فیدیبو نماینده قانونی ذهن‌آویز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مردان غریب من

کتاب مردان غریب من

نسخه الکترونیک کتاب مردان غریب من به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مردان غریب من

اواخر شهریور بود و نشانه‌های پائیز روی درختان خودنمایی می‌کرد. نسیم آرامی می‌وزید که خون به دل نیاز می‌کرد. برای اونسیم پائیزی همیشه بوی دوری و تنهایی می‌داد. هرچه سعی می‌کرد در دقایق آخر چهره‌ای شاد و متبسم داشته باشد، موفق نمی‌شد. امید، دست او را گرفته بود و گویی قصد رها کردن آن را نداشت.

ادامه...
  • ناشر ذهن‌آویز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.04 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۴۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مردان غریب من

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

صدای همهمه و فریاد و سوت زدن بچه ها سالن بزرگ ورزش را به لرزه درآورده بود. جوانها، پسر و دختر، تیم دانشگاه خود را تشویق می کردند تا بر تیم مقابل، که از شهر دیگری آمده بود، پیروز شود. مسابقه بسکتبال بین تیمهای دانشگاه یل از ایالت بوستون، و تیم دانشگاه یوسی ال ای انجام می شد.
در بین بازیکنان تیم دانشگاه یوسی ال ای، که طبیعتاً همه آنها امریکایی بودند، یک جوان ایرانی با موهای مشکی کوتاه و چشمهای تیره نافذ، دیده می شد. او امید جاوید، دانشجوی سال آخر پزشکی و یکی از بازیکنان برجسته و بنام دانشگاه بود. قدبلند و چهار شانه بود و دستهای بلند و پر قدرتش با توپ و سبد توری زمین بازی، حرکات و حالات قشنگی را به نمایش می گذاشتند. به خصوص که آن روز تقریباً تمام پرتابهایی که انجام داد، گل شده بود و صدای هیاهو و شادی دانشجویان طرفدار تیم یو سی ال ای به بیرون سالن رفته و تا مسافت زیادی در محوطه بزرگ و سرسبز دانشگاه به گوش می رسید.
امید بعد از هر پرتاب موفقیت آمیزی، بی اختیار برمی گشت و به ردیف تماشاچیان سالن در ضلع شمالی نگاه می کرد و لبخند غرورآمیزی می زد. آنجا دختری نشسته بود که گیسوان صاف و سیاه و چشمهای قهوه ای رنگش نشان می داد او هم ایرانی است و رابطه قشنگی با امید دارد، که اکثر بچه های دانشگاه از آن مطلع بودند.
دختر جوان نیز دانشجوی دانشکده پزشکی بود و در همان دانشکده با فاصله دو سال از امید، درس می خواند. او نیاز نام داشت و یکی از زیباترین و چشمگیرترین دختران دانشکده محسوب می شد. او دو سه سال از امید کوچک تر بود و خانواده هر دوی آنها در ایران زندگی می کردند. آن دو بسیار مناسب هم بودند و به قول معروف، به هم می آمدند. وقتی که شانه به شانه یکدیگر راه می رفتند، تابلویی از شاهکارهای طبیعت را به نمایش می گذاشتند. آفریدگار بزرگ گویی آنچه لطف و مرحمت داشت، در حق آنها به خرج داده بود.
اواسط نیمه دوم بازی بود که نیاز احساس کرد دستی به شانه اش خورد. بی اختیار برگشت و چشمش به داریوش افتاد. او هم یک جوان ایرانی بود که با نیاز و امید آشنایی داشت و بیشتر اوقات خود را با آنها می گذرانید. داریوش همسن و سال امید بود و بیش از بیست و شش هفت سال نداشت. او با خانواده اش زندگی می کرد و بیش از ده سال بود که همراه آنها به امریکا آمده بود.
نیاز با مشاهده او، درحالی که خود را جمع و جور می کرد تا جایی برایش باز کند، با شادی گفت: «داریوش، جات خالی! امید تا به حال از همه بهتر بازی کرده. شاهکار بود! شاهکار!»
داریوش به زور خندید و گفت: «چه جالب!» نگاهش را به نیاز دوخته بود و توجه چندانی به زمین بازی نداشت. و چون او را سخت متوجه و سرگرم مسابقه دید، پرسید: «بعد از بازی، برنامه تون چیه؟ می آین خونه ما؟»
نیاز بدون آنکه به او نگاه کند، گفت: «نه، می خوایم با بچه های تیم بریم جشن بگیریم. این طور که معلومه، ما امشب می بریم.»
داریوش سری تکان داد و گفت: «پس منم باهاتون می آم.»
داریوش سالها بود که در دانشکده پزشکی درجا می زد! اگر ترمی ده واحد پاس می کرد، آن ترم را به قول خودش شاهکار کرده بود. بیشتر درسها را می افتاد و نمی توانست پاس کند. عجله ای هم نداشت، وضع مالی پدرش رو به راه بود و خانه بزرگ و مجللی در بهترین نقطه شهر داشتند. اگر اصرار و پافشاری والدین نبود، تا به حال ترک تحصیل کرده و دور دانشگاه را خط کشیده بود.
داریوش که حوصله دیدن مسابقه را نداشت، گفت: «نیاز، من می رم یه قهوه بخورم تا بازی تموم بشه، بعد می بینمت.»
نیاز نگاه سرزنش آمیزی به او کرد و گفت: «وای، وای، داریوش! چقدر بوی سیگار می دی، تورو به خدا کمتر بکش. آخه چرا به خودت رحم نمی کنی؟»
داریوش درحالی که او را ترک می کرد، پاسخ داد: «باشه، خانوم دکتر. سعی می کنم کمش کنم.» راهش را کشید و رفت.
نیاز بی توجه به او تمام هوش و حواسش متوجه امید بود و نتیجه مسابقه. پدر نیاز فرهنگی بود. او آرزو داشت که فرزندانش همگی به دانشگاه راه یابند و به شغل و مقام خوبی برسند. او غیر از نیاز یک فرزند دیگر داشت که او هم در ایران دانشجو بود. علت اینکه نیاز توانسته بود به امریکا بیاید و درس بخواند، این بود که پدرش برای گذراندن دوره دکترا همراه همسرش به امریکا رفته و درست در سال آخر اقامت آنها، نیاز به دنیا آمده و دارای شناسنامه امریکایی بود.
او سه سال بعد از ورود به دانشگاه، با امید آشنا شد. و این آشنایی به عشقی بزرگ و عمیق تبدیل گردید. آنها دو سه سال بود که نامزد شده بودند و قرار بود به زودی ازدواج کنند. خانواده امید هم در ایران زندگی می کردند. در یک مسافرت دسته جمعی، که سال پیش اتفاق افتاد، هر دو خانواده به امریکا آمدند و در مراسم نامزدی فرزندانشان شرکت کردند.
خانواده نیاز از نظر فرهنگی در سطح بالاتری قرار داشتند. پدرش استاد دانشگاه بود و مادرش در رشته نقاشی از دانشکده هنر فارغ التحصیل شده بود و تابلوهای زیبایی می کشید و گاهی نمایشگاههای بزرگ و جالبی برپا می کرد که با استقبال روبه رو می شد.
اما پدر امید شغل آزاد داشت و خانواده اش از نظر مالی در سطح بالاتری قرار داشتند. او دارای چهار فرزند بود و همسرش با او نسبت فامیلی داشت. امید فرزند سوم آنها محسوب می شد، دو دختر بزرگ تر ازدواج کرده بودند و دختر کوچک ترشان نیز در ایران مشغول تحصیل بود.
نیاز و امید از هر نظر برازنده یکدیگر بودند. خانواده هر دوی آنها با این ازدواج موافق بودند. در واقع، پدر امید چون در مقابل کار انجام شده ای قرار گرفته بود، ظاهراً موافقت خود را اعلام کرد. او همیشه دوست داشت دختر برادرش را برای امید بگیرد. آقای جاوید ــ پدر امید ــ عقیده داشت که اگر ازدواج در خانواده و با افراد فامیل انجام گیرد، چهارچوب خانواده محکم تر و استوارتر خواهد بود و در ضمن، از نظر مالی به نفع هر دو طرف است.
شیرین ــ دختر عموی امید ــ نیز به دانشگاه می رفت و در دانشکده زبان درس می خواند. او در سال آخر رشته زبان انگلیسی بود و از وقتی که شنیده بود امید در امریکا با دختر دیگری نامزد شده است، مرتب درجا می زد و قادر به گذراندن امتحانهای آخر سال نبود. کینه ای ناشناخته و نفرتی عمیق در دلش نسبت به نیاز به وجود آمده بود، درحالی که او را نه دیده بود و نه به درستی می شناخت. اما مخفیانه عکسهای نیاز را دست در دست و شانه به شانه امید دیده بود و از شدت حسرت و حسادت، به خود لرزیده بود! اما به هیچ وجه چیزی به رویش نمی آورد و حرفی نمی زد.
تنها خواهر کوچک امید ــ شیدا ــ می دانست که شیرین در چه حال و روزی به سر می برد و تا چه حد غمگین و عصبی است. عکسها را هم او به شیرین نشان داده بود. شیدا هم دشمن نیاز شده بود. چون مشاهده می کرد که یار و همبازی دوران کودکی و دوست صمیمی و مهربانش ــ دختر عمویش ــ به خاطر وجود نیاز خانم در چه دنیای سیاه و تاریکی از غم و ناامیدی دست و پا می زند.
هرچند تا پیش از رفتن امید به امریکا هیچ حرفی از ازدواج او با شیرین به میان نیامده بود، اما چون پدر امید خواهان این پیوند بود، همیشه زمزمه هایی در اطراف آنها به گوش می رسید که بسیار خوشایند شیرین و خانواده اش واقع می شد. حال آنکه پروین خانم ــ مادر امید ــ به این زمزمه ها روی خوشی نشان نمی داد و به شدت مخالف ازدواجهای فامیلی بود.
تا یک سال دیگر، امید مدرک پزشکی عمومی خود را می گرفت و با نیاز ازدواج می کرد. هر دوی آنها تصمیم داشتند بعد از پایان تحصیلاتشان به ایران برگردند و دور از درگیریها و اختلاف نظرهایی که بین بستگانشان وجود داشت و از آن بی خبر بودند، در دنیایی از عشق و شور زندگی کنند و از تمام دقایق و لحظه های زندگی شان لذت ببرند. نیاز از سال اول ورود به دانشگاه در خوابگاه زندگی می کرد، اما امید با پسر دیگری که او هم دانشجو بود، آپارتمان کوچکی اجاره کرده بودند و با هم زندگی می کردند.
بچه ها، بعد از هر مسابقه ای، دسته جمعی به رستورانی می رفتند و بُرد خود را جشن می گرفتند. آن شب هم یکی از همان شبها بود. امید بعد از بازی، دوش گرفت و همراه نیاز و بقیه بچه ها به راه افتادند. داریوش هم همراه آنها بود. او برخلاف امید، هرگز در سالنهای ورزش و یا زمینهای بازی دیده نمی شد زیرا علاقه ای به این چیزها نداشت.
داریوش اکثر اوقات خود را به بازی با ورق و دیگر وسایل تفریحی از این قماش می گذراند. بهترین لباسها را می پوشید و لوکس ترین ماشینها را سوار می شد. سیه چرده و لاغر بود و به خاطر دست و دلبازی و قیافه دوست داشتنی ای که داشت، بسیار مورد توجه، به خصوص مورد توجه دخترها، بود. اما او مثل امید و یا سایر پسرهای دانشجو اهل ازدواج و تشکیل خانواده نبود. داریوش پیرو مکتب «از هر چمنی گلی بچین و برو» بود و به طور مرتب دوستهای دختر خود را تعویض و دیگری را جایگزین قبلی می کرد.
باوجوداین، مدتها بود که هر وقت به دیدار نیاز و امید می رفت، تنها بود. حتی در دانشگاه هم دیگر با دختری هم صحبت نمی شد. و برخلاف گذشته که دوست داشت با دختران زیادی دیده شود، دیگر تمایلی به این کار نداشت و ترجیح می داد تنها و آرام به کلاس برود و برگردد.
آن شب هم با بچه های ورزشکار تنها به رستوران رفت و کنار امید جای گرفت و بلافاصله سیگاری آتش زد. امید با عصبانیت فریاد زد: «داریوش، زود خاموشش کن. مگه نمی دونی اینجا سیگار کشیدن ممنوعه. سواد که داری، بخون.» و تابلویی را بر دیوار رستوران نشانش داد.
داریوش با ترشرویی سیگارش را خاموش کرد و گفت: «خیلی خوب بابا چته؟ چرا داد می زنی؟ چی شده؟ انگار زمین به آسمون رسیده.»
نیاز دوباره با نگاه شماتت بار چشم به او دوخت و حرفی نزد. داریوش نتوانست طاقت بیاورد، خود را به فضای آزاد رساند و سیگار دیگری روشن کرد.
درحالی که روی چمنها راه می رفت، از پنجره به درون نگاهی کرد و چشم به نیاز دوخت. بیش از دو سال بود که نیاز را می شناخت و با وجودی که می دانست او متعلق به امید است و عاشقانه او را دوست دارد، و با وجودی که می دانست امید هم که دوست دیرین و قدیمی اوست، دلباخته نامزد جوان و زیبای خود است، با همه اینها در طول این مدت طولانی نتوانسته بود از نیاز صرف نظر کند و مهر او را به دل نگیرد. هر بار که او را می دید، بیشتر و بیشتر عاشقش می شد. لحن خاص حرف زدن نیاز، چشمهای قشنگ و اندام زیبایش، همه و همه چیزهایی بود که داریوش در هیچ دختری ندیده بود. و همه اینها صفاتی بودند که داریوش به دنبال آنها گشته، اما چیزی نصیبش نشده بود.
داریوش با عصبانیت و دلخوری از پشت شیشه شاهد راز و نیاز امید و دختری بود که تمام شبهای تنهایی و تاریکش را به امید دست یافتن به آن دختر به صبح رسانده بود. برایش مهم نبود چه بر سر امید می آید، او فقط نیاز را می خواست و حاضر بود تا پای جان برای به دست آوردن او مبارزه کند. اما چیزی که او را رنج می داد این بود که نیاز هیچ مردی را جز امید نمی دید و قابل صحبت و همزیستی نمی دانست.
داریوش همان طور در تاریکی ایستاده بود و چشم از نیاز برنمی داشت. سیگارش تمام شده بود، باید به سالن برمی گشت، اما نمی توانست چشم از نیاز بردارد. به ناچار به راه افتاد. با خودش فکر می کرد باید کاری بکند. باید چاره ای بیندیشد تا به هر وسیله ای که شده جلوی این ازدواج را بگیرد.
وقتی سر میز نشست، امید از او پرسید: «چی می خوری، داریوش؟»
داریوش شانه ای بالا انداخت و گفت: «برای من فرقی نداره. تو چی می خوری؟»
امید با لبخند گفت: «من استیک می خورم، نیاز مرغ!»
داریوش نگاهی به نیاز کرد و گفت: «منم مرغ می خورم.»
اوایل بهار بود. هوا کمی گرم و مطبوع بود. امتحانهای آخر سال با سرعت نزدیک می شد و بچه ها مجبور بودند وقت بیشتری را صرف دروس خود کنند. برای دانشجویانی که درسخوان تر و مسئول تر بودند، تعداد تفریحات و مهمانیهایشان کمتر و کمتر می شد. یکی از کسانی که کوچک ترین تغییری در برنامه های زندگی اش پدید نمی آمد، داریوش بود.
او به بهانه های مختلف به دانشکده می رفت و سر راه نیاز سبز می شد. اما تا آن زمان، عملی مرتکب نشده بود که باعث ناراحتی نیاز شود و یا شک و تردید در دل امید به وجود بیاورد. خودش هم نمی دانست چگونه و چه موقع می تواند آسیبی به امید وارد آورد. و یا نقشه پلیدی را که در سر دارد، در مورد او اجرا نماید. اما همچنان امیدوار بود و دست از تلاش برنمی داشت.
امید تا چند ماه دیگر فارغ التحصیل می شد و می بایستی خود را برای امتحان تخصصی آماده می کرد. هرچه می گذشت، تاریخ ازدواج نیاز و امید نزدیک تر می شد، و امکان دسترسی داریوش به نیاز دورتر. هرچه بیشتر نیاز را می دید، دلبسته تر و عاشق تر می شد. عشق یک طرفه ای که شب و روز او را سیاه و تاریک کرده بود. در خلوت خودش گریه می کرد و اشک می ریخت، و در رویاهایش خود را همراه و همپای نیاز می دید. رویاهای دوری که هرگز جامه واقعیت بر تن نمی کردند.
داریوش بعد از مدتها فکر کردن و اندیشیدن، به این نتیجه رسیده بود که تا امید زنده است، او هرگز نمی تواند به نیاز نزدیک شود. امید سد بزرگی بود که جلوی چشمان دختر جوان را گرفته و باعث شده بود که نیاز جز او و عشق و محبت او، نه کسی را ببیند و نه چیز دیگری را احساس کند. داریوش در ذهن مریض و بیمار خود به این نتیجه رسیده بود که به هر وسیله شده باید امید را از میان بردارد تا بتواند نیاز را به دست آورد. اما نمی بایست بی گدار به آب بزند. قانون در برابر او آرام و بی تفاوت نمی نشست و اگر رسوا می شد، اوضاع بدتر از آن می شد که بود.
دیگر درد به مغز استخوانش رسیده بود و یارای آن را نداشت تا بیش از آن از نیاز دور بماند. اگر اوایل تظاهر می کرد و با دوست دخترش نزد آنان می رفت و خود را به بی خیالی می زد و یا تظاهر می کرد که به نیاز بی توجه است، اکنون دیگر قادر به آن هم نبود که ظاهرش را حفظ کند و چیزی بروز ندهد. ترجیح می داد قبل از آنکه مشتش باز شود، چاره ای قطعی بیندیشد و در ضمن، کاری نکند که مورد نفرت و بی توجهی نیاز واقع شود.
با خودش فکر می کرد اگر شخص مورد نظرش را پیدا کند و پول هنگفتی به او بدهد، شاید بتواند به منظورش برسد. اما چگونه؟ وقتی که فکر می کرد چگونه می تواند امید را از بین ببرد، مو بر بدنش راست می شد. او می دانست آدمکشی یعنی چه و چه عواقب وخیمی را دربردارد.
از سوی دیگر، خودش می دانست که دل این کار را ندارد و به هیچ کس هم نمی توانست اعتماد کند. به افراد بی سر و پا و اوباش امریکایی کوچک ترین اعتمادی نداشت. می دانست که می تواند در آن واحد دهها نفر از آن اشخاص را پیدا کند و با پول بخرد، اما باز هم از عاقبت کار می ترسید.
شب و روز به جای درس خواندن و گذراندن امتحانها، فکر می کرد و به نتیجه ای نمی رسید. بدی کار در این بود که امید را نمی توانست تنها گیر بیاورد. او یا در کتابخانه همراه نیاز بود و درس می خواند، و یا در خانه اش بود که بیشتر اوقات نیاز هم همراه او دیده می شد و هم خانه ای امید هم خواه ناخواه نزد او بود و حضور داشت.
روزها پشت سر هم می گذشت و داریوش بی صبرانه منتظر فرصتی بود که بتواند به منظور خود دست یابد و این فرصت گویی هرگز دست یافتنی نبود. فصل امتحانها فرا رسیده بود. فشار بار دروس علمی و عملی بر دوش امید زیادتر شده بود. شبها نمی توانست بیش از سه یا چهار ساعت بخوابد. تصمیم داشت هر طور شده آن سال مدرک خود را بگیرد. کمتر سر تمرینها حاضر می شد و باعث دلخوری مربی خودش شده بود. هر چند مسابقه ای در پیش نبود، اما آنها باید همیشه بدنی آماده و رو فرم داشته باشند.
از بد حادثه، در هوای گرم و مرطوب فصل بهار، امید دچار یک نوع سرماخوردگی شدید هم شد. به طوری که نه تنها نمی توانست ساعتها بیدار بماند و درس بخواند، بلکه دو سه روز هم بستری شد. تب شدید و سرفه های پی درپی امانش را بریده بود. نیاز مرتب به او سر می زد و حتی دادن داروها و تزریقهای او را انجام می داد. داریوش هم ظاهراً نگران او بود و به عیادتش می رفت.
امید یکی از امتحانهای اصلی را از دست داد و نتوانست سر جلسه حضور یابد. نیاز او را دلداری داد و گفت: «فکرش رو نکن. دکتر پیت خودش تورو می شناسه و باوجوداین مریضی، حتماً یه کاری برات می کنه.»
امید با ناامیدی سری تکان داد و گفت: «چه کاری؟ من سر جلسه امتحان حضور نداشتم! امتحان به این مهمی رو که برای یه نفر تکرار نمی کنن.»
داریوش از ته دل خوشحال بود و از عقب افتادن امید، لذت می برد. از سوی دیگر، از آن همه نگرانی و دلواپسی نیاز، دچار حسادت می شد و به قول معروف، خون خونش را می خورد.
در همان حال، نیاز که از درون متلاطم داریوش بی خبر بود رو به او کرد و پرسید: «داریوش، تو فردا عصر می تونی بیای و آمپول امیدرو بهش بزنی؟»
داریوش رو ترش کرد و به شوخی گفت: «دیگه کار از این بدتر سراغ نداشتی به من واگذار کنی؟»
نیاز با بی حوصلگی گفت: «خودت رو لوس نکن. من کار دارم، نمی تونم خودمو سر وقت برسونم.»
داریوش پرسید: «آمپولش چیه؟ آنتی بیوتیکه؟»
نیاز سری به علامت تایید تکان داد و گفت: «آره، خودشه. چه عجب فهمیدی! فقط دو تا از آمپولهاش باقی مونده. فکر کنم هرچی چرک توی تنش بوده دیگه خشک شده و به زودی حالش خوب می شه.»
امید با دلخوری گفت: «دیگه کار من به جایی کشیده که داریوش هم برام ناز می کنه.»
چند دقیقه ای سه نفری با هم صحبت کردند و بالاخره قرار شد فردای آن روز داریوش در ساعت معینی به خانه امید برود و تزریقش را انجام دهد.
از نظر او همه چیز عادی بود و قبول کرده بود این کار را انجام دهد. اما وقتی که امید و نیاز را ترک کرد، در راه خانه، ناگهان پا روی ترمز گذاشت و گوشه خیابان ایستاد. قلبش به شدت در سینه اش می کوفت. نقشه ای که در ذهنش به وجود آمده بود، او را تکان داد. دچار هیجان شده بود. فرصتی را که می خواست، به دست آورده بود و باید حداکثر استفاده را از آن می کرد!
دیگر به خانه برنگشت. راهش را کج کرد و به سوی محلی رفت که بارها و بارها به آنجا رفت وآمد داشت و مایحتاج خود را خریداری می کرد. دست به کار خطرناکی زده بود، اما هرچه بود خطرش از قتل و آدمکشی کمتر بود. در آن لحظه نمی دانست می تواند موفق شود یا نه. اگر کمی زرنگی به خرج می داد و پول بیشتری هزینه می کرد، می توانست به آنچه که می خواست، برسد.
از هیجان عرق کرده بود. باورش نمی شد به این آسانی در مسیری بیفتد که بتواند به منظور و مقصود خود دست یابد. کمتر از بیست و چهار ساعت فرصت داشت. دستیابی به نیاز به کلی عقل و هوشش را مختل کرده بود. عشق نیاز کورش کرده بود و به هیچ چیز جز به دست آوردن او نمی اندیشید.
آن شب، داریوش دیروقت به خانه رسید. مادرش به دیر آمدنهای او عادت کرده بود. همان قدر که او راضی شده بود با خانواده زندگی کند و به دنبال خانه و آپارتمان جداگانه ای نرود، برایش غنیمت و موهبت محسوب می شد. طبق عادت همیشگی از او پرسید: «داریوش جان، چیزی می خوری؟»
داریوش بدون اینکه نگاهی به مادرش کند، با عجله از پله ها بالا رفت و گفت: «نه، مامان! شام خوردم. مرسی. شب به خیر.» و با عجله خود را به اتاقش رساند و در را بست.

نظرات کاربران درباره کتاب مردان غریب من

کتاب قشنگی بود من که راضی بودم
در 12 ماه پیش توسط eba....60