فیدیبو نماینده قانونی نشر موج و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تاریک روشنا

کتاب تاریک روشنا

نسخه الکترونیک کتاب تاریک روشنا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تاریک روشنا

و با آرامش بیش‌تری زمزمه می‌کند: نه من، نه تو و نه هیچ آدمیزاد دیگری، در بهترین نقطه ننشسته‌ایم. هر کس چنین ادعایی کند، شک نکن که خودخواه یا نادان است. اما پس چه کسی به زاویه‌ی دید بهتری دست پیدا می‌کند تا بتواند تحلیل‌های بهتری درباره‌ی ذات جهان ارائه دهد؟ تفکر رایج زمانه‌ی ما، رو به دیوار نشسته، پشت به حقیقت کرده، گوش‌هایش را بسته و خیال می‌کند که همه‌ی حقیقت همین است که او می‌بیند! اما سرِ همه‌ی حقیقت‌ها این است که تو بفهمی این جهان عظیم را چه کسی و چرا خلق کرده، این‌که تو بفهمی خودت از کجا آمده‌ای، چرا هستی و به کجا خواهی رفت... در سکوت اندکی به هم خیره می‌شویم تا او دوباره می‌گوید: جواب این پنج سؤال را با تمسخر و تحقیر یا بی‌اعتنایی نمی‌شود داد. با فرو کردن سر زیر برف هم نمی‌شود! که پنج جواب محکم، لازم است تا بشود از زیر بار سنگینِ این پنج پرسش واقعی رها شد و نجات یافت و به رضایت واقعی رسید...

ادامه...
  • ناشر نشر موج
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.59 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تاریک روشنا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تقدیم به دمیدنِ هر بار؛ هر جا، هر شکل، هر زبان...

«روز یکم»

«توی آینه به خودم نگاه می کنم...
من هستم، عرق کرده و پریشان و می دانم که خواب در خوابم. می دانم که به زودی بیدار خواهم شد و این خواب تلخ و سنگین را در آزمایشگاه از بخش یادمانده های ذهنم پاک خواهم کرد... اما وقتی توی آینه ی بزرگ دیواری نگاه می کنم، می بینم که هنوز آن مرد پشت سرم ایستاده و به همان حالتی ست که قبلاً هم او را همان طور دیده ام: غرق در اندیشه، پشت به من و سه رخ!
چهره اش مشخص و واضح نیست، اما هیبتش عجیب و به یادماندنی ست.
چیزی نیست که هرگز بشود او را از ذهن بیرون کرد و من با خودم در خواب می گویم بعید است حتی بشود او را در زیر دستگاه «خواب پاک کن» هم از یاد برد!
به سرعت برمی گردم تا به جای تصویرش در آینه خود او را ببینم اما اتاق خالی ست و هیچ کس جز من آن جا نیست!
دوباره در آینه نگاه می کنم و او باز هم همان جا در چهار قدمی پشت سر من ایستاده است؛ بی حرکت و بدون هیچ واکنشی... بعد هم با گام هایی آرام از قاب آینه ی من خارج و ناپدید می شود!»
این خواب را یک ماه پیش دیدم؛ اولین خوابی که از این مرد در سر من دمید و مرا از همه ی زندگی پیشین ام جدا کرد.
صبح فردای آن، زودتر به مطب ـ آزمایشگاهم رفتم و ذهنم را زیر دستگاه پاک کردم، اما شب بعد باز هم همین خواب را دیدم! آن وقت چند روز تمام کارم شد پاک کردن این خواب و بعد دوباره شب، همان را دیدن!
با چند استاد مشورت کردم و آن ها هم نظرات تخصصی شان را به من گفتند ولی هیچ کدام مرا قانع نکرد؛ پس دست به دامن بعضی کتاب ها شدم و این باعث شد مجبور شوم در بررسی مکتوبات به عقب و عقب تر بروم؛ آن قدر عقب که دیگر از عصر خودمان خارج شدم و به دورانی رسیدم که جز برخی عقاید مرموز و عجیب درباره ی خواب، چیزی جریان نداشت!
اما عجیب تر از آن حرف ها که در آن نوشته ها بود، تمایل خودم به پرسه زدن در آن مکتوبات بود! تمایلی که ناگهان شکل غریبی پیدا کرد و تمام ذهن مرا دربرگرفت و بعد با اتفاقات غریب تری که در اطرافیان و خصوصاً بیمارانم رخ داد به مسیر بزرگ تری افتاد و چنان با شتاب به پیش رفت که مهارش از دستان من خارج شد...
***
این یک رُمان نیست. یک داستان، متن خیالی و این جور حرف ها هم نیست!
یک گزارش نیمه خصوصی ـ نیمه عمومی ست که هنوز درست درباره اش تصمیم نگرفته ام. فعلاً فقط می نویسم تا بعد ببینم چکارش باید کرد. به هرحال بخشی از آن را برای پایان نامه ام مخابره می کنم و بخشی را هم دست کم به عنوان یادگاری نگه می دارم. اما فعلاً فقط یک گزارشِ درهم و برهم از ماجرای یک پایان نامه است، که همه اش بر سر یک افسانه بنا شده...
یک سال فرصت دارم تمامش کنم و حالا هم اولین روز کار رسمی من بر آن است. همه چیز در آزمایشگاه من مهیّاست؛ منتها هنوز درست نمی دانم چرا این موضوع عجیب و غریب را برای تِزَم برداشته ام؟! موضوعی که قرن هاست کسی به آن نگاه نکرده... و خب، این برای منی که دوست دارم در همه چیز اولین نفر باشم، فرصت خوبی ست! در واقع موضوعی را برداشته ام که در دنیای امروز ما یک مسئله ی بسیار قدیمی و بی ارزش به حساب می آید؛ ولی خب، همیشه از شنا کردن خلاف جهت آب، لذت بیش تری برده ام تا همراه آن شدن. البته رشته ی من نه افسانه شناسی ست و نه افسانه پردازی! من پزشک هستم؛ یک جور «خواب ـ روان پزشک»، که کارم پژوهش درباره ی آن بخش از سلول های پشت مغز است که مسئول به یاد آوردن در حافظه ی انسان هاست. همان جایی از مغز که مثل یک چاه شیشه ای عمیق و بی انتهاست و همه چیز از گذشته تا امروز توی آن سرازیر و تلنبار می شود. بعد هم یک اشاره یا جرقّه باعث می شود که چیزی وسط آن همه اعماقِ از یاد رفته، روشن و برجسته شود و کسی مثلاً بگوید «آها! یادم آمد...» یا بگوید «واااای! این مرا یاد آن انداخت».
البته بین کار یادآوری مغز و آن افسانه ی قدیمی، کم ترین ارتباط وجود دارد، ولی همان باریکه هم از وقتی که در ذهن من افتاده مرا ول نمی کند!
بنابراین گرچه پرداختن به موضوعاتی نظیر این افسانه و خرافه های قدیمی دیگر، خلاف قانون سیّاره ی ما و سیّارات دیگر است، به هر بیچارگی که بود چند مکتوب خیلی خیلی قدیمیِ ممنوعه را پیدا کردم تا کارم را شروع کنم. بعد هم با یک دستگاه مترجم باستانی، مربوط به عصر «پیش انسان گراها» از دوران منظومه ی شمسی اول، آن ها را به ترجمه ی دست و پا شکسته ای که بشود فهمید نزدیک کردم. این کتاب ها همگی به همان موجود افسانه ای، که این روزها خیلی ذهنم را به خودش مشغول کرده و در واقع سرِ همه ی خیالبافی های معنوی و قدیمی به حساب می آید، مربوطند. دیوانگی محض بود که در این وضع و زمانه بخواهم حتی به آن ها نزدیک بشوم؛ ولی به هرحال به یک دوست در سیاره ی «سی ـ ر ـ ۲۰۷» که با فرقه ی «دیوانگان» ارتباطی داشت و می توانست آن کتاب ها را پیدا کند، رو انداختم. در واقع او بود که توانست چند نسخه از مهم ترین های شان را برایم پیدا و مخابره کند.
نمی دانم اصلاً ارزش اش را دارد یا نه؟! استادم خانم «کی ـ او ـ ۳» از همان اول با این موضوعِ پرتوهّم مخالف بود، اما طبق اصل آزادی بیان ـ مصوّبه ی دوران «میان انسان گرایی کهن» ـ هیچ کس اجازه ندارد عقیده اش را به کسی تحمیل کند. در واقع کسی چنین تمایلی را هم ندارد! چرا کسی باید بخواهد به زور نظر کسی را درباره ی یک مشت شایعات قدیمی تغییر بدهد؟
در عصر ما همه چیز مرتّب و منظّم سرجای خودش نشسته و امنیت و آرامش کامل در کهکشان ها برپاست. حالا احمقی مثل من پیدا شده و به کلّه اش زده که مسائل دقیق بخشی از مغز انسان را به چند کابوس و یک افسانه مربوط کند؛ آن هم افسانه ای درباره ی یک شخصیت از مُدافتاده و خیلی قدیمی به اسمِ «خُدا»!

نظرات کاربران درباره کتاب تاریک روشنا

پشنهاد میکنم حتما نمونه کتاب رو بخونین. شاید شما هم مثل من چشمتون گرفت و خریدینش. نمونه اش کاملا براتون مشخص میکنه که به موضوع کتاب علاقه دارین یا نه.
در 2 سال پیش توسط کتیبه سپید
به نظرم این کتاب با بد دفاع کردن از اعتقاد به وجود خدا خیلی خوب به اون حمله کرد .
در 2 سال پیش توسط meh...i89
گوشی من فوت کتابو نمیخونه چیکار کنم
در 7 ماه پیش توسط mde...n94
عالی‌دیدگاه من رو که کاملاً تغییر داد حتماً بخونید!
در 2 ماه پیش توسط
افتضاح !!!!!!
در 1 ماه پیش توسط inf...017