فیدیبو نماینده قانونی دفتر نشر فرهنگ اسلامی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ناله ماوشان

کتاب ناله ماوشان
داستان زندگی عین‌القضات همدانی

نسخه الکترونیک کتاب ناله ماوشان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ناله ماوشان

به شهادت تاریخ، تمدن اسلامی ارزنده‌ترین سهم را در غنای اندیشه و پیشبرد تمدن بشر داشته استو سهم نخبگان و برجستگان مسلمان در این زمینه به قدری چشمگیر است که چشم‌پوشی از آن مانند انکار خورشید در روز آفتابی است. در این میان به ویژه، بیشترین سهم را ایرانیان داشته‌اند؛ و نگاهی اجمالی به خطوط تمدن اسلامی این نکته را به اثبات می‌رساند. معرفی این بزرگان تمدن‌ساز به نسل جدید، یکی از رسالت‌های بزرگ اندیشمندان و هنرمندان است. دفتر نشر فرهنگ اسلامی بر آن شده است تا با نشر داستان زندگی این بزرگان، پیشگام و آغازگر این رسالت بزرگ فرهنگی باشد.

ادامه...

بخشی از کتاب ناله ماوشان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

هوای پاییزی، با ریزش برگ های رنگارنگ، شاخه‎های درختان را لخت کرده و پوششی از برگ های زرد و نارنجی و قهوه‎ای، روی زمین خاکی همدان گسترده بود. بادی که می‎‎وزید، سوزِ تندِ کوه های الوند را به همراه داشت و خبر از زمستانِ سخت و طاقت‎فرسای شهر همدان می‎‎داد.
باد گرد و خاک و خاشاک را از زمین بلند می‎کرد و بر سر و صورت عابران می‎‎زد. مردم برای در امان ماندن از گزند آن، سر و صورت خود را با دستار پوشانده بودند و فقط چشمانشان پیدا بود. کوچه‎ها کم‎کم خلوت می‎‎شد. بیشتر مردم عجله داشتند تا قبل از غروب آفتاب و تاریک شدن هوا، خود را به خانه یا محل مورد نظرشان برسانند.
قاضی ابوالحسن علی‎بن المیانجی(۱) الهمدانی، به همراهِ پسر شش ـ هفت ساله خود، عبدالله، در راه خانه بود. به ابتدای کوچه بن‎بستی که خانه‎شان در انتهای آن بود، رسیده بودند که ناگهان صدای پای چند اسب توجهشان را به سوی کوچه پهن و طویلی، که سمت راست آن ها قرار داشت، جلب کرد: سه تن از عوانان(۲) سوار بر اسب، با سرعت از مقابل دیدگان آن ها گذشتند. قاضی، اندیشناک، بر جای ایستاد. دستارش را از روی بینی و زیرچشمان کمی پایین آورد تا بهتر ببیند. تا انتهای کوچه را از نظر گذراند. کسی دیده نمی‎شد. با نگاهی مضطرب و صدایی نگران، رو به عبدالله گفت: «برویم پسرم.»
به درِ خانه که رسیدند، صدای پای اسب ها دوباره شنیده شد. قاضی با شتاب رو برگرداند. با خود اندیشید: «سواران پشت سر ما هستند.» اما نبودند. کوبه در را کوفت. عبدالله، که متوجه نگاه های نگران پدر شده بود، دستار از صورت باز کرد و پرسید: «چه پیش آمده پدر؟!»
ـ هیچ پسرم، چیزی نیست. برویم.
لحظاتی بعد خدمتکار در را باز کرد. با دیدن قاضی سلام کرد و کنار رفت تا آن‎دو داخل شوند. دلهره به جان قاضی افتاده بود. راضی نمی‎شد همان دم، به درون خانه برود. عبدالله را روانه خانه کرد و همان‎جا، جلوی در، با پرسشی، به گفت‎وگو با خدمتکار ایستاد تا مگر از ماجرایی که در شرِف وقوع بود، آگاه شود. پرسید: «چه خبر اسماعیل؟»
ـ ساعتی قبل، دو نفر برای قضاوت آمده بودند. مدتی منتظر ماندند. چون شما نیامدید، رفتند. گفتند فردا یا دو سه روز دیگر می‎‎آیند.
قاضی فقط سر تکان داد و چیزی نگفت. گویا اصلاً گوش نمی‎داد. فکر و حواسش به کوچه بود. به صدای پای اسب ها گوش سپرده بود. هر آن منتظر بود چیزی ببیند. دقایقی پابه‎پا شد. سرانجام خود را راضی کرد به درون خانه برود. خدمتکار پس از داخل شدن او در را بست.
دقایقی پس از بسته شدن در، عوانان دوباره با سرعت از سرِ کوچه گذشتند و سرِ همان کوچه پهن و طویل ایستادند. به دقت کوچه سمت راست و کوچه سمت چپ را می‎پاییدند. ناگهان یکی از آن ها فریاد زد: «آن جاست. دیدمش.»
اسب های خود را هِی کردند. با سرعت، طول کوچه را پیمودند. در انتهای کوچه ایستادند و به این‎ سو و آن‎سو سر برگرداندند. جز چند عابر، که به تندی به راه خود می‎رفتند، کسی را ندیدند. گویی کم‎کم از یافتن مرد فراری ناامید شده بودند.
یکی از آنان گفت: «هوا کم‎کم تاریک می‎شود. دیگر او را نخواهیم یافت. بهتر است بازگردیم. فردا به خانه‎اش می‎رویم.»
آرام به راه افتادند. هنوز مقداری راه نرفته بودند که با تعجب دیدند مرد فراری در انتهای کوچه‎ای ناپدید شد.
یکی فریاد زد: «آن جاست. عجله کنید. این بار نباید بگذاریم از چنگمان بگریزد.»
مرد فراری، که هنگام گریز و گذشتن از کوچه، رو در روی ماموران قرار گرفته بود، به سرعت شروع به دویدن کرد؛ همچون خرگوشی که از چنگ گرگ می‎گریزد؛ وحشت‎زده و هراسان. هر کس احیاناً سر راه او قرار می‎گرفت، اگر به موقع خود را کنار نمی‎کشید، با برخورد محکم مرد فراری، به گوشه‎ای پرتاب می‎شد. به زودی خود را در کوچه بن بستی یافت. ناامید و درمانده برجای ماند. با خود گفت: «خداوندا، چه کنم؟! در دام افتادم!»
وقتی خوب نگاه کرد، در انتهای کوچه، خانه قاضی را شناخت. صدای سُمّ اسب ها نزدیک‎تر می‎شد. مرد، بدون تامّل، به تندی خود را به خانه رساند. وقتی به در خانه رسید، به سبب شتاب و سرعت زیادش، مانند گلوله‎ای، چنان محکم به در چوبی ‎خانه قاضی‎ کوبیده شد، که دمی نفس در سینه‎اش حبس شد. چیزی نمانده بود از حال برود و نقش زمین شود. صدای پای اسب ها باز هم نزدیک‎تر می‎شد. کوبه در را با قدرت تمام و تا آن جا که جان در بدن داشت، کوفت. تا هر اندازه که نفسش یاری می‎کرد فریاد زد: «به دادم برسید قاضی! کمک کنید! نگذارید من را ببرند.»
لحظات، همچون کوهی بر قلب او سنگینی می‎کرد. هر ثانیه در نظرش به‎سان ساعتی می‎گذشت، با صدای گریه‎آلود گفت: «خدایا، چرا کسی در را باز نمی‎کند؟»
مرد، با چشمانی که با وحشت در کاسه چشم سرگردان بود، دیوانه وار به در و دیوار می‎نگریست. گویی می‎خواست با چشمان خود، این سدّ بزرگ را بِبَلعَد و به درون خانه راه یابد. زیر لب نالید: «خداوندا، ممکن است حفره‎ای در میان در و دیوار باز شود و دستی بیرون آید و مرا به درون کشد تا از این مهلکه جان به دَر بَرَم؟!»
ناگهان صدایی از پشت در شنید.
ـ صبر کنید. آمدم. آمدم. هم‎اکنون در را باز می‎کنم.
مرد فراری زبانش بند آمده بود. دهانش ‎خشک خشک و رنگش همچون گچ دیوار سفید شده بود. با وجود سردی هوا، قطرات عرق بر پیشانی، گونه‎ها و تمام بدن او نشسته بود. گویی سُمّ اسب ها، به جای زمین، بر مغز او کوبیده می‎شد.
صدای برداشتن کُلونِ در آمد و در باز شد. مرد فراری مانند جسدی، به درون دالان، جلوی پایِ خدمتکار نسبتاً پیر، بر زمین افتاد. اسماعیل جیغ کوتاهی کشید و خود را به در چسباند. از ترس، مانند نقشِ روی دیوار، بی‎حرکت ماند و نفسش را در سینه حبس کرد.
در همین هنگام، قاضی، هراسان از راه رسید. او که نگرانی هنوز رهایش نکرده بود، انتظار حادثه‎ای را می‎کشید. با دیدن مرد بیهوش در دالان، لحظه‎ای در بهت و حیرت، به او نگاه کرد، اما با دیدن سواران که در کوچه ظاهر شدند و به طرف خانه هجوم آوردند، به خود آمد. خود را جلویِ در انداخت و مانند مانعی، جلوی درگاه ایستاد. سواران، مقابل قاضی، دهانه اسب خود را کشیدند. اسب ها شیهه‎‎ای کشیدند و آرام گرفتند. قاضی با تندی به آن ها گفت: «از جان این مرد چه می‎خواهید؟»

نظرات کاربران درباره کتاب ناله ماوشان

کتاب بسیار جذاب در مورد زندگی عین القضات همدانی ست که به کسانی که به خواندن زندگی نامه ها علاقه‌مند هستند توصیه می‌شود... قابلیت تبدیل شدن به فیلم را هم دارد
در 3 ماه پیش توسط مائده اسداللهی