فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تابستان‌های ترش

کتاب تابستان‌های ترش
پنج داستان کوتاه

نسخه الکترونیک کتاب تابستان‌های ترش به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تابستان‌های ترش

به گمانم من تنها زنِ ساکنِ کره‌ی زمین هستم که دلقک درونش یک مرد است. این موضوع را شب مرگ فروغ فهمیدم. نامِ صاحبخانه‌ی من فروغ بود. زنی پا به سن گذاشته با چشمانی عسلی که به موهای بلوندش می‌آمد. شوهرش را سال‌های جوانی از دست داده بود و فرزندانش را با حقوقِ معلمی خودش و مستمری شوهرش راهیِ فرنگ کرده بود. هفت سال و هفت ماهِ پیش که به زیرزمینِ خانه‌اش نقلِ مکان کردم؛ او را زنی در ظاهر محکم؛ اما از درون ویران یافتم. نماد بارزِ فراموشی. آن روزِ اول که هر دو به توافق رسیدیم و من وسایلم را به خانه‌اش منتقل کردم, ژستِ جدی و خشکی گرفت و شروطی برایم ردیف کرد...

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.43 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تابستان‌های ترش

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سیزده بار بگو سیزده

فرمانده با خشم فریاد زد: تبعیدی ها به خط!
ما به سرعت روی خطِ سیاهی که برامون کشیده بودن به خَط شدیم. در اون پادگان، بین تبعیدی ها از همه لاغرتر بودم. حتی از شماره ی سیزده که از همه قدیمی تر بود. شماره ی سیزده؛ کهنه سربازی بود که با فرمانده ی پادگان تقریباً هم سن بود، اما به خاطر فرارهای پی در پی هیچ وقت نتونسته بود دوران سربازیش رو تموم کنه. به همین دلیل شده بود یه دایم الخدمت! سیزده یه تبعیدی بود که هیچ وقت نمی خندید؛ همیشه توی فکر بود و هم مون می دونستیم توی کل شبانه روز نقشه ی فرار می کشه. سیزده کم حرف و خیلی تو کاراش دقیق بود.
چهره ی خوبی داشت و همین موضوع شایعه ی نسبتش با بالا دستی ها رو بالا می بُرد.
توی پادگان شایعاتِ زیادی پشت سرش بود. همین، گوشه گیرتَرش می کرد. پیش از اومدن من به این پادگان، سیزده شادترین تبعیدی در پادگان محسوب می شد؛ تا این که یه شب برای اولین بار تصمیم گرفت فرار کنه. سیزده با یکی از تازه وارد ها قرارگذاشته بود که برای کشف موقعیت مکانی پادگان، پس از غروب آفتاب فرار کنند به شرطی که قبل از طلوع آفتاب به پادگان برگردند. اونا طبق نقشه، با هم، از پادگان بیرون رفتن اما سپیده دم سیزده تنها برگشته بود. از اون شب به بعد بود که سیزده دیگه نمی خندید. اینا همه ی اون چیزی بود که ازش می دونستیم.
فرمانده چشمش رو روی همه ی ما چرخوند و نگاش روی سیزده ثابت موند؛ با همون لحن همیشگی فریاد زد:
شماره ی ۱۳بمونه؛ بقیه آزاد همه ی تبعیدی ها پراکنده شدن و من در حالی که به سیزده لبخند می زدم به طرف آشپزخونه راه افتادم. از پنجره ی کوچیک آشپزخونه حیاط رو دید می زدم و سعی می کردم بفهمم که بین فرمانده و اون چی می گذره. فرمانده روش رو از اون برگردوند و رفت؛ سیزده تنها توی حیاط ایستاده بود، باد می وزید. ناگهان به من نگاه کرد و من دستپاچه لبخندی زورکی تحویلش دادم اما در کمال ناباوری لبخندی واقعی تحویل گرفتم.
در طول روز فکرم مشغول اون بود. نگاه و لبخندش در ذهنم حک شده بود و یه پرسش بزرگ، بی پاسخ مونده بود.
چرا سیزده به من لبخند زد؟ روی تختم در افکارم غرق بودم که حضور یه نفر رو کنارم حس کردم، وقتی چشمام رو باز کردم، سیزده بالای سرم ایستاده بود، نیم خیز شدم. دستش رو به نشونه ی کمک دراز کرد و من بلند شدم.
بدون این که به من نگاه کنه با یه صدای مخملی گفت: دنبال من بیا.
نمی دونم چه ساعتی از شب بود اما پس از خاموشی بود. مث گُنگی که توی خواب راه می ره بی هیچ اعتراضی همراهش رفتم. بیرون هوا سرد بود، به طرف در خروجی پادگان پشت سرش راه می رفتم و نمی ترسیدم از این که کسی ما رو ببینه.

حضور شماره ی سیزده اطمینان خاطر عجیبی بهم داده بود؛ مسخ شده بودم. مانند مُریدی که بی هیچ اراده و با اعتماد کامل درپی مولایش روان باشد. پس از چند دقیقه به در خروج رسیدیم. نگهبان در رو باز کرد؛ لبخندی زد و دستاش رو به نشونه ی خداحافظی تکون داد. گُنگ بودم و بی هیچ واهمه قدم برمی داشتم. بعد از حدود دو ساعت پیاده روی شبانه، درمونده و منگ روی زمین افتادم. به طرفم برگشت و برای بار دوم دستش رو به نشونه ی کمک دراز کرد، اما این بار کمکش رو رد کردم، چشمام رو مالیدم و با همین چشمای نیمه باز می پاییدمش. پس از لَختی درنگ، کنارم نشست و شن های نمناک شبانه رو توی مشت راستش گرفت، دستش رو بالا برد و جلو صورتم ذره ذره خالیش کرد.
صدا مخملی گفت: خوبه که نمی شناسمت؛ یعنی خوبه که رِفیق نیستیم.
شنیدن واژه ی رِفیق از دهن اون برام عجیب بود. یعنی سیزده معنای این واژه ها رو می دونست! حس می کرد.
با شنیدن این جمله چشمام رو به طور کامل باز کردم و گوش هام رو تیز. سیگاری از جیبش درآورد و با مهارتی خاص گوشه ی لبش گذاشت. همیشه سیگار رو دوست داشتم اما هرگز جرئت امتحان کردنش رو نداشتم.
آروم و جویده گفت: می کشی؟
در اون برهوت، هوسِ بله گفتن از سرم پرید؛ سیگارش رو روشن کرد و بعد، پُک های عمیقِ هوسناکِ پی در پی...

نظرات کاربران درباره کتاب تابستان‌های ترش

خیلی خوب نبود
در 2 سال پیش توسط ماهی دشتی
خیلی از لحن و بیان نویسنده خوشم آمد و لذت بردم
در 4 ماه پیش توسط naj...eph