فیدیبو نماینده قانونی نشر نون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نقطه

کتاب نقطه
و نوزده داستان ديگر

نسخه الکترونیک کتاب نقطه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نقطه

آقای برهانی، عاقله‌مردِ سی‌و‌چند ساله، در ‌بارانِ روزِ دومِ آذرماه، کنار اتوبان نگه داشته بود و پشت فرمان، مانند بچه‌ها گریه می‌کرد و ساکت می‌شد و دوباره گریه می‌کرد. اشک می‌ریخت. سکوت می‌کرد و در سکوت به رشته‌‌کوه‌های برف‌گرفته‌ی شمالِ شهر نگاه می‌کرد و باز در دلش آتش می‌افتاد و گریه می‌کرد. سرش را می‌گذاشت روی فرمان و طوری هق‌هق می‌کرد که شانه‌هاش می‌لرزید. بچه‌اش نمرده بود. زنش نمرده بود. تمام قوم و خویش‌هاش ساق و سالم بودند. عاشقِ دلخسته‌ی کسی هم نبود. یک کارمندِ ساده‌ بود که بعد از دوازده ماه بیکاری، آب‌باریکه‌ای یافته بود. در اداره‌ای کار می‌کرد که قرار بود دیروز که ابتدای برج می‌شد حقوقش را بدهند اما به هفته‌ی بعد حواله‌اش داده بودند. تعویقِ یک هفته‌ای در پرداخت حقوق هم دل آقای برهانی را به درد نیاورده بود. ماشینش هم خراب نبود. ماشینش را دو سال پیش خریده بود و قسط‌هایش را تمام و کمال داده بود و هر چند خراب بودن کمک‌فنرها، اتاق را به سر و صدا انداخته بود، اما موتور ماشین شش‌دانگ و سلامت کار می‌کرد. آقای برهانی به خاطر خرابی ماشین گریه نمی‌کرد.

ادامه...
  • ناشر نشر نون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.4 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نقطه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

غرق شدن

آقای برهانی به دریاچه نگاه می کرد. گفت:
- گلوله می خورم می افتم توی آب غرق می شوم. خودم پایین می روم و چیزهایی که در جیب دارم بیرون می ریزند و به سطح آب می آیند. اسکناس ها و کاغذها می آیند بالا. عکس کوچک مادرم می آید بالا، مانند حباب های هوایی که از ریه ام بالا آمده اند و بر سطح آب می ترکند و جای شان را در شش هایم آب می گیرد. بعد از مدتی جنازه ام می آید بالا و اسکناس ها و کاغذها و عکس مادرم که آب خورده اند خیس و خمیر می شوند و پایین می روند.
آقای برهانی گفت:
- اگر گلوله بخورم دیگر گلوله نمی خورم و اگر غرق شوم روی آب می آیم و دیگر غرق نمی شوم.
آقای برهانی به رود نگاه می کرد و احساس می کرد که جهان و هستی دوست نمی دارند او نفس بکشد که همین وقت صدای شلیک گلوله ای از طرف کوه آمد و بزی کوهی تیر خورد. بز کوهی جیب نداشت. اسکناس و عکس هم نداشت و در رود هم نیافتاد. بعد از تیرخوردن چند قدم دوید. در لبه دره. روی صخره. باور نکرده بود تیر خورده است. گویی علف خورده است. چند قدم دوید و دیگر نتوانست بدود. دو دستش -دو پای جلوی اش- خم شد و بر صخره زانو زد. تقلا کرد بلند شود و شد. خواست بدود. نشد. بز کوهی بودنش داشت محو می شود و مانند هر حیوان و انسان دیگری می شد که تیر خورده باشد.
آقای برهانی گفت:
- مرده یک بز کوهی با مرده یک پلنگ و یک آدم هیچ تفاوتی نمی کند. هیچکس انسان مرده و حیوان مرده را به قفس نمی اندازد. همه فقط با زندگی مشکل دارند.
بز کوهی دوباره زانو زد. پاهای عقبش را محکم ستون کرده بود. نمی خواست بیافتد. آقای برهانی فکر کرد:
- این بز مرگ های بی شماری را دیده است. می داند دکتری در کار نیست که مداوایش کند. پس چرا تقلا می کند که بدود؟
و دید بز از مرگ نمی هراسد. تقلایش برای زندگی نیست. بلکه نمی خواهد به دست شکارچی بیافتد.
بز بر پا ایستاد. خودش را به لب پرتگاه کشید و به دره انداخت. بدنش به تیزی صخره ها می خورد و تکه تکه می شد. فریاد شکارچی بلند شد:
- لامصب! تیکه تیکه شد. دیگه به درد نمی خوره.
آقای برهانی جیب هایش را خالی کرد. از اسکناس. از عکس. از کاغذ. همه را در دریاچه ریخت و رفت به یک درخت تکیه داد. سپس از خودش جدا شد و فاصله گرفت. عقب عقب رفت و به خودش که به درخت تکیه داده بود خیره شد. آقای برهانی خودش را شبیه کسی دید که به درخت تکیه داده است و منتظر است همه چیز تمام شود.

روزِ دومِ آذر

آقای برهانی، عاقله مردِ سی و چند ساله، در بارانِ روزِ دومِ آذرماه، کنار اتوبان نگه داشته بود و پشت فرمان، مانند بچه ها گریه می کرد و ساکت می شد و دوباره گریه می کرد. اشک می ریخت. سکوت می کرد و در سکوت به رشته کوه های برف گرفته ی شمالِ شهر نگاه می کرد و باز در دلش آتش می افتاد و گریه می کرد. سرش را می گذاشت روی فرمان و طوری هق هق می کرد که شانه هاش می لرزید.
بچه اش نمرده بود. زنش نمرده بود. تمام قوم و خویش هاش ساق و سالم بودند. عاشقِ دلخسته ی کسی هم نبود. یک کارمندِ ساده بود که بعد از دوازده ماه بیکاری، آب باریکه ای یافته بود. در اداره ای کار می کرد که قرار بود دیروز که ابتدای برج می شد حقوقش را بدهند اما به هفته ی بعد حواله اش داده بودند. تعویقِ یک هفته ای در پرداخت حقوق هم دل آقای برهانی را به درد نیاورده بود. ماشینش هم خراب نبود. ماشینش را دو سال پیش خریده بود و قسط هایش را تمام و کمال داده بود و هر چند خراب بودن کمک فنرها، اتاق را به سر و صدا انداخته بود، اما موتور ماشین شش دانگ و سلامت کار می کرد. آقای برهانی به خاطر خرابی ماشین گریه نمی کرد.
از زندگی اش راضی بود و جز به سیگارهایی که پشتِ هم دود می کرد، به هیچ چیز، اعتیاد نداشت. نه زن باره بود، نه بوالهوس و نه اهل برو بیا و میهمانی. برای سیگار کشیدنش دلایلی داشت که برای خودش قانع کننده بود. می گفت: آنها که می گویند سیگار ضرر دارد، آیا فکر نمی کنند بمب ها بیشتر ضرر دارند؟ آیا فکر نمی کنند دروغ هایی که می گویند بیشتر ضرر دارد و پشت هم بافی ها و غیبت کردن ها و زیرآب زدن ها بیشتر ضرر دارند؟ آقای برهانی فکر کرده بود سیگار کشیدن و پشتِ هم سیگار کشیدن بسیار کار پسندیده ای ست، زیرا زمانی که صرف پک زدن، دود را در سینه حبس کردن و آرام بیرون دادن می شود، جلو دهانِ دروغگو و حرف های مفت را می گیرد و باعث می شود آدم بیشتر از وراجی کردن، سکوت کند. آقای برهانی برای کسی نسخه نمی پیچید اما در رویاهاش مردمی را می دید که جای دروغ گویی و کلاهبرداری و دزدی و خیانتکاری، دارند خوش خوشک سیگار می کشند.
اما آقای برهانی به خاطر مخالفت مردم و دولت با کشیدنِ سیگار در اماکن عمومی گریه نمی کرد. به خاطر دزدی و کلاهبرداری گریه نمی کرد. دروغ گویی و قضاوت کردن های عجولانه او را به گریه نیانداخته بود.
آقای برهانی، هنگامِ رانندگی ، وقتی چشمش به کوه های برف گرفته شمالِ شهر افتاده بود که در پس زمینه باران و دود خاکستری و تیره به چشم می آمدند، ناگهان احساس کشنده تنهایی و بی پناهی او را گرفته بود. آب در چشمانش جوشیده بود و دلش چنان فشرده می شد که نمی توانست رانندگی کند. آقای برهانی در بارانِ روزِ دومِ آذرماه، کنارِ اتوبان نگه داشته بود و وقتی چشمش به کوه های برف گرفته شمال شهر می افتاد، طوری گریه می کرد که شانه هاش تکان می خوردند.

نقش

آقای برهانی دید جای همه زندگی را شعر و داستان و کاریکاتور و عکس گرفته است. مردمی را دید که در قصه ها با یکدیگر ارتباط دارند، در شعرها عاشق می شوند و در کاریکاتورها مبارز هستند و حقوق خویش را طلب می کنند. سپس صفحات پرینت شده شعر را کنار گذاشت. از اینترنت خارج شد و دی وی دی پلیر را خاموش کرد. سمت پنجره رفت. کسی در کوچه نبود. دیر وقت بود. شب بود. آقای برهانی به کوچه خلوت گفت:
- آیا اوضاع درست خواهد شد؟
جوابی نشنید. سر تکان داد و رفت و خوابید. صبح بلند شد. دوش گرفت. زیر دوش دید جای کف جوهر بر حمام می ریزد. شیر آب را آمد ببندد دید دست هایش نقاشی است و پاهایش. از حمام درآمد. حوله به خود کشید و حوله رنگِ جوهرِ قلم به خود گرفت. لباس هاش نقاشی بودند. تن نکرد. دم پنجره دوید. بیرون آدم ها همه کاریکاتور بودند. با قلم کشیده شده بودند. کاریکاتورها دنبال آزادی بودند. کاریکاتورها شعر می خواندند. قصه می خواندند. مشت گره کرده بودند. می خواستند آزاد باشند. پشتِ سر کاریکاتورها، آقای برهانی مردمی را دید که دست به سینه ایستاده بودند و تماشا می کردند. سپس برگشت، سمتِ میز تحریرش. کشو را گشود. پاک کن را درآورد. خودش را پاک کرد.
از آقای برهانی تنها پنجه دستی ماند که روی پاک کن مشت شده بود.

شنا

جناب برهانی رفت استخر. شب بود. بعد از افطار. با پسرش. پسرش شنا بلد بود. جناب برهانی شنا بلد نبود. پسرک به آب پرید. شنا کرد. ماهی شد. استخر پر از ماهی شده بود. آدم نبود. ماهی بود. آقای برهانی ایستاد به نگاه کردن. به ماهی ها خیره شد و رفت. رفت چیزی بخورد. ساندویچ خواست. نداشت. دلستر داشت. گفت بده و گرفت. دلستر را در لیوان خالی کرد. در حباب حباب های دلستر ماهی بود و پسر آقای برهانی، که در لیوان شنا می کرد. آقای برهانی گفت:
- شنا سخت نیست. زیرا یک پسر کوچک بلد است شنا کند.
و گفت:
- شنا سخت است، زیرا یک مرد بزرگ بلد نیست شنا کند.
پسر جناب برهانی از لیوان دلستر بیرون پرید. بوی لیمویی دلستر در هوای مرطوب و خنک استخر پراکنده شد. پسر گفت:
- فکر نکن پدر. بیا تو.
و باز برگشت توی لیوان. آقای برهانی هم پرید داخل لیوان دلستر. شنا بلد نبود. غرق شد.
صاحب کافه آمد. لیوان را از روی میز برداشت. خالی کرد توی سطل زباله.

کلیشه

آقای برهانی، پدال گاز را فشرد. آینه ماشین را که تنظیم می کرد، دو ماشینی را که تعقیبش می کردند زیر نظر گرفت و سرعتشان را تخمین زد. سرعت سنج ماشین از ۱۲۰ گذشته بود. پایش را کمی از پدال گاز برداشت. سرعت افتاد، به زیر ۱۱۰. دوباره به آینه نگاه کرد. دو ماشین نزدیک تر می شدند. به همراهش که رنگ پریده و مضطرب بود، گفت:
- دارن۱۳۰ تا میان. فکر می کنن حتما باید تند رفت. باید تند تعقیب کرد. کله هاشون پر از کلیشه س.
این را گفت و پاش را بیشتر برداشت. هر دو ماشین که او را تعقیب می کردند از او سبقت گرفتند. آقای برهانی به همراهش گفت:
- نگفتم؟
و این بار پدال گاز را به آخر چسباند و دوباره سرعت گرفت. از دو ماشین جلو زد. جلوتر دو راهی بود. آقای برهانی راهنمای سمتِ راست را کار انداخت. همراهش گفت:
- ابله تویی. داری بهشون نخ می دی؟ راهنما می زنی بدونن کدوم وری می خوای بری؟
آقای برهانی گفت:
- آدما حرف راستو قبول نمی کنن. فکر می کنن هر چی بگی دروغه. حرف دروغی رو که دوست دارن قبول می کنن. الان اینا فکر می کنن من دورغکی راهنما زدم و می خوام بپیچم چپ. فکر می کنن اینکه کشیدم سمتِ راست الکیه و می خوام بذارمشون سر کار.
سپس پا از پدال برداشت و در آخرین لحظه به سمتی که راهنما زده بود، به سمت راست، پیچید اما دو ماشین به سمت چپ رفتند. آقای برهانی گفت:
- نگفتم؟ یه مشت کلیشه تو سر مردمه.
و جلوتر از دوربرگردان دور زد و دنبال دو ماشینی که در تعقیبش بودند راه افتاد. از میان دو ماشین که به موازات هم می رفتند گذشت و در لحظه سبقت هر دو شیشه سمت خودش و شاگرد را پایین داد و گفت: «باید تر زد به این زندگی.»
سپس کنار کشید و نگه داشت. دو ماشین هم با سر و صدای بسیار نگه داشتند. جیغ ترمزهاشان کرکننده بود. آقای برهانی خندان پیاده شد. آدم ها از ماشین بیرون پریدند. تفنگ هاشان را مشت کرده بودند و مچ دست هایی را که تفنگ را مشت کرده بود، مشت کرده بودند. یکی شان گفت:
- دستا رو سر!
آقای برهانی دست هایش را باز کرد. کبوتر شد و پرواز کرد. رفت روی شاخه نشست. آدم ها زیر درخت آمدند و به بالا نگاه کردند. آقای برهانی که کبوتر شده بود چیزی روی سر و صورت شان ریخت. همراهش که توی ماشین چپیده بود، سر از پنجره بیرون آورد و گفت:
- حالا من چیکار کنم؟
آقای برهانی گفت:
- فقط راست بگو.
و پرواز کرد و رفت.

ویوالدی

آقای برهانی در بانک ایستاده بود و منتظر بود نوبتش را بخوانند. به آدم ها نگاه می کرد که هر یک در فصلی بودند. پیرمردی، روی صندلی ردیف اول نشسته بود. زیر پاهای لاغرش صدایی مانند خش خشِ گرامافون می آمد و عطرِ لباسش، نم و نای دهه بیست بود. پیرمرد در پاییز بود. برگ ها بر او می ریختند. نوبتش را که خواندند، پیرمرد خواست برخیزد. سر عصاش را که مشت کرد، از مفاصلش -هنگام برخاستن- ترانه «شد خزان گلشن آشنایی / بازم آتش به جان زد جدایی» بلند شد.
جلوتر از پیرمرد، دختری جوان ایستاده بود، و فیش بانکی را پر می کرد. دختر جوان، خودکار که بر کاغذ فیش می کشید تا بنویسد، از نوکِ خودکارش آواز «زمستون برای تو قشنگه پشتِ شیشه / بهاره زمستونا برای تو همیشه» می آمد و بر او برف می ریخت. اما دختر سردش نمی شد.
کنارِ آبسردکن، خانمی جاافتاده نشسته بود. طرحِ روسری خانم درختی بود مانند درختِ سیب و از درختِ سیب روسری اش شکوفه های بهاری روییده بودند. از روسری زن شکوفه می ریخت، زیر پایش، دورادورش. برگ های شکوفه، در هوای بانک که می چرخیدند آقای برهانی آوازِ «چرا تو جلوه سازِ این بهار من نمی شوی / چه بوده آن گناهِ من / که یارِ من نمی شوی / بهارِ من گذشته شاید» را می شنید.
نزدیکِ درِ ورودی بانک، پسر جوانی ایستاده بود. بر صورت پسر سایه برگ های درخت افتاده بود. اما نه سیاه، که سبز. زیر پای پسر رودخانه ای جاری بود و از رودخانه جاری، آواز «ظهر تابستان است / سایه ها می دانند که چه تابستانی ست» برمی خاست.
کارمند بانک نوبت آقای برهانی را خواند. آقای برهانی جلو رفت. در راه تصمیم گرفت به مامور بانک بگوید: چه مملکتی داشتیم اما وقتی رسید و خواست کارش را به کارمند بانک بگوید غرش هواپیمایی را شنید و سپس بمبی نزدیک بانک ترکید. خاک از سقف پوره پوره شد و ریخت و همه جا را پوشاند. نه تابستانی ماند. نه زمستانی. نه بهاری. نه پاییزی. در جنگ درختی نبود که پاییز شود. درختی نبود که تابستانی شود. درختی نبود که شکوفه کند. درختی نبود که خشک شود.
مامور بانک گفت:
- امرتونو بفرمایید!
آقای برهانی خواست دستش را دراز کند و صورت کارمند بانک را نوازش کند. اما دستش در راه رسیدن به صورتِ مامور بانک پیر شد و نتوانست. گفت:
- ما کی راحت می شویم؟

نظرات کاربران درباره کتاب نقطه

نوشته های استاد همیشه ستودنی و زیباست
در 1 ماه پیش توسط fir...eda