فیدیبو نماینده قانونی نشر نون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب راهی برای رهایی

کتاب راهی برای رهایی

نسخه الکترونیک کتاب راهی برای رهایی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب راهی برای رهایی

کتاب «راهی برای رهایی» نوشته‌ی فرانسوا موریاک روزنامه‌نگار، نویسنده و شاعر فرانسوی است. وی برنده جایزه ادبی نوبل سال ۱۹۵۲ است، و یکی از بزرگترین نویسندگان قرن بیستم اروپا محسوب می‌شود. در بخشی از کتاب می‌خوانیم: بارون پیر قد راست کرد، عروسش را از پایین به بالا نگریست و بدون آنکه جوابی بدهد بدون آنکه برای گی‌یوم کلمه‌ای بر زبان آورد، آشپزخانه را ترک گفت. از چهرۀ ریز و خاکستری‌رنگ کودک چیزی را نمی‌شد خواند. از این گذشته مه غلیظی همه‌جا را فراگرفته بود و چون فرولن هرگز شیشه‌های تنها پنجره را نمی‌شست، آشپزخانه تنها با نور شعلۀ هیزم روشن می‌شد. سگ‌ها خوابیده بودند. پوزه‌هاشان را روی پنجه‌های پا گذاشته بودند. پایه‌های درشت و زمخت میز عظیم. برای یک لحظه به نظر آمد که حریقی برپا شده است. دیگر هیچ‌کس حرف نمی‌زد. پل شورش را درآورده بود. خودش متوجه شده بود. به نژاد توهین کرده بود، به هزاران پدر در خاک خفته. گاله‌آس روی پاهای درازش برخاست، با پشت دست لب‌هایش را پاک کرد. از پسرک پرسید که شنلش کجاست. خودش دکمه‌های آن را بر گردن پرنده‌مانند کودک انداخت و دست او را گرفت. لگدی به سگ‌ها زد که بر روی او می‌جهیدند می‌خواستند دنبالش بروند. فرولن از او پرسید که کجا می‌رود. به جای او جواب داد: «به قبرستان، یقیناً!»

ادامه...
  • ناشر نشر نون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.61 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب راهی برای رهایی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

«برای چه سعی می کنی بگویی که درست را یاد گرفته ای؟ می بینی که بلد نیستی! حفظش کرده ای هان! راست می گی؟»
صدای سیلی بلند شد.
«برو بالا توی اتاقت و تا موقع شام نبینمت!»
پسرک دستش را روی گونه اش گذاشت آن طور که گویی فکش خرد شده باشد: «اوخ. خ. خ! خیلی دردم آمد! (با این عمل می خواست امتیازی کسب کند.) به مامی می گم!»
پل از روی خشم بازوی نحیف پسرش را گرفت. سیلی دیگری به او زد و گفت: «به مامی می گی؟ خوب این را به کی می گی؟ حتماً از این هم به پدرت شکایت خواهی کرد؟ ده یاالله، زود باش برو بگو، منتظر چی هستی؟»
زن، پسر را به طرف راهرو هُل داد، در را بست دوباره آن را باز کرد تا کتاب و دفترچه های او را بیرون بیندازد. پسر درحالی که روی زمین خم شده بود و همچنان گریه می کرد کتاب و دفترچه هایش را جمع کرد. بعد ناگهان سکوت برقرار شد. به زحمت در تاریکی صدای فخ فخی شنیده می شد. حالا دیگر بساطش را جمع کرده بود.
زن به صدای پای پسر که کم کم دور می شد گوش می داد. البته که به اتاق پدرش پناه نخواهد برد. چون در حال حاضر مادربزرگش «مامی» برای کار نوه خود پیش آموزگارش رفته بود، حتماً به آشپزخانه پیش فرولن به شکایت خواهد رفت. حتماً حالا دیگر دارد ته ماهیتابه ای را لیس می زند. «از اینجا می بینمش...»
وقتی که پل به پسرش فکر می کرد چیزی که به یاد می آورد زانوهای استخوانی، ران های ضعیف و لاغر و جوراب های روی کفش برگشته اش بود. مادر به این موجودِ کوچکِ بیرون آمده از او و به چشمان درشت بی رنگش هیچ توجّهی نداشت. در عوض از این دهان همیشه باز کودکی که بد نفس می کشید و لب زیرین کمی آویخته او -کمتر از مال پدرش- بیزار بود. برای پل همین کفایت می کرد زیرا لبی را به یادش می آورد که از آن نفرت داشت.
خشمش دوباره به جوش می آمد. خشم، یا به طور ساده شاید غیظ. ولی فرق گذاشتن بین غیظ و خشم آن قدرها هم آسان نیست. زن به اتاق برگشت. لحظه ای جلوی آینه کمد ایستاد. این بلوز پشمی سبزرنگ را هر پاییز به تن می کرد. بالاتنه بلوز زیادتر از معمول گشاد بود. این لکه با وجود شستن بلوز دوباره ظاهر شده بود. دامن قهوه ای رنگ با خال هایی از گل، از جلو کمی برآمده به نظر می رسید، درست مثل آنکه آبستن باشد. درحالی که خدا خودش می دانست!
زن آهسته گفت: «بارون دوسِرنِس. بارون گاله آس دوسِرنِس پل دوسرنس...» لبخندی لبش را شل کرد بدون آنکه به این چهره اخم آلود را که از مویی کرک مانند پوشیده شده بود روشنی بخشد. (پسربچّه های سرنس موهای ریش مانند خانم گاله آس را به باد تمسخّر می گرفتند.)
زن در تنهایی می خندید و به ایام دختری اش می اندیشید، سیزده سال پیش از آن، جلو آینه ای دیگر، به خود جرات داده بود که قدم پیش بگذارد، درحالی که همین کلمات را تکرار می کرد: «آقای بارون و خانم بارون گاله آس دوسرنس... آقای کنستان مولیر، شهردار سابق بردو و خانم مولیر از تشریف فرمایی شما به جشن ازدواج خواهرزاده شان پل مولیر بابارون گاله آس دو سرنس مشعوف خواهند شد.»
نه دایی اش، نه زن دایی اش، هرچند که برای خلاص شدن از شرّ او دقیقه شماری می کردند، او را به انجام این دیوانگی تشویق نکرده بودند. حتّی او را از آن برحذر نیز داشته بودند. پس در دبیرستان چه کسی به او آموخته بود که دارندگان القاب را محترم بشمارد؟ تسلیم چه قوه محرکه ای شده بود؟
امروز از توضیح این قضیه عاجز بود. شاید کنجکاوی، شاید هم میل قدم گذاشتن به محیطی که قدغن بود... هرگز آن روزی را که در باغ ملی با آن بچه های نجیب زاده برخورد کرده بود فراموش نمی کرد. گورزی ها و پیشون های لونگ ویل که بازی کردن با آن ها اصلاً مطرح نبود. خواهرزاده شهردار بیهوده دور و بر آن بچه های بددماغ می گشت: «مامانِ ما بازی کردن با شما را برای ما قدغن کرده...»
حتماً وقتی که دختر جوانی شده بود خواسته بود انتقام کودکی خود را بگیرد. از آن گذشته این ازدواج، خیال می کرد که دری است که به روی دنیای مجهول گشوده می شود، نقطه آغازی برای یک زندگی که از آن اطلاعی نداشت.
امروز دیگر از این مسئله غافل نیست که آن چه را که محیط محدود می نامند دقیقاً این است: ورود به آن به نظر مشکل می رسید، تقریباً محال ولی خروج از آن...
از دست دادن زندگی اش برای این! و این تاسّفی نبود که هرازگاهی به سراغش بیاید، بلکه از یک وسوسه دائمی هم بیشتر بود. چیزی بود که حضور داشت. تماشاکردن تمام لحظات، روبه رو شدن با این غرور بی معنی و ابلهانه، با این حماقت جنایت بار، کلید سرنوشت جربان ناپذیرش. قوز بالاقوز این بود که حتی «خانم بارون» هم نشد. تنها یک خانم بارون وجود داشت که مادر شوهرش بود. اسم بی مسما و غیر عادی آن احمق را هم به او می چسباندند. به این ترتیب در این نزولی که خودبا آن پیوسته و برای همیشه از آنِ خویش ساخته بود هر چه جدی تر شرکت می جست.
شب هنگام، این ریشخند سرنوشت، وحشت از خودفروختگی به خاطر غروری ابلهانه که حتی سایه آن از پیشش فرار کرده بود، فکر او را مشغول می ساخت و تا سپیده دم بیدار نگهش می داشت. حتّی موقعی که با داستان ها و با تخیّلاتی که گاه منافی عفت بودند خود را سرگرم می ساخت، عمق افکارش تغییرناپذیر می ماند. تمامی شب را در ظلمات گودالی که خودش را به شتاب در آن افکنده بود و می دانست که از آن بیرون نخواهد آمد، دست و پا می زد. هر فصلی که بود، شبش همیشه یکسان می گذشت؛ روی درخت های صنوبرِ سالخورده کارُلین، نزدیک پنجره اش، جغدهایی که در پاییز پیدایشان می شود، در نور مهتاب مثل سگ زوزه می کشیدند که تازه صدای آن ها از صدای بلبلان تسکین ناپذیرِ فصلِ بهار هزاربار کمتر نفرت انگیز بود.
در بیداری هم همین خشم از فریب خوردگی به پیشوازش می آمد به خصوص زمستان، در ساعتی که فرولن با خشونت پرده ها را کنار می زد، پل درحالی که در ظلمات غوطه ور بود از میان شیشه شبح درخت ها را زیر توده به هم چسبیده برگ ها می دید که اندام های سیاه خود را در مه تکان می دادند. ولی باز این بهترین موقع روز بود، این صبح هایی که در گرمای تختخواب خالی بیکران بدنش سست و کرخ می شد. گی یوم کوچولو عمداً فراموش می کرد که بیاید او را ببوسد. اغلب پل صدای بارون پیر را از پشت در می شنید که آهسته به پسرک می گفت زود به سروقت مادرش برود. هرچند که پیرزن از عروسش متنفر بود ولی نمی خواست از اصول عدول کند.
آن وقت گی یوم به درون اتاق می خزید و از آستانه در، آن کله موحش را که در بالش ها فرو رفته بود می دید، آن موهایی که بر روی شقیقه ها کشیده شده بود و پیشانی کوتاه و بد قواره ای را نمایان می ساخت، آن گونه زردرنگ (و آن خالی که در میان کرک های سیاه قرار داشت) گونه ای که گی یوم با شتاب لب هایش را بر آن فشار می داد و از پیش می دانست که مادرش اثر این بوسه سریع را خواهد زدود و از روی بیزاری خواهد گفت: «همیشه صورتم را خیس می کنی...»
زن دیگر با این بیزاری مبارزه نمی کرد. آیا تقصیر از او بود که از این موجود بدبخت هیچ لذّتی نمی برد؟ با بچّه کم عقل و مزوری که پشتبند و دلگرمیش مادربزرگ و فرولن پیر است چه می توان کرد؟ ولی بارون خودش داشت سر عقل می آمد؛ قبول کرده بود که پیش آموزگار برود و در مورد نوه اش اقدام کند. بلی، پیش آموزگاری که از عوام بود! چاره دیگری نداشتند. کشیش که رسیدگی به سه محل را برعهده داشت دور از قصر زندگی می کرد، دو بار در سال های ۱۹۱۷ و ۱۹۱۸ بعد از متارکه جنگ، سعی کرده بودند گی یوم را به شبانه روزی بسپارند اوّل در سارلات پیش یسوعی ها، بعد هم در یک آموزشگاه کوچک مذهبی در باس پیرنه. ولی هر بار در پایان ماه سوّم اخراج شده بود و گفته بودند: این پسرک کثیف ملحفه ها را آلوده می کرده. این آقایان، به خصوص طی آن چند سال، لوازم چندانی برای پذیرایی از کودکان عقب مانده یا علیل نداشتند.
این آموزگار، این جوانک مو فرفری با چشمانی که تمسخر از آن ها نمایان بود، کسی که از جنگ وِردَن جان سالم به در برده، بابارون پیر چگونه برخورد خواهد کرد؟ آیا از اینکه بارون به خود زحمت داده و به دیدنش رفته بر خود خواهد بالید؟ پل از انجام این ملاقات طفره رفته بود. دیگر جرات روبه رو شدن با کسی را نداشت؛ به خصوص این معلم برجسته مدرسه او را به وحشت می انداخت.
آرتورلوستر، مدیر سِرنِس، با آنکه از طرفداران «آکسیون فرانسز» بود، این جوان را تحسین می کرد و اطمینان می داد که او به مقامات عالی خواهد رسید...

نظرات کاربران درباره کتاب راهی برای رهایی

khoob nist
در 11 ماه پیش توسط بنی آدم
بی نظیر بود .
در 7 ماه پیش توسط WhenThereIsaWish ThereIsaWay
حالا که تخفیف خورده حتما خریداری کنین
در 3 ماه پیش توسط ونوس صالحیان