پول هنگفتی بگیرم یا فرصت های خوبی برای خوشبختی و لذت داشته باشم، نامه ای نیز بود که خود من فرستنده آن بودم. معمولاً همه نامه های آن چنانی را نخوانده، حذف می کردم ولی این یکی کمی عجیب بود. من کِی برای خود نامه نوشته بودم که خودم خبر نداشتم؟ پس تردید کردم و آن را بازکرده و خواندم.
همیشه همین کنجکاوی ها، نوجویی ها، رازگشایی ها و تردیدهاست که کار دست آدم می دهد. لابد فرشته ها تردید نمی کنند و فوراً تصمیم می گیرند. عروسک ها هم کاری به این حرف ها ندارند. برای آن ها ذهنی نگذاشته اند، فقط موتوری دارند که حرکتشان می دهد و راهشان می برد.
نامه را بازکردم. وعده گشایش رازی بود و نشانی خانه ای. نوشته بود که به تازگی پا به این جهان نگذاشته و عمری طولانی دارد. از من خواسته بود خودم را بشناسم و به او کمک کنم. عجیب و غریب و مسحور کننده بود.
خیال کردم کسی خواسته سر به سرم بگذارد. پیش می آید. من دشمنانی دارم که بی دلیل دشمنی می کنند. مدام باید با آن ها مقابله کنم. نامه بنویسم. تقاضا کنم. حرص بخورم و جوش بزنم تا ضربه هایشان را سرچپ بدهم و نقش زمین نشوم. به نظرم دوستان بالقوه ای هم دارم که اصلاً فعال نیستند. شاید سال ها یا دهه ها یا قرن های آینده روغن بخورند و راه بیفتند.
حالا حتماً یکی از آن دشمن ها خواسته پرونده دیگری برایم باز کند یا یکی از همان پرونده های قدیمی را دوباره از رکود درآورد. کسی چه می داند که این آدم ها چه انگیزه هایی دارند! یکی از دست یکی عقده دارد، سر دیگری درمی آورد و حالا این نامه را هم لابد یکی از همان ها فرستاده تا امشب خواب را بر من حرام کند و خودش از بی خوابی من و رذالتی که کرده لذت ببرد و یک جایی گره ای از یکی از رشته های عصبی اش باز شود. غافل از این که این کلاف سردرگم را مرگ هم نمی تواند بازکند.
باز هم باید مقابله می کردم. باید این ضربه را هم دفع می کردم، ولی نشد. آن شب مدت ها پهلو به پهلو شدم. چیزی در این نوشته بود که جایی را در نه توهای ذهنم حرکت می داد. انگار آن را می شناختم، جایی را که گفته بود. انگار شهاب سنگ بزرگی، به بزرگی کوه وسط برکه کوچک زندگی ام افتاده بود.
صبح هر که هرچه گفت فقط نگاهش کردم. نگاهش کردم و راه افتادم. کجا، نمی دانستم. فقط احساس می کردم باید بروم. من از این اخلاق های عجیب و غریب کم ندارم. بارها خودم را از سرازیری با دوچرخه رها کرده ام و خونین و مالین شده ام. یک بار سرم شکست و خون بند نمی آمد. یک بار کنار کوه از سرازیری پا به دو گذاشتم و بعد دیگر نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم. یک بار هم بیشه ای را دیدم و چنان به درون آن دویدم که انگار گم کرده ای را یافته بودم. و حالا هم فقط می رفتم.
گورستان این جا به معنای واقعی کلمه گورستان است. دریا، سنگ، درخت، آدم، لشکر و خاک قلعه. درست مثل گوری سنگی است. سنگ ها از چهار طرف بالا آمده اند. نه آن قدر بالا که ابری را بگیرند و بارانی ببارد و نه آن قدر کوتاه که گریزگاهی باشند. روی این سنگ ها گل و گیاه چندانی نیست، با این حال کبک ها گاهی دسته دسته اند و چوپان ها گوسفندها را از بزروها می گذرانند. خرگوش ها همین دور و برند و عقاب ها بر دامنه صخره های بلند می چرخند. گاهی هم روباهی از سوراخی درمی آید و به شتاب به طرف ستیغ می رود و گم وگور می شود. این جا فرصت فکر کردن هست. روی سنگی می نشینم و به رازی می اندیشم که کسی برای گشودنش مرا نشانه کرده است. در عین حال به داستانی می اندیشم که از آن گریزی ندارم.
کمی دیر رسیده ام. جلسه شروع شده است، جمع شده اند که برای فرهنگ فکری بکنند، با میکروفن و دوربین و مخلفات. خوشحال می شوم که برای تعارف های اول جلسه نرسیده ام. بعد فکر می کنم، خب لابد همین هم نوعی فرهنگ است که برای اول جلسه نرسی و همین هم نوعی فرهنگ است که اول جلسه با تعریف و تمجید شروع کنند. سخنران درمورد فرهنگ حرف می زند و حضار خیار پوست می کنند، برای من هم خیار گذاشته اند. سرم را پایین می اندازم و بی اختیار به آن خانه فکر می کنم.
نشانی خانه برایم آشنا است و کم کم خود خانه نیز در ذهنم شکل می گیرد. خانه ای قدیمی که زیرزمین بزرگی دارد و این زیرزمین دور می گردد و فقط پنجره های آجری اش کورسویی می اندازند و روشنش می کنند. چسبیده به خانه زمانی باغی بزرگ بوده با آب نما و گاوگرد و درخت های نسترن و سرو و گل های سرخ و نیلوفرهایی که این جا و آن جا قد می کشیدند. این فضای داستانی است که مدت ها به آن فکر می کنم. باغ پر از انار و انگور است.
سخنران هنوز دارد از تعریف فرهنگ به روایت صاحب نظران سخن می گوید. نقل قول هایش را باید همین امروز صبح توی سررسید نامه اش یادداشت کرده باشد.
فکر می کنم باید به طرف آن خانه بروم. انگار آن را خوب می شناسم. پس چرا مدت ها فراموشش کرده بودم؟ این باید همان جایی باشد که آرامم می کند. همان خانه قدیمی که هنوز هم درخت توت بزرگی دارد.
از جلسه بیرون می خزم. یکی دنبالم می دود و دعوت نامه ای به دستم می دهم. ادامه همین جلسه است در تاریخ دیگری. صدای سخنران دیگری به گوشم می رسد که فرهنگ را از زاویه دیگری تعریف می کند.
نمی دانم چرا پایم پیش نمی رود. تمام شورم واریخته. نمی توانم پیش بروم. تمام آن محله براثر زلزله ای مهیب کوبیده شده و ریخته و خالی شده؛ مثل سرگر، و درست وسط شهر. خرابه ای بزرگ که مثل سالک صورت شهر را گرفته و هیچ دوایی هم ندارد. خانه هم که حالا دیگر خرابه است، زیر آفتاب کم کم می پوسد و باران پوسیدگی هایش را می شورد و می برد توی زیرزمین. اما آن زیرزمین هنوز هم خم به ابرو نیاورده. هنوز سرپاست. توی زیرزمین پر از خرت و پرت است. وسایل درب و داغان، خم های بزرگ، انبار هیزم، تنور، اجاق های سیاه، صندوق های قدیمی، کاهدان، قایم دان و خدا می داند که چه چیزهای دیگری که آن جاست!
همین امروز و فرداست که عذرم را بخواهند و از شرکت بیرونم کنند. دیروز خیره خیره به چشم رئیس نگاه کردم و گفتم: «من دروغ نمی نویسم.»
گفت: «پول مفته که می گیرن.»
گفتم: «من بلد نیستم.»
گفت: «همه شرکت ها دوتا دفتر دارن؛ یک برای خودشون و یکی هم دفتر رسمی.»
گفتم: «من فقط می تونم دفتر رسمی بنویسم.»
گفت: «اگر کاری برای کسی می کردن، مهم نبود. فقط باجیه که می گیرن، برای چی بدیم؟»
شاید حق با او بود. من متعلق به دوره دایناسورها بودم. فکر می کردم باید راست گفت.
گفت: «هیچ وقت حقیقتی وجود نداشته، وگرنه دایناسورها هم از بین نمی رفتن.»
گفت: «شما نکنی، یکی دیگه رو می آریم که بکنه.» و رفت بیرون.

مثل کتک خورده ها بودم. دوباره به سیگار پناه بردم. پدرم سیگار گرگان می کشید و مثل موتور گازوئیلی دود می کرد. گاهی چشم چشم را نمی دید، از ضرب دود.
سرم را پایین انداختم. رقم ها می لرزیدند سیاهی پیش چشمم را می گرفت. حوصله نداشتم. اصلاً این کاره نبودم. شده بودم مثل کامیونی که به سربالایی خورده بود و نمی کشید. دلم می خواست به گوشه ای پناه ببرم و کتابم را بخوانم. یا داستانم را بنویسم.
حلقه های دود کم کم فضای تنگ اتاق را می گرفت و من از میان آن ها آن خانه را می دیدم که درست سی ونه روز پیش به طرف آن راه افتادم، ولی هرگز به آن نرسیدم.
در این سی ونه روز، هر روز صبح با عزمی جزم به طرف محله قدیمی راه افتاده ام. هرچه به آن نزدیک تر شده ام، قلبم بیشتر زده. از وسط جمعیتی که این جا و آن جا ایستاده رد شده ام، بی آن که گوشم بدهکار ناسزا باشد، و مثل ذره ای که به سمت مغناطیس کشیده می شود، به طرف آن خانه رفته ام. پس چرا هنوز نرسیده ام؟ پس چرا نمی رسم؟
توی میدان بزرگ، زیر نارونی می ایستم. پایم پیش نمی رود. جز نشستن راهی نیست. می نشینم. کسی بالای سرم می ایستد. سر بلند می کنم. چهره اش آشناست. طرح خنده ای صورتش را پوشانده. نمی دانم چرا به فکر تپه خشک پر خار و خارایی می افتم. روزنامه ای به دستم می دهد و من بی اختیار به آن نگاه می کنم. نوشته ای است با خط کج و معوج. مقاله ای است با عنوان: «امیدهای سوخته» با کنجکاوی به آن نگاه می کنم و می خوانم:
«شاید سرنوشت من این است که توی گورستان زندگی کنم. وسط امیدهای سوخته، اشتیاق های خاکستر شده و راه بروم، راه بروم، از وسط آتش و دود ناپیدای شور مرده ها. آتشی که گرفتار خاک است.»
احساس می کنم از میان آتش می گذرم. احساس می کنم خودم را با گلاب شسته ام، سپید پوشیده ام و حالا از وسط آتش رد می شوم. داغ شده ام و به راستی می سوزم. موهایم قبل از همه می سوزد، بعد پوستم جمع می شود. در دل آتش به کجا می توان پناه برد؟

نظرات کاربران درباره کتاب به جستجوی تو