فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اقیانوس

کتاب اقیانوس

نسخه الکترونیک کتاب اقیانوس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب اقیانوس

دارم یادداشت‌های روزانه‌ام را می‌نویسم چون معتقدم جانم در خطر است! در ضمن راه دیگری هم به ذهنم نمی‌رسد که ترس‌هایم را ثبت کنم. نه می‌توانم این‌ها را به پلیس گزارش کنم، علتش را بعداً برایتان می‌گویم، و نه به هیچ‌ کدام از دوستانم اطمینان دارم. تازگی‌ها اعتماد‌به‌نفسم را شدیداً از دست داده‌ام و همین‌طور از نظر عقلانیت و نوع‌دوستی آسیب‌های جدی به من وارد آمده. این‌ها مسائلی‌ آشکارند که بحثی درشان نیست، اما همیشه ابهام‌های دردناکی وجود دارند که چه کسی را باید مقصر این بلایا بدانیم. شاید باید خودم را مسئول بدانم. بگذارید برایتان مثالی بزنم. دیشب با همسرم کورا نشسته بودیم سر میز شام می‌خوردیم. ساعت شش و نیم بود. تنها دخترمان دیگر با ما زندگی نمی‌کند، از اینجا رفته. ما این روزها در آشپزخانه غذا می‌خوریم، سر میزی مزین به یک تنگ شیشه‌ای با ماهی قرمزی در آن. کالباس سرد داشتیم با سالاد سیب‌زمینی. وقتی اولین قاشق از سالاد را در دهانم گذاشتم، فوری آن را تف کردم. زنم گفت: «ای بابا! می‌دونستم این‌طور می‌شه. شیشه‌ی بنزین سفید فندکت رو گذاشتی تو انباری، لابد من با سرکه عوضی گرفتم!»

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.43 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب اقیانوس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سخن مترجم

زمانی که جان چیور در تاریخ اول آگوست ۱۹۶۴ اقیانوس (Ocean) را نوشت، مسلماً فکر نمی کرد عنوانی که برای داستانش انتخاب کرده و یکی از ستون هایش بر ترس استوار است در یک زبان دیگر یعنی فارسی که او هیچ با آن آشنایی نداشت، معادلی وجود دارد: بحر (اصلاً عربی) به معنای دریای بیکران که دقیقاً یکی از معانی اش سراسیمه شدن و بیم است، مفهومی که چیور در طلبش بود اما از Ocean به دست نمی آید؛ همین طور سیراب نشدن از تشنگی (یکی دیگر از لایه های معنایی داستان چیور).

اینجا راوی داستان مردی است میانسال که بر اثر واقعه ای (بازنشستگی اجباری) از پوسته ی زندگی همیشگی اش بیرون می افتد و متوجه چیزهایی می شود و آن ها را می بیند که پیش از این "روزمرگی" و "کار" نمی گذاشتند ببیند. حالا با کنار رفتن این پرده، ترس ها را می بیند که از هر سو سراغش می آیند. این هم از دوران خوش بازنشستگی!
داستان Ocean (اقیانوس، معرب یونانی Okeanos) با عشق هم پیوند دارد (در واقع ترس و عشق، بیم و امید با هم اند). به قول آن عزیز:

به غیر سینه ی دریادلان نگنجد عشق
برای بحر، خدا آفرید طوفان را

چقدر دلم می خواهد این را پیشانی نوشت کتاب کنم، اما حیف که چنین مجوزی از طرف نویسنده ندارم.
اما مقاله ی "پینگ پنگ در باران" دیگر نیاز به مجوز نویسنده ندارد که چند بُرش کوتاه است از زندگی او به قلم اینجانب. زندگی نامه ی مختصر نویسنده با عنوان "جان چیور" هم تقدیم می شود. امیدوارم همه ی این ها را بپسندید.

جان چیور

احمد اخوت


از نویسندگان نسل دوم آمریکاست. در سال ۱۹۱۲ در ماساچوست به دنیا آمد و در ۱۹۸۲ چشم از این جهان فرو بست.
در نوجوانی پدرش را از دست داد و از همان ابتدا روی پای خودش ایستاد. می گوید: «برای به دست آوردن لقمه ای نان مجبور شدم همه کار بکنم.» بحران اقتصادی دهه ی سی آمریکا پدرش را از پا درآورد. او در سال ۱۹۲۹ ورشکست شد و این ضربه چنان شدید بود که بیشتر از چند سال دوام نیاورد. به گفته ی خود جان چیور، پدرش از مال دنیا برای او کتابی از شکسپیر به ارث گذاشت که جلد نداشت و همین طور دفترچه ای حاوی یک زندگی نامه ی خودنوشت که آن هم ناقص بود و پدرش فقط ابتدای زندگی اش را نوشته بود: خاطراتش از زادگاهش شهر نیوبری پورتِ ماساچوست در سال های ۱۸۷۰. چیور می نویسد: «حتماً می گویید برای یک نویسنده چه چیز بهتر از این ارثیه! این حرف درست اما مشکل این بود که سبک نوشته ی پدرم خیلی قدیمی (دقیانوسی!) و نوشته اش پر از غلط های دستوری و املایی بود. خیلی سعی کردم آن را ویرایش کنم اما کافی نبود و باید بازنویسی اش می کردم. از خیرش گذشتم. عوضش پدرم را در چند تا از داستان هایم آورده ام. نشانش در آثارم هست.» (۱)
از چیور چهار رمان، یک رمان کوتاه، حدود صد و هشتاد داستان کوتاه، یک مجموعه ی چهارجلدی یادداشت های روزانه و کتابی حاوی نامه های او به یادگار ماند. مجموعه داستان هایش که شصت و یک داستان کوتاه را در بر می گرفت، در زمان حیات نویسنده منتشر شد و جایزه ی پولیتزر ۱۹۷۹ را نصیب او کرد.
چیور در اوایل دهه ی پنجاه خورشیدی در کشورمان معرفی شد و تا جایی که می دانم، اولین داستانی که از او ترجمه شد آواز عاشقانه بود (البته با عنوان آواز مشعل) به قلم آقای عدنان غریفی در مجله ی تماشا به تاریخ سی ام فروردین ۱۳۵۲. از او به فارسی تاکنون دو مجموعه داستان منتشر شده: آواز عاشقانه، به ترجمه ی آقای میلاد زکریا و منظری به جهان، به ترجمه ی خانم فرزانه دوستی و آقای محمد طلوعی. خود من هم ترجمه ی داستان تجدید دیدار چیور را همراه با پیوستی در مجموعه ی به انتخاب مترجم (نشر افق) آورده ام.

پینگ پنگ در باران

احمد اخوت

از حدیث پدران (یا مادران) و فرزندان سخن به میان است، روایت هایی (حتی می توانیم این ها را یک نوع ادبی مستقل بدانیم) که فرزندان نویسندگان درباره ی والدینشان می نویسند. مثلاً مطلبی که پسر جویس درباره ی پدر خود نوشت یا مقاله ـ داستان بسیار خواندنیِ ریموند کارور درباره ی پدرش (با عنوان خاطراتی از پدرم، به ترجمه ی زنده یاد احمد میرعلایی)، البته بماند که پدر کارور نویسنده نبود. حالا هم شاهد زیبا از راه رسیده است. یعنی سال ۱۹۸۴ قدم رنجه کرد. کتاب خانه بعد از تاریکی (Home After Dark) نوشته ی سوزان چیور، فرزند ارشد جان چیور نویسنده ی بزرگ نسل دوم نویسندگان آمریکا. این کتاب شامل خاطرات سوزان از پدرش است که دو سال بعد از مرگ چیور منتشر شد. نویسنده ی آمریکایی سه فرزند داشت که بزرگ ترینشان همین سوزان است و در پرونده ی کاری اش علاوه بر کتاب خانه بعد از تاریکی، کتاب دیگری با عنوان بر فراز درخت ها ( Treetops)، وجود دارد. فرزند دوم بنجامین است که او هم مثل خواهرش به راه پدر رفت و نویسنده است و مجموعه نامه های پدرش به همت و ویراستاری او منتشر شده اند. فرزند سوم مردی میانسال و مهندس مخابرات است و ظاهراً از اهالی دنیای ادبیات نیست.
بین این سه فرزند از همه بیشتر سوزان به پدر نزدیک بوده و کتاب خاطراتش اطلاعات بسیار جالبی درباره ی پدرش به ما می دهد. اینکه او چگونه زندگی کرد و خودِ نویسایش، حال و روزگارش به چه صورت بود. مثلاً می نویسد پدرش آدم بدبینی بود (کسانی که به آن ها "بدبین بالذات" می گویند)، اما اصلاً آدم تلخی نبود و دوران کودکی سوزان و دو برادرش به خوشی گذشت. پدرش مرتب برایشان کتاب می خواند، به خصوص این کار قبل از خواب هرگز فراموش نمی شد. گاهی صدای غش غش خنده شان چنان همه جا را پر می کرد که همسایه ها فکری می ماندند آنجا چه خبر است. می نویسد در دوران نوجوانی سه تا سگ داشتند که چیور آن ها را خیلی دوست داشت و ازشان خوب پذیرایی می کرد. آن زمان یک وانت داشتند که اغلب پدرش سگ ها را سوار می کرد و می برد سوپرمارکت و برایشان بستنی نونی می خرید. البته بعدش هم باید غرغرهای همسرش مری را می شنید که با او دعوا می کرد: «جان، به این بیچاره ها هی بستنی نده! بالاخره مرض قند می گیرند.» (سگ ها شیرینی خیلی دوست دارند، اما اصلاً برایشان خوب نیست و در اثر خوردن این ها زود مریض می شوند.) چیور و زنش دائم با هم بگومگو می کردند.
همین دختر وفادار به پدر بیشترین اطلاعات را درباره ی محل نوشتن جان چیور به علاقه مندان ادبیات داده است، به خصوص درباره ی آن "غار" معروف: اتاق تنگ و کوچک و بدون پنجره ی کنار شوفاژخانه که چیور بسیاری از داستان هایش را آنجا نوشت. می نویسد پدرش برای رفتن به سر کار (رسیدن به همین غارش) کت و شلوار می پوشید، کراوات می زد و از خانه می رفت بیرون. این مربوط به وقتی است که در آپارتمانی در منهتن زندگی می کردند و خانه شان طبقه ی چهارم یک مجتمع بود. چیور برای رسیدن به اتاق کار خود باید پنج طبقه پایین می رفت تا می رسید به زیرزمین. از آپارتمانش که می رفت بیرون، از راهروی باریک و تاریکی می گذشت تا می رسید به آسانسور و با آن پایین می رفت. اتاقِ کنار شوفاژخانه در انتظارش بود. آنجا کت و شلوارش را درمی آورد و آویزانشان می کرد به جالباسی. بعد با شورت و بلوز ورزشی و کفش کتانی می نشست پشت میز و تمام روز می نوشت.
سوزان چیور در کتاب خاطراتش درباره ی روزهای پایانی زندگی چیور به ما اطلاعات ارزشمندی می دهد. می نویسد چند ماه قبل از فوت، پدرش داشت مطلبی می خواند و غرغر می کرد. هی با تمسخر می گفت: «نوشته های پس از مرگ». گفتم: «چی شده بابا؟» گفت: «هیچی. آخه من به این مرد چی بگم؟» سوزان دنبال مطلب را نمی گیرد و چیزی نمی گوید. بعد خود چیور درمی آید می گوید: «برداشته مقاله ای نوشته درباره ی آنچه پس از مرگ نویسنده باقی می مونه. اسمش رو گذاشته آثار پس از مرگ. من که فکر نمی کنم بعد از من چیزی باقی بمونه. کسی که مُرد مُرده دیگه. تازه اگه هم چیزی باقی بمونه، من که نیستم دیگه چه فرق می کنه بگن بَه بَه یا اَه اَه. هان، فرقی هم می کنه؟» سوزان چیزی نمی گوید.
به خلاف نظر چیور، چیزهای زیادی از او باقی ماند، آثاری که همچنان زنده اند و روی پای خود ایستاده اند. حاصل زندگی اش چهار رمان بود و یک رمان کوتاه و صد و هشتاد داستان کوتاه. از این تعداد داستان، زمانی که چیور در قید حیات بود، زیر نظر او و با ویراستاری رابرت گوتلیب (ویراستار معروف و یکی از سردبیران فعلی نیویورکر)، مجموعه ای با شصت و یک داستان منتشر شد. اخیراً هم (سال ۲۰۱۳) به انتخاب و ویراستاری بلیک بیلی هفتاد و پنج داستان با عنوان مجموعه داستان های جان چیور منتشر شده که ناشرش کتابخانه ی آمریکاست. این مجموعه در واقع همان کتاب قبلی است که بیلی چهارده داستان به آن افزوده است، آثاری که اتفاقاً جایشان در کتاب قبلی خالی بود. مثلاً اولین داستانی که از چیور منتشر شد اخراجی (Expelled)، زمانی که نویسنده جوانی هجده ساله بود، اثری که خوره ی زمان چیزی از آن نکاسته و داستان نسبتاً خوبی است. چیور در طول حیات نویسندگی خود دوره های مختلفی را پشت سر گذاشت. اول تحت تاثیر همینگوی بود، بعد به سبک و سیاق چخوف نوشت (و به همین دلیل عده ای او را "چخوف حومه ها" می دانستند) و بالاخره حدود سال های ۱۹۴۶ راه و سبک خودش را پیدا کرد.
اما به نظر من شاهکار چیور یادداشت های روزانه ی (Journals) اوست، گنجینه ای که در آن "خودِ" او را بدون حجاب و از نزدیک می بینیم. دقایق زیادی از زندگی او پیش چشم ما و در اختیارمان است. چیور یادداشت نویسی روزانه را در سال ۱۹۴۰ شروع کرد و این کار را تا آخرین روز حیاتش، هجدهم جون ۱۹۸۲ ادامه داد. این ها مجموعاً چهار هزار و سیصد صفحه و در بیست و هشت دفترند. احتمالاً نسخه ی اولیه دست نویس بوده (چطور می شود مثلاً در رختخواب، هنگام خواب، با ماشین تحریر بنویسی!؟) و بعداً همه را خود نویسنده تایپ کرده است. او هیچ وقت از منشی استفاده نمی کرد و همیشه نوشته هایش را خودش تایپ می کرد. خانواده ی چیور در سال ۱۹۹۰ همه ی یادداشت های روزانه ی او را به کتابخانه ی دانشگاه هاروارد فروختند و اکنون در بخش نسخ خطی این دانشگاه نگهداری می شوند (هر چند این ها خطی نیستند).
تاکنون از یادداشت های روزانه ی چیور دو گزیده منتشر شده است. ابتدا نشریه ی نیویورکر دویست و سه صفحه از آن ها را در شش شماره ی خود (از ششم آگوست ۱۹۹۰ تا نوزدهم آگوست ۱۹۹۱) منتشر کرد. سپس انتشارات کناپف گزیده ای از یادداشت ها را به صورت کتابی در سیصد و نود و نه صفحه با ویراستاری رابرت گوتلیب در سال ۱۹۹۱ چاپ کرد. ویراستار کاربلد و بسیار دقیق این کتاب به راستی زحمت های زیادی برای یادداشت های چیور متحمل شده و مقدمه ی بسیار مفیدی هم برای کتاب نوشته است. می نویسد: «بسیاری از یادداشت ها تقریباً رمزی اند و درست معلوم نیست نویسنده از چی یا از کی سخن می گوید. بیشتر مدخل ها بدون تاریخ اند و توالی درستی ندارند. چیزی به اسم نظم وجود ندارد! مثلاً در یک مدخل معلوم است که در آیووا یا بوستون بوده اما بلافاصله در مدخل بعدی از مسکو صحبت می کند و می نویسد اینجا چنین دیدم یا این کارها را کردم. معلوم نیست چطوری از بوستون یا آیووا رفته مسکو. همین طورند آدم ها که بیشتر با اول اسمشان مشخص شده اند. تازه به این ها هم نمی توان چندان اعتماد کرد. مثلاً صفحه ی هشتاد و شش از M صحبت می کند که در سال ۱۹۵۷ با او در Century Club (اسم باشگاهی که چیور عضوش بود و اغلب آنجا می رفت) ناهار خورده، بعد در صفحه ی سیصد و چهل و شش، باز از یک M صحبت به میان است. آیا این ها یک فردند یا دو شخص متفاوت؟ خب اصلاً معلوم نیست.»
همه ی این ها نشان می دهند که چیور یادداشت ها را برای خودش می نوشت و برایش مهم بود که محرمانه بمانند. این دفترها محرم اسرارش بودند و کتاب راهنمایی (Workbook) برای چیزهایی که می خواست بنویسد. مثلاً می نویسد: «این داستان را در این حال و فضا نوشتم.» یا «فلان موضوع در ذهنم جرقه زد.» این ها مسلماً منابع دست اول و بسیار خوبی اند برای درک و دریافت بهتر آثار او. ظاهراً در زمان حیات چیور کسی آن ها را نخوانده بود. فقط بنجامین، پسر بزرگ چیور، در مقدمه ی مجموعه نامه های پدرش می نویسد: «روزی او دفتری از یادداشت هایش را به من داد و گفت این ها را فقط خودت بخوان و نظرت را به من بگو. دفتر را خواندم و به او پس دادم. گفتم از آن ها خوشم آمد. پدرم گفت این ها نباید در زمان حیاتش منتشر شوند. با نظرش موافق بودم. بعد گفت ممکن است مطالبش برای اعضای خانواده دشوار باشد و نتوانند بعضی حرف ها را تحمل کنند. به او گفتم سعی می کنیم وضعیت تو و حال و روزگارت را درک کنیم.»
جان چیور هر چه خواسته در یادداشت هایش نوشته است. در همین یک جلدش که چاپ شده و من خوانده ام، کلی ناسزا به همسرش گفته. زنش مری وینترنیتز بود (او در دهم آوریل ۲۰۱۴ در نود و پنج سالگی درگذشت) که هر چند چهل و یک سال با چیور زندگی کرد، ظاهراً هیچ وقت با هم میانه ی خوبی نداشتند. چیور معتقد بود همسرش دوستش ندارد و اغلب کاری می کند که بچه هایش مسخره اش کنند و فکر می کند او آدم بدبخت و فقیری است. او با قلم زنی زندگی می کرد و بیشتر عمرش از راه نوشتن داستان های کوتاهی گذشت که اکثرشان در نیویورکر چاپ می شدند. جایی به طنز گفته: «لباس توی خانه و بیرونم یکی است و آدمی یک لباسه ام چون با این پولی که نیویورکر به من می دهد بیشتر از این وسعم نمی رسد.»
متلک چیور به کنار، واقعاً جالب نیست که نویسنده ای توانسته بیشتر عمرش را از راه نوشتن داستان کوتاه (کار دلی اش) امرار معاش کند؟
جان چیور در مجموع آدم خوشبختی بود اما همیشه یک بدبینی سیاه دنبالش بود و دست از سرش برنمی داشت. نوشته آدم تنهایی است که فقط اتاق کارش و سگش را دارد. همین و نه چیز دیگر، سگی که صبح ها می رفته کنار تختخوابش و با سروصدایش او را از خواب بیدار می کرده و تا چیور دستی به سر و گوشش نمی کشیده، از آنجا نمی رفته.
شاید بخشی از این بدبینی او ریشه در گذشته و دوران کودکی اش داشت که به سختی گذشته بود، به خصوص اینکه فهمیده بود بچه ی ناخواسته ای بوده که پدر و مادرش در میانسالی، بی موقع و نابجا! او را به دنیا آورده بودند.
با این همه، زندگی چیور فقط در قلم زنی و تنهایی خلاصه نمی شد و عیش هم در آن بود. روزهایی که صبح زود فلاسکش را پر از جین می کرد و می گذاشت توی کیف دوشی اش و راهی ایستگاه قطار می شد (عاشق قطارسواری و سفر با مترو بود). آنجا چند دوست داشت که در ایستگاه کار می کردند. یکی شان بلیت فروش بود. کنار ایستگاه راهرویی بود که گوشه اش میز پینگ پنگی گذاشته بودند. چیور هر بار پیدایش می شد حتماً چند دست پینگ پنگ بازی می کرد. گاهی که باران هم می آمد عیشش دوبرابر می شد. حتی گاهی باران میز را خیس می کرد. او عاشق باران و قطار بود. بیخود نیست که این دو در داستان های چیور حضوری پررنگ دارند. پینگ پنگ بازی در آن هوا برایش لذت بخش بود. این کار مثل بستنی خوردن در زمستان است. گاهی به آدم خیلی مزه می دهد!
دو سال آخر زندگی چیور به سختی گذشت. در کلیه ی راستش تومور بدخیمی پیدا شد که به استخوان ها و پروستاتش سرایت کرد و بالاخره او را از پا درآورد. او در گورستان دهکده ی نوروِل (بخش پلی موث ماساچوست) خوابیده است. روی سنگ قبرش نوشته اند: جان چیورِ داستان نویس: متولد ۲۷ مه ۱۹۱۲، درگذشت ۱۸ جون ۱۹۸۲.



نظرات کاربران درباره کتاب اقیانوس

ترجمه خیلی خوب و مقدمه خیلی خوبی داره، فقط دریغا که من از سر و ته این داستان هیچی سردرنیاوردم
در 1 سال پیش توسط سحر مهرابی