فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کله پوک و عاقل

کتاب کله پوک و عاقل

نسخه الکترونیک کتاب کله پوک و عاقل به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب کله پوک و عاقل

این کتاب شامل افسانه‌هایی است که در میان ترکمن‌ها زبان به زبان نقل شده‌اند. بسیاری از آن‌ها ساخته و پرداخته‌ی خود ترکمن‌ها هستند و ما نمونه‌های‌شان را در میان هیچ ملت دیگری نمی‌بینیم و بعضی از آن‌ها نیز شباهت‌هایی با افسانه‌های دیگر ملت‌ها دارد که این مسئله طبیعی است؛ چرا که افسانه‌ها از قومی به قومی و از ملتی به ملتی دیگر سفر کرده‌اند و هر ملتی براساس فرهنگ، مکان، عقاید و آرزوهای متفاوتش، تغییراتی در آن‌ها ایجاد کرده است. گاه مطلبی را به آن‌ها اضافه کرده‌اند و گاه آن‌چه را مورد علاقه‌شان نبوده، از آن‌ها کم کرده‌اند. شما در این کتاب افسانه‌هایی از زندگی حیوانات و انسان‌ها و روابط انسان‌ها و حیوانات خواهید خواند که مفاهیم عمیق و طرح‌های زیبا و نکات طنز زیادی دارند و توانایی‌های بزرگ هنری و تخیلات بسیار قوی عامه‌ی مردم را نشان می‌دهند. البته این‌ها تنها بخشی از افسانه‌های ترکمن هستند و چه‌بسا افسانه‌هایی که در میان مردم به‌صورت شفاهی مانده‌اند و هنوز در کتاب‌ها گنجانده نشده ‌اند و منتظر کسانی هستند که با قلم و کاغذ به سراغ‌شان بروند و نگذارند که به دست فراموشی سپرده شوند.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.47 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کله پوک و عاقل

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. روباه و کوزه

یکی بود، یکی نبود. در زمان های قدیم، روباه حیله گری بود. روزی این روباه به جاده ای رفت و جست وخیز کرد و از این پهلو به آن پهلو غلتید. در همان موقع کاروانی پیدا شد. مسافران کاروان خسته و کوفته و تشنه بودند. آن طرف ها چاه عمیق و پُرآبی بود. آن ها تصمیم گرفتند که سه روز آن جا بمانند و استراحت کنند. روباه مدتی توی لانه ماند. بعد به خیال این که کاروانیان رفته اند، سرش را از لانه بیرون آورد. در همان لحظه صدای آدم ها به گوشش خورد و زود برگشت. روباه فهمید که مسافران به این زودی ها قصد رفتن ندارند. به همین خاطر مجبور شد تشنه و گرسنه همان جا بماند.
در چهارمین روز، مسافران می خواستند راه بیفتند که سر کوزه ای شکست. کوزه را دور انداختند. کوزه غلتید و دم لانه ی روباه رسید. نسیم می وزید و توی کوزه می پیچید و صدا می داد. صدایی شبیه صحبت آدم ها از دور به گوش می رسید. روباه دوباره خواست از لانه بیرون بیاید ولی باز آن صدا را شنید و با خود گفت: «وای، امروز چهارمین روز است. پس این ها کی می خواهند بروند؟»
و همان جا ماند و انتظار کشید ولی صدای کوزه قطع نشد. روباه هم به خیال این که کاروانیان هم چنان مشغول صحبتند، از لانه بیرون نیامد که نیامد. ولی بالاخره طاقتش تمام شد و با خود گفت: «هرچه باداباد. باید بیرون بروم. هر اتفاقی هم که بیفتد، بهتر از این است که این جا بپوسم و بمیرم.»
روباه پرشی کرد و از لانه بیرون آمد و به طرفی دوید. سرش را به اطراف چرخاند ولی کسی آن جا نبود. پشت سرش را نگاه کرد و کوزه ی شکسته را دید و به قضیه پی برد و کنار کوزه آمد و گفت: «ای بدجنس! تو باعث شدی که چهار روز گرسنه بمانم. بگذار الان شکمی سیر کنم و برگردم، بعد خودم می دانم چه بلایی سرت بیاورم!»
روباه جلو رفت و مدتی بعد تکه ای گوشت روی زمین دید. خواست آن را بخورد که گرگی از راه رسید و گفت: «آهای روباه! چرا این جا ایستاده ای؟ خیلی سرگردان به نظر می رسی.»
روباه گرگ را نگاه کرد و دستپاچه سلامی داد. گرگ گفت: «شانس آوردی، اگر سلام نمی دادی، تکه پاره ات می کردم!»
روباه که خیلی ترسیده بود، لرزید و گفت: «اختیار داری آقا گرگه! ولی به جای این که مرا تکه پاره کنی و بخوری، بهتر است این تکه گوشت را بخوری.»
و تکه گوشت را نشان گرگ داد. گرگ تعجب کرد و گفت: «چه شد که تو این گوشت آماده را نخوردی؟»
روباه گفت: «آخر می دانستم دیر یا زود سر می رسی. به خاطر همین برای تو نگه داشته بودم.»
گرگ پرسید: «ببینم، این گوشت شیرین است؟»
روباه گفت: «معلوم است که شیرین است! مگر گوشت تلخ هم داریم؟ اگر این گوشت قسمت من می شد، یک لقمه اش می کردم.»
- که این طور! حالا که برای من گوشت نگه داشته ای، من هم تو را بی نصیب نمی گذارم و سهمت را می دهم.
و به طرف گوشت رفت. خواست آن را بردارد که پایش در تله گیر کرد و چنان دردی گرفت که تاب نیاورد و فریاد بلندی کشید و خود را به این طرف و آن طرف زد و گردوغبار بلند کرد.
روباه گفت: «ای گرگ حریص! در پُرزور بودنت که شکی ندارم، ولی درباره ی چشم هایت چه بگویم؟ با چشم کور فرقی ندارند.»
و گوشت را خودش برداشت و خورد. گرگ التماس کنان گفت: «روباه جان! من دارم خُرد می شوم. بیا و رحمی به حال من کن و نجاتم بده.»
و پایش را تندوتند تکان داد. روباه کنار گرگ آمد و گفت: «بی خود زحمت نکش. اصلاً نمی توانی از تله رها شوی. چشم هایت سرخِ سرخ شده اند. بهتر است چشم هایت را ببندی و بخوابی!»
روباه برگشت و آمد کنار کوزه. تصمیم گرفت آن را در آب غرق کند و انتقام بگیرد. در آن نزدیکی، برکه ی پرآبی بود. روباه کوزه را محکم به دمش بست و دنبال خود کشید و توی آب انداخت. آب رفت توی کوزه. صدای آب بلند شد. روباه گفت: «صدایت را ببر، به هلاک شدنت می خندی؟!»



ولی صدای آب و کوزه کم نمی شد. هرچه آب بیش تر توی کوزه می رفت، صدایش بلندتر می شد.
روباه گفت: «خفه شو! حالا که مسخره بازی درمی آوری، حتماً غرقت می کنم.»
کوزه هرچه بیش تر در آب فرو می رفت، دُم روباه را بیش تر می کشید. نزدیک بود که خود روباه را هم در آب غرق کند. کوزه سنگین و سنگین تر می شد و روباه را هم محکم تر می کشید. روباه یک دفعه متوجه شد که خودش هم نزدیک است غرق شود و داد زد: «وای، دوست عزیز! دُم مرا ول کن. من اشتباه کردم. خواهش می کنم ولم کن.»
روباه هرچه خواهش و التماس می کرد، فایده ای نداشت. کوزه بیش تر در آب فرو می رفت و روباه را همراه خود می کشید. روباه داد زد: «وای، من دارم می میرم.»
و محکم دست و پا زد تا خلاص شود. در همان حال پوست دمش کنده شد و با دم لخت و سرخ از آب بیرون پرید و پا به فرار گذاشت. گرگ تازه از تله رها شده بود و لنگ لنگان می آمد. تا روباه را دید، جلویش پرید و گفت: «ای روباه بدجنس! گیرت انداختم.»
روباه با ترس گفت: «گرگ عزیز! چه شده؟ مگر خطایی از من سر زده است؟»
دل گرگ از عصبانیت داشت آتش می گرفت.
- ای بدجنس! تو مرا به تله انداختی و پایم را زخمی کردی. تو را به سزای اعمالت می رسانم.
روباه گفت: «صبر کن، اصلاً سر درنمی آورم، تو از چه حرف می زنی؟ حتماً مرا با روباه دیگری عوضی گرفته ای. ببینم، آقا گرگه! آن بدجنسی که اذیتت کرد، از کدام دسته ی روباه ها بود؟ از دسته ی دُم سرخ و لاغرها بود یا دسته ی دُم پشمالوها؟! آخر ما روباه ها دو گروه هستیم.»
گرگ گفت: «مثل این که دمش پشمالو بود.»
روباه گفت: «پس آن روباهی که تو می گویی، من نیستم. من از دسته ی روباه های دُم سرخ هستم. اگر باور نمی کنی، بیا دمم را ببین.»
و دُم سرخ و بی پوستش را نشان گرگ داد و یک بار دیگر گرگ را فریب داد و راهش را کشید و رفت.

نظرات کاربران درباره کتاب کله پوک و عاقل