فیدیبو نماینده قانونی نشر نون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آناناس

کتاب آناناس
داستان‌های خیلی کوتاه

نسخه الکترونیک کتاب آناناس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آناناس

از نصیحت‌های دبیر ادبیات‌شان فهمیده بود، باید کتاب‌های خوبی باشند. دبیر گفته بود نوشته‌های آن نویسنده به هیچ وجه برای دانش‌آموزان مناسب نیست. حالا که کتاب‌ها را به بهایی نسبتاً گران از بساطی کهنه‌فروش گیر آورده و یک شب تا صبح همه‌شان را ورق زده بود، لجش درآمده بود. به خودش فحش می‌داد که چرا به حرف آقای دبیر گوش نداده؛ چون هیچ‌یک از داستان‌های آن نویسنده خاک‌توسری نبودند.

ادامه...
  • ناشر نشر نون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.58 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آناناس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



آدامس

همکارانِ آموزگارِ دراز و تاس و خوش پوش و خوش خنده، مدام نصیحتش می کردند، این قدر به دانش آموزان رو ندهد. اما او چین های پیرهنش را صاف می کرد و دستی توی موهای تُنُک دو طرف سرش می برد، بعد می خندید و از دفتر مدرسه بیرون می آمد تا زودتر به سر کلاسش برسد. گاهی که نصیحت ها زیاد می شد، پقی می زد زیر خنده؛ از تهِ دل قهقهه می زد تا جایی که همکارانش ناراحت می شدند و دیگر باهاش حرف نمی زدند.
سرانجام روزی رسید که چند دانش آموز شیطان اسباب خندیدن تازه خود و هم شاگردی هاشان را برای مدتی فراهم کردند. وقتی آموزگار خواست از پشت میزش بلند شود و برود پای تخته تا درس آن روز را شروع کند، نشیمنگاه صندلی، چسبید به کپل هاش و صندلی از زمین کنده شد و آموزگار دست و بالی زد و با صدای ترسناکِ کوبش پایه ها بر موزاییک، دوباره توی صندلی ولو شد.
بعد از آن ماجرا دیگر آموزگار را خوش پوش و خوش خنده نمی دیدند؛ او حالا فقط دراز و تاس بود.

چشم ها

همه در مورد چشم های سرخ ترسناکش اتفاق نظر داشتند. رهگذری که مقابل بساطش یک نخ سیگار روشن کرده و گفته بود پول ندارم و حتی راننده ای که در آن روز بارانی، گرانفروشی اش را بهانه کرد و بساط سیگارش را پرت کرد وسط بزرگ راه.
و او به آنها خیره شده بود. با آن چشم ها به طرزی ترسناک خیره شده بود و فقط گفته بود: «این حرکت تان یادم می ماند». همیشه به همه همین را می گوید: «این حرکت تان یادم می ماند».

سندباد و سفرهای بعد از این

به مهستی محبی

دوست نویسنده هرگز نمی پرسد، اصلاً این «سندباد» کیست که شخصیت داستان جدیدت شبیه اوست. خود نویسنده در حالی که دو دستی فنجان داغ قهوه اش را چسبیده، تعریف می کند؛ سندباد باربری بوده که یک روز گرم و طاقت فرسای کاری از حیاط خانه ای اشرافی، صدای ساز و آواز می شنود. خستگی ناشی از کار زیاد او را وامی دارد، بلند بلند به سرنوشت خود بدوبی راه بگوید و این زمینه ساز هم صحبتی اش با صاحبخانه -سندباد بحری- می شود. هم نامش از سفرهای هفتگانه عجیب وغریبش به امید تجارت می گوید و از بلاهایی که در راه ثروتمند شدن به سرش آمده؛ از عوضی گرفتن نهنگ با جزیره و جدا ماندنش از یاران، از سرگردانی در دره الماس و از کوه بوزینگان و ماجراهای دیوها و هیولاهایی که با آنها روبه رو شده است. خلاصه به سندباد حمال می فهماند که این زندگی را مفت و راحت به دست نیاورده است. حمال هم متنبه می شود و به خواهش بحری به خانه او نقل مکان کرده، دوستی زیبا و ماندگاری را آغاز می کنند.
نویسنده برای دوستش توضیح می دهد که قهرمان داستان او هم مثل سندباد به دوست نیاز دارد. پایان داستان هم به شدت باز است و سرانجام قهرمان، نامعلوم. دوست نویسنده اصراری به دانستن فرجام قهرمان داستان و مشکلی هم با پایان باز ندارد. مشکل اصلی، نویسنده است که حالا در تنهایی فنجان سردش را رها کرده و سرش را بین دست هاش فرو برده است.

مکزیک یا اسپانیا

استاد کتاب را به گوشه ای پرت کرد و ولو شد روی کاناپه. سرسرای ورودی هتل خلوت بود. در آن دوروبر به جز متصدی شیفت شب که مرد لاغر سبیلویی بود، کسی دیده نمی شد. فکر کرد کاش جای او زن جوان شیفت صبح، الآن پشت پیشخوان ایستاده بود.
استاد احساس کلافگی کرد. روز سختی را پشت سر گذاشته بود. آخر چه چیزی باعث می شد آن همه حضارِ مشتاقِ عرفانِ نوین، همین روز اول سخن رانی او دائم نیش شان باز باشد. حتی دخترهای زیبای ردیف اول هم یک ریز خندیده بودند. عرفان نوین که شوخی بردار نیست. بماند که این همه راه از پایتخت تا اینجا کوبیده بود تا به موقع به همایش چندروزه آنها برسد. حقش بود فردا صبح اول وقت کلید اتاقش را تحویل می داد و راهی پایتخت می شد.
به دوروبر سر چرخاند؛ بلکه یکی از خانم های مسافر را گیر بیاورد و با او کمی دردِدل کند. هنوز کسی نیامده بود. متصدی سبیلو سرش را روی پیشخوان گذاشته بود و چرت می زد. استاد به جلد کتاب که قدمی آن طرف تر پشت ورو باز مانده بود خیره شد. ناگهان از جا پرید؛ در طول سخن رانی هر بار به بحث تعلیمات «دُن خوان» رسیده بود، چیزی دیگر تلفظ کرده بود و بدتر از آن تلفظ این بود که راه به راه گفته بود: «من عاشق منش و رفتار «دُن ژوان» هستم!»

کتابِ خوب

از نصیحت های دبیر ادبیات شان فهمیده بود، باید کتاب های خوبی باشند. دبیر گفته بود نوشته های آن نویسنده به هیچ وجه برای دانش آموزان مناسب نیست. حالا که کتاب ها را به بهایی نسبتاً گران از بساطی کهنه فروش گیر آورده و یک شب تا صبح همه شان را ورق زده بود، لجش درآمده بود. به خودش فحش می داد که چرا به حرف آقای دبیر گوش نداده؛ چون هیچ یک از داستان های آن نویسنده خاک توسری نبودند.

گرسنگی برای از ریخت انداختن هیکل بعضی ها کار سختی در پیش دارد

واقعاً هیچ چیز نمی توانست مددکار را این طور تحت تاثیر قرار دهد. بیوه زن، کودک سه ساله را در بغل فشرده و گفته بود: «دو روزه که نه من چیزی خورده م و نه این طفل معصوم.» اندامش حتی بعد از دو روز گرسنگی سرحال و هوس انگیز می نمود.

این مجوسان

به قاسم صنعوی


آفتاب حجاز از روی چفیه هم فرق سر مجاهدان را می سوزاند. خلیفه با آستین، عرق پیشانی را سترد و گفت: «مجوس هرگز صلح و دوستی را درنخواهد یافت.»
مجاهدان حجاز هلهله کردند و خلیفه بار دیگر تازیانه اش را بالا برد و بر تن خونین مجوس فرود آورد.

پسر خانواده و جانوران ۱

لطیفه بی مزه

پدر می گفت مثل ملخ افتاده توی زندگی شان. مانند موش می رفت سر گنجه ها. عین خر کتک می خورد. توی مدرسه به اندازه گاو نمی فهمید. مثل سگ های ولگرد آواره خیابان ها شد. سال ها بعد توی گروه او را شیر نامیدند. مانند عقاب مامورها را شکار می کرد. مثل آهو از دست نیروهای امنیتی می گریخت...
تا اینجای کار، این داستانک با لطیفه ای نخ نما هیچ فرقی ندارد. داستانک واقعی از همین حالا آغاز می شود؛ حالا که مادر به همسایه ها می گوید: «او مثل کبوتر...»

پسر خانواده و جانوران ۲

کیا و جانورانی که دوستش داشتند

کیا به خانه برگشت؛ با ریش بلند و ژولیده و لباس های کثیفِ درب و داغان و همراهِ سگی خارجی و گران بها که مطمئن بودم از پس خریدن آن بر نمی آید.
***
تا جایی که یادم می آید، بیشترین خاطرات و ماجراهایی که کیا تعریف می کرد، درباره برخوردش با جانوران بود. معمولاً هم اتفاق جالب و عجیبی را تعریف می کرد که باورکردنی نبود؛ هرچند من و زنم به رویش نمی آوردیم یا به نشانه اینکه خوش مان آمده است، می خندیدیم یا خود را شگفت زده نشان می دادیم.
وقتی خیلی کوچک بود، یکی از تفریحات همیشگی ما رفتن به باغ وحش شهرمان بود. بیشتر ماجراهای باورنکردنی کیا هم در همین باغ وحش رقم می خورد. من و زنم دست در دست هم از مقابل قفسی به کنار قفسی دیگر می رفتیم و جانوران زندانی را تماشا می کردیم. بعد یک باره پسرمان که همواره عقب می ماند، سر می رسید و هیجان زده جریان را تعریف می کرد. می گفت که سرش را از لای قفس میمون تو برده تا موزخوردن جانور را بهتر ببیند؛ ناگهان میمون که خیلی به او نزدیک بوده چنگ می اندازد و موهاش را می کشد. او هم داد و فریادی کرده تا اینکه عمو باغ وحشی سر رسیده و نجاتش داده است.
یک بار دیگر شیر از آن ریش های زرد و هیکل گنده اش خجالت نکشیده و روی پسرمان شاشیده بود. واقعاً هم سر تا پای کیا خیس بود، اما خیس آب. می گفت که رفته سر و کله اش را توی دستشویی شسته است!
پس از آن کار و بار من روبه راه و سرم شلوغ شد و دیگر مجالی برای تماشای جانوران باقی نماند؛ چند سال بعد هم باغ وحش را که دیگر برای صاحبانش مقرون به صرفه نبود، تعطیل کردند.
کیا حتی در نوجوانی، زمانی که برای آخرین بار همگی با هم باغ وحش رفتیم، یکی از آن داستان های مشهوری را که خودش در آن حضور داشت، برای مان نقل کرد. می گفت پای شترمرغ را جای میله حفاظ گرفته و حیوان توی سرش نوک زده است. نزدیک فرق سرش هم کمی خونابه جمع شده بود. اما خب، ما فقط لبخند زدیم.
ما هیچ وقت به این توجه نکردیم که آیا فاصله و جایی که برای تماشای جانورها در نظر گرفته شده، مناسب است و امنیت لازم را دارد یا نه؛ چون خود آنچه کیا ادعا می کرد برایش رخ داده، آن چنان غیرعادی بود که آدم نتواند حواسش را به چیزهای کم اهمیت تری مثل وضعیت جای بازدید معطوف کند. بعد از تعطیلی باغ وحش هم دیگر از این جزئیات یادمان نمی آمد تا بخواهیم آن را تحلیل کنیم. با این همه خوب به خاطر داریم که چند سال بعد که پسرمان بعد از مدت ها دوری از خانه -شنیده بودیم کارتن خواب شده و زیر یکی از پل های شهر می خوابد، اما نتوانستیم پیداش کنیم- پیش ما برگشت، سگی همراهش بود؛ سگی پاکوتاه و خارجی که مثل روز روشن بود از کسی یا جایی بلند کرده است.
***
ریشش تا سینه می رسید و لباس های کهنه و پاره ای تنش بود. گفت که از زندگی سگی خسته شده و می خواهد پیش مان بماند. زنم کمی گریه کرد، اما بعد رفت توی اتاق خواب تا مرا با پسرمان تنها بگذارد. از او خواستم سگ را به صاحبش برگرداند. کیا از همان کودکی، اگرچه به آمدن به باغ وحش علاقه نشان می داد، همیشه هنگام شرح ماجراهاش با جانوران، یادآوری می کرد که از این آفریده های بوگندوی وحشی که هر بار به نوعی حال او را می گیرند، خوشش نمی آید. اما حالا کف آشپزخانه چهارزانو زده و جانور را بغل گرفته بود. همان طور که نوازشش می کرد، گفت آن را پس نمی دهد. در اینجا بود که یک دفعه چنگ انداختم و از پس گردن جانور گرفتم. برخاستم و از خانه زدم بیرون و توی کوچه سگ را با چنان لگدی از خود راندم که وقتی با زوزه و ناله چند متر آن طرف تر از زمین بلند شد و دوباره به طرفم آمد، می لنگید. بعد کیا را دیدم که از خانه بیرون آمد و مقابل سگ پاکوتاه نشست. پسرم وقتی کم سن وسال تر بود و از بلاهایی می گفت که جانوران به سرش آورده بودند، هر قدر هم که کوچک بود و هر اندازه که بلا را شدید توصیف می کرد، هرگز اشکش درنمی آمد و اصولاً در زمینه های دیگر هم کمتر گریه اش را به یاد داشتیم، اما حالا سگ را محکم توی بغلش فشار می داد و بلند بلند گریه می کرد. بعد هم برخاست و با جانور که آرام گرفته و از زوزه کشیدن دست برداشته بود، توی تاریکی کوچه دوید تا اینکه غیبش زد. از آن روز دیگر کیا را ندیدیم...

جورابت را بپوش که من پابرهنه زیاد دیده ام

«خجالت می کشی؟! از چی؟ از کی؟ مگه نمی گی مال منی؟! می خوام مال خودمو تماشا کنم، سیرمونی هم ندارم!» از ساییده شدن ناخنش با دیواره کفش پلاستیکی انگار گوشت تنش آب شد. دان دان شدن پوستش را حس کرد. «دونه دونه باید بِکنی! روت نمی شه؟ کاری نداره که! چشاتو ببندی خیلی کارا می تونی بکنی... اصلاً خودم اینارو ازت جدا می کنم...» سوزش چندش آوری آزارش داد. انگار باز تاول پاش ترکیده بود. «مث چی دارم می سوزم... مرده قبرستون که نیستم؛ دل دارم. این قدر دوری نکن... بذار جورابتم درآرم... نه! بذار باشه، پابرهنه دوست ندارم! هی... با تواَم، چه خبرته!... گفتم جورابت بذار باشه... تا پات نکردی نه من، نه تو!»
-هو! کجایی؟! می گم یه چارک بنداز بالا.
با اوقات تلخی آجر چارکی هوا انداخت و پیش از آنکه اوستا آن را برباید، دوباره چشم هاش را بست. اثری از زنِ خیالی اش نبود. «خیله خب بابا، نمی خواد جورابتو پات کنی...» هرچقدر پلک ها را به هم فشار می داد بی فایده بود. مورمورش شد. با کلافگی دست انداخت و پای لختش را از شرّ کفش پلاستیکی خلاص کرد.

از نو زاده می شود

زنش گفته بود رفیق بازی ممنوع! این را شب تولد دوستش هم تکرار کرده بود. عاشق زنش بود، اما به او چیزی از قرارهای عصرانه با دوستش نگفته بود. رفیقش را هم دوست داشت. می گفت: «عزیزم، اون مث خودت کتاب خونه.»
و زن جواب می داد: «رفیق بازی ممنوع!»
حتی سعی کرده بود پای احساسات رقیق زنانه را به میان بکشد. ماجرای بحران عاطفی او را تعریف کرده بود، اما باز زن همان عبارت را گفته بود. این یک کلام بودن همسرش باعث شد ماموریتی ساختگی را عَلَم کند. درست روز تولد دوستش به بهانه ماموریت از زنش خداحافظی کرد. یک جلد کتاب «از نو زاده می شود» با چاپی نفیس را کادوپیچ کرد. تا دم غروب توی خیابان ها پرسه زد. خط افق که سرخ شد، راهی کافه ای شد که هر روز دوستش را می دید. کافه چی خوش آمد گفت و او را به میز همیشگی شان هدایت کرد. میز را برای او و دوستش خالی نگه داشته بود. او گل مورد علاقه اش را توی گلدان شیشه ای روی میز دید. انگار دنیا را بر سرش کوبیدند. کافه چی غافل از همه جا، خرسند لبخند می زد. کادو را کوبید توی سینه کافه چی. نالید: «قرار بود گل مورد علاقه زنم روی میز باشه!»
کافه چی رنگ پریده لباسش را مرتب کرد. بعد ضمن حفظ آرامش خود گفت: «وظیفه من چیز دیگه ایه.»
و گفت: «رفاقت ما چیزی بیشتر از رابطه کاسب و مشتری نیست.»
و باز گفت: «هیچ خوش ندارم نقش دوست خائن رو کنار زن خیالی بازی کنم!»

مردی برای کودکان بی سرپرست اعانه جمع می کرد و فریاد می زد...

ای بی پدرومادرها! بی پدرومادرها را تنها نگذارید.

زن دلش می خواست حقیقت کذایی را برای مرد توضیح بدهد، اما احساس می کرد شوهرش با او رودرواسی دارد و بنابراین نگفت و افسرده شد

«شورشو درآوردی! این کارا رو می کنی که متفاوت باشی؟! می ذاشتی ابروهات دوباره در بیاد، بعد این گندو می زدی...»
«شوهر آدم باید روراست باشه؛ تو واقعاً منو دوست داری؟»
«آخه عزیزم، این چه بلایی یه سر موهات آوردی؟!»
«درست فهمیدم؛ دوسَم نداری...»
«چی می گی؟! اگه نداشتم که نگران این رفتارات نمی شدم...»
«فکر کن سرطان گرفتم، دارم شیمی درمانی می شم!»
«اَه!»
«عاشق باشی زن کچلتو هم دوست داری.»
«چی می گی؟ می دونی سر چه زنایی رو می تراشن؟!»
«سرطانیا!»
«نه منظورم این نیست...»
«روراست بگو؛ حرفتو بزن!»
«قدیما... قدیما سر زنای دیوونه رو می تراشیدن!»
«دیوونه ها رو که الآنم موهاشونو می زنن. منظورت از دیوونه چیه؟!»
«هوووف... کجا؟»
«توهینت خیلی وقیحانه بود، اما نشنیده می گیرم...»
«بهت می گم کجا داری می ری؟»
«نترس؛ فعلاً نمی رم!»
«ببین چی می گم...»

نشدن!

رشید و بلندبالا! سنگین و آداب دان و زرنگ. گل سرسبد فامیل و آشنا. به گفته دوست و دشمن: بهترین گزینه خاندان برای آدم حسابی شدن! زمانه است دیگر؛ هیچی نشد این پسره معتاد خاک برسر!
مثل پنجه آفتاب! نجیب و مودب و باهوش. مورد حسادت هر چه زن و دخترِ شناس و غریبه. به باور همه: زن آدمی خیلی مهم شدن، نقش بر پیشانی اش! گِلِه ای نیست؛ به هر حال کارگری توی خانه های آدم های کله گنده، بدتر از بعضی کارهای دیگر که نیست!
و حالا قانون نانوشته قصه؛ پیش بینی بی بروبرگرد؛ انتظار خواننده: سرِ راهِ هم قرار گرفتن آقاپسر بداقبال و دخترخانم بدشانس. این دیگر چه جور قصه ای ست؛ باز هم که نشد!

تا مقصد لال بود...

مسافرهای اتوبوس چندتایی بیشتر نیستند: دو پسر جوان که کنار هم نشسته اند و آرام حرف می زنند و سه زن که یکی شان بچه ای به بغل گرفته. هم ردیفِ پسرها روی صندلی تکی می نشینم و از پنجره به بیرون نگاه می کنم. اتوبوس راه می افتد. تک و توک مردم سیاه پوشی توی خیابان تاریک دیده می شوند که از حرم برگشته اند یا از شام غریبان. حسرت می خورم که چرا روز عاشورا سر کار رفته ام و حالا هم خسته و بی حوصله حال و هوای رفتن به حرم و روضه را ندارم؛ البته اگر جایی هنوز روضه ای برپا باشد! اتوبوس، راه نیفتاده نگه می دارد. صدای تشکر و خدابیامرزی دادن پیرزنی را از پشت سر می شنوم که سوار می شود. اتوبوس راه می افتد و داد راننده درمی آید: «حاج خانم، کارت نزدین.»
پیرزن می گوید: «کارت ندارم...»
راننده غرولند می کند: «بگو یکی از مسافرها برات کارت بکشه پولشو بهش بده.»
و بعد گویی که با خودش حرف می زند صداش کمی پایین می آید: «همیشه با این زنا مشکل داریم... انگار نه انگار اتوبوس بیت الماله!»
صدای پیرزن را می شنوم که سه بار می گوید: «خانم، من کارت دارین؟»
و دوبار می شنوم که: «نه!»
زن سوم می توپد بهش که: «خب بخرید مادرجان! مردم که نباید جور شما رو بکشن!»
پیرزن آهسته با خودش می لندد و شِکوِه های نامفهوم سر می دهد.
هروکرّ دو جوان را می شنوم. نگاه شان که می کنم یکی شان، آن که کجکی کنار پنجره نشسته و گاهی به عقب نگاه می کند، به همراهش می گوید: «تیزبازی شونه! من که می گم نصف این زنا کارت نمی کشن؛ این پیرزنه که اصلاً از قیافه ش تابلوئه پول نمی ده.»
همراهش هم می گوید: «معلومه یا گشنه گداس یا چس خور! هرکدومش هم باشه اهل کرایه دادن نیست...»
دلم یک دفعه می گیرد و بلند می شوم و به عقب اتوبوس می روم. پیرزن، با چادر رنگی -که بیشتر از اینکه رنگی باشد، باید به آن خاکستری گفت- روی اولین صندلی طرف زن ها نشسته و با خودش غرغر می کند. رنگ ورورفتگی چادرش در همین نور کم داخل اتوبوس هم پیداست. کارت هوشمندم را از جیب بغل کتم درمی آورم و مقابل دستگاه کارت خوان می گیرم که به میله عرضی وسط اتوبوس چسبیده. دستگاه بوغ می زند و من به پیرزن می گویم: «براتون کارت زدم.»
مشتش را پیش می آورد و باز می کند: «خدا خیرتون بده آقا.»
کف دستش چند سکه است. اعتنا نمی کنم و می گویم: «قابل نبود مادر.»
و برمی گردم و سرجام می نشینم. دوباره صدای لندیدن پیرزن را می شنوم و بعد صدای جوان کنار پنجره را: «گوشِتو برید داداش!»
به طرف جوان سر می چرخانم. رو به من حرفش را دنبال می کند: «اینا کارشونه! اصلاً کارت نمی خرن تا مفتی سوار اتوبوس شن. راننده هم کلید کنه، رو می زنن به مسافرا، به روی خودشونم نمی آرن که پول مسافر بنده خدا رو بدن، یا تعارف شاه عبدالعظیمی می زنن و تا بگی قابل نداره دست شون رو پس می کشن!»
پیش از اینکه دوباره سربرگردانم و تحویلش نگیرم، سایه آدمی را کنار خودم حس می کنم. پیرزن است. دوباره دستش را دراز می کند و می گوید: «من از روضه امام حسین می آم؛ اگه پول کارت تون رو نگیرین روضه رفتنم قبول نمی شه...»
تو گفتی که دلم دوباره باز می شود. لبخند می زنم، سکه ها را می گیرم و به جوان نگاه می کنم که ماتش برده. چشم توچشم که می شویم دوباره به مقابلش زل می زند که شاید تا مقصد لال شود...

غش گیر

وارد مغازه که شدم محمود را ندیدم. صاحب کارش بود و شاگردِ دیگرِ مغازه. احوال پرسی کردم با هر دوشان، و چند جفت غش گیرِ کتاب خواستم. وقتی شاگرده از نردبانِ پای قفسه بالا می رفت تا از آخرین طبقه اش غش گیرها را بیاورد، از صاحب مغازه سراغ محمود را گرفتم.
شاگردش از آن بالا گفت: «انداختش بیرون؛ اخراج!»
سرم را که بلند کردم، دیدم چشمکی را از ارتفاع چهارمتری حواله صاحب مغازه خندان کرد. صاحب مغازه با همان نیشِ باز، داشت فاکتورهای لای زونکنی را ورق می زد و به تناوب، رو به طرف من و شاگردش می گرداند. آرام گفت: «سروگوش رفیقت می جنبید؛ می دونی که اینجا، از مرد و زن، مشتری می آد.»
بعد یک دفعه خیلی جدی شد و گفت: «ناچار شدم اخراجش کنم؛ وجداناً تو که رفیقشی، بگو به نظرت محمود یک جوری نبود؟»
لب ورچیدم که یعنی من چه می دانم؛ و برای خالی نبودن عریضه پرسیدم: «چه جوری؟»
شاگرده بلند گفت: «خُل! یک کمی شاسکول می زد! من به اوستا گفتم چیزی تو دلش نیست، فقط خُله! اما اوستا می گه خُل نیست، هیزه!»
صاحب مغازه دوباره گفت: «انصافاً یک جوری نبود؟»
مِنّ ومِن کردم و این پا آن پا شدم. گفتم: «نه حالا، این جوریا هم نبود...»
جمله ای به زبانم نمی آمد که معناش این باشد که محمود نه خل و چل است و نه هیز... یک آن مثل اینکه همه خون تنم به مغزم رسیده باشد، گفتم: «شهرستان! بچه شهرستانه دیگه. اگه می بینین به این ندیدبدیدها می مونه، به خاطر اینه که بچه شهرستانه. چند سالی بیشتر که نیست اومده یه شهر بزرگ، اون هم از یه شهرِ فسقلی دورافتاده لب مرز!»
شلیک خنده، مغازه را منفجر کرد. صاحب مغازه خم شده بود و با دست می زد روی رانش و شاگردش که حالا تا میانه نردبان پایین آمده بود، یک دستش غش گیرهای سیاه فلزی و دست دیگرش به نردبان، سروصدای پلکان چوبی را درآورده بود؛ از هرهرِ عینِ رعدوبرقش نردبان می لرزید و تقّ وتق به قفسه فلزی می خورد.
صاحب مغازه لابه لای ریسه صدا زد: «محمود! بیا ببین رفیقت چی می گه! بیا بچه شهرستان!»
بعد دیدم که در امتداد قفسه ها، تهِ مغازه دری باز شد و محمود بیرون آمد. یک بسته کاغذ آ.چهار را گذاشت روی شیشه ویترینی که تا آن ته رفته بود. نزدیک شد و زل زد توی چشم هام. رنگش پریده بود.گفت: «دمت گرم دیگه؛ من بچه شهرستانم؟!»
گفتم: «خب... خب باشی، مگه نیستی؟! اشکالش چیه؟! بالاخره هرکس بچه یک جایی یه دیگه!»
گفت: «من ندیدبدیدم دیگه؟!»
به زور لبخند زدم: «چطوری پسر؟ خوبی؟ گفتم هم برای کتابخونه م چندتا غش گیر بخرم، هم ببینمت... خب اینا گفتن اخراجت کردن؛ چون هیزی... اون یکی که می گه خل و چلی!... بابا می خواستم ازت دفاع کنم...»
آه بلندی کشید و بعد خیلی شمرده گفت: «عیبی نداره، ما با هم دوستیم؛ فقط یک چیزی...»
تندی گفتم: «جان، بگو.»
گفت: «یک کاری برام بکن؛ از هیچ کس، دوست و دشمنش فرقی نمی کنه، کاری که برام می کنی اینه که از هیچ کس دفاع نکنی!»
گفتم: «خوشحال شدم از دیدنت؛ فعلاً خداحافظ.»
از مغازه بیرون نرفته بودم که شنیدم صاحب کارش می گوید: «صدبار نگفتم رفیق به دردت نمی خوره؟! سفت بچسب به کارت...»
همین که دستگیره را کشیدم، محمود صدایم زد: «غش گیراتو نبردی!»

قوس حرف «خ»

به علی عبداللهی

معاون گل از گلش شکفت. یک دستش را روی صفحه بازمانده آلبوم کوچک گذاشت، بعد با روان نویس چیزی در تقویم رومیزی اش نوشت. دوباره آلبوم را ورق زد. بی آنکه سر از روی عکس ها بردارد گفت: «رباعی روی مس! احسنت!»
پیرمرد دستی توی موهای نقره ای افشانش برد و پرسید: «می تونم بشینم؟»
معاون که انگار تازه متوجه شده بود پیرمرد سرپاست، به صندلی روکش چرمی اشاره کرد. ته ریشش را خاراند و بعد باز هم آلبوم را ورق زد. گفت: «حتماً خودِ کار از عکسش هم قشنگ تره! عالیه، مرحبا!»
پیرمرد از دسته صندلی گرفت و به زحمت پشت میز عسلی شیشه ای نشست. گفت: «از جون و دل مایه گذاشتم. خط بهترین خوشنویس های کشور رو، بی نظیرترین تذهیب های ایرانی رو، روی فلز کار کرد م.»
معاون همچنان محو آلبوم گفت: «صد برگِ مِسی! باید خیلی سنگین باشه!»
پیرمرد با پسِ انگشت ها دو بار روی شیشه عسلی تقه زد و گفت: «روزی بیست ساعت روش زحمت کشید م...»
معاون گفت: «جلای مس و قوس حرف «خ» هوش از سر آدم می بره! روح خیام رو شاد کردی!»
پیرمرد گفت: «معرق فلزه دیگه! کاغذ نیست که از بین بره. هزار سال دیگه هم می مونه، همین طور زیبا و خوانا.»
معاون سر از روی آلبوم برداشت. این بار تقویم را ورق زد تا شستش بی حرکت روی صفحه ای ماند. گفت: «بیست وهشتم ماه فرصت خوبی برای راه انداختنِ نمایشگاهه؛ کارت دیده می شه. حالا کی به ما تحویلش می دی؟»
پیرمرد سر پایین انداخت. گفت: «به خاطر مواد خامش خونه م رو فروختم .»
و آهسته حرفش را دنبال کرد: «دنگ و فنگِ کاغذبازیای اداری رو می دونم؛ انتظار زیادی ندارم. همین قدر باشه که هزینه مواد خامش دستمو بگیره...»
سگرمه های معاون رفت توی هم. آلبوم را بست و گفت: «برای ما مسئولیت داره.»
بعد صداش را بالا برد: «این همه شاعر! گشتی و گشتی اینو پیدا کردی؟!»
به ته ریشش دستی کشید و کمی آهسته تر گفت: «یک آدم هیچ وپوچ گرا رو!»
پیرمرد به او خیره شد. گفت: «اما من توی موزه تون یه تابلوی بزرگ نقاشی از خیام دید م!»
معاون از جا پرید. عصبی جواب داد: «اون رو اهدا کرد ن، بابتش پول نخواستن!»
و آلبوم را به طرف پیرمرد هل داد. آلبوم سُر خورد و درست لبه میزِ کارِ معاون، آرام گرفت. پیرمرد نیم خیز شد و عطف آن را میان انگشت هاش فشرد. کمر راست کرد و از جا برخاست. آلبوم را زد زیر بغل. ناگهان دست انداخت روی میز معاون و تقویم را برداشت. معاون جا خورد و سرش را عقب کشید. پیرمرد تقویم را پرتاب کرد به سمت پنجره. صدای ترسناکی برخاست و شیشه یک لت پنجره فرو ریخت.
معاون داد زد: «چی کار می کنی روانی؟!»
پیرمرد گفت: «خیام فقط شاعر که نبوده. اینو همه می دونن حکیم بوده، ریاضی دان و اخترشناس بوده، تقویم هم درست کرده، خنده داره که برنامه هاتون رو با تقویم این آدمِ هیچ وپوچ گرا تنظیم کنید!»
بعد دو دستی آلبوم را توی بغلش محکم گرفت، از اتاق خارج شد و معاون را با چشم هایی گردشده تنها گذاشت.

حال گیری

حالش را گرفتم. اولین بار بود می دیدمش، اما تابلو بود که طرف پشت­ هم انداز است. تا نسخه را نشانم داده بود، گفته بودم: «در عرض شش ماه گذشته بار سومه که از من پول می خوای!» و برای محکم کاری گفته بودم: «دفعه قبل بیماری ت آسم نبود، مشکل دیگه ای داشتی!»
لحظه ای از بالای ماسک سفیدش با آن دو چشم ورقلمبیده زل زد توی چشم هام. احساس کردم دروغم را باور کرده. از همان یک آن خیره شدنش هم می شد فهمید، شوکه شده. خیرگی اش ثانیه ای بیشتر طول نکشید. از چین گشادی که به ماسکش افتاد فهمیدم که خنده ای تبهکارانه بر لبش نقش بسته؛ مثل آدم بدهای توی فیلم ها!
کیف دستی کوچکم را دودستی چسبیدم. اما آسمی قلابی گفت: «شهروند عزیز، شما از آزمون برنامه تلویزیونی «دوربین مخفی» سربلند بیرون اومدید!»
آن وقت صمیمانه دست چپش را روی شانه ام گذاشت و با دست دیگر، وَنی را که آن طرف خیابان خوابانده بودند، نشانم داد. گفت: «برای دوربین ما که توی اون ون کارگذاشته شده دست تکون بدید.»
خیالم راحت شد. با یک دست همچنان کیف را نگه داشتم و با آن یکی برای دوربین دست تکان دادم. آن وقت بازیگر دوربین مخفی با مشت کوبید توی دماغم. سرم گیج رفت و توی پیاده رو ولو شدم. تا به خود بیایم، کیفم را برداشت و به همراه داروندارم زد به چاک. حالم را گرفت!

نظرات کاربران درباره کتاب آناناس

تبریک میگم به دوست عزیز آقای حسینی ایرانی (هرچند خیلی دیر) ولی داستانهای خیلی کوتاه آقای حسینی ایرانی تاثیر بسزایی در روند درک و فهم اصول داستان نویسی برایم داشت
در 6 ماه پیش توسط §a€id ®@F€¡