فیدیبو نماینده قانونی نشر نون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فرشته سکوت کرد

کتاب فرشته سکوت کرد

نسخه الکترونیک کتاب فرشته سکوت کرد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب فرشته سکوت کرد

قلبش آرام نمی‌گرفت و فقط به نان می‌اندیشید. تپش دلش شبیهِ ذُق‌ذُق ملایم و دردناک ولی مطبوع یک‌زخم بود. قلب، یک‌تکه جراحت بزرگ درمیان سینه‌اش. هانس به‌سرعت راه می‌پیمود و از خیابان‌هایی می‌گذشت که وسط آن‌ها را به‌صورت باریکه‌راه پاک‌کرده بودند. سر ساعت نُه به خیابانی رسید که به خیابان روبن منتهی می‌شد؛ از فکرکردن به زن خنده‌اش ‌گرفت. وقتی زن ببیند او با ورقه‌ای برای دریافت یک‌نان آمده، چه خواهد گفت. حتماً او را به‌جا خواهد آورد، این برای هانس مسلم بود. شاید هم به‌او پیشنهاد پول بکند، پول ‌فراوان؛ پول ‌کافی برای تهیه‌ی یک کارت‌شناسایی معتبر. کاغذ و سند اصل و قابل خرید. قلب هانس بیش از اندیشه به کارتی قابل خرید، در فکر نان می‌تپید، نان واقعی.

ادامه...
  • ناشر نشر نون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.2 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب فرشته سکوت کرد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

قسمت یکم

نور آتشِ شمال شهر آن قدر بود که او بتواند حروف سردر بنایی را که در اثر بمباران ویران شده بود، بخواند. پس از خواندن نامِ «سنت هاوس» با احتیاط از پله ها بالا رفت. از یکی از پنجره های سمت راستِ زیرزمین نوری می تابید. لحظه ای ایستاد و کوشید تا پشت شیشه های آلوده به خاک و دود چیزی ببیند، سپس سلانه سلانه درجهت خلاف سایه اش که بالاتر بر دیوار سالمی مدام بزرگ و بزرگ تر می شد، به راه خویش ادامه داد. شبحی ضعیف با بازوان نحیف و بی رمق، شبحی گنده و پف کرده که سرش از حاشیه ی دیوار به سویی خمیده بود. برروی خرده شیشه ها به راه خود ادامه و همین که خواست به سمت راست بپیچد ناگهان ترسید و قلبش به شدت به تپش افتاد و احساس کرد دارد می لرزد. طرف راست توی طاقچه ای تاریک کسی بی حرکت ایستاده بود. خواست چیزی بگوید، مثلاً سلام کند. اما تپش قلب صدایش را بند آورده بود. موجودِ درون طاقچه چیزی شبیه یک چماق تیر دردست داشت. با تردید بازهم نزدیک تر می شد و هنگامی که دید آن موجود مجسمه ای بیش نیست، باز هم قلبش آرام نگرفت. به پیش روی خود ادامه داد و در میان نور ضعیفی چشمش به یک فرشته ی سنگی افتاد که موهای مجعّد داشت. فرشته زنبقی دردست گرفته بود.
آن قدر فرو خمید تا چانه اش به سینه ی تندیس رسید و آن را لمس کرد، چون این نخستین چهره ای بود که او دراین شهر می دید. سیمای یک فرشته ی سنگی با لبخندی ملایم و دردناک. موها و چهره ی این تندیس از غباری تیره و انبوه پوشیده بود. درون چشمخانه هایش نیز ذرات معلقی به چشم می خورد. محتاطانه شروع به دمیدن کرد و با لبخندی مهرآمیز تمامی آن چهره را از گرد و غبار پاک کرد، اما ناگهان دید که تبسمِ آن هم گچین بوده است. تندیس و چهره ی آن پس از ستردن گرد و غبار جلوه ی واقعی خود را بازیافت. او بازهم به دمیدن خود ادامه داد، موهای مجعّد و سینه و لباس موج دار را تمیزکرد و با ضربه های دم خویش آرام و ملایم زنبق گچی را هم پاک کرد. شادی اولیه ای که از دیدن چهره ی خندان سنگی به او دست داده بود، از میان رفت. رنگ های تند و براق و لاک بی رحم صنعت تندیس سازی در کناره های لباس بیش از پیش پدیدار می شد و تبسم سیمای سنگی رنگ می باخت و همانند گیسوان موّاج و بی جانش به نظر می رسید. او آرام آرام به سوی راهرو رفت تا خروجی زیرزمین را پیدا کند. حالا تپش قلبش هم آرام گرفته بود.
هوای سنگین و گندیده ی زیرزمین آزارش می داد. آهسته آهسته از پله های گل آلود پایین می رفت و درآن تاریکی زردرنگ به همه چیز دست می کشید. از جایی صدای چکه کردن می آمد و مایع چکیده مدام بیش تر می شد و با گل و لای درهم می آمیخت و پله ها را مثل کف آکواریوم لغزنده می کرد. به راه خود ادامه داد. از یکی از درهای پشت سر، نوری می تابید. بالاخره روشنایی؛ در سایه روشن طرف راست تابلویی به چشمش خورد: «تالار رادیولوژی، لطفاً داخل نشوید!»
به نور نزدیک تر شد. روشنایی زردرنگ و ملایمی بود، بسیار ملایم. از لرزش آن دریافت که باید شمعی درحال سوختن باشد. هیچ صدایی به گوش نمی رسید. همه جا پر از لایه های ملاط و گچ بود. پر از تکه های سنگ، آجر، کثافات و چیزهایی که پس از هر حمله ی هوایی به اطراف می پاشد. همه ی در و پنجره ها شکسته و درهم ریخته بودند. همین طور که در زیر نور فرّار پیش می رفت، در اتاق ها چشمش به صندلی ها و کاناپه های تکه پاره می افتاد و گنجه هایی که از موج انفجار ترکیده بودند و چیزهایی که از آن ها بیرون زده بود. همه چیز و همه جا بوی تند دود سرد و زباله ی نمناک می داد. حالت تهوع عجیبی به او دست داد.
دری که از میان آن نور می تابید، کاملاً باز بود. درکنار شمع بزرگی که پایه ای آهنین داشت، راهبه ای با لباس آبی تیره دیده می شد که سرپا، سالادِ توی قدحی میناکاری را هم می زد. برگ های سبزرنگ گاه به سفیدی می زدند و صدای آرام سرریز شدن سس از قدح به گوش می رسید. دست پهن راهبه برگ ها را آرام آرام می چرخاند، گاهی هم برگ های خیس و کوچک از بالای قدح بیرون می افتاد که راهبه بی خیال آن ها را برمی داشت و دوباره توی قدح می انداخت. کنار یک میز قهوه ای رنگ کتری حلبی بزرگی قرار داشت که ازآن بوی گرم آبگوشت به مشام می رسید، بوی نامطبوع آب گرم، پیاز و چیزهایی از این قبیل.
او با صدای بلند گفت: «عصر به خیر!»
راهبه هراسان برگشت و آهسته گفت: «خدای من، یک سرباز.» سس شیری رنگی از دست هایش می چکید و چند پر کاهو هم به ساعد نرم او چسبیده بود.
راهبه بار دیگر ترسان گفت: «خدای من، چه می خواهید، چه شده؟» و او جواب داد: «پی کسی می گردم.»
-این جا؟
سرباز با حرکت سر تایید کرد و نگاهش را به طرف راست چرخاند، به درون گنجه ای که درش از شدت موج انفجار کنده شده بود. بقایای این در از لولا آویخته و کف اتاق هم از تکه پاره های آن پوشیده بود. نان فراوانی توی گنجه به چشم می خورد. آن ها همین طور روی هم تلنبار شده بودند، دست کم یک دوجین نان قهوه ای رنگ و بیات. آب دهان سرباز به سرعت راه افتاد. آب دهانش را فرو برد و فکری کرد: «نان خواهم خورد، نان، هر جور که شده.» بالای همان نان ها پرده ی سبز رنگی دیده می شد که ظاهراً نان های بیشتری را پنهان می ساخت.
خواهر پرسید: «دنبال کی می گردید؟» به سوی راهبه چرخید و گفت: «دنبالِ...» ولی در همین لحظه باید برای بیرون آوردن ورقه، جیبِ بالایی رختِ نظامی خود را می گشود. پس از گشودنش توی جیب را با دو انگشت جست وجو کرد و تکه کاغذ مچاله ای درآورد، آن را بازکرد وگفت: «گومپرتس، خانم گومپرتس، الیزابت گومپرتس.» راهبه در پاسخ گفت: «گومپرتس، گومپرتس؟ من نمی دانم...».
راهبه را به دقت ورانداز کرد. چهره ی پهن و رنگ پریده و ابلهانه ی راهبه بسیار ناآرام بود و پوستش چنان می جنبید که گویی ول شده. چشمان بزرگ و نمور راهبه هراسان او را می پایید. راهبه که حسابی ترسیده بود گفت: «خدای من، آمریکایی ها این جا هستند، شما فرارکرده اید؟ خب دستگیرتان می کنند...» سری جنباند و در حالی که به نان ها خیره شده بود، آهسته پرسید: «می توانید بگویید که او این جاست یا نه؟»
خواهرگفت: «حتماً.» و نگاهی گذرا به نان ها انداخت. ریزه های کاهو و سس ماسیده را از دست ها سترد و با حوله ای آن ها را خشک کرد.
راهبه با لکنت زبان گفت: «نمی خواهید... شاید... مدیریت، فکر نکنم. ما فقط بیست وپنج بیمار دیگر داریم، خانم گومپرتس، نه، تصور نمی کنم.»
«اما او باید این جا بوده باشد.»
راهبه ساعتی از روی میز برداشت –یک ساعت مچی نقره ای گرد و کهنه– و عذر خواست و گفت: «الان ساعت ده است، من باید غذا تقسیم کنم؛ اغلب دیرمی شود، کمی صبر می کنید؟ گرسنه اید؟»
«بله.»
خواهر درحال پرسش به قدح سالاد و نان ها نظر افکند و بعدهم نگاهش را به سوی او برگرداند.
گفت: «نان.»
راهبه گفت: «اما برای خورش چیزی ندارم.»
و او لبخندی زد.
ولی خواهر رنجیده خاطر گفت: «واقعاً، واقعاً هیچ چیز.»
او پاسخ داد: «خدای من، خواهرم، می دانم، باور می کنم، نان؛ فقط اگر می توانید، کمی نان به من بدهید.» و با گفتن این جمله بار دیگر آب دهانش راه افتاد، آن را فروبرد و آهسته گفت: «نان.»
راهبه به طرف قفسه رفت، یک نان برداشت، آن را روی میز گذاشت و داشت توی کشو دنبال کارد می گشت که او گفت: «خیله خب، آدم نان را همین طور هم می تواند بخورد، متشکرم، چیزی نمی خواهد.»
خواهر قدح سالاد را زیر بازو گرفت و با دست دیگرش کتری آبگوشت را برداشت. او از سر راه راهبه کنار رفت و نان را از روی میز برداشت.
راهبه همین که به در رسید، گفت: «همین الان برمی گردم، گومپرتس، نه؟ می پرسم.»
جواب داد: «خیلی متشکرم خواهر.» و فوراً گوشه ای از نان را کند. چانه اش می لرزید. دندان را به جای نرم نان فروبرد و شروع کرد به خوردن. نان بیات بود، به یقین چهار یا پنج روزه، شاید هم کهنه تر، نان سیاه ساده با مارک مقوایی سرخ، محصول یکی از کارخانه ها؛ اما چقدر خوشمزه و شیرین. او پیاپی و شتابان می جوید و پوسته ی قهوه ای آن را برمی داشت و بعد هم دست ها را به بدنش می مالید و یک تکه ی دیگر می برید. در همان حال که با دست چپ نان را نگه داشته بود، با دست راست تکه نان ها را به دهان می گذاشت و می خورد، گویی می خواهند آن را از او بربایند. ناگهان دست خود را روی نان دید، لاغر و کثیف با خراشیدگی عمیقی که دلمه بسته و از کثافت پوشیده بود. خیلی تند و گذرا به اطراف نگریست. این جا اتاق کوچکی بود و بر دیوارهایش گنجه های سفیدی دیده می شد که درهای شان تقریبا همگی ازجا پریده بودند و لباس های سفید درون شان دیده می شدند. ابزار و وسایل پزشکی در گوشه ای زیر یک کاناپه ی چرمی افتاده بودند. اجاق سیاه و کهنه ای کنار پنجره بود و لوله ی بخاری هم از کنار شیشه ی شکسته ای به بیرون سرک می کشید. در کنار آن و روی زمین انبوهی زغال سنگ حبه ای و مقداری هم هیزم ریخته بود. پهلوی گنجه ی کوچک دیواری پر از دارو مجسمه ی بسیار بزرگ و سیاهی از عیسای مصلوب به چشم می خورد و شاخه ی شمشاد پشت آن نیز به سمت پایین خزیده و شل و ول میان انتهای دیرک عمودی و دیوار معلق مانده بود.
روی جعبه ای نشست و تکه ی دیگری از نان کند و توی دهان گذاشت. هنوز هم طعم شیرینی داشت. هربار که تکه نانی می برید، اول به نقطه ی نرم آن گاز می زد بعد هم نان گوارا و خشک را گرداگرد دهان می چرخاند و به جویدن ادامه می داد. راستی چقدر شیرین بود.
ناگهان احساس کرد کسی متوجه اوست. نگاهی به بالا انداخت؛ در میانه ی چارچوب در، راهبه ی بسیار بزرگی با چهره ای سفید و باریک ایستاده بود؛ با لب هایی بی رنگ و چشمانی درشت و سرد و غمگین. او گفت: «عصر به خیر.» و خواهر فقط سری جنباند و داخل شد. این راهبه کتاب سیاه و بزرگی زیر بغل داشت. میان لوله های آزمایش روی میز سفید شمع زردرنگی با پایه ی آهنین داشت می سوخت. خواهر ابتدا به سوی شمع رفت و شعله ی آن را با قیچی خمیده ای برید. نور لرزان کوچک تر اما روشن تر شد و قسمتی از اتاق را هم تاریکی فراگرفت. زن پس از این به طرف او آمد و بسیار آهسته گفت: «لطفاً کمی کنار بکشید تا من هم روی جعبه بنشینم!» و او جا بازکرد. از روپوش آبی و شقّ و رقّ راهبه بوی صابون می آمد. از توی کیسه ای جعبه ی سیاه رنگ عینکش را بیرون کشید، عینک را به چشم زد و کتاب را بازکرد.
خواهر آهسته پرسید: «گومپرتس، نه؟»
و او که آخرین لقمه نان را فرومی برد سر تکان داد.
راهبه بازهم آهسته گفت: «حالا می دانم، او دیگر این جا نیست. چندروز پیش مرخص شده، ما باید جا تدارک می دیدیم و همه را به خانه های شان می فرستادیم. اما باز هم می بینیم.»
از خواهر پرسید: «شما او را می شناختید؟» و راهبه در پاسخ گفت: «بله.» و سر از کتاب برداشت و به او نگریست؛ چشمان سرد و غمگین زن مملو از محبت بود. «اما شما که شوهرش نیستید؟» او سر برگرداند و شروع کرد به ورق زدن صفحات بزرگی که خیلی هم تو در تو نوشته شده بودند. «گومپرتس ناراحتی معده داشت، این طور نیست؟»
«نمی دانم.»
«خدای من، شوهرش همین چندروز پیش این جا بود. یک استوار، مثل شما.»
راهبه همان طور متوجه صفحات کتاب، نظری هم به او انداخت و اکنون آخرین صفحه ی آن را از نظر می گذراند.
«با هم بودید؟»
«بله.»
«او هم به دیدار این خانم آمد و کنار تختش نشست. خدای من، مثل این که مدت ها گذشته، ولی نه، همین چندروز پیش بود... ها، امروز چندم است؟»
«هشتم، هشتم ماه مه.»
«به نظر چقدر طولانی می رسد.»
اینک در حالی که انگشت دراز و رنگ باخته ی راهبه روی آخرین صفحه ی کتاب به آرامی از پایین به بالا می لغزید، گفت: «گومپرتس، الیزابت، روز ششم مرخص شده، پریروز.»
«لطفاً نشانی اش را به من بگویید.»
«خیابان روبن، شماره ی ۸.» سپس برخاست، نگاهی به مرد انداخت و کتاب بسته را زیر بغل زد و گفت: «چه شده، به سر شوهرش چه آمده؟»
«او مرده.»
«درجنگ کشته شد؟»
«نه، تیرباران شد.»
راهبه با تاسف گفت: «خدای من.» بعد به میزی تکیه کرد و آرام ادامه داد: «مراقب خودتان باشید، توی شهرگشتی های زیادی پرسه می زنند. خیلی سختگیرند.»
استوار با صدای گرفته گفت: «متشکرم.»
راهبه آهسته به سوی در رفت و یک بار دیگر برگشت و پرسید: «اهل این جایید؟ این جا را می شناسید؟» و او جواب داد: «بله.»
راهبه برایش آرزوی موفقیت کرد و قبل از این که برگردد و به راهش ادامه بدهد، دوباره زمزمه کرد: «خدای من.»
او هم به دنبال راهبه گفت: «متشکرم، خواهر، بسیار ممنونم.»
تکه ی دیگری از نان برید و باز شروع به خوردن کرد. حالا خیلی آهسته می جوید، کاملاً آرام و نان هنوز شیرین بود. شعله بار دیگر یک طرف شمع را خورده و فتیله درازتر شده بود و نور هم زردتر و گسترده تر. اکنون صدای گام هایی از راهرو به گوشش رسید، صدای راه رفتن سلانه سلانه ی راهبه ای که با قدح سالاد خارج شده بود و به دنبال آن قدم های شتابزده ی مردانه.
خواهر به همراه یک پزشک وارد شد، قدح خالی سالاد را زیر میز گذاشت، کتری را هم پهلوی آن و با انبری شروع کرد به وررفتن با بخاری.
پزشک با صدای بلند گفت: «آخر جنگ تمام شده، ما شکست خورده ایم. لباس نظامی تان را دربیاورید و این اسباب بازی ها را بریزید دور!»
پزشک جوان تقریباً سی وپنج ساله بود، صورت پهن و سرخی داشت با چین های بریده بریده، گویی در خواب و توی بستر بد افتاده باشد. هانس از بویی که می آمد فهمید پزشک سیگار می کشد و متوجه شد که او سیگار دودزایش را پشت خود نگه داشته است.
هانس گفت: «یک سیگار به من لطف کنید!»
پزشک با صدای نسبتاً بلندی گفت: «اوهو!» و جعبه ای را از جیب روپوشش درآورد. هانس دوتا و نصفی سیگار توی آن دید. پزشک نصفه سیگاری به او داد و گفت: «مواظب باشید دستگیرتان نکنند.» بعدهم سیگار روشن خود را به ته سیگار او چسباند. هانس انگشتان کلفت و زرد او را با ناخن هایی شکسته دید و گفت: «متشکرم، خیلی متشکرم.»
پزشک از کشویی آمپول ها را درآورد و مرتب کرد. کاردها و قیچی ها را در جیب روپوشش گذاشت و از اتاق خارج شد. هانس هم دنبال او راه افتاد. دکتر با آن هیکل بزرگ خودش را درآن تاریکی به سرعت به پلکان رساند. هانس گفت: «یک لحظه صبرکنید.» پزشک ایستاد و در حالی که به سوی او برمی گشت، هانس نیم رخ و بینی پهنش را دید. بعد هم کنار او ایستاد و گفت: «فقط یک دقیقه.» هانس به دکتر که ساکت و بی حرکت مانده بود گفت: «من به مدرک نیاز دارم.»
و پزشک با تعجب گفت: «آخ، که!»
هانس ادامه داد: «اسناد معتبر، این جا باید چنین چیزهایی باشد. بهتر از همه مربوط به یک مرده؛ سعی کنید.»
دکتر با پرخاش گفت: «شما دیوانه شده اید. هرگز! من نمی خواهم به زندان بیافتم. من این جا زندگی می کنم و زحمت می کشم. به من کمک کنید!»
هانس ساکت ماند. او در این لحظه چهره ی پزشک را فقط تیره و تار می دید، اما درآن تاریکی نمور و بوناک نفس داغ دیگرانی را هم از نزدیک حس می کرد. درآن سکوت صدایی به گوشش رسید که بی شباهت به صدای سقوط آهسته ی زباله ها نبود.
بالاخره دکتر آهسته پرسید: «پول دارید؟»
«هنوز نه، اما به زودی، وقتی جا به جا بشوم...»
«این جورچیزها پول می خواهد.»
پزشک بار دیگر سکوت کرد و ته سیگارش را دور انداخت. هانس دید که آتش ته سیگار به دیوار خورد و جرقه هایش در نقطه ی عریان و زشت دیوار درخششی به وجود آورد و بعد در گودال آبی گل آلود با صدای جِز خاموش شد.
هانس دست نیرومند دکتر را که بازویش را گرفته بود، حس کرد. دکتر با صدای گرفته ای به او گفت: «همین جا منتظر بمانید، من کار دارم!» هانس را به کناری کشید، دری را گشود و هانس را به درون هل داد و به سرعت از آن جا دور شد. این جا یک اتاقک رختکن بود، هانس توی تاریک کورمال کورمال نیمکتِ کم عرضی را لمس کرد و رویش نشست. پس از لحظه ای بوی ملایم قفسه بندی چوبی به مشامش رسید. همه چیز سالم به نظر می آمد. این جا صاف و مطبوع بود، ناگهان چیز بسیار نرمی بین انگشتان خود یافت، یک لباس. برخاست. چوب رختی را در قفسه بالا گرفت و برداشت. ظاهراً یک بارانی نرم و نازک بود. دکمه های استخوانی اش را لمس کرد، یک کمربند هم از آن آویخته بود و سگکی که به پاهای او می خورد. بارانی بوی زن می داد. بوی پودر، صابون و رایحه ی ملایمی از روژلب. بارانی را با چوب رختی بالاگرفت، آویزانش کرد و به جست وجوی جیب هایش پرداخت. یکی از آن ها خالی بود جیب سمت چپ چیزی نداشت. از جیب طرف راست صدای خش خش کاغذی به گوش می رسید و هنگامی که به ته آن دست برد جعبه ی فلزی چهارگوشی یافت، آن را برداشت و بارانی را دوباره به قلاب آویخت.

نظرات کاربران درباره کتاب فرشته سکوت کرد

این کتاب رو پارسال نمایشگاه گرفتم عالی بود . این کتاب ، اولین کتاب هانریش بل هست
در 2 سال پیش توسط zoro92
خیلی عالیه این کتاب چیزی کم عقاید دلقک نداره
در 1 ماه پیش توسط sam...ard
ترجمه بسیار بد و مبتدی‌ست، به سختی و بسیار کند دارم در خوندنش پیش میرم انقدر که باید جمله‌به‌جمله باید چند دیقه فک کنم منظور از اون جمله چی بوده!! در صورتی که خوندم مترجم در آلمان درس خوندن ولی ترجمه‌شون یه جورایی کلمه‌به‌کلمه بود
در 2 سال پیش توسط hus...han
واقعا این ترجمش افتضاحه
در 1 سال پیش توسط محمد جواد