فیدیبو نماینده قانونی انتشارات آوین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب میراث گمشدگی

کتاب میراث گمشدگی

نسخه الکترونیک کتاب میراث گمشدگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب میراث گمشدگی

این کتاب تمام موضوعات اساسی عصر حاضر از جمله مدرنیته، جهانی‌شدن، تداخلات فرهنگی، بنیادگرایی، خشونت‌های تروریستی، و نابرابری‌های نژادی، اجتماعی و اقتصادی را به‌شکلی بسیار ملموس نشان می‌دهد. دسای از جنون مدرنیته که جامعۀ بشری را در خود گرفته است بهره‌برداری می‌کند و در دورانی که رسانه‌ها مالامال از مقامات طرازاول سیاسی، شیک‌پوش‌ترین زنان دنیا، پولدارترین مردان دنیا و... است، او با زیرکی ترتیبات خاص خودش را که کاملاً مرعوب‌کننده‌اند خلق می‌کند. در هر اشارۀ کوچکش بازتابی از مسایل بنیادی زندگی و عملکرد انسان‌هایی دیده می‌شود که اسیر جبر تاریخند. او با چشمانی تیزبین به افشای ریزترین اعماق وجود آدم‌ها می‌پردازد و با طنزی تلخ به داستانش جان می‌بخشد. مضامینش بدون قضاوت‌های اخلاقی شکل گرفته‌اند. در داستان نه آدمی مقدس خلق می‌شود نه آدمی شرور. همه مردمی عادی‌اند که می‌خواهند با استفاده از چیزهایی که در اختیار دارند زندگی را به بهترین شکلی که می‌توانند بگذرانند. آنها هر فرهنگی که دارند برای فرزندانشان فداکاری می‌کنند، با آنها که دوستشان دارند بی‌رحمند، از شیوه‌های سنتی و ارزش‌های قدیمی رویگردانند، از مقامات بی‌هویت دولتی رنج می‌کشند، فرا می‌گیرند، رشد می‌کنند، و در بارۀ زندگی‌شان گاه با افکار ناصحیح تصمیم می‌گیرند. او زمختی و خشونت زندگی را همپای احساسات لطیف و تسلیم‌های سودایی به تصویر می‌کشد.

ادامه...

بخشی از کتاب میراث گمشدگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار مترجم

کران دسای (۱۹۷۱) در دهلی به دنیا آمد. تا ۱۴ سالگی در هندوستان بود. سپس به انگلیس و سال بعد همراه خانواده به امریکا رفت. تحصیلات او در کالج بنینگتون و دانشگاه های هالینز و کالیفرنیا در رشته نگارش خلاق انجام گرفت. نخستین رمانش به نام ”هیاهو در باغستان گوا“ در سال ۱۹۹۸ به چاپ رسید که نظر منتقدین را به خود جلب کرد و برنده جایزه بتی ترَسک شد. او در این باره می گوید: «این کتاب سرشار از تمام چیزهای مورد علاقه من در هند است که همگی به شکل اجتناب ناپذیری در شرف از دست رفتن اند.»
نوشتن رمان ”میراث گمشدگی“ هشت سال طول کشید و هنگامی که سرانجام در ۲۰۰۶ انتشار یافت، جایزه ادبی بوکر را نصیب خود کرد. در این باره می گوید: «شخصیت های داستان کاملاً ساختگی اند. اما سفرهایی که کردم امکان درون نگری هایی را به آنچه فاصله میان شرق و غرب نامیده می شود فراهم کرد؛ و این همان چیزی بود که دنبالش بودم. تصادفی نیست که چنین زندگی داشته باشم. این میراث من است.» و در جایی دیگر می افزاید: «مضامین من درونمایه های قدیمی اند که تداوم می یابند تا با دنیای امروز ارتباط برقرار کنند. گذشته حال را می سازد و حال افشاگر گذشته است.»
کتاب او تمام موضوعات اساسی عصر حاضر از جمله مدرنیته، جهانی شدن، تداخلات فرهنگی، بنیادگرایی، خشونت های تروریستی، و نابرابری های نژادی، اجتماعی و اقتصادی را به شکلی بسیار ملموس نشان می دهد. دسای از جنون مدرنیته که جامعه بشری را در خود گرفته است بهره برداری می کند و در دورانی که رسانه ها مالامال از مقامات طرازاول سیاسی، شیک پوش ترین زنان دنیا، پولدارترین مردان دنیا و... است، او با زیرکی ترتیبات خاص خودش را که کاملاً مرعوب کننده اند خلق می کند. در هر اشاره کوچکش بازتابی از مسایل بنیادی زندگی و عملکرد انسان هایی دیده می شود که اسیر جبر تاریخند. او با چشمانی تیزبین به افشای ریزترین اعماق وجود آدم ها می پردازد و با طنزی تلخ به داستانش جان می بخشد. مضامینش بدون قضاوت های اخلاقی شکل گرفته اند. در داستان نه آدمی مقدس خلق می شود نه آدمی شرور. همه مردمی عادی اند که می خواهند با استفاده از چیزهایی که در اختیار دارند زندگی را به بهترین شکلی که می توانند بگذرانند. آنها هر فرهنگی که دارند برای فرزندانشان فداکاری می کنند، با آنها که دوستشان دارند بی رحمند، از شیوه های سنتی و ارزش های قدیمی رویگردانند، از مقامات بی هویت دولتی رنج می کشند، فرا می گیرند، رشد می کنند، و در باره زندگی شان گاه با افکار ناصحیح تصمیم می گیرند. او زمختی و خشونت زندگی را همپای احساسات لطیف و تسلیم های سودایی به تصویر می کشد. دسای به طرز استادانه ای خواننده اش را در الاکلنگ احساسات مثبت و منفی، بالا و پایین می برد. ترحم در کنار تنفر.
قهرمانان کتاب، همه جز ”گیان“ به نوعی در حال فرارند: در پانسیون شبانه روزی انگلیس، در بنگاله های متروکه کالیمپانگ و در زیرزمین های مالامال از مهاجران نیویورک. در مقابل، شخصیت کمدی و دلقک مآبی همچون سعید خلق می کند که تنها کسی است که با دیدی لومپن وار و خوش بینانه به معضلات می نگرد و غم هیچ چیز را ندارد.
کتاب سرشار از توصیفات غنی است. چه وقتی به توصیف باروری طبیعت در یک صومعه محلی می پردازد و چه هنگامی که خشونت دهشت انگیز یک اعتراض خیابانی را زنده می کند.
نثر دسای به طرز حیرت انگیز و نامعمولی، انعطاف پذیر، متوازن و سرشار از انرژی است. او قادر است هجوم فصل مونسون در همیالایا و یک موش صحرایی در محله کثیف منحتن را با مهارتی یکسان توصیف کند. در توصیفات فیزیکی به منظور ایجاد تصاویر ذهنی پیچیده، به نهایت چیره دست است. میراث گمشدگی آمیزه جدید و غیرمترقبه ای از انسان ها، فرهنگ ها، ایده ها، سیاست، فیلم و موسیقی است.
نکته جالب توجه اینجاست که دسای در این کتاب به نوعی از نویسندگان هندی تبار پیش از خود مانند نِیپل و نارایان پیشی گرفته و پای خود را از سنت های پیشین فراتر نهاده است. او زبان شخصی و منحصربه فرد خود را آفریده است.
لازم می دانم در انتها توضیح دهم که نویسنده در برخی جاها برای نشان دادن مضحکی جریانات، از نگارش و تلفظات نادرست هندی در زبان انگلیسی استفاده کرده است که برگردان آن به فارسی تا حدودی که مقدور بود انجام گرفته است. همچنین صحبت های هندی یا اسامی جدید مکانها و اشخاص با کلمات ایتالیک آورده شده است و در پایین صفحه معنی شده اند. تمام پانویس ها از طرف مترجم است. من عیناً صحبت های هندی را آوردم چرا که اعتقاد دارم ترکیب دوزبانه متن، بهتر گویای سبک نگارش نویسنده و قصد او در نشان دادن چگونگی تداخل دو زبان و فرهنگ در یکدیگر است. به اعتقاد من، متن اصلی در برخی جاها اندکی پیچیده تر از آن چیزی است که شما برگردانش را می خوانید. این کار به علت محدودیت های ترجمه در برگرداندن بسیاری از بازی های نگارشی یا به علت بیش از حد دشوارشدن فهم مطالب که گاه به گیج شدن خوانندگان منجر می شود، صورت گرفت. ترجیح دادم در بعضی جاها (خیلی اندک) با ملاحظه به هم نریختن سبک نگارش اصلی، مطلب را کمی واضح تر ادا کنم. با تمام این احوال، امیدوارم توانسته باشم توصیفات بسیار زیبای این نویسنده را عیناً به شما عزیزان منتقل کنم. از نظرات شما در این خصوص سپاسگذار خواهم شد.

مامک بهادرزاده
تابستان ۱۳۸۷

فصل ۱

تمام روز، رنگ ها مثل غروب، تیره و سایه گون بود. مه همچون آبزیان، شناکنان از میان دامنه های عظیم کوه ها که به اعماق تاریک اقیانوس تسلط داشت، پیچ وتاب می خورد. در بالای مه، کمی از قله بلند کانچن چونگا(۱) از یخ ها بیرون زده بود و در تجمع آخرین روشنایی ها، ستونی از برف در نوک قله دیده می شد که باد آن را به بالا کشانده بود.
سای(۲) در ایوان نشسته بود و مقاله ای در باره ماهی مرکب در یک مجله قدیمی نشنال جئوگرافی(۳) می خواند. گاه به گاه سرش را بلند می کرد و نگاهی به کانچن چونگا می انداخت و از درخشش فسفری خیره کننده آن لرزه بر اندامش می افتاد. قاضی در گوشه ای دور، مقابل شطرنجش نشسته بود و با خودش شطرنج بازی می کرد. سگش مات(۴)، زیر صندلی او چپیده بود و به آهستگی خرخر می کرد. در اینجا امنیتش بیش از همه جا تامین می شد. تک لامپی از سقف آویزان بود. هوا سرد بود و توی خانه حتی سردتر. دیوارهای سنگی که چندین پا عمق داشت، تاریکی، سرما و انجماد را در خود محصور کرده بود.
اینجا در عقب، میان آشپزخانه غارمانند، آشپز تلاش می کرد هیزم های مرطوب را روشن کند. از ترس عقرب ها، ابتدا انگشتی از سر احتیاط به چوب آتشزنه زد. عقرب ها در دیرک چوبی آشپزخانه، زندگی، عشق ورزی و ازدیاد نسل می کردند. روزی او مادر آنها را که از فرط سم، باد کرده بود به چشم دید که چهارده بچه عقرب پشت سرش بودند.
سرانجام آتش روشن شد. آشپز، کتری کهنه اش را که از فرط پوسیدگی و لحیم کاری به قدری درب وداغان بود که گویی توسط یک تیم باستانشناسی از دل زمین بیرون کشیده شده است روی آتش گذاشت و منتظر جوش آمدنش شد. دیوار، مرطوب و دودزده بود و سیرهایی با ریشه های گل آلود از تیرک های سیاه شده سقف آویزان بودند. تجمع دوده های سیاه، سقف را به بیشه زار انبوه خفاش ها شبیه ساخته بود. شعله آتش، تصویر موزاییک نارنجی رنگ و براقی را بر چهره آشپز حک می کرد. نیمه بالای بدن او به تدریج شروع به گرم شدن کرد. اما ناگهان درد ملایمی، آرتروز زانوهایش را شکنجه وار درنوَر دید.
بیرون خانه در انتهای لوله بخاری، دود با مهی که تشکیلش سرعت یافته بود، در هم می آمیخت و هر لحظه ضخیم و ضخیم تر می شد. این ترکیب، بخش هایی از اشیا را تیره و مبهم می کرد. ابتدا نیمی از کوه و سپس نیمه بعدی را. درختان که سیاه قلم شده بودند، آشکار و بار دیگر ناپدید می شدند. به تدریج مه، خود را جانشین همه چیز کرد؛ اشیای جامد و سایه هایشان. دیگر به نظر نمی رسید که چیزی بدون شکل گرفتن از بخار یا تاثیرگرفتن از آن وجود داشته باشد. نفس سای بی اراده بیرون آمد و تصویر ماهی مرکب غول پیکر با اطلاعات گوناگون و آرزوهای دانشمندان همه در مه گم شد.
سای مجله را بست و به سوی باغ رفت. جنگل در حاشیه چمنزار، انبوه و سالخورده بود. بامبوزار سی فوت در تاریکی بالا رفته بود. درختان، غول های خزه پیچ شده ای بودند با پاهای پینه بسته و بدشکل که ریشه گل های ارکیده، ترَک های پایشان بود. حرکت مه در میان موهای سای به نوازش های انسانی شبیه بود؛ و هنگامی که دستش را دراز کرد، مه آن را درسته فروبلعید. به یاد گیان(۵)، معلم سرخانه اش افتاد که باید نیم ساعت پیش با کتاب جبر از راه می رسید.
اما ساعت ۴:۳۰ بود و سای غیبت او را به خاطر مه غلیظ، موجه دانست.
به عقب که نگاه کرد، خانه دیده نمی شد. چند قدمی که به عقب، سوی ایوان برداشت، باغ دیده نمی شد. قاضی به خواب رفته بود و جاذبه زمین بر ماهیچه های ضعیفش حکمرانی می کرد. خط دهانش را تا روی گونه ها می کشید و شیار می داد. این قیافه، چهره پس از مرگ او را نشان سای می داد.
قاضی از خواب بیدار شد و از سای پرسید: «چای کو؟» ادامه داد: «دیر کرده،» منظورش آشپز با چای بود، نه گیان.
سای پیشنهاد داد: «من می آرم.»
رنگ خاکستری قبلاً اجازه دخول یافته بود و همین طور که بر ظروف نقره می نشست، به گوشه کنارها سرک می کشید و آینه راهرو را تار و مه آلود می کرد. سای در حالی که قدم زنان به سوی آشپزخانه می رفت، در آینه نگاهی به خودش که دلگیر و مغموم بود انداخت و جلو رفت تا نقش بوسه ای هنرپیشه ای بر آن بگذارد. گفت: «سلام.» نیمی به خودش و نیمی به آن که پیش رویش بود.
”هیچ انسانی تا کنون ماهی مرکب بزرگ و بالغی را زنده ندیده است و با وجودی که آنها چشمانی به درشتی سیب داشتند تا بر تاریکی اقیانوس سلطه یابد اما تک زیستی و انزواطلبی شان چنان عمیق بوده است که احتملاً هیچ گاه با هم تیره های خود مواجه نمی شدند.“ اندوه این وضعیت، سای را در خود غرق کرد.
آیا می توان کامیابی در انجام کاری را به شدت ناکامی در انجام آن حس کرد؟ سای اندیشید از نظر احساسی، عشق بدون شک در خلا میان خواستن و کامیابی قرار دارد. در کمبود، نه در اقناع و خرسندی. عشق درد بود. انتظار بود. گوشه گیری بود. همه احساسات پیرامونش بود جز خودش.
***
آب، جوش آمد. آشپز کتری را برداشت و آب را در قوری ریخت.
گفت: «وحشتناکه. استخون هام بدجوری درد می کنن. مفصل هام آسیب دید ن. اگه به خاطر بایجو(۶) نبود... باید تا حالا می مردم.» بایجو، پسر آشپز در امریکا بود. او در دانپولو(۷) کار می کرد یا در هات تومِیتو(۸) یا علی بابا فرایدچیکن؟ پدرش اسامی را درست به خاطر نمی آورد یا درست نمی فهمید یا نمی توانست درست تلفظشان کند. بایجو دائماً شغلش را عوض می کرد و مثل پناهنده ای بود که مدام می گریخت. بدون مدرک و کارت شناسایی.
سای گفت: «بله، خیلی مه گرفته ست. گمان نمی کنم معلمم بیاد.» آن گاه، فنجان نعلبکی ها، قوری چای، شیر، شکر، صافی و بیسکویت های مری انددلایت(۹) را جوری داخل سینی جابه جا کرد که همه شان مثل قطعات پازل جور شدند.
گفت: «من می برمش.»
آشپز که کاسه لعابی شیرِ مات، دستش بود همین طور که سای را دنبال می کرد، با ترشرویی پاسخ داد: «مراقب باش، بپا.» سای که به جلو شناور شد، قاشق های داخل سینی لعاب کاری شده روحی چنان صداهای دلهره آوری ایجاد کردند که مات سرش را بلند کرد. همین طور که بیدار می شد، چشمانش پرسید: «وقت چاییه؟»
قاضی، در حالی که بینی اش را از داخل یک مشت پیاده درهم برهمِ وسط صفحه شطرنج بیرون می کشید با عصبانیت پرسید: «چرا هیچی برای خوردن نداریم؟»
سپس به شکر داخل ظرف نگاه کرد: به ریزدانه های کثیف و براقِ برنجی رنگ و شیشه ای. بیسکویت ها به نازکی مقوا بودند و رد سیاهی انگشت بر سفیدی نعلبکی ها توی ذوق می زد. چای هرگز تا کنون آن طور که باید و شاید سرو نشده بود. اما قاضی دلش حداقل یک تکه کیک، کلوچه، شیرینی نارگیلی یا اندکی پنیر می خواست. گاهی شیرین و گاهی شور. این وضعِ داخل منزل او واقعاً مضحک بود و نظریه ”ساعت چای“ را به مسخرگی می کشاند.
سای در جواب او گفت: «فقط بیسکویت داریم. نانوا رفته عروسی دخترش.»
«من بیسکویت نمی خورم.»
سای آه کشید.
«به چه جراتی رفته عروسی دخترش؟ این جوری از زیر کار شونه خالی می کنه؟ احمق. مگه نمی تونست یک چیزی بپزه بعد بره؟»
«نه نفت داریم نه گاز.»
«مگر لعنتی نمی تونست با هیزم بپزه؟ تمام آشپزای قدیمی بهترین کیک ها رو با زغال می پختن. زغال ها رو دور یک ظرف روحی می چیدن. فکر می کنی اون زمان ها اجاق گازی یا نفتی پیدا می شد؟ نانواهای این دوره زمونه زیادی تنبل شد ن.»
آشپز، عجولانه با باقیمانده پودینگ شکلاتی که آن را در ماهیتابه روی آتش گرم کرده بود از آشپزخانه بیرون آمد و قاضی، آن ملات برشته شده لذیذ را خورد و به تدریج چهره اش حالت رضایت بی میلانه ای به خود گرفت.
آنان آهسته آهسته خوردند و نوشیدند. همه هستی تحت الشعاع نیستی قرار گرفت و همه چیز در هپروت فرو رفت. به تماشای حلقه های روبان مانند دراز و پراکنده بخار که از روی فنجان چایشان به هوا سر می کشید، مشغول شدند. به تماشای پیوستن آرام نفس هایشان به بخار و پیچ وتاب خوردن و چرخیدنش در هوا.
***
هیچ کس حتی مات هم متوجه نشد که چند پسر از میان علف ها می خزند و بالا می آیند، تا زمانی که عملاً به بالای پلکان رسیدند. البته اهمیتی هم نداشت، زیرا در آنجا نه قفل و چفتی وجود داشت که مانع ورود غریبه ها شود و نه تا مسافتی که در گوشرس باشد، کسی جز عمو پاتی زندگی می کرد. عمو پاتی آن سوی دره تنگ جورا(۱۰) زندگی می کرد و در این ساعت ها معمولاً نیمه خواب روی زمین دراز کشیده بود. در واقع، هیچ حرکتی نمی کرد اما حس می کرد که در اوج پرواز است و در حالی که یک چشمش را مثل جغد باز نگه داشته بود به سای می گفت: «از دستم ناراحت نشو، عزیزم. من فقط دارم کمی استراحت می کنم...»
آنها با ژاکت های چرمی که از بازار سیاه کاتماندو(۱۱) خریده بودند، شلوارهای خاکی رنگ ارتشی و دستمال گردن های گلدار که در میان تمام چریک های حرفه ای دنیا متداول است، پیاده از میان جنگل آمدند. یکی از پسرها اسلحه داشت.
گزارش های قبلی، چین، پاکستان و نپال را مسئول آن دانسته بود. اما واقعیت این بود که در این قسمت دنیا نیز مانند خیلی جاهای دیگر، سلاح برای حرکت های ضعیف یک ارتش متشکل از طبقات پایین اجتماع، به حد کافی در گوشه و کنار وجود داشت؛ و آنها دنبال هرچیزی بودند که گیرشان بیاید: کوکری های داس مانند(۱۲)، تبر، کارد آشپزخانه، بیل و هرگونه اسلحه گرم.
در این خانه به دنبال تفنگ های شکاری قاضی بودند.
به رغم لباس ها و ماموریتشان، غیرمطمئن به نظر می رسیدند. بزرگ ترینشان هنوز بیست سال نداشت و با شنیدن اولین زوزه مات مثل یک مشت دختر مدرسه ای فریادشان به هوا رفت. از پله ها پایین دویدند تا پشت بته هایی که در مه فرو رفته بود پنهان شوند. همچنان که در پناهگاه خود می لرزیدند: «یعنی گازمون می گیره، عمو؟ خدای من!»
مات همان کاری را کرد که همیشه با دیدن غریبه ها می کرد: دمش را با برآشفتگی برای تازه واردان تکان داد و در حالی که از همان پشت به اطراف نگاه می کرد، لبخندی توام با خجالت و امید زد.
قاضی از اینکه سگش خود را این گونه خوار و خفیف می کند چندشش شد و دستش را به سوی او دراز کرد. مات پوزه اش را در میان بازوان او فرو برد.
پسرها دوباره از پله ها بالا رفتند. هراسان و دستپاچه بودند. قاضی ملتفت شد که این آشفتگی خطرناک است، زیرا آنها تجسم اطمینانِ بی تزلزلی بودند که حاکی از عدم تمایلشان به خم کردن دست ها بود.
آن که اسلحه داشت چیزهایی گفت که قاضی نتوانست بفهمد.
پسر تفی کرد و با دهان کف کرده ادامه داد: «نپالی نمی فهمین؟» لب هایش را به تمسخر از هم گشود تا منظورش را بفهماند، اما به زبان هندی ادامه داد: «تفنگ؟»
«ما اینجا اسلحه نداریم.»
«بیارشون.»
«به شما اطلاعات غلط دادن.»
«ناز و اداتو برای خودت نگه دار. تفنگ ها رو بده.»
قاضی گفت: «بهتون دستور می دم فوراً ملک منو ترک کنین.»
«گفتم تفنگ ها رو بیار.»
«به پلیس خبر می دم.»
تهدید مسخره ای بود چون در آنجا تلفنی وجود نداشت. پسرها یک خنده سینمایی کردند و آن که اسلحه داشت، انگار توی فیلم هاست، آن را به سمت مات نشانه گرفت: «برو تفنگ ها رو بیار، وگرنه اول سگه رو می کشم، بعد تو رو، سوم آشپزو و آخر هم دختره رو.» لبخندی به سای زد.
سای با وحشت گفت: «من می آرمشون.» و همین طور که می رفت، سینی چای را واژگون کرد.
قاضی نشست و مات را روی پایش گذاشت. تفنگ ها مربوط به روزهای خدمت او در رده کارمندان خدمات کشوری هند بود. یک تفنگ پنج لول تایمری پیشاهنگان امریکایی، یک تفنگ اسپرینگ فیلدی کالیبر ۳۰ و یک تفنگ دولول هلندی. آنها حتی در جای چفت و بندداری هم قرار داده نشده بودند. در انتهای راهرو، بالای تختگاه چوبی پر گردوخاکی که با رنگ های سبز و قهوه ای رنگ آمیزی شده بود و مرغابی های وحشی شکارشده را از آن آویزان می کردند، قرار داشتند.
«به! همشون زنگ زدن. چرا ازشون مراقبت نکردی؟» با این وجود، خوشحال شدند و گل از گلشان شکفت. «ما برای چای با شما همراهی می کنیم.»
سای با وحشتی کرخ کننده پرسید:«چای؟»
«چای و عصرانه. شما اینطوری از مهموناتون پذیرایی می کنین؟ بدون اینکه یک چیز گرم بهشون بدین، تو سرماها می ندازینشون بیرون؟» آن گاه به همدیگر، به دخترک و اینور و آنور نگاه کردند و چشمک زدند.
سای حس کرد یک موجود شدیداً هراسان است.
بدون شک، پسرها با صحنه های فیلم هایی که در آن، قهرمانان و زنان مرفه با لباس های زمستانی پردار و گرم و نرمشان چای می نوشیدند آشنایی داشتند. چایی که مستخدمین آراسته در سرویس های نقره سرو می کردند... سپس مه ظاهر می شد، درست همان طور که در واقعیت ظاهر می شد؛ و آن قهرمانان در یک هتل شیک تفریحی می خواندند و می رقصیدند و دالی موشک بازی می کردند. این، سینمای کلاسیک در کولومانالی یا در روزهای پیش از تروریسم در کشمیر بود. قبل از اینکه مردان مسلح با جهش های پیاپی از درون مه بیرون بیایند و نوع جدیدی از فیلم ها ساخته شود.
آشپز زیر میز نهارخوری پنهان شده بود. او را بیرون کشیدند.
«آی، وای...» کف دستانش را به هم چسباند و ملتسمانه درخواست کرد: «خواهش می کنم، من یک مرد بدبختم. رحم کنید.» دست هایش را به نشانه تسلیم بالا برد و ماهیچه هایش انگار از ضربه ای پیش بینی شده منقبض شدند.
سای گفت: «اون هیچ کاری نکرده، ولش کنین.» از دیدن تحقیر او نفرت داشت؛ و بیشتر، نفرتش از این بود که می دید تنها راه مقابل آن مرد، خوار شدن هرچه بیشتر است.
«خواهش می کنم من فقط به آرزوی دیدن پسرم زندگی می کنم خواهش می کنم منو نکشین خواهش می کنم من مرد بیچاره ای هستم منو عفو کنین.»
حرف های او در طول قرن ها و با گذر از چندین نسل، کاملاً صیقل خورده و تاثیرگذار شده بود؛ زیرا فقرا به این نقش های خاص نیاز داشتند. متن نمایشنامه همیشه یکسان بود و آنها هیچ انتخابی جز تقاضای بخشش نداشتند. آشپز از روی غریزه می دانست که چگونه باید گریه کند.
این روش های آشنا به پسرها اجازه داد بیشتر در انجام وظیفه شان احساس آرامش کنند؛ وظیفه ای که او مانند هدیه ای به آنان اعطا کرده بود.
به آشپز گفتند: «کی خواست تو رو بکشه؟ ما فقط گشنه ایم، همین. اینجا صاحبت(۱۳) بهت کمک می کنه. راه بیفت.» خطاب به قاضی گفتند: «خودت می دونی باید چیکار کنی.» قاضی حرکتی نکرد. بنابراین، پسر، دوباره اسلحه را به سوی مات نشانه گرفت.
قاضی مات را چسبید و او را پشت خود مخفی کرد.
«خیلی رقیق القلبی صاحب. تو باید این رقت قلبو به مهموناتم نشون بدی. راه بیفت، میزو بچین.»
قاضی خود را در آشپزخانه یافت. جایی که تا کنون هیچ وقت به آنجا پا نگذاشته بود. مات دور پای او می چرخید. سای و آشپز از ترس جرات نگاه کردن نداشتند. آنها نگاه هایشان را می دزدیدند.
به نظرشان رسید همگی همراه قاضی در آشپزخانه خواهند مرد. انگار دنیا زیرورو شده بود و امکان بروز همه چیز وجود داشت.
«هیچی برای خوردن نیست؟»
سای برای بار دوم در آن روز اعلام کرد: «فقط بیسکویت.»
سردسته آنها از قاضی پرسید: «ای خدا! تو چه جور صاحبی هستی؟ یک عصرانه ساده برای ته بندی هم نداری؟! پس یک چیزی بپز. فکر می کنی ما می تونیم با شکم های خالی ادامه بدیم؟»
آشپز نالان و گریان در حالی که برای زندگی اش التماس می کرد، شروع به سرخ کردن پاکوراس(۱۴) کرد. خمیر که توی روغن داغ افتاد چنان جلزوولزی کرد که انگار داشت خود را با آن وضعیت خشن تطبیق می داد.
قاضی، ناشیانه و کورمال کورمال داخل کشویی که پر از دستگیره، سفره های زردشده و دستمال گردگیری های تکه پاره بود، دنبال رومیزی گشت. سای با دستان لرزان، چای را در قوری ریخت و دم کرد. گواینکه نمی دانست چگونه به روش هندی چای درست کند. او فقط شیوه امریکایی چای درست کردن را بلد بود.
پسرها خانه را با علاقه گشتند. آن طور که نوشتند، جَو خانه از انزوای شدید حکایت می کرد. چند تکه مبلمان زهواردررفته که با خط میخی موریانه مانندی تزئین شده بود همراه با چند صندلی تاشوی ارزان قیمت فلزی در انزوای سایه ها ایستاده بودند. بینی پسرها از بوی تعفن یک موش فاسدشده در گوشه ای از خانه، چین خورد. اما سقف خانه توان این را داشت که به یک بنای یادبود عمومی بدل شود؛ و اتاق ها به شیوه قدیم متمولین، جادار و فراخ بودند. حتی پنجره ها برای دیدن مناظر برفی جاسازی شده بودند. پسرها به مدرک روی دیوار که از دانشگاه کمبریج صادر شده بود چشم دوختند. مدرکی که زیر لکه های قهوه ای دیوار تقریباً محو شده بود. دیوار از شدت رطوبت آماس کرده و چون بادبانی به جلو خیز برداشته بود. درِ انبار کالاهایی که زمین، آنان را در خود حفر کرده بود برای همیشه بسته بود. به جای آن، موجودی انبار و تعداد زیادی قوطی های کنسرو خالی ماهی تن، در آشپزخانه روی میز شکسته پینگ پنگ تلنبار شده بودند. فقط گوشه ای از آشپزخانه مورد استفاده قرار می گرفت که پیش از این، مخصوص برده ها بود نه مستخدمین اضافی.
پسرها نصیحت کردند: «خونه به تعمیرات کلی نیاز داره.»
سپس مثل مادرشوهرها افزودند: «چایش خیلی کم رنگه... نمکش هم کمه.» منظورشان نمک پاکوراس بود. سپس بیسکویت های مری دلایت را توی چای خیساندند و مایع داغی را که داخل بیسکویت ها رفته بود با سروصدا بالا کشیدند. دو تا چمدان پر از برنج، عدس، شکر، چای، روغن، کبریت، صابون های لوکس و کرم پاند در اتاق خواب یافتند. یکی از آنان به سای خاطرجمعی داد: «تنها اقلام لازم برای سفر.» فریادی از آن سوی اتاق، دیگران را متوجه یک کابینت قفل شده کرد. «کلیدش کجاست؟»
قاضی، کلیدی را که زیر کتاب صحافی شده مجموعه مجله های نشنال جئوگرافی بود بیرون کشید. آن زمان که جوان بود و زندگی را جور دیگری می دید، کتاب را به یک فروشگاه برده بود تا آن را صحافی چرمی کند و سال های انتشارش را با حروف طلایی، بر جلدش طلاکوب نماید.
در کابینت را که گشودند، بطری های گراندمارینر، شراب آمونتیلادو، و تالیسکر یافتند. محتوای بعضی از بطری ها کاملاً تبخیر شده بود و برخی دیگر، به سرکه تغییر حالت داده بودند. به هر صورت، پسرها آنها را هم در چمدان گذاشتند.
«سیگار؟»
خبری از سیگار نبود. این موضوع آنها را عصبانی کرد و با وجودی که تمام مخازن آب خالی بودند، در توالت ها مدفوع کردند و پس از به راه انداختن بوی تعفن، عازم ترک خانه شدند.
پیش از رفتن، خطاب به قاضی گفتند: «بگو ”جِی گورخا، گورخالند برای گورخاس(۱۵)“.»
«جی گورخا.»
«بگو من یک ابله ام.»
«من یک ابله ام.»
«بلند بگو. صداتو نمی شنوم قربان...، بلندتر.»
قاضی با همان صدای خالی و بی احساس قبلی تکرار کرد.
آشپز گفت: «جِی گورخا.» و سای گفت: «گورخالند برای گورخاها.» گواینکه از آن دو نخواسته بودند چیزی بگویند.
آشپز گفت: «من یک ابله ام.»
پسرها زیرلب خندیدند و از پله های ایوان پایین رفتند. سپس با دو چمدانی که همراه داشتند درست به همان ناگهانی و با همان سرعتی که ظاهر شده بودند، در میان مه ناپدید شدند. روی یکی از چمدان ها نوشته شده بود: ”آقای جی.پی. پاتل، اس.اس. اشتراتناور.“ روی چمدان دیگر:”دوشیزه س.میستری، صومعه سن آگوستین.“
سای گفت: «رفتن، رفتن.» مات کوشید به رغم ترسی که هنوز در چشمانش لانه کرده بود، عکس العمل نشان دهد. سعی کرد دمش را تکان دهد اما همچنان با شرمندگی در پشت سرش آویزان ماند. آشپز، زاری کنان منفجر شد: «هومارا کیا هوگا، هی هی، هومارا کیاهوگا(۱۶).» صدایش را به اوج رساند. «وای وای، حالا چی به سرمون می آد؟»
قاضی گفت: «خفه شو.» و اندیشید این خدمتکار لعنتی برای نعره زدن به دنیا آمده است.
خودش راست نشست. زبانش را گاز گرفت و هیجانش را فروخورد تا از بروز صداهای نامفهوم اجتناب کند. محکم دسته های صندلی را چسبید تا لرزش پرآشوبش را فرونشاند و با وجودی که می دانست سعی در فرونشاندن جنبش درونی اش دارد، حس کرد دنیا دارد با قدرتی نابودکننده تکان می خورد. نیرویی که او خود را مقصر آن می دانست. سفره سفیدی که بر میز نهارخوری پهن کرده بودند نقش درخت انگور را بر خود داشت و سال ها پیش، اثر لکه های قرمز رنگی بر آن مانده بود. این لکه ها نتیجه پاشیده شدن شراب قرمز رنگی بود که آن روز به خاطر نفرت از آدامس جویدن همسرش، لیوان شرابش را به سوی او پاشیده بود.
«خیلی آرومه... بلندتر بگو.» پسرها او را مچل کرده بودند. «شما آدم ها! خجالت بکشین... از عهده یک کارِ خودتون هم برنمی آین.»
سای و آشپز نگاهشان را از قاضی و تحقیرشدن او دزدیدند. حتی از نگاه کردن به رومیزی اجتناب کردند و ترجیح دادند مسیر دورتری را در آن سوی اتاق برای زل زدن برگزینند. زیرا اگر رومیزی را می شناختند، خدا می داند چه به روزشان می آمد. چیز وحشتناکی بود: ریختن کرک و پرِ مردی مغرور. ممکن بود شاهدانِ ماجرا را به قتل برساند.
آشپز پرده ها را کشید. شیشه ها پوسیدگی پرده ها را واضح تر نشان دادند و معلوم شد در حالی که شب و جنگل، سال ها ردای سیاه و ژولیده خود را بر آنها می کشیده اند، پرده ها مقابل هر دوی این ها استقامت کرده اند. پیش از کشیده شدن پرده ها، مات عکس خود را در شیشه ها دید و با تصور اینکه شغال است، از جا پرید. سپس برگشت و با دیدن سایه خود روی دیوار، بار دیگر از جا جست.
***

نظرات کاربران درباره کتاب میراث گمشدگی