فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قتل حساب‌شده

کتاب قتل حساب‌شده

نسخه الکترونیک کتاب قتل حساب‌شده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب قتل حساب‌شده

داستان قتل حساب‌شده از کتاب باکاکایی انتخاب شده و برگردانی است از ترجمه‌ی فرانسوی این داستان، به قلم ژرژ سدیر. اصولاً علاقه‌ی چندانی به ترجمه از زبان دوم ندارم، اما سال‌ها انتظارم برای ترجمه‌ی آثار ویتولد گُمبروویچ از زبان اصلی برآورده نشد و گویا مترجم ادبی فعالی نداریم که از زبان لهستانی ترجمه کند. با آثار گُمبروویچ، بار اول، در کتاب‌های نظری میلان کوندرا آشنا شدم و بعدها در چند کتاب‌ نقد ادبی دیگر که به چهره‌های بزرگ ادبیات قرن بیستم پرداخته بودند، شرح و تفسیر آثارش را خواندم. امیدوارم ترجمه‌ی قتل حساب‌شده مقدمه‌ی خوبی باشد برای برنامه‌ی حساب‌شده‌ام در راستای ترجمه‌ی آثار دیگر این نویسنده به فارسی.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.46 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب قتل حساب‌شده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

ترجمه ای برای فارس باقری که گُمبروویچ را دوست دارد

مترجم

یادداشت مترجم

ویتولد گُمبروویچ(۱) سال ۱۹۰۴ در شهر وارسُوی(۲) لهستان به دنیا آمد. پدرش از اشراف و زمین داران بزرگ بود. بعد از تحصیل در دبیرستان کاتولیک وارسُوی، در دانشگاه این شهر حقوق خواند و سال ۱۹۲۶ لیسانس گرفت. بعدها، در مدرسه ی مطالعات عالی پاریس، فلسفه و اقتصاد خواند.
اولین کتابش مجموعه داستانی به نام خاطرات زمان خامی(۳) بود که سال ۱۹۳۳ منتشر شد و مورد توجه اهالی ادبیات قرار گرفت. (این مجموعه به همراه چند داستان دیگر، سال ۱۹۵۷، در کتابی تحت عنوان باکاکایی(۴) بازنشر شد.) کتاب های بعدی گُمبروویچ رمانی به نام فردیدورک(۵) (۱۹۳۷)، نمایشنامه ای به نام ایوون، شاهزاده خانم بورگونی(۶) (۱۹۳۸) و رمان دیگری به نام افسون شده ها(۷) (۱۹۳۹) بود.
سال ۱۹۳۹، او که برای اقامت کوتاهی به آرژانتین رفته بود، با حمله ی آلمان نازی به لهستان و آغاز جنگ غافلگیر شد و تصمیم گرفت به اروپا برنگردد. بیست و پنج سال در شهر تاندیل(۸)، در حومه ی بوئنوس آیرس(۹)، زندگی کرد و طی این دوره ، که هشت سال آن را کارمند بانکو پولاکو(۱۰) بود، مهم ترین اثرش، رمان فردیدورک به اسپانیایی ترجمه شد (۱۹۴۷) و از سال ۱۹۵۱ با مجله ی آرژانتینی کولتورا (۱۱) که در پاریس منتشر می شد همکاری کرد. او برای این مجله، بیشتر خاطرات زندگی میان مردم، روشنفکران آرژانتینی و مهاجران لهستانی را روایت می کرد که بعد از مرگش در کتاب هایی به نام خاطرات لهستان و سفرهای طولانی آرژانتین(۱۲) منتشر شدند. این آثار، علاوه بر یادداشت های مجله ی کولتورا، متن هایی را هم شامل می شود که گُمبروویچ بین سال های ۱۹۵۹ تا ۱۹۶۱ برای رادیوی اروپای آزاد می نوشت. بازتاب این مطالب را می توان در رمان ترانس آتلانتیک (۱۳) دید که سال ۱۹۵۷، به همراه چند کتاب دیگرش، در لهستان منتشر و به سرعت ممنوع شد. از زمان آغاز جنگ، آثار گُمبروویچ ابتدا توسط نازی ها و بعد از جنگ، توسط کمونیست ها ممنوع یا سانسور می شد. سال ۱۹۵۷ این سد برای مدت کوتاهی شکست، اما بلافاصله دوباره چاپ آثار او ممنوع شد و این وضعیت تا سال ۱۹۸۶ ادامه یافت.
چاپ رمان فردیدورک به فرانسه در سال ۱۹۵۸ معرفی تازه ای از این نویسنده ی منحصربه فرد به اروپا بود. این روند با چاپ رمان پورنوگرافی(۱۴) (۱۹۶۰) ادامه یافت و آثار این نویسنده علاقه مندان بسیاری در سراسر اروپا به ویژه در فرانسه و آلمان پیدا کرد. گُمبروویچ، سال ۱۹۶۳، به لطف بورسیه ی موسسه های فورد(۱۵)و سِنات(۱۶) به اروپا بازگشت و ابتدا در برلین ساکن شد. در این دوره، یکی از نمایشنامه های او به نام ازدواج(۱۷)، برای اولین بار در اروپا، در پاریس روی صحنه رفت. یک سال بعد، همزمان با چاپ جلد اول خاطراتش در فرانسه، چند ماهی در حومه ی پاریس اقامت کرد. او که از سال ۱۹۵۵ با حق التالیف آثارش زندگی می کرد، زنی کانادایی به نام ریتا لابروس(۱۸) را به عنوان منشی خود استخدام کرد که بعدها یار و همسر او شد. آن ها از سپتامبر ۱۹۶۴ در وِناس(۱۹)، نزدیک نیس(۲۰)، ساکن شدند که شهری کوچک و زیبا و اقامتگاه بسیاری از هنرمندان و نویسنده های آن زمان بود. گُمبروویچ طی سال های آخر عمرش چند اثر دیگر هم منتشر کرد: رمانِ هستی(۲۱)که سال ۱۹۶۷ برنده ی جایزه ی بین المللی ناشران شد، جلد دوم اطرات(۲۲) (۱۹۶۶) و نمایشنامه ی اُپِرِت(۲۳) (۱۹۶۷). او ۲۴ ژوئیه ی ۱۹۶۹، پس از چند ماه بیماری در وناس درگذشت.
ویتولد گُمبروویچ یکی از بزرگ ترین نویسندگان قرن بیستم بود که روی نویسنده های زیادی از جمله میلان کوندرا تاثیر گذاشت و آثارش در بسیاری از کشورها ترجمه شدند. رمان ها و داستان های او تاکنون چندین بار در سینما و تلویزیون مورد اقتباس قرار گرفته اند و نمایشنامه هایش همواره در بسیاری از شهرهای جهان اجرا می شوند. سال ۲۰۱۳، ریتا لابروس، خاطرات شخصی او را در کتابی به نام کرونوس(۲۴) منتشر کرد که در نوع خود، اثری جنجال برانگیز بود.
تحلیل های عمیق روان شناختی، تفکر فلسفی، معنای متناقض، لحن ابسورد و ضدناسیونالیسم ویژگی های اصلی آثار گُمبروویچ هستند. او در اولین رمانش، فردیدورک، همه ی تم های نوشته های قبلی اش را یک جا گرد می آورد: مسئله ی خامی و بی تجربگی جوانی، نقابی که انسان مقابل دیگری به چهره می زند، بررسی انتقادی نقش طبقات در زندگی اجتماعی لهستان و مسئله ی فرهنگ، به ویژه میان اشراف و کلیسای کاتولیک. این رمان که امروزه از آن به عنوان یکی از اساسی ترین آثار قرن بیستم و رمانی در حد و اندازه ی دُن کیشوت(۲۵) یاد می کنند در زمان چاپ خود نقدهای مثبت و منفی تند و تیزی برانگیخت، از این رو که گُمبروویچ در این رمان با سنت و تاریخ رسمی لهستان مجادله می کند. این جدل نقطه ی حرکت بسیاری از آثار اوست که به طرز عمیقی در سنت و تاریخ لنگر می اندازند. به عنوان رمان نویس، گُمبروویچ به سنت رمان کمدی (از نوع رابله(۲۶) و سروانتس(۲۷)) تعلق دارد. او با مسائل هستی به روشی سبک و شاد رفتار می کند و گهگاه در آثارش همانند یک آشوبگر ظاهر می شود. در رمان، جایی برای واقعیت قائل نمی شود و فرم را تنها واقعیت حیات ما می داند.
داستان قتل حساب شده از کتاب باکاکایی انتخاب شده و برگردانی است از ترجمه ی فرانسوی این داستان، به قلم ژرژ سدیر(۲۸). اصولاً علاقه ی چندانی به ترجمه از زبان دوم ندارم، اما سال ها انتظارم برای ترجمه ی آثار ویتولد گُمبروویچ از زبان اصلی برآورده نشد و گویا مترجم ادبی فعالی نداریم که از زبان لهستانی ترجمه کند. با آثار گُمبروویچ، بار اول، در کتاب های نظری میلان کوندرا آشنا شدم و بعدها در چند کتاب نقد ادبی دیگر که به چهره های بزرگ ادبیات قرن بیستم پرداخته بودند، شرح و تفسیر آثارش را خواندم. امیدوارم ترجمه ی قتل حساب شده مقدمه ی خوبی باشد برای برنامه ی حساب شده ام در راستای ترجمه ی آثار دیگر این نویسنده به فارسی.

اصغر نوری
۱۵ فروردین ۹۵

تابستان گذشته، می بایست با زمین داری به اسم ایگناس ک. (۲۹) ملاقات می کردم برای حل و فصل مسئله ای مربوط به ارث. پس از گرفتن چند روز مرخصی، کارهایم را به دستیارم سپردم و تلگرام زدم: سه شنبه شش عصر می رسم، اسب برای درشکه بفرستید.
با این همه، موقع خروج از ایستگاه، متوجه می شوم اسبی در کار نیست. خبر می گیرم و پی می برم که تلگرام من به طور عادی انتقال یافته است: دیشب گیرنده با دست خودش آن را دریافت کرده است. از این رو مجبور می شوم یک گاری کهنه کرایه کنم و چمدانم را روی آن بار بزنم و همین طور وسایل مورد نیاز برای آرایشم (که شامل یک بطری کوچک اودکلن، یک شیشه داروی گیاهی، صابون معطر بادام و یک سوهان ناخن می شود)، و باید ساعت چهار از وسط مزرعه ها برانم، در شبی که از راه می رسد، در سکوتی برفی. توی پالتوی شهری ام می لرزم، دندان هایم به هم می خورند و چشم دوخته به پشت درشکه چی با خود می اندیشم: همین طور پشتش را گسترده، همیشه همین طور پشت می کند به هوا و هوس افرادی که این پشت نشسته اند و اغلب در جاهای متروک!
آخرسر می رسیم جلوی یک خانه ی اربابی ساخته شده با چوب. همه جا تاریک است، جز طبقه ی اول که پنجره ای در آن روشن است. به در می زنم ـ بسته است؛ محکم تر می زنم ـ هیچ، سکوت. درشکه چی هم تلاشش را می کند تا در را برایمان بگشایند.
ــ زیاد مهمان نواز نیستند.
این را با خودم می گویم.
آخرسر، در باز می شود و مرد قدبلند و لاغری را می بینیم، حدوداً سی ساله، با سبیل تنک زرد و چراغی در دست. چراغش را که بالا می برد، با قیافه ی کسی که از خواب بیدار شده، می پرسد: «چه خبر شده؟»
ــ تلگرام من را دریافت نکرده اید؟ من اچ. (۳۰)هستم.
ــ اچ؟ کدام اچ؟
این را در حال ورانداز کردنِ من می گوید. بعد یک دفعه، با صدایی آهسته، انگار که به نشانه ای مخصوص پی برده باشد، می گوید: «بروید به سلامت!»
چشمانش گریزان می شوند، دستش چراغ را محکم تر می چسبد: «بروید به سلامت، آقا! به سلامت! خدا به همراهتان!»
و با عجله برمی گردد داخل. با لحن محکم تری می گویم: «ببخشید، من یک تلگرام فرستادم برای اعلام آمدنم. من بازپرس اچ. هستم. می خواهم آقای ک. را ببینم و اگر نتوانستم زودتر برسم، به این دلیل بود که برایم درشکه نفرستاده بودند به ایستگاه.»
چراغش را پایین می آورد و لحظه ای بعد، بی آنکه لحن صدای من کوچک ترین تاثیری روی او گذاشته باشد، متفکر جواب می دهد: «آه! بله... درست است. شما تلگرام زده بودید... بی زحمت بفرمایید تو.»
چه اتفاقی افتاده بود؟ آن مرد جوان، که پسر صاحبخانه بود، توی دهلیز خیلی ساده به من توضیح داد که آمدن من و تلگرام دیشب را کلاً فراموش کرده بودند. از سر ادب بابت مزاحمتم عذرخواهی کردم، پالتویم را درآوردم و به یک جارختی آویختم. مرد جوان من را به پذیرایی کوچکی هدایت کرد که در آن، زن جوانی با دیدن ما یک دفعه از روی کاناپه بلند شد و "آه" کوتاهی سر داد.
ــ خواهرم!
ــ خیلی خوشبختم!
بله، واقعاً خیلی خوشبخت بودم.
می نشینیم روی مبل های کوچک قدیمی و قرمزرنگ، و صحبت های ابتدایی شروع می شوند. اما اولین جمله های دوستانه ی من با مقاومت مبهمی مواجه می شوند: حرف ها به جای جاری شدن، از حرکت می ایستند و آشکارا می شکنند. من:
ــ حتماً خیلی تعجب کردید که این ساعت صدای در زدن شنیدید؟
آن ها:
ــ در زدن؟ آه! بله...
من، مودبانه:
ــ متاسفم که مزاحمتان شدم، ولی در غیر این صورت، مجبور می شدم مثل دُن کیشوت تمام شب در دشت و صحرا بجنگم، ها، ها، ها!
آن ها، با صدایی سرد و آهسته، بی آنکه شوخی مختصر من را دست کم با لبخندی ساختگی بامزه بشمارند:
ــ نه، خواهش می کنم.
قضیه چه بود؟ در واقع عجیب بود، انگار از دستم عصبانی بودند، یا از من می ترسیدند، یا دلشان به حالم می سوخت، یا از من خجالت می کشیدند... فرورفته در مبل هاشان، از نگاهم می گریختند و از نگاه به همدیگر هم حذر می کردند؛ حضور من تا حد مرگ آزارشان می داد؛ می توانستی فکر کنی فقط روی خودشان تمرکز کرده بودند و هر آن دلواپس بودند که من حرف اهانت آمیزی به زبان بیاورم. آخرسر عصبانی شدم. آن ها از چه می ترسیدند و من چه چیز خاصی داشتم؟ این دیگر چه جور پذیرایی بود، اشرافی، هراسان، متکبرانه؟ و وقتی از دلیل دیدارم حرف زدم، در واقع دیدار آقای ک.، برادر نگاهی به خواهر انداخت و خواهر نگاهی به برادر، انگار هر یک می خواست صحبت را به دیگری واگذارد. آخرسر، برادر آب دهانش را قورت داد و با وضوح، با وضوح و طمطراق، انگار که چیز خارق العاده ای در میان باشد، گفت: «بله، او اینجاست.»
دقیقاً مثل آنکه بگوید: «شاهنشاه، پدرم، اینجاست.»
شام هم کمی عجیب بود. غذا را با بی میلی سرو کردند، خوب نخوردند و توجهی به من نکردند. اشتهای منِ گرسنه که ترتیب غذاهای زمینی را می دادم، انگار خدمتکار رسمی، اِتین(۳۱)، را منزجر می کرد. از خواهر و برادر چیزی نمی گویم که در سکوت به صدا هایی گوش می دادند که از بشقاب من می آمد: می دانید که خوردن چه عذابی می شود وقتی کسی به آدم گوش می کند، هر لقمه را ناخواسته با صدای وحشتناکِ بلع، قورت می دهیم.
اسم برادر آنتوان(۳۲)بود و اسم خواهر سِسیل(۳۳).
سر شام، یک نفر وارد می شود. نگاه می کنم. ملکه ای در تبعید است؟ نه، مادر است، خانم ک. با شکوه جلو می آید، دستی یخ زده را طرفم دراز می کند، با سایه ی تعجبی شکوهمند وراندازم می کند و بی هیچ حرفی می نشیند. آدم تنومندی است، قدکوتاه، حتی چاق، از این دست زنان مسن و متشخص شهرستانی که نسبت به اصول سختگیرند، به ویژه اصول زندگی اجتماعی. بدجور نگاهم می کند، با شگفتی بی حد، انگار کلمات ناشایستی روی پیشانی ام نوشته شده است. سسیل حرکتی به دستش می دهد که بخواهد توضیح بدهد یا توجیه کند، اما این حرکت بلافاصله می شکند و جو غیرطبیعی تر و پُرتَنش تر می شود. یک دفعه خانم ک. می گوید: «حتماً خیلی ناراضی هستید به خاطرِ... به خاطر این سفر بیهوده؟»
و با چه لحنی! با لحن اهانت دیده، لحن ملکه ای که مقابلش در تعظیم سوم اهمال کرده باشند، و انگار خوردن کتلت جنایت بزرگی به حساب بیاید.
ــ کتلت های خانه ی شما عالی اند!
با خشم جواب دادم، چون به رغم میلم رفته رفته مبتذل و ابله و ناراحت می شدم.
ــ کتلت... کتلت...
یک دفعه سسیل با خجالت و صدایی ناراحت گفت: «تونی(۳۴)هنوز چیزی نگفته، مامان!»
ــ چطور چیزی نگفته؟ تو چطور چیزی نگفتی؟ هنوز هیچی نگفتی؟
آنتوان، رنگ پریده، زیر لب گفت: «چه فایده ای دارد، مامان؟»
و فکش را به هم فشرد مثل وقتی که آدم می رود روی مبل دندان پزشک می نشیند.
ــ تونی...
ــ واقعاً چه فایده ای دارد؟ چیزی عوض نمی شود... نیازی به این کار نیست... وقت زیاد است...
و ساکت شد.
ــ تونی، چطور می توانی همچو حرفی بزنی؟... چطور نیازی به این کار نیست؟ تونی!
ــ این موضوع برای هیچ کس... به هر حال، فرقی نمی کند.
ــ پسر عزیزم!
مادر این را زیر لب گفت و موهای او را نوازش کرد. اما او دست مادرش را پس زد. زن رو کرد به من و به سردی گفت: «شوهرم، دیشب، فوت کرد.»
چه؟ مرده بود؟ پس قضیه این بود! دست از خوردن کشیدم، چاقو و چنگال را روی میز گذاشتم و با عجله لقمه ای را که در دهان داشتم بلعیدم. چطور ممکن بود؟ او دیروز تلگرام من را در ایستگاه دریافت کرده بود! هر سه نفرشان را نگاه کردم. منتظر بودند، با فروتنی و متانت، اما به هر حال منتظر بودند، با چهره های گرفته، جدی، لب های به هم فشرده. می بینمشان که سخت منتظرند. منتظر چه اند؟ آه بله، باید تسلیت بگویم!
آن قدر غیرمنتظره بود که یک آن ادب و نزاکت یادم رفت. سراسیمه از صندلی ام برخاستم و چند حرف نامفهوم مِن و مِن کردم، مثل: «متاسفم... خیلی، واقعاً... ببخشید.» سکوت کردم، اما این برای آن ها کافی نبود، راضی شان نمی کرد: با چشم های زیرانداخته، چهره های منجمد، و با سر و وضع نامرتبشان، مرد اصلاح نکرده، زن ها شانه نکرده و ناخن کثیف، بی هیچ حرفی آنجا ایستاده بودند. سرفه کردم، ناامیدانه دنبال کلمه ها و عبارت های مناسب می گشتم، اما سرم تهی بود، می دانید که چه می گویم، تهی مطلق، و آن ها، غرق در غمشان، منتظر بودند.
بی هیچ حرفی منتظرند. آنتوان بی اختیار روی لبه ی میز ضرب می گیرد، سسیل، ناراحت، آستین پیراهنِ کثیفش را می کشد، و مادر بی حرکت است، مثل سنگ، با جدیت و خشکی یک زن متشخص...
خودم را پریشان حس می کردم. با این همه، من به عنوان بازپرس، در زندگی ام صدها فوت از سر باز کرده بودم. اما دقیقاً... چه باید می گفتم؟ جنازه ی زشت مقتولی پنهان شده زیر پتو یک چیز است، متوفی درگذشته به مرگ طبیعی و خوابیده در تابوتش چیز دیگر؛ نبودن تشریفات در مورد اول یک چیز است، انتظار عزت و احترام برای فوتی شرافتمندانه، و در واقع مرگی قانونی، یک چیز دیگر. تکرار می کنم، اگر همان اول همه ی ماجرا را به من گفته بودند، کوچک ترین تشویشی حس نمی کردم. اما آن ها زیادی معذب بودند. زیادی هراسان بودند. نمی دانم فقط از این رو بود که من سرزده آمده بودم یا از این رو که با توجه به شرایط، به سبب شغل من نوعی شرمساری حس می کردند، از این رو که سال های طولانی کار از من یک حرفه ای جدی می ساخت. به هر حال، شرمساری آن ها شرم وحشتناکی را در من برمی انگیخت، شرمی مطلقاً بی تناسب.



نظرات کاربران درباره کتاب قتل حساب‌شده