فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شوری در سر

کتاب شوری در سر

نسخه الکترونیک کتاب شوری در سر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شوری در سر

اُرهان پاموک بی‌تردید راوی تاریخِ غیررسمی انسانِ ترکی است که سرنوشتش با استانبول گره خورده است. او در تمام رمان‌های خود تا به امروز به رابطه‌ی متناقض و همیشگی انسانش با دوره‌های مختلف سیاسی و اجتماعی ترکیه پرداخته و عملاً سیر تحولات را چنان ساخته که این انسان ناچار به مشاهده‌ی تاریخ شود. ما در رمان شوری در سر او حاشیه‌نشین‌ها را وارد متن می‌کند. حاشیه‌نششین‌هایی که بخش‌های جدیدی را به استانبول اضافه می‌کنند. این حاشیه‌نشین‌ها کی‌اند؟ در سال‌های دهه‌ی پنجاه و شصت میلادی موج مهاجرت به شهر استانبول شتاب عجیبی گرفت. اصلاحات آتاتورک هرچند باعث شکوفایی نسبی شهرهای بزرگ ترکیه از جمله استانبول شد اما شرق ترکیه را چندان تحت تاثیر قر ار نداد. در واقع سیر ماجراهای تاریخی در ترکیه‌ی پنجاه سالِ قبل چنان متنوع و متناقض است که پاموک توانسته با اشاره به هر یک از آنها و قرار دادنِ شخصیت‌های خود در مسیرشان این تحول را نشان دهد. قهرمان او به هیچ‌وجه با هیچ‌یک از این جریان‌ها برخورد مستقیم ندارد اما حضورشان را احساس می‌کند. عوض شدن شکل پیاده‌روها، به قدرت رسیدن حزبِ عدالت و توسعه و امکاناتی که به این حاشیه‌نشین‌ها می‌دهد، کودتای خونین آغاز دهه‌ی هشتاد، نوسازی شتاب‌گرفته‌ی نیمه‌ی دوم دهه‌ی نود و... هر کدام یکی از بخش‌های این روایت هستند. در نهایت، قهرمان همچنان استانبول است. شوری در سر تاریخِ غیررسمی دیگرانی است که به استانبول و تاریخش الحاق شدند. مدلی از ترکیه‌ی پرطلاطم که در کش‌وقوسِ کودتاها، تعصب‌ها، فقر و ثروت‌ها وتنوعِ خاصِ قومیتی و مذهبی و عقیدتی‌اش زنده است. پاموک به این کلِ متراکم می‌اندیشد و ناهمگون. و مدام تکرار می‌کند که آیا استانبول رستگار خواهد شد؟ پاسخ به این پرسش در دلِ متن نهفته است و انسانِ پاموک. او کماکان خوش‌بین است و شهر هنوز می‌تواند خود را و تاریخش را زنده‌ نگه‌دارد گویا. مولود سرخوش از این احساس در کوچه‌ها می‌چرخد و گذشته‌اش را مرور می‌کند.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 5.29 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۳۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شوری در سر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



درباره ی نویسنده

اُرهان پاموک سال ۱۹۵۲ درست مثل قهرمان رمان هایش آقای جودت و پسران و کتاب سیاه در خانواده ای پرتعداد اما متمول در محله ی نیشان تاشی استانبول به دنیا آمد. همان طور که در کتاب استانبول، اتوبیوگرافی نویسنده، آمده است تحصیلات مقدماتی و متوسطه را با گرایش نقاشی در کالج امریکایی Robert College واقع در محله ی سکونتش، گذراند. در بیست و دو سالگی در رشته ی معماری دانشگاه پلی تکنیک استانبول ثبت نام اما بعد از سه سال تحصیل این رشته را رها کرد و در همان دانشگاه به رشته ی روزنامه نگاری رو آورد و چهار سال بعد با مدرک کارشناسی از این رشته فارغ التحصیل شد. اولین رمانش، آقای جودت و پسران، را که حکایت خانواده ای متمول و پرتعداد است در سال ۱۹۸۲ نوشت که جوایز ملی «ارهان کمال» و «کتاب سال» را برایش به ارمغان آورد. سال بعد رمان خانه ی خاموش را منتشر کرد که جایزه ی prix de la découverte européen را به دست آورد. رمان قلعه ی سفید (۱۹۸۵) که حکایتی است از رفاقت یک دانشمند عثمانی با برده ای از روم، به زبان انگلیسی و سپس تقریباً به تمامی زبان های اروپایی ترجمه شد و پاموک را نویسنده ای جهانی کرد. به دنبال این شهرت، کرسی تدریس رشته ی ادبیات داستانی را در دانشگاه کلمبیای امریکا پذیرفت و به همراه همسرش از سال ۱۹۸۵ تا ۱۹۸۸ مقیم نیویورک شد. رمان کتاب سیاه که بار دیگر بالاترین جایزه ی ادبی فرانسه را نصیبش کرد شهرت ارهان پاموک را دوچندان کرد. در سال ۱۹۹۱ اولین فرزند پاموک به دنیا آمد که «رویا» نام گرفت. همچنین فیلم چهره ی پنهان که براساس رمان کتاب سیاه او ساخته شده بود عنوان بهترین فیلم اقتباسی جشنواره ی فیلم آنتالیای ترکیه را گرفت و پاموک را به سینماروهای کشورش نیز شناساند. رمان بعدی او با عنوان حیات نو در سال ۱۹۹۴ با الهام از واقعیت و بخشی از زندگی یکی از نزدیکان نویسنده نوشته شد که بسیار موردتوجه قرار گرفت. کتاب بعدی پاموک سال ۱۹۹۸ با عنوان نام من سرخ به چاپ رسید که علاوه بر تعداد بی شماری جوایز ملی، جایزه ی prix du Meilleur Livre étranger فرانسه، جایزه ی Grinzane Cavour ایتالیا و جایزه ی International Impac Dublin ایرلند را به دست آورد. همچنین در این سال مجموعه مقالات ادبی و فرهنگی پاموک که در دهه ی ۱۹۹۰ در روزنامه و مجلات ترکی و اروپایی به چاپ رسیده بود جمع آوری و در کتابی با عنوان به رنگی دیگر چاپ شد که به زعم پاموک ادای دینی بود به رشته ی تحصیلی اش. سال ۲۰۰۲ رمان برف که پاموک خودش آن را «اولین و آخرین رمان سیاسی من» می خواند به چاپ رسید، رمانی که در سال ۲۰۰۴ از طرف ضمیمه ی کتاب نیویورک تایمز یکی از ده کتاب برتر جهان نام گرفت و جایزه ی بهترین نویسنده ی خارجی سال فرانسه را از آن خود کرد. کتاب بعدی پاموک با عنوان استانبول که در واقع اتوبیوگرافی نویسنده بود و شامل عکس های خانوادگی، دفتر خاطرات و عقاید شخصی او آن هم در طول سالیان متمادی می شد، در سال ۲۰۰۳ به چاپ رسید که به نظر بسیاری یکی از بهترین اتوبیوگرافی های نویسنده های ادبی است. و در این سال های اخیر سالی نبوده است که پاموک جایزه ای ادبی از کشوری نگرفته باشد، سال ۲۰۰۵ جایزه ی ادبی «صلح جهانی» از طرف انجمن نویسندگان آلمان به او اهدا شد؛ همان سال جایزه ی ادبی «تاثیرگذارترین صد فرد سال جهان» از طرف مجله ی فرهنگی ادبی پراسپکت نصیبش شد. سال ۲۰۰۶ جایزه ی ادبی فرهنگی «باهوش ترین صد مرد سال جهان» را از طرف مجله ی تایم گرفت؛ همان سال دکترای افتخاری ادبیات از آکادمی هنر و ادبیات امریکا و بالاخره همان سال جایزه ی نوبل ادبیات را کسب کرد. آخرین رمان پاموک رمان موزه ی معصومیت است که در سال ۲۰۰۸ چاپ شد و موضوعاتی چون عشق، دوست داشتن، خوشبختی و ازدواج را از وجوه فردی و اجتماعی به دقت پردازش کرده البته در دل رمانی بسیار جذاب و دلنشین. بعد از کتاب قطعاتی از منظره که سال ۲۰۱۰ منتشر شد که مجموعه ای بسیار قابل توجه از مصاحبه های پاموک به اضافه ی چند نوشته ی ادبی اش را شامل می شود، آخرین اثر چاپ شده از او کتابی است با عنوان با و بی تکلف که در واقع متن درس گفتار های اوست برای کلاس موسوم به Norton در دانشگاه هاروارد که سال ۲۰۱۱ چاپ شده است.

YAPI KREDI YAYINLARI، ناشر کتاب های پاموک، ۲۰۱۲، استانبول.

فلوبر می گفت «زندگی حقیر من آن قدر ساده و آرام است که در آن، جمله ها، حادثه هایند.» خوشابه حال فلوبر که جمله ها خلق می کرد این گونه! برای آنان که این گونه، یا هر گونه، حادثه آفرینی می کنند در این زندگی حقیرِ ساده و همواره آرام.

عین له غریب، ۱۳۹۴، تهران

همه ی راه ها به استانبول ختم می شود

شوری در سر روایتِ حاشیه نشین هاست

مهدی یزدانی خُرم

اُرهان پاموک بی تردید راوی تاریخِ غیررسمی انسانِ ترکی است که سرنوشتش با استانبول گره خورده است. او در تمام رمان های خود تا به امروز به رابطه ی متناقض و همیشگی انسانش با دوره های مختلف سیاسی و اجتماعی ترکیه پرداخته و عملاً سیر تحولات را چنان ساخته که این انسان ناچار به مشاهده ی تاریخ شود. شوری در سر یک اتفاق مهم است در جهان داستانی او؛ این اتفاق هم در ساختارِ روایی افتاده و مهم تر از آن در انسانی که در این رمان موضوع روایت قرار گرفته است، پاکوگ برای نخستین بار قهرمان و شخصیت هایی را دچار داستان کرده که از شرق ترکیه از دوردست های آناتولی به استانبول کوچ کرده اند. اگر به آثار گذشته ی پاموک نگاهی بیندازیم به خوبی مشخص می شود که او در تمام رمان هایش راوی «استانبولی»ها و مهم تر از آن طبقه ی متوسط این شهر است (فارق از رمان قلعه ی سفید که اصلاً حال و هوایی دیگر دارد). طبقه ای که از اولین رمان او یعنی آقای جودت و پسران اش در نوشته های او ظهور می کند و در آثاری مانند کتاب سیاه، نام من سرخ، موزه ی معصومیت، زندگی نو و... مدام تکرار می شود.
امادر رمان شوری در سر او حاشیه نشین ها را وارد متن می کند. حاشیه نششین هایی که بخش های جدیدی را به استانبول اضافه می کنند. این حاشیه نشین ها کی اند؟ در سال های دهه ی پنجاه و شصت میلادی موج مهاجرت به شهر استانبول شتاب عجیبی گرفت. اصلاحات آتاتورک هرچند باعث شکوفایی نسبی شهرهای بزرگ ترکیه از جمله استانبول شد اما شرق ترکیه را چندان تحت تاثیر قر ار نداد. حضور کردها و علوی ها در آن بخش که سال های سال یا حکومت ها در ترکیه درگیری داشتند یکی از این دلایل بود و دلیل بعدی فقر محیطی این مناطق؛ طوری که این بخش به آناتولی سیاه مشهور شد. از سوی دیگر چند کودتای خونین و غیرخونینی که در سال های بعد مزگ آتاتورک انجام شد و هدفش سرکوب کزدها، کمونیست ها و اسلام گرایان بود تاثیرش را بر این مناطق گذاشت. برای مثال روستاهای کرد نشین بارها از سوی ارتش ترکیه به آتش کشیده شدند یا در دوره هایی شاهد اعدام، تبعید یا حصر کمونیست ها و اصولاً طرف داران چپ انقلابی در ترکیه بوده ایم. استانبول در این شرایط و با توجه به پشتوانه ی تاریخی اشپذیرای انبوهی از این مهاجران می شود که یا از فرط فقر به این مهاجرت تن داده اند یا در کشمکش های سیاسی خانه و کاشانه شان بر باد رفته. جریانی از دستفروش ها و خرده فروش ها در همان سال های دهه ی پنجاه در ترکیه رشد می کند که در روندی نسبتاً سریع تپه های اطراف استانبول را به اصطلاحِ خودشان غصب کرده و خانه هایی سرهم بندی شده رویشان می سازند. تپه هایی که د راین رمان از مهم ترین مکان های داستانی نویسنده محسوب می شوند. استانبول ناگهان و در کمتر از دو سال وسعتی چند برابر پیدا می کند و میزان حضور مهاجران از هر نژاد و قومیتی در آن چنان رشد می کند که هر یک به قدرت های پراکنده اس تبدیل می شوند. اخراج گسترده ی ارامنه، یونانی ها و به قول خود ترک ها رومی ها در سال های مذکور از استانبول و غصب انبوه املاک و خانه های آنها نیز فرصتی به وجود می آورد که این تازه از راه رسیدگان جای اخراجی ها را که عمدتاً سرِ ماجرای درگیری های نظامی در قبرس از ترکیه بیرون رانده شدند، بگیرند. «مولود» قهرمان داستان یکی از این انبوه مهاجران است که ماست فروشی و بُزافروشی می کند. بُزا یکی از نوشیدنی های سنتی مانده از دوران عثمانی است که در ترکیه و حتی جمهوری آذربایجان محبوبیتِ خاصِ خودش را دارد. این دستفروش برش های مختلفی از تاریخ را می بیند که در استانبولِ نو، استانبول حاشیه نشین ها شکل می گیرد.
ظهورِ جریان های چپِ مسلح و سرکوبِ خونین شان، حضور اسلام گرایان با وجود سرکوبِ شدیدشان در سال های آغازین دهه ی هشتاد میلادی، ساخته شدن برج های سیمانی، جنگ های منطقه ای و ... هرچند او جهانی شخصی و منحصربه فرد دارد که در شب های استانبول او را سرخوش می کند اما به هرحال فاقدِ هویتی شهری است.
در واقع سیر ماجراهای تاریخی در ترکیه ی پنجاه سالِ قبل چنان متنوع و متناقض است که پاموک توانسته با اشاره به هر یک از آنها و قرار دادنِ شخصیت های خود در مسیرشان این تحول را نشان دهد. قهرمان او به هیچ وجه با هیچ یک از این جریان ها برخورد مستقیم ندارد اما حضورشان را احساس می کند. عوض شدن شکل پیاده روها، به قدرت رسیدن حزبِ عدالت و توسعه و امکاناتی که به این حاشیه نشین ها می دهد، کودتای خونین آغاز دهه ی هشتاد، نوسازی شتاب گرفته ی نیمه ی دوم دهه ی نود و... هر کدام یکی از بخش های این روایت هستند. در نهایت، قهرمان همچنان استانبول است. استانبولِ بخشنده، استانبولی که چنان گسترده شده که بخش های باستانی در دلش گم شده اند. پاموک برای اولین بار نیشان تاشی، محله همیشگی رمان هایش را ترک می کند و سراغِ محلاتِ مهاجرنشینِ عمدتاً فقیر، کم اهمیت و گاه کثیفی می رود که درآنجا یکطبقه ی جدید قصد دارد بخشی از استانبول را مال خود کند. برای همین تنوعِ شخصیت های فرعی در رمان کم نظیر است. از زنان محجبه ای که از روستاهای دوردست آمده اند تا خیرینی که با ساخت وساز در همین مناقط به ثروت هایی افسانه ای دست پیدا کرده اند. از چپ هایی که به دست ملی گراها نفله می شوند تا کارمندان فاسدی که برای پول حاضر به هرکاری هستند. تنوع این شخصیت ها به طرز خارق العاده ای زیاد است و نویسنده به خوبی از آن ها در قسمت های مختلف رمانش استفاده می کند. تنهایی قهرمانِ اصلی او در این حجمِ اتفاق، با ساختنِ جهانی درونی برای او جبران می شود. مولود یک شخصیت کم اهمیت است که در مهم ترین برهه های زندگی اش دیگران برای او تصمیم گرفته اند. به همین دلیل او به شهر، به استانبول پناه می برد و تا همیشه دست از بُزا فروشی شبانه اش بر می دارد زیرا او را به پنهانی ترین زوایای روح شهر راهنمایی می کند.
پاموک در داوری نهایی طرفِ شهرش را می گیرد، استانبولی که هویتش دست خوشِ تغییراتِ فراوانی شده که مطلوبِ او نیست. همانطور که خودش در مصاحبه ای گفته این رمان را می توان قرینه ای دانست بر رمانِ اولش، آقای جودت و پسران. منتها اگر در آن رمان خواننده شاهد ظهورِ یک طبقه ی متوسط تازه از ویرانه های امپراتوری ساقط شده ی عثمانی است، این جا طبقه ی حاشیه نششین ریشه اش را به زور در استانبولی بنا می کند که نسبتی با ایشان ندارد. اصطلاحات اقتصادی که از دوران توربوت اوزال شدت و سرعت گرفت ناگهان ترکیه ی فقیر و فاقد منابع معدنی و صنعت را تبدیل به یک کشور توریستی ثروتمند با حامیانی قوی کرد که نمادش استانبول بوده و هست. پاموک شاهد این تغییراتِ همه جانبه است و شخصیت های اصلی اش ک مدان با خیابان سروکار دارند بیشتر از هرکسی این تحول را درمی یابند. مدرن شدن بی وقفه ی شهر مولود را می ترساند و حتی باعث می شود گاهی در شهری که وجب به وجبش را می شناسد گم شود. او از این گم شدن می هراسد و در عین حال همین خیابان زدگی است که آرامش می کند.
شوری در سر تاریخِ غیررسمی دیگرانی است که به استانبول و تاریخش الحاق شدند. مدلی از ترکیه ی پرطلاطم که در کش وقوسِ کودتاها، تعصب ها، فقر و ثروت ها وتنوعِ خاصِ قومیتی و مذهبی و عقیدتی اش زنده است. پاموک به این کلِ متراکم می اندیشد و ناهمگون. و مدام تکرار می کند که آیا استانبول رستگار خواهد شد؟
پاسخ به این پرسش در دلِ متن نهفته است و انسانِ پاموک. او کماکان خوش بین است و شهر هنوز می تواند خود را و تاریخش را زنده نگه دارد گویا. مولود سرخوش از این احساس در کوچه ها می چرخد و گذشته اش را مرور می کند.

قسمت اول

(پنجشنبه، هفدهم حزیران ۱۹۸۲)

«شوهر دادن دختر کوچک پیش از دختر بزرگ در سُنت ما خیلی رسم نیست.»

شناسی، در باب ازدواج شاعر

«نه دروغی که بیانش قصد شده در دهان می ماند، نه خونی که ریختنش قصد شده در رگ نه دختری که ربوده شدنش قصد شده در خانه.»

ضرب المثلی مشهور در منطقه ی بَی شهر

مولود و رایحه

«ربودن یک دختر کار بسیار دشواری است.»

این، داستان زندگی و خیالات ماست و بُزافروشی است به نام و نشان مولود کاراتاش. مولود، به سال ۱۹۵۷، در یکی از غربی ترین مناطق آسیا، در یکی از روستاهای فقیرنشین آناتولی مرکزی که از دور در هاله ای از مه و مشرف به دریاچه ای کوچک بود، متولد شد. دوازده سالش که بود برای نخستین بار راهی استانبول شد، و پس از آن برای همیشه در این شهر، پایتختِ جهان، ساکن شد. بیست و پنج ساله که شد از روستای خودشان دختری را ربود! و این واقعه ی غریب خط سیر حیات و هستی او را رقم زد. بی وقفه کار کرد، کارهایی متعدد و متنوع: ماست فروشی، بستنی فروشی، پلوفروشی، پیشخدمتی... و شب ها، از بُزافروشی و تخیلات عجیب وغریب به هیچ وجه خلاصی نداشت.
قهرمان ما، مولود، قدی بلند دارد و تنی نحیف اما سالم و خوش بنیه. در مجموع می توان او را مردی خوش قیافه خواند. موهایی به رنگِ بلوطی روشن دارد و نگاهی نافذ و عمیق. چهره ی او همواره در زن ها احساسِ شفقت برمی انگیزاند و مهرومحبت. این اتفاق که صورت او نه تنها در جوانی بلکه حتا پس از چهل سالگی هم کودکانه می نمود، و زنان را خوش می آمد. دو ویژگی مهم و بنیادین زندگی مولود را از همین راه در طول داستان به فراخور، به مخاطب خود یادآوری خواهم کرد؛ حسن نیت و خوش بینی همیشگی او ــ یا از دید برخی ساده دلی مفرط یا حتا ساده لوحی اش ــ نیاز به یادآوری نخواهد داشت چرا که خودتان هر لحظه شاهد آن خواهید بود. اگر مخاطبانِ عزیز مثلِ من بی واسطه با مولود آشنا می شدند، به تمامی زنانی که صورت معصوم کودکانه و قد رعنای او را خوش می یافتند، حق می دادند و می پذیرفتند که من برای داستانم در این دو موضوع اغراق نکرده ام. باید همین جا اشاره کنم که در هیچ بخشی از این داستان به اغراق و صنایعی از این دست روی نیاورده ام و به روایتِ رویدادهای واقعی البته در شکلی که فهم مخاطبان را سرعت بخشد بسنده خواهم کرد چرا که این رویدادها خودشان به اندازه ی کافی غریب هستند.
برای تسریع در درک زندگی و خیالات قهرمان این داستان به شما مخاطب عزیز، از اواسط داستان شروع می کنم و ابتدا به روایت چندوچون ربوده شدن دختری از روستای مجاورِ روستای قهرمان، گوموش دره (از توابع منطقه ی بَی شهر قونیه)، به تاریخ هفدهم حزیران ۱۹۸۲، به دست مولود خواهم پرداخت. مولود با دختری که به ربوده شدن با دست او رضایت داشت برای نخستین بار چهار سال پیش از این تاریخ در یک جشن عروسی در استانبول مواجه شده بود؛ جشن عروسی پسرعموی او، کُرکوت، در سال ۱۹۷۸ در محله ی مجیدیه ی استانبول. مولود در همان نگاه نخست گرفتار دختر شد، درحالی که، هرگز باور نکرد آن دختر زیبا و کم سن وسال (دختری که مولود این گونه دچارش شده بود سیزده سال بیشتر نداشت) نیز او را پسندیده باشد. دخترک، خواهرِ همسر پسرعموی مولود، کُرکوت، بود و حضورش در جشن عروسی خواهرش نخستین حضور او در شهر استانبول. مولود سه سال تمام بی وقفه برای او نامه های عاشقانه نوشت. و دختر به هیچ یک از نامه های او جواب نداد. اما، سلیمان، برادر کُرکوت و پسرعموی کوچکِ مولود که نامه های او را به دختر می رساند، اجازه نمی داد ناامید شود و تشویقش می کرد تا کارش را ادامه دهد.
و اکنون که زمانِ ربودن دختر فرا رسیده نیز سلیمان کمکِ اوست. سلیمان از همین راه آن هم با وانت فوردش، پس از سال ها از استانبول به روستای پدری و محل تولدش، بازگشت. دو دوست، دو پسرعمو، پنهان از چشم همه طرحی ریختند؛ سلیمان با وانتش در جایی که از روستای دختر پای پیاده یک ساعتی فاصله داشت، و خلاف جهت روستای خودشان بود، منتظر می ماند تا دو دل باخته را برعکسِ انتظار همگان راهی شمال کند، از کوهستان بگذارند و به موقع به ایستگاهِ قطار آک شهر برساند.
مولود، نقشه اش را چهار پنج بار مرور کرد و نقاطِ کلیدی مسیر چون سرِ چشمه، برِ رودخانه، تپه ی پُردرختِ مشرف به خانه و باغچه ی پشتی آن را دو سه بار از نزدیک اما زیرچشمی از نظر گذرانده بود. او نیم ساعت پیش از وانت سلیمان پیاده شد، در گورستان کنار ده پناه گرفت و درحالی که به سنگ قبرهای گورستان می نگریست برای اجرای نقشه ی خود دست به دامن خدا شده بود. درحالی که حتا از اقرار این کار به خودش نیز ابا داشت، سلیمان را هم چندان قابل اعتماد نمی یافت. با خود می اندیشید که اگر سلیمان سرِوقت سرِ قرار نباشد چه خاکی بر سرش خواهد ریخت. و چون این فکر او را می ترساند اندیشیدن به آن را برای خودش ممنوع کرد.
شلواری را که به پا داشت سال ها پیش، آن هنگام که هنوز همراه پدر ماست فروشی می کرد و در دبیرستان درس می خواند، از مغازه ای از خیابان بی اوغلو خریده بود. پیراهن آبی اش رنگ ورورفته بود و کفشی را به پا داشت که پیش از سربازی از بازاری که پشت بانک سومر بود، گرفته بود.
هنوز گرگ ومیش بود که مولود به دیواری که کم از خرابه نداشت نزدیک شد. پنجره ی رو به باغچه ی پشتیِ خانه ی عبدالرحمان گردن شکسته، پدر دختر، خاموش بود. ده دقیقه زودتر از موعد مقرر رسیده بود. از شدت هیجان و ترس آرام وقرار نداشت و چشم از پنجره ی خاموش نمی گرفت. بارها شنیده بود که این کار به دعوایی ناموسی منجر شده و به مرگ پسر ختم. بارها شنیده بود که پسر و دختر از شدت هیجان راه شان را گم کرده اند و گرفتار پدر یا برادران دختر شده اند و جان شان را از دست داده اند، بارها... و اکنون نمی توانست خود را از اندیشیدن به این ها بازدارد. اگر دختر لحظه ی آخر خواهان یک ازدواج رسمی می شد و از این کار تن می زد چه؟ می شناخت پسرانی را که این جور رسوای عام وخاص شده بودند. با خود اندیشید که خدا با اوست و این قدری آرامش کرد.
سگ ها پارس کردند. پنجره یک دم روشن و خاموش شد. تپش قلبش شدت گرفت. آرام آرام به سمت خانه رفت. از میان درختان صدایی شنید. آری، دختر بود که خفیف و ظریف او را صدا می کرد «مولود!»
صدا سرشار از مهر بود و محبت. پس او همه ی نامه های عاشقانه ای را که مولود از سربازی برایش فرستاده بود خوانده بود و به عشق او و خودش باور داشت. صدا حاکی از اعتماد بود و اطمینان. و این قضیه تک تک کلمات تمام آن نامه های عاشقانه را که با حرارت برای قانع کردن او به این کار نوشته شده بود برای مولود تداعی کرد. آری، او موفق شده بود دختر را قانع کند. از فرط تاریکی چشمانش چیزی نمی دیدند، اما در آن شب سحرآمیز چونان خواب گردی به سمت صدا خیز برمی داشت، آرام آرام.
در دل تاریکی یکدیگر را یافتند. دست هم را گرفتند و شروع کردند به دویدن. هنوز ده قدمی نرفته بودند که سگ ها پارس کردند و مولود از شدت اضطراب راه را گم کرد. خواست تا با راهنمایی غریزه به سویی بدود، اما، ذهنش امان نداد. و او خود را به دختر سپرد. درخت ها به سان دیوارهای بتُنی سترگِ سرد و بی روح در دل تاریکی لحظه ای پدیدار و از نظرها گم می شدند، و آن دو انگار در رویا باشند؛ خیال انگیز و شیرین از میان آنان رد می شدند، بدون برخورد و تماسی.
تا راهِ مال رو تمام شد مولود به خود آمد و از روی نقشه ای که تک تک جزئیاتش را آن روز بارها مرور کرده بود به سمت شیب قدم برداشت و مسیری را که زیگزاگ از میان صخره ها بالا می رفت و راه به آسمان ابری تاریک می برد پیش گرفت. نیم ساعتی بی وقفه از شیب بالا رفتند، دست در دست هم. از بالای شیب چراغ های گوموش دره، روستای دختر، و پسِ پشت آن روستای جنت پینار، روستایی که آن جا زاده شده بود، سوسو می زدند. مولود تا چشم از چراغ ها گرفت تازه متوجه شد که از روی غریزه، شاید هم به خاطر شکی که به سلیمان داشت، سمتی از شیب را برگزیده که درست عکس آن سمتی است که در نقشه ی خود انتخاب شده بود.
سگ ها هنوز بی وقفه و دیوانه وار پارس می کردند. و این حس را به او می دادند که خودش را در روستایی که زاده شده بود غریبه یابد چرا که سگ های روستا فقط برای غریبه ها این جور پارس می کردند. مولود هنوز غرق این فکر بود که صدای شلیک گلوله ای از جانبِ روستای دختر به خودش آورد. به سرعت شان نیفزودند. اصلاً به روی خود نیاوردند که هر دو تا سرحدِ مرگ ترسیده اند. اما، تا سگ ها که از صدای گلوله لحظه ای آرام گرفته بودند، دوباره شروع کردند، انگار پیش تر هماهنگ کرده باشند، یک مرتبه و با همه ی سرعت خود به سمت دره ای که آن کنار بود خیز برداشتند. سطح شیب دار مملو از درخت بود و درختچه و بوته های خار، سرشاخه و برگ درختان بر سروصورت شان می مالید و خارها بر پاچه های شلوارشان. از شدت تاریکی مولود هیچ نمی دید و هراس داشت که یک آن به صخره ای بخورد و از نقابی بیفتند، اما، این نمی شد و سرعت آن دو هر دم فزونی می گرفت. از سگ ها هم می هراسید، اما، شک نداشت که خدا او و رایحه را در دامن خود پناه خواهد داد و در استانبول حیاتی خوش در انتظار آنان است.
بالاخره نفس نفس زنان خود را به جاده ای که به آک شهر منتهی می شد رساندند درحالی که مولود مطمئن بود دیر نکرده اند و اگر سلیمان هم به موقع می رسید دیگر احدی نمی توانست رایحه را از او پس بگیرد. مولود، هر یک از نامه ی عاشقانه اش را با تخیل درباره ی صورتِ زیبای او و تصور چشمان فراموش نشدنی اش، و با شور و شعفی وصف نشدنی، با نام زیبای او، رایحه، آغاز می کرد. و حالا که تمامی این ها باهم به خاطرش می آمدند از حظ و سرخوشی در پوستِ خود نمی گنجید و ناخواسته و ندانسته به سرعتِ گام هایش می افزود.
تاریک بود و او نمی توانست صورتِ دختری را که داشت می ربود ببیند. لحظه ای بی اختیار هوس کرد او را در آغوش بگیرد، اما، رایحه بقچه ی کوچکی را که در دستش بود میان او و خودش سپر کرد. و عجیب این که مولود از این کار خوشش آمد. و همان دم قاطعانه تصمیم گرفت که از در آغوش کشیدن دختری که قصد کرده همه ی عمرش را با او به سر برد، تا رسماً ازدواج نکرده، پرهیز کند.
دست در دست هم از پل کوچکی که بر فراز رودخانه ی سارپ بود به آرامی رد شدند. دستِ رایحه ظریف و شکننده بود، مثل یک پرنده. بر فراز رودخانه نسیم خفیفی می وزید که خنک بود و از بوی آسبویه و برگ بوی عطرآگین.
یک آن گوشه ای از شب با برقی روشن شد، آسمان غرید. مولود از این که پیش از رسیدن به ایستگاه قطار دچارِ باران شوند ترسید، اما قدم هایش را تندتر نکرد.
ده دقیقه ی بعد، صد قدم مانده به چشمه، چراغ های عقبی وانت سلیمان دیده شدند. مولود از فرط خشنودی زبانش بند آمد و از این که به سلیمان شک کرده بود از خودش خجالت کشید. همان لحظه باران هم شروع شد. دو دل باخته ی خسته، با شادکامی به سمت وانت خیز برداشتند، اما، وانت فورد سلیمان از آن چه آنان گمان می کردند دورتر بود. طوری که تا رسیدن به آن حسابی خیس شدند.
رایحه بقچه اش را دست گرفت و رفت به اتاقک پشتی وانت که تاریک بود و سرد. این بخشی از نقشه ی مولود و سلیمان بود؛ اگر فرار کردنِ رایحه یا از دید دیگران ربوده شدنش به ژاندارمری منطقه اطلاع داده می شد و ژاندارم ها سر جاده ها ایست بازرسی می گذاشتند، دیده شدن رایحه کنار مولود و سلیمان در جلو وانت همان و دستگیری آن ها همان. از سویی سلیمان اصرار داشت که به دلیل روابط فامیلی بهتر است در طول مسیر با رایحه چشم درچشم نشود.
مولود تا درِ وانت را بست رو به سلیمان کرد و گفت «این رفاقتت رو، این... این برادری رو که در حق من کردی، تا عمر دارم فراموش نمی کنم.» و پسرعمویش را سخت در آغوش گرفت.

نظرات کاربران درباره کتاب شوری در سر