فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آتلانتا

کتاب آتلانتا
شش داستان کوتاه از اساطیر یونان

نسخه الکترونیک کتاب آتلانتا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آتلانتا

اسطوره(mythos)، در یونان باستان به مفهوم (قصه، خبر، شرح) به کار می‌رفته است. اسطوره واقعیتی فرهنگی و بازگو کننده‌ی رخدادهای غیرمادی و معنوی در زمان آغازین پیدایش بشر است. بارزترین کارکرد اسطوره توجیه حقایق طبیعی و فرهنگی و کشف گونه‌های نمونه‌ای آیین‌ها و تلاش آدمی در تمامی امور و اندیشه‌های تاریخی و کلید درک مسائل خاص فلسفی هر سرزمینی است. و در واقع می‌توان گفت که کاربرد اسطوره بازگرداندن بشر به آن دوران نخستینی است که مردمانش وابسته به پدیده‌های طبیعی و در تلاش برای تبیین عناصر طبیعی بوده‌اند. مهم‌تر این‌که اسطوره به ما اثبات می‌کند که نوع بشر از زمان‌های کهن و آغازین، متفکر و اندیشمند و دارای جهان‌بینی و احساس بوده است.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.4 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آتلانتا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

کتاب «شش داستان کوتاه از اساطیر یونان»، ضمن معرفی برخی از اساطیر یونانی به زبانی ساده و شیرین برای نوجوانان، دربردارنده ی دو ویژگی بسیار جذاب دیگر است.
نخست روح قصه گویی این اساطیر است که بسیار شیرین و دلچسب روایت می شود. زیرا به رغم ظاهر اساطیری و رنگ و بوی فراواقع آن، اثری است سرشار از زندگی و حرکت و مبارزه و تلاش و جست وجو. و طرفه آن که خواننده شخصیت مرکزی را همیشه درگیر حوادثی می بیند که سرانجام آن به دست آوردن توان بیش تر و رشد و پختگی فراوان تر اوست.
دوم درس هایی است که نویسنده از شجاعت، آزادگی، وفاداری و عشق و مهمان نوازی یونانیان کهن، به دست می دهد. و در نهایت موفق می شود با چیرگی خاصی که در ایجازنویسی و فشرده گویی در روایت حوادث دارد، ما را از هر نظر با خود هم دل و هم فکر کند، و به خطا نرفته ام اگر بگویم، جذاب ترین وجه این شش داستان در غنای تصاویر و قدرت تخیلی آن هاست. ارزش های تخیلی این قصه ها کامل و جذاب است و این می تواند برای تربیت تخیل و پرورش ذهن رویا بین کودکان و نوجوانان بسیار جذاب و راهگشا باشد.
و ماحصل چیزی نیست مگر ترکیب اندیشه، تخیل و پندهایی زیبا و اخلاقی، که می تواند مخاطبین جوان را از هر نظر یاری رسان باشد.

دکتر قطب الدین صادقی

سرِ مدیوسا

دوشاهزاده

روزی، روزگاری دو شاهزاده، دو برادر شاهزاده، در سرزمین (آرگوس) زندگی می کردند. آرگوس سرزمین زیبایی بود، اما شاهزاده ها چندان خوشحال نبودند، خوشحال نبودند چون همواره با هم سر ستیز و دعوا داشتند.
آکریسیوس می گفت: من برادرم را خواهم کشت.
پیرمردی نزد آکریسیوس آمد و گفت: توگفته ای می خواهی برادرت را بکشی، تودختری بنام (دانای) داری. دختر تو پسری خواهد آورد و آن پسر تو را خواهد کشت. پسردخترت تو را خواهد کشت چون تو قصد داشتی برادرت را بکشی.

پسر دانای

پس از یک سال دانای پسری به دنیا آورد که کودک زیبایی بود.
آکریسیوس گفت: وقتی آن کودک مردی شود مراخواهد کشت. بنابراین لازم است اکنون او و مادرش را بکشم.
آکریسیوس، دانای و پسرش را درون جعبه ای گذاشت و به دریا انداخت. دانای و کودکش روی دریا دور شدند اما نمردند. دریا جعبه را با خود به سرزمینی دوردست برد. پیرمردی برای ماهیگیری به دریا آمده بود. او بسیار تنومند بود و دو خدمتکار به همراه داشت تا برای حمل ماهی ها کمکش کنند. نام این پیرمرد (دیکتایس) و برادر پادشاه آن سرزمین بود.
دیکتایس جعبه را دید و گفت: آن چیست؟ یک جعبه ی بزرگ در دریا! چیزهایی درون جعبه است.، آه! یک زن است! زنی زیبا و یک بچه.
دیکتایس، دانای و پسرش را از جعبه بیرون آورد و آن ها را به خانه ی خود برد. دانای و پسرش شش سال آن جا زندگی کردند.
دانای پسرش را (پرسیوس) می خواند

آتنه

شش سال گذشت و پرسیوس شش ساله شد. او هم بسیار تنومند و قوی بود و هم بسیار زیبا.
مردم می گفتند: او شبیه خدایان است. چون بسیار قوی و زیباست.
پرسیوس مرد دریا شد و با کشتی به دوردست ها رفت. کشتی به جزیره ای رسید. پرسیوس از کشتی پیاده شد و شروع به قدم زدن کرد. او به جنگلی رسید و پای درختی نشست و به خواب رفت. پرسیوس درخواب زنی زیبا را دید.
پرسید: تو کی هستی؟

زن پاسخ داد: من ایزد بانو (آتنه) هستم. من آن چه را که مردها می اندیشند، می دانم. آن ها می خواهند افکارشان را پنهان کنند، اما من درون آن ها را می بینم. من می دانم کدام یک از آن ها قوی هستند و کدام یک ضعیف. من می توانم مردان نیرومند را نیرومندتر کنم. اگر می خواهی تو را نیرومند کنم باید برای من کار کنی و آن چه می گویم به انجام برسانی.
پرسیوس گفت: بله، من می خواهم نیرومند شوم، من می خواهم افکار بزرگم را به انجام برسانم، لطفاً به من کمک کنید.

چهره ی مدیوسا

آتنه سپری روی بازو داشت. به پرسیوس گفت: به سپر من نگاه کن و بگو چه می بینی؟
پرسیوس در سپر چهره ی تربناکی دید با فکری بسیار پلید. این چهره، چهره ی یک زن بود اما زشت و پلید چون به جای مو مارهایی روی سر زن روییده بودند.
پرسیوس گفت: آن چه می بینم اندیشه ای پلید است و تنها نیکی است که می تواند آن فکر پلید را بکشد.
آتنه پاسخ داد: آن فکر را (مِدیوسا) می نامند. من به تو کمک می کنم که مدیوسا را بکشی. اما اول باید به خانه برگردی و کاری را که انجام نداده ای به انجام برسانی. من دوباره نزد تو باز خواهم گشت.
پرسیوس به بالا نگاه کرد اما آتنا رفته بود. کسی آن جا در جنگل نبود.

دانای در قصر

وقتی پرسیوس به سفر دور رفت، شاه (دانای) را مجبور کرد به قصر او برود و در آن جا زندگی کند.
او به عنوان خدمتکار از رودخانه آب می آورد و کف اتاق ها را تمیز می کرد، رخت می شست و غذا روی میز می گذاشت.
پرسیوس به خانه بازگشت. نزد دیکتایس رفت و گفت: مادرم کجاست؟
دیکتایس گفت: شاه او را برد، من نتوانستم نجاتش بدهم. او را به عنوان خدمتکار برد.
پرسیوس گفت: خدمتکار؟ مادر من یک خدمتکار شده؟ چه فکر وحشتناکی! او به طرف قصرشاه دوید.
سرباز دربان گفت: نمی توانی داخل شوی. اما پرسیوس آن مرد را نقش زمین کرد و به درون قصر رفت و داخل اتاق شد اما مادرش آن جا نبود. او وارد اتاق های دیگر قصر شد، اتاق دوم، اتاق سوم، و بالاخره مادرش را یافت که در حال شستن اتاق کوچکی پشت قصر بود. دستش را گرفت و به طرف تالار بزرگ کشید. شاه آن جا نشسته بود.
پرسیوس به شاه گفت: تو مادر مرا تبدیل به یک خدمتکار کرده ای، برای همین من باید تو را بکشم.
دیکتایس به داخل تالار دوید و التماس کرد: نه، نه، او برادر من است، او را نکش، من شما را از دریا نجات دادم، حالا نجات برادرم را از شما می خواهم، برادرم را نکش پرسیوس!
پرسیوس گفت: چون توگفتی، من او را نمی کشم، او می تواند زنده بماند.
پرسیوس مادرش را از آن جا دور کرد و به جایی که خانه ی خدایان آتن در آن جا بود برد.
پرسیوس و دیکتایس هرروز به دیدنش می رفتند.

روز تولد شاه

شاه نمی توانست مادر پرسیوس را از خانه ی خدایان آتن بیرون بکشد، بنابراین گفت: من باید پرسیوس را به جای دوردستی بفرستم، تا او این جاست من نمی توانم دانای را بیرون بیاورم. سپس گفت: ها! فهمیدم چه باید بکنم! می دانم چگونه پرسیوس را از این جا به جای دوری بفرستم.
روز تولد شاه، همه ی مردان ثروتمند به قصر شاه آمدند و هدایایی زیبا و گرانبها برای او آوردند. مردی یک اسب به شاه داد و دیگران تن پوش هایی زیبا. بعضی از مردها جعبه هایی ساخته شده از طلا پیشکش کردند و بعضی هم جواهرات ارزشمند. همه هدایای زیبایی به او تقدیم کردند. شاه از پرسیوس هم خواست تا به جشن تولدش بیاید. پرسیوس همراه مردان دیگر به قصر شاه رفت اما چیزی برای هدیه کردن با خود نداشت. او ثروتمند نبود، خانه ای نداشت، مزرعه ای نداشت، پولی نداشت، و هیچ چیز دیگر هم نداشت.
شاه گفت: پرسیوس من پادشاه تو هستم، از تو خواستم به قصرم و به جشن تولدم بیایی، مردان دیگر، همه، برایم هدایایی آوردند، تو چه چیزی به من هدیه می دهی؟
همه ی مردان ثروتمند خندیدند و گفتند: این مرد را دریا بیرون انداخته. و بی چیز است. اصلاً چرا این جاست؟ او نمی تواند چیزی به شاه بدهد، یک مرد فقیر چه چیزی می تواند به شاه پیشکش کند؟ پرسیوس تو می توانی مثلاً شش عدد تخم مرغ یا مقداری گل به شاه بدهی؟... و بعد همه خندیدند.
پرسیوس گفت: من می توانم چیزهایی تقدیم کنم که هیچ مرد دیگری نمی تواند هدیه بیاورد.

پرسش پرسیوس از شاه

مردان ثروتمند خندیدند و گفتند: ها! ها! تو چه چیزی می توانی هدیه بیاوری؟
پرسیوس آن چه را که در خواب دیده بود به یاد آورد و گفت: من می توانم سر مدیوسا را بیاورم.
شاه و مردان ثروتمند با صدای بلند به این حرف خندیدند. آن ها همه مدیوسا را می شناختند و خبر داشتند که مدیوسا از تمام افکار پلید مخوف تر است.
آن گاه شاه پرسید: تو این را گفتی؟ تو گفتی سر مدیوسا را برای من می آوری؟ پس برو، و وقتی برگرد که آن را آورده باشی.
(او بر نخواهد گشت) فکر شاه این بود. چون می دانست مردانی که به چهره ی مدیوسا نگاه کرده اند، تبدیل به سنگ شده اند. پرسیوس خواهد رفت و تبدیل به سنگ خواهد شد و هرگز بر نخواهد گشت. سپس همه خندیدند.

پرسیوس رفت و کنار دریا ایستاد. با خودش فکر کرد، شاه خیلی خوشحال است. او آن چه را که گفتم فوراً خواست، او فکر می کند من تبدیل به سنگ خواهم شد و دیگر هرگز باز نخواهم گشت. و تا وقتی دور هستم دیگر کسی نیست مادرم را از چنگ او نجات دهد. من حماقت کردم، ای آتنه کمکم کن! به من بگو باید چه کار بکنم؟
پرسیوس دید چیزی روی دریا می درخشد. فکر کرد از دور سطح دریاست که چنین به نظر می رسد. شبیه خورشید کوچکی به نظر می آمد، به قدری درخشان بود که نمی توانست به آن نگاه کند. چشمانش را بست و دوباره باز کرد، داشت نزدیک و نزدیک تر می شد.
ناگاه دید آتنه با سپر درخشان روی بازویش کنار او ایستاده است. و کنار او مردی ایستاده بود با چشمانی درخشان چون خورشید. با شمشیری جواهرنشان در دست، و کفش های طلایی، که روی کفش ها نقش دو بال به چشم می خورد.
او (هِرمِس)، یکی از خدایان المپ بود.

آتنه از (مدیوسای گورگون) می گوید

آتنه گفت: پرسیوس تو نیرومندی، تو یک مردی، تو نباید از شاه بترسی، او فکر مخوفی به کار برده تا تو بترسی و از سرزمین او به جایی دور بگریزی. آیا تو از مدیوسا می ترسی؟ آیا تو از کشتن و جدا کردن سر مدیوسا وحشت داری؟
پرسیوس گفت: مدیوسا چیست؟
آتنه گفت: مدیوسا ابتدا زنی زیبا بود، اما افکار مخوفی داشت. می خواست تبدیل به یک (گورگون) شود. او روی سرش مار دارد و دست هایش شبیه پاهای پرنده است و صورتش به قدری زشت است که هرمردی به آن نگاه کند تبدیل به سنگ خواهد شد. مردان زیادی برای کشتن مدیوسای گورگون رفته اند اما هیچ گاه برنگشته اند. آن ها حالا سنگ هستند. سنگ های مرده. و همان جایی ایستاده اند که به صورت مدیوسا نگاه کرده اند.
پرسیوس گفت: چگونه می توانم مدیوسا را بکشم؟ حاضرم حتی اگر به هنگام نگاه کردن به او سنگ شوم.
آتنه گفت: این سپر را بگیر، به او نزدیک شو اما مستقیم به او نگاه نکن، از میان سپر به صورتش بنگر. وقتی داری سرش را قطع می کنی با پارچه ای روی صورتش را بپوشان. این گونه دیگر نمی تواند تو را ببیند، اما اگر فکر کشتن مدیوسا با تو نباشد، عمر او طولانی خواهد شد، تو به دریاها و سرزمین های دوردست خواهی رفت، تو مجبوری از سرزمین مرگ بگذری، مردانی مرده آن جا هستند که نتوانسته اند او را بیابند.
پرسیوس پرسید: کشور مرگ کجاست؟ مدیوسا کجاست؟ چگونه می توانم بدانم برای پیروز شدن بر او از کدام سو وارد و به کدام سوی دیگر بروم؟
آتنه پاسخ داد: به شمال برو، شمال ـ شمال. آن جا در دورترین نقطه ی شمال تو سه خواهر خواهی یافت که زیر درخت طلایی نشسته اند. هرسه خواهر مشترکاً یک چشم دارند. به آن ها بگو خواهران شب کجا هستند؟ آن سه خواهر به تو می گویند که خواهران شب کجا زندگی می کنند. بعد جلو برو، جلو ـ جلو. و دختران شب را پیدا کن و به آن ها بگو مدیوسای گورگون کجاست؟ آن ها می توانند تو را راهنمایی کنند.
پرسیوس پرسید: چگونه می توانم از این سوی دریا به آن سوی دریا سفر کنم و او را بیابم؟ من کشتی ندارم.
هرمس که کنار آتنه ایستاده بود گفت: این بال ها را بگیر و روی پاهایت بگذار، آن ها تو را از روی دریا عبور خواهند داد. این شمشیر را هم بگیر، این می تواند سر مدیوسا را قطع کند.

نظرات کاربران درباره کتاب آتلانتا