فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سفید برفی

کتاب سفید برفی

نسخه الکترونیک کتاب سفید برفی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سفید برفی

یکی بود، یکی نبود. در زمان‌های قدیم، پادشاهی بود که خیلی از لباس‌های جدید و رنگ‌به‌رنگ خوشش می‌آمد؛ جوری که تمام پولش را می‌داد لباس می‌خرید. این پادشاه نه به سربازهایش اهمیت می‌داد، نه به مردم کشورش. حتی کاری به کار علم و هنر و اسب‌سواری هم نداشت. اگر هم یک وقت سراغ این کارها می‌رفت، فقط برای این بود که لباس‌های تازه‌اش را به رخ این و آن بکشد. پادشاه برای هر ساعت روز یک دست لباس مخصوص داشت. افرادش هم به‌جای این‌که همیشه بگویند: «پادشاه توی اتاق کارش است»، می‌گفتند: «توی اتاق مخصوص لباس‌هاست!» زندگی توی آن شهر عادی و معمولی بود؛ اما مثل هر شهر دیگری هر روز عده‌ای غریبه به‌خاطر پیدا کردن کار یا گشت و گذار به آن‌جا می‌آمدند. روزی دو مرد زیرک به شهر آمدند. می‌گفتند ما پارچه‌باف و خیاط هستیم؛ می‌توانیم بهترین پارچه‌های دنیا را برای پادشاه ببافیم و با آن لباس‌های عالی بدوزیم...

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.11 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سفید برفی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱/ لباس جدید پادشاه

هانس کریستین آندرسن

یکی بود، یکی نبود. در زمان های قدیم، پادشاهی بود که خیلی از لباس های جدید و رنگ به رنگ خوشش می آمد؛ جوری که تمام پولش را می داد لباس می خرید. این پادشاه نه به سربازهایش اهمیت می داد، نه به مردم کشورش. حتی کاری به کار علم و هنر و اسب سواری هم نداشت. اگر هم یک وقت سراغ این کارها می رفت، فقط برای این بود که لباس های تازه اش را به رخ این و آن بکشد.
پادشاه برای هر ساعت روز یک دست لباس مخصوص داشت. افرادش هم به جای این که همیشه بگویند: «پادشاه توی اتاق کارش است»، می گفتند: «توی اتاق مخصوص لباس هاست!»
زندگی توی آن شهر عادی و معمولی بود؛ اما مثل هر شهر دیگری هر روز عده ای غریبه به خاطر پیدا کردن کار یا گشت و گذار به آن جا می آمدند. روزی دو مرد زیرک به شهر آمدند. می گفتند ما پارچه باف و خیاط هستیم؛ می توانیم بهترین پارچه های دنیا را برای پادشاه ببافیم و با آن لباس های عالی بدوزیم.
خلاصه چند روزی سر و صدا کردند و یک روز هم گفتند: «پارچه هایی که ما می بافیم از لحاظ رنگ و لطافت نظیر ندارد، اما فقط آدم های دانا باید آن ها را بپوشند. اگر آدم احمقی لباس های ما را تنش کند، لباس را به تن خودش نمی بیند، چون لباس ها نامرئی می شود. هرکس نادان باشد، این لباس ها را نمی بیند.»
پادشاه پیش خودش فکر کرد: «این ها باید لباس های خیلی قشنگی باشد. اگر من از این لباس ها بپوشم می توانم بفهمم چه کسانی عقل دارند و نادان ها کی هستند. بله! باید هرچه زودتر دستور بدهم تا این ها لباسی از پارچه های عجیب شان برایم بدوزند.»
پادشاه پول زیادی به خیاط های زیرک داد و سفارش کرد که هرچه زودتر زیباترین لباس دنیا را برایش آماده کنند. مردها هم دوتا دستگاه قلابی را سرِ پا کردند. بعد نشستند به بافتن پارچه ی خیالی شان، اما در حقیقت چیزی روی دستگاه بافندگی نبود. مردها نخ ها را برداشتند و توی کیسه های خودشان گذاشتند و تا خود صبح پشت دستگاه های خالی کار کردند!
پادشاه با خودش فکر می کرد: «ای کاش می دانستم که این ها دارند برایم چی می بافند!» ولی زود از فکر خودش ناراحت می شد؛ چون خیاط ها گفته بودند هرکس احمق باشد نمی تواند لباس ها را ببیند. پادشاه خودش را مرد دانایی می دانست و یقین داشت که می تواند لباس ها را بعد از تمام شدن کار ببیند. پادشاه برای دیدن لباس های جدید بی تاب بود، اما فکر کرد بهتر است اول کسی را بفرستد تا ببیند کار چه طور پیش می رود. این بود که پیش خودش گفت: «وزیر پیر و باوفایم را پیش بافنده ها می فرستم. او بهتر از همه می تواند پارچه را ببیند، چون از همه باهوش تر است و هیچ کس هم نمی تواند به خوبی او کارها را راست وریس کند.»
این شد که پادشاه وزیرش را فرستاد تا از نزدیک پارچه های عجیب و غریب را ببیند و او را از پیشرفت کار باخبر کند.
وقتی وزیر پیش بافنده ها رسید، دید پشت دستگاه های خالی بافندگی نشسته اند و مثل این است که دارند کار می کنند. چشم هایش را خوب باز کرد و بعد از کلی نگاه کردن با خودش گفت: «ای خدا، من که اصلاً چیزی نمی بینم!»
خیاط های زیرک از وزیر خواهش کردند که لطف کند و کمی نزدیک تر بیاید. بعد از او پرسیدند که به نظرش نقشه ها و رنگ آمیزی پارچه چه طور است؟ وزیر از ترس این که آن ها بفهمند احمق است، با دقت تمام به دستگاه های خالی نگاه کرد. با این وجود نتوانست حرفی بزند، چون اصلا پارچه ای آن جا نبود.
وزیر باز پیش خودش گفت: «یعنی راستی راستی من احمقم؟ اصلاً فکر نمی کردم که این طور باشد. حالا هم هیچ کس نباید این را بفهمد. یعنی من به درد مقام وزارت نمی خورم؟ نه! نباید کسی بفهمد که پارچه ها را ندیده ام.»
در همین موقع یکی از خیاط های زیرک روبه او کرد و گفت: «خب قربان، نظرتان درباره ی نقش و نگار این پارچه چیست؟»
وزیر پیر از پشت عینکش نگاهی کرد و گفت: «زیباست! عالی است! این نقشه و این رنگ آمیزی عالی است. من حتماً به پادشاه می گویم که چه قدر از این پارچه خوشم آمده.»
خیاط ها گفتند: «ما هم با این فرمایش شما خیلی خوشحال شدیم.» بعد شروع کردند به گفتن این که برای زیبایی پارچه چه کارهایی می کنند. وزیر پیر هم سراپا گوش، به حرف های آن ها گوش می داد تا بتواند همه چیز را دوباره برای پادشاه بگوید.
بافنده های زیرک باز هم از وزیر ابریشم و نخ طلایی خواستند تا بتوانند کارشان را بهتر پیش ببرند و هرچه زودتر لباس پادشاه را آماده کنند. وزیر هم دستور داد هرقدر ابریشم و نخ طلایی می خواهند، برای شان بیاورند. بافنده های زیرک هم همه ی این چیزها را توی کیسه های خودشان گذاشتند. حتی یک تار نخ هم به دستگاه نبستند، اما باز پشت دستگاه های خالی نشستند و کارشان را ادامه دادند.
چیزی نگذشت که پادشاه یکی از دانشمندها را فرستاد تا پارچه ها و وضع کار بافنده ها را ببیند، اما او هم مثل وزیر هرچه نگاه کرد چیزی جز دستگاه خالی بافندگی ندید.
بافنده ها از دانشمند پرسیدند: «می بینید چه پارچه ی خوش نقش و نگاری بافته ایم؟» بعد هم شروع کردند به نشان دادن نقشه ها و ظرافت های پارچه ی قلابی.
دانشمند بیچاره وقتی که دید نمی تواند پارچه را ببیند، خیلی دلش گرفت و با خودش گفت: «فکر نمی کردم این قدر احمق باشم. نباید کسی بفهمد!»
او هم کلی از پارچه هایی که نمی دید برای خیاط ها تعریف کرد و گفت که عجب رنگ آمیزی قشنگی دارد و آدم چه قدر لذت می برد. بعد هم به پادشاه گفت: «پارچه ها واقعاً حرف ندارد. به زودی زود، لباس زیبا و شگفت انگیز شما آماده می شود. سرتاسر شهر، مردم درباره ی لباس تازه ی پادشاه حرف می زنند.»
پادشاه تصمیم گرفت خودش به کارگاه برود و از نزدیک پارچه را تماشا کند. این بود که همراه چندتا از دوروبری هایش و دو نفری که قبلاً پارچه ی خیالی را دیده بودند، راه افتاد و به طرف کارگاه رفت. بافنده های زیرک هنوز حسابی مشغول کار بودند.
وزیر و دانشمند گفتند: «ای پادشاه، خودتان ملاحظه کنید. چه طرحی! چه رنگی! به به!» آن ها داشتند با اطمینان دستگاه های بافندگی را نشان می دادند، چون فکر می کردند که بقیه حتماً می توانند پارچه ها را ببینند.
پادشاه با خودش گفت: «چی؟ من که اصلا چیزی این جا نمی بینم! وحشتناک است. راستی راستی من احمق هستم؟! یعنی لیاقت پادشاه بودن را ندارم؟ عجب مصیبتی!»
پادشاه از ترس این که بقیه هم متوجه حماقتش بشوند، دروغکی گفت: «به به، خیلی زیباست! من که واقعاً از این پارچه خوشم آمده.» بعد، همان طور که به دستگاه خالی خیره شده بود، سرش را تکان داد و از زیبایی های پارچه حرف زد.
بقیه ی همراهان پادشاه هم نگاه می کردند، اما اصلا چیزی نمی دیدند؛ با این حال آن ها هم به شاه گفتند: «خیلی زیباست. چه قدر خوب است که هرچه زودتر لباس مخصوص عالی جناب را آماده کنند. اگر لباس آماده شود، شاه می توانند آن را توی جشن عمومی که همین زودی ها توی شهر برگزار می شود، بپوشند.»
خلاصه، همه ی آدم های مهم و همراهان شاه پشت سر هم می گفتند: «عالی است، بی نظیر است، زیباست...» و همه - مثلاً - از آن خوش شان آمده بود. پادشاه هم از حرف ها و به به و چهچه های آن ها خوشش آمد و به خیاط ها لقب "شوالیه" داد!
خیاط های زرنگ و باهوش، شبی که فردایش جشن عمومی بود، تا صبح بیدار نشستند. آن شب شانزده تا شمع روشن کردند تا همه متوجه باشند که آن ها برای آماده شدن لباس پادشاه چه زحمتی می کشند. بعد هم وانمود کردند که پارچه را از دستگاه بافندگی درآورده اند و دارند با قیچی بزرگ آن را می برند. کار برش هم که تمام شد، پارچه را با سوزنی که نخی تویش نبود، دوختند. بعد به پادشاه خبر رساندند که: «لباس عالی جناب آماده است!»
پادشاه با تمام درباری ها پیش خیاط ها رفت. هرکدام از خیاط های زیرک یک دست شان را بالا گرفتند. جوری که انگار چیزی را نگه داشته اند. بعد گفتند: «این شلوار، این کت، این هم جلیقه! خوب ملاحظه کنید. این لباس ها خیلی ظریف و سبکند، طوری که آدم فکر می کند اصلاً چیزی نپوشیده است؛ ولی به خاطر ظرافت خیلی زیاد لباس هاست که آدم این جور فکر می کند.»
تمام همراهان پادشاه، با این که چیزی ندیده بودند، گفتند: «بله! واقعاً همین جوری است!»
خیاط های زیرک گفتند: «ای پادشاه بزرگ! تقاضا می کنیم لباس تان را دربیاورید تا ما بتوانیم در مقابل این آیینه ی بزرگی که این جاست، لباس جدید و شگفت انگیزتان را بر تن مبارک بپوشانیم.»
پادشاه لباسش را درآورد. خیاط ها وانمود کردند که لباس ها را یکی یکی به دست همراهان پادشاه می دهند. همراهان پادشاه هم وانمود می کردند که آن ها را یکی یکی تن پادشاه می کنند.
وقتی لباس پوشیدن پادشاه تمام شد، مردم همگی گفتند: «چه قدر پادشاه در این لباس ها زیبا شده است! چه شکوهی!»
مسئول مراسم روبه پادشاه کرد و گفت: «کالسکه ی مخصوص عالی جناب آماده است تا به کاخ تشریف ببرند.»
پادشاه گفت: «من آماده ام.» بعد یک بار دیگر جلو آیینه چرخید و وانمود کرد که برای آخرین بار دارد لباس های تازه اش را تماشا می کند.
کسانی که باید دنباله ی لباس پادشاه را می گرفتند پشت سر او ایستادند و وانمود کردند که مثلاً دارند دنباله ی لباس را از روی زمین برمی دارند. بعد دست های خالی شان را توی هوا نگه داشتند و دنبال پادشاه راه افتادند.
مردم، توی خیابان ها و از پنجره های خانه ها تماشا می کردند و می گفتند: «چه قدر قشنگ، چه قدر زیبا!»
در حقیقت مردم چیزی به تن پادشاه نمی دیدند، اما جرئت نمی کردند راستش را بگویند، چون با این کار، احمق به حساب می آمدند. هرکس هم که احمق به حساب می آمد، ممکن بود از کارش برکنار شود!
خلاصه، همین طور که مردم کوچه و بازار و بزرگان شهر، برای لباس جدید به به و چهچه می گفتند، ناگهان پسرکی از توی جمعیت جلو دوید و با تعجب گفت: «چه شاه احمقی! جلوی همه لخت شده و خیال می کند لباس پوشیده است!...»



هنوز حرف پسرک تمام نشده بود که غوغا به راه افتاد. عده ای گفتند: «این بچه راست می گوید. شاه که لباسی ندارد!»
عده ای هم که هنوز می ترسیدند احمق به حساب بیایند، حاضر نبودند حقیقت را بگویند. این بود که خواستند پسرک را بگیرند و حسابی تنبیه کنند، اما مردم کوچه و بازار کم کم دل و جرئت پیدا کردند و دست آخر فریاد زدند: «نه، پادشاه لخت است! پسرک راست می گوید. چرا می خواهید بچه را بزنید؟»
پادشاه خودش هم می دانست که پسرک و مردم کوچه و بازار راست می گویند، اما از روی خودخواهی، نمی توانست حرفش را پس بگیرد. این بود که به همراهانش دستور داد او را با همان مراسم و با همان لباس خیالی، به کاخ برگردانند.

نظرات کاربران درباره کتاب سفید برفی