فیدیبو نماینده قانونی ذهن‌آویز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دختر نیل

کتاب دختر نیل
ادامه شهرزاد، دختری از مصر

نسخه الکترونیک کتاب دختر نیل به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دختر نیل

محمدعلی پاشا، آخرین فرعون مصر، خواسته بود زیباترین کاخ را برای او در اسکندریه، در منتهاالیه جزیره فاروس، بر فراز خلیجی که درختان انجیر نامیده می‌شد، بنا کنند. همیشه این شهر قدیمی قلب او را تسخیر کرده بود. شاید به این دلیل که در این شهر تعداد مناره‌ها کم بود، کوچه‌ها تمیز بود و هیاهوی مخصوص قاهره را نداشت. در این شهر اثری از رود مقدس نیل دیده نمی‌شد و به‌جز دریا چیزی به چشم نمی‌خورد. وانگهی، مگر این همان دریایی نبود که بیست سال پیش نزدیک بود او را به کام خود درکشد ولی او که افسر جوانی اهل کاوالا و فرمانده گردانی آلبانیایی بود توانسته بود خودش را با شنا به خشکی برساند و نجات دهد؟ مگر از کف‌های روی امواج دریا موفق نشده بود با اطمینان افتخارات آینده‌اش را بخواند؟

ادامه...
  • ناشر ذهن‌آویز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.9 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۷۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دختر نیل

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



این کتاب ترجمه ای است از:
LA FILLE DU NIL
par Gilbert Sinoué
Editions Denoël, 1993

فصل یکم

مصر، جیزه، دسامبر ۱۸۲۷

ملک صباح تنها حدود بیست کیلومتر با قاهره فاصله داشت. رود نیل چندان دور نبود، با وجود این در این جا، در آغاز دشت جیزه، انسان گمان می کرد در قلب صحرا قرار دارد. وجود پرابهت اهرام ثلاثه و ابوالهول و نزدیکی گورستان های به خواب رفته، احساس تنهایی را قوت می بخشید.
تنها در فصل بهار بود که صباح واقعا از انزوای خود بیرون می آمد. جنگلی از درختان خرزهره، انبوهی از بوته های آزالیا و کاملیا، بیشه هایی از درختان لیمو و پرتقال و گل خطمی، در فورانی از رنگ ها با غرور سر بلند می کردند و طی ماه های متمادی، پیروزی زندگی را در نبرد با مرگ مجسم می ساختند؛ نبردی که به دیرینگی کشور مصر بود.
نور کبودرنگ غروب رفته رفته بر صباح سایه می افکند.
«مادر.»
شهرزاد گویی از عالم رویا بیدار شده باشد، بی اختیار تکان خورد.
«چه می خواهی، پسرم؟»
«مایلم حتی چند لحظه هم باشد، به ما بپیوندی. لینان خوشحال می شود.»
«لینان؟ منظورت آقای بلفون(۱) است؟»
«آری.»
«مگر او از مسافرت برگشته است؟»
«او از فرانسه بازگشته و نخستین دیدارش را به ما اختصاص داده است. مایلی به او خوشامد بگویی؟»
«آخر سرکارگر منتظرم است و...»
«مادر، خواهش می کنم. لینان با ما بیگانه نیست و تو همیشه او را ستایش کرده ای.»
شهرزاد آخرین نگاه خود را به دروازه ورودی صباح افکند. ناگهان صدای چهارنعل اسبی از دور به گوشش خورد و در جایش میخکوب شد. صدای چهارنعل بلندتر شد. ابری از شن به هوا برخاست و سرتاسر افق شروع به غریدن کرد. شهرزاد با روحیه ای متزلزل و چهره ای در هم به بازوی ژوزف چنگ زد. چند کلمه نامفهوم از لبانش خارج شد. گویی زیر لب دعا می خواند.
سوارکار از کنار دروازه ورودی ملک گذشت و در یک لحظه هیکل سیاهش در جاده غبارآلود قاهره ناپدید شد. در این هنگام ژوزف به آرامی دست مادرش را گرفت و او را به سوی تالار پذیرایی کشید.
لینان دو بلفون از روی نیمکت برخاست و به سوی آن دو آمد. او نسبتا بلندقد بود و سبیلی نازک لب بالایی اش را می پوشاند. او بیست و هشت سال داشت و تقریبا هم سن و سال ژوزف بود. در برابر شهرزاد سر فرود آورد.
«خانم ماندرینو، احتراماتم را بپذیرید.»
شهرزاد پاسخ داد: «روز به خیر، لینان.» سپس او را به نشستن دعوت کرد.
از فواره میان تالار، قطره های آب به آرامی به هوا می جست و در حوض کاشیکاری شده می ریخت. ژوزف قبلاً با پیش بینی فرودآمدن شب، چراغ های گردسوز را روشن کرده بود. تالار مزبور به طور قطع زیباترین اتاق ملک خانوادگی بود. و نیز لبریز از خاطره ها.
«پس به میان ما بازگشتید؟»
«آری، خانم، و این بار برای مدتی طولانی.»
ژوزف تصریح کرد: «دوست ما رسما به خدمت والاحضرت خدیو درآمده است. او سرمهندس طرح آبرسانی شده است.»
شهرزاد با بی قیدی انگشتانش را در گیسوان سیاه انبوهی که بر شانه هایش ریخته بود فرو کرد و گفت: «مبروک! مصر به وجود مردانی مانند شما نیاز دارد.»
«متشکرم، خانم.»
ژوزف گفت: «وقتی فکر می کنم که باید زیر دست او کار کنم...»
«آری، ژوزف، می دانم که غرورت جریحه دار خواهد شد. ولی باید به خودت بقبولانی که تنها تو نیستی که این وضع را داری. بسیاری از اشخاص را می شناسم که از انتصاب من به این شغل ناراحت شده اند. در نظر این آقایان، که از بزرگ ترین دانشکده ها فارغ التحصیل شده اند، من فردی خودآموخته ام.»
«اگر درست فهمیده باشم، تو برای دفاع از نظریه هایت روی دانش و گواهینامه های من حساب می کنی؟» ژوزف پرسش خود را با نگاهی معنی دار همراه کرده بود.
«چطور؟ مگر نظریه های من و تو با هم یکسان نیست؟»
ژوزف به قهقهه خندید. «بدیهی است لینان. وگرنه گمان می کنی ما می توانستیم این قدر به هم نزدیک باشیم؟» سپس مادرش را به شهادت گرفت. «لینان، نگران ترین موجودی است که شناخته ام.»
شهرزاد گفت: «در هر حال من به هردوی شما اعتقاد دارم. شما ویژگی ها و تجربه هایی دارید که بسیاری از سالخوردگان ندارند. بنابراین باید انتقادها را فراموش کنید و به خودتان بیندیشید.» سپس ناگهان با نگرانی افزود: «ژوزف، هنوز به مهمانمان چیزی تعارف نکرده ای؟» آن گاه کف دو دستش را به هم کوبید و فریاد زد: «خدیجه.» و پیش از آن که خدمتکار وارد شود، پرسید: «چه نوع خوردنی یا نوشیدنی میل دارید؟»
«نمی دانم، خانم. باید اعتراف کنم که هنوز حالم از سفر دریایی اخیرم به جا نیامده است. دریا بیش از پیش با مزاجم ناسازگار است.»
ژوزف خنده ای تمسخرآمیز کرد و گفت: «خجالت دارد! فرزند یک افسر نیروی دریایی و کارآموز سابق که به سفرهای دریایی طولانی عادت داشته است، باید از اعتراف به چنین مطلبی خودداری کند.»
شهرزاد پیشنهاد کرد: «اگر حالتان خوب نیست، جوشانده شنبلیله برایتان مفید است.» و به خدمتکار که در آستانه در پدیدار شده بود، دستور داد: «خدیجه، یک لیوان جوشانده شنبلیله برای آقا بیاور.»
ژوزف گفت: «برای من هم یک فنجان قهوه کم شیرینی بیاور.» سپس خطاب به دوستش ادامه داد: «اگر درست فهمیده باشم، تو با نیروی دریایی خداحافظی کرده ای.»
«من از ده سالگی همیشه با پدرم به سفر می رفته ام. ارض جدید، کانادا و نقاط دیگر. اکنون این صفحه از زندگی ام به طور قطع ورق خورده است. از این پس مایلم اوقات خود را صرف کارهای ساختمانی و مطالعه درباره مصر بنمایم.»
شهرزاد با مهربانی نگاهی به او افکند. «در هر حال شما هیچ گاه سوار کشتی مصری ای نخواهید شد که حالتان دگرگون شود، چون کشور ما دیگر نیروی دریایی ندارد.»
لینان از دادن هرگونه پاسخی خودداری کرد.
شهرزاد پرسید: «گمان می کنم چیزهایی درباره ناوارینو به گوشتان خورده باشد؟» در حالی که لینان ناراحت به نظر می رسید، شهرزاد اصرار کرد: «حرف بزنید، لینان. به من پاسخ بدهید.»
«ناوارینو... البته. هنوز سه ماه نشده است که این بندر یونانی ساحل دریای ایونی صحنه نبرد دریایی بیهوده ای گردید که نیروی دریایی مصر را رویاروی کشورهای غربی قرار داد. به نظر من این ماجرایی پست و نانجیبانه بود. مصر نیروی دریایی خود را از دست داد و...»
«و من دو موجود عزیز را. دو موجودی که مانند زندگی خودم به آنان علاقه مند بودم. یکی از آن دو دوست من بود که کریم پسر سلیمان نام داشت و نسبت به او همان محبتی را احساس می کردم که به فرزندانم دارم، و دیگری شوهرم ریکاردو ماندرینو بود.»
فرانسوی جوان هیچ اظهارنظری نکرد. او از طریق ژوزف از این حادثه غم انگیز آگاه شده بود.
«مادر، اینها متعلق به گذشته است. باید فراموش کرد.»
«فرزندم، فراموش کردن موجوداتی که دوستشان داریم، همانند مردن برای دومین بار است.»
«این استدلال تا جایی درست است که خاطره مردگان مانع از زندگی کردن زندگان نشود.»
صدایی پرخاشگر مانع شد که ژوزف به سخنانش ادامه دهد.
«این مربوط به پدر تو نیست. او که ناپدید نشده است!»
دختر جوانی که ژوزف را مورد عتاب قرار داده بود، از وسط تالار گذشت و در برابر او ایستاد و افزود: «آری، خیلی آسان می توان درباره غریبه ها قضاوت کرد.»
ژوزف به آرامی پاسخ داد: «بی انصافی می کنی، جوانا. من هم به اندازه تو ریکاردو را دوست داشتم. او بود که مرا تربیت و بزرگ کرد. وقتی پدرم مرد، من هنوز یک سال نداشتم.»
«با وجود این به خاطره ریکاردو خیانت می کنی!»
ژوزف خواست اعتراض کند، ولی شهرزاد با حرکت دست او را آرام ساخت و گفت: «بیا بنشین، دخترم. کی یاد می گیری که پیش از ادای این گونه کلمات دردناک و بیهوده، قدری بیندیشی؟»
«حالا دیگر دفاع از خاطره پدرم بیهوده شده است؟»
«تو در برابر کسانی از این خاطره دفاع می کنی که نگهدار آن هستند. ولی برادرت تو را می بخشد، چون پانزده سال بیش نداری.»
جوانا با حرکتی ناشی از نارضایی دست هایش را به سینه حلقه کرد. چشمان آبی رنگش تقریبا بی احساس شده بود.
«و تو، مادر، برای این که ریکاردو تو را ببخشد، چه خواهی کرد؟»
ناگهان چهره شهرزاد مانند گچ سفید شد. به آهستگی از جا برخاست و سیلی محکمی به گونه دخترش نواخت. جوانا، شگفت زده، دست خود را بر گونه اش نهاد. نفسش بریده بود و دهانش در جستجوی پاسخی که بیرون نمی آمد، نیمه باز مانده بود. ژوزف نیز دستپاچه شده بود. نخستین باری بود که مادرش بر روی یکی از آن دو دست بلند می کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب دختر نیل

یادش بخیر ۱۲ سال پیش هر دوجلدشو خریدم خیلی خوب تاریخ مصر رو برام ترسیم کرد
در 2 سال پیش توسط زهرا صادقیان