فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب در اتاقم را به روی خودم قفل می‌کنم

کتاب در اتاقم را به روی خودم قفل می‌کنم

نسخه الکترونیک کتاب در اتاقم را به روی خودم قفل می‌کنم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب در اتاقم را به روی خودم قفل می‌کنم

کالا در اتاقش را بست، او در اتاقش را به روی خودش قفل کرد، در اوایل زمستان ۱۹۱۳ به محض این‌که جراحت‌ها و آسیب‌های جسمی‌اش به قدر کافی بهبود یافت، توانست به سختی ولی با سماجتی لجوجانه با استفاده از عصا و با شانه‌هایی لاغر و خمیده راه برود، سرش خم شده بود تا از چشم‌های نیمه باز پر از اشک حفاظت کند در مقابل نور شدید و خیره‌کننده‌ی خورشید که همچون برق تیغی بود بر مات‌ترین سطوح، و از آن پس، در گردش فصل‌ها، سال‌ها، دهه‌ها، در پرواز غازهای کانادایی به شمال و گذر از بالای بلندترین قسمت بلندترین سقف آن ساختمان، در پرواز غازهای کانادایی به جنوب با آن فریادهای گرفته و غم‌انگیز، و مرغ‌های غوّاصی که در کناره‌ی رودخانه دیده نمی‌شدند، و فریادهای هشدار‌دهنده‌ی توکاهای سیاه بال قرمز در باتلاق‌ها، در گذر سریع مهتاب نیز، دو مهتاب که به آرامی در چشمان درشت و آرام و خیره‌اش می‌نشستند، همچنان‌که می‌اندیشید هیچ عطشی رفع نمی‌شود اگر عطش باشد.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.69 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب در اتاقم را به روی خودم قفل می‌کنم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیش گفتار مترجم

در اوّلین نگاه به متن مبدا اثر و پس گفتار آن، به یاد گفته ی ژرار ژانت افتادم: نوشتن پیش گفتار بر اثر این مشکل عمده را ایجاد می کند که ارتباطی نامتوازن پدید می آید. نویسنده ـ و در مورد من، مترجم ـ تفسیری زودهنگام از متنی به خواننده می دهد که خواننده هنوز از آن آگاهی پیدا نکرده است. من نیز به تبعیّتی آگاهانه از جویس کرول اوتس ترجیح می دهم از این اثر و ویژگی های سبکی آن که خواننده ی انگلیسی و نیز خواننده ی فارسی را از خوانشی معمول و آشنا دور می سازد هیچ نگویم و لذّت کشف غرابت آن را یکسر به خواننده ی هوشیار بسپارم. تنها نکته ای که به رسم امانت بر خود فرض می دانم در پیش گفتار تاکید کنم این است که هر جا در متن ترجمه، ضمیر «او» در اشاره به کالا برجسته شده، استراتژی مترجم بوده است و چنین تمایزی، به دلیل وجود امکان تمایز ضمایر سوم شخص مفرد مونّث و مذکّر در زبان انگلیسی، در متن مبدا دیده نمی شود.

مریم حسین زاده
شهریور ۱۳۸۹ـ حیدرآباد، هندوستان

این کتاب ترجمه ای است از:
I Lock My Door Upon Myself
Joyce Carol Oates

قسمت اوّل

۱

... آن جا روی رودخانه، رودخانه ی شاتوکا، زیر تابش خورشیدی به رنگ قرمز سوخته، قایق پارویی با آمیزه ای از شادی و سرسختی و بی اعتنایی به امواج متلاطم می کوبد. و آن زوج در قایق: مرد پارو می زند، مردی سیاه؛ زن، زنی سفید که صورتش را از آن فاصله ی دور نمی توان دید. مرد پارو می زند و قایق را در مسیری نسبتاً ناهموار، همچنان باقدرت و مصمّم، به پایین رودخانه می راند. پاروها چون شمشیری بالا و پایین و بالا و دوباره پایین می آیند، در آب فرو می روند تا دوباره از آن سر برآورند خیس و بی قرار؛ زن رو به او نشسته است، نزدیک او، زانوهایشان چسبیده به هم، یا از ساحل این گونه به نظر می رسد... زن صاف می نشیند، صاف و خبردار، کاملاً مراقب هر حرکت مرد و قایق. با یک دست به سمت کج شده ی قایق پنجه انداخته تا تعادلش را حفظ کند، انگشتان سفید دست دیگر، مشت شده از سر ترس، بی حرکت در دامنش.
... از میلبرن می گذرند، از فلمینگویل می گذرند، از شاهین می گذرند، و آن گاه مردم کم کم آن ها را می بینند، متوجّه آن ها می شوند... امّا فقط وقتی حدود یک و نیم کیلومتری با آبشار تینترن فاصله دارند فریادهای هشدار دهنده ی مردم بلند می شود و حالا حتّی صدای پرندگان در کناره ی رودخانه همراه با هشدارها بلندتر و گوش خراش تر می شود. سپس در حدود یک کیلومتری آبشارگویی دستی عظیم قایق پارویی را دستخوش جریان و تکانی تند می کند و حالا مرد سیاه باید با تمام قدرت و در نهایت استیصال تلاش کند تا قایق را از مسیر این جریان خارج کند امّا پاروها را بلند می کند و آن ها را به آرامی سرجایشان می گذارد همچنان که زن هنوز از نزدیک او را تماشا می کند، احتمالاً با لبخندی بر لب، هر دوی آن ها می خندند؟ ـ با هم حرف می زنند؟ ـ هیچ نمی شنوند از فریادهایی که از ساحل به گوش می رسد و از صدای غرّش آبشار پیش رو که هر لحظه بلندتر می شود، پرتگاه صد و هشتاد متری در آن سمت پل و آب خروشان سفید و کف آلود آن...

۲

سال ۱۹۱۲ بود. شمال نیویورک در درّه ی رودخانه ی شاتوکا، آن جا که شفق و سپس تاریکی زود از راه می رسد چون صخره های پرشیب مجاور و دامنه های مشرف به آن، چنان سایه ی ساکن و دیرپایی را بر این منطقه می گسترانند که گویی تاریکی، سپس شب، چون بخاری بلند می شود، سپس متراکم می شود، همیشه آن جا حضور دارد حتّی در روشنایی، و مترصّد چیره شدن است.

۳

او مادر مادرم بود امّا نه مادر بزرگ به آن معنا که انتظار می رود و اگر دیوانگی ای به ارث رسیده از او در من حلول کرده است از آن بی خبرم و گناهی ندارم.
«کالا»: اسمی که مادر خودش درست در لحظه ی تولّد او، در ژانویه ی ۱۸۹۰، به او داد؛ گویی مادرش می دانست جان سالم از رنج به دنیا آوردن بچّه به در نخواهد برد، از این رو می خواست برای نوزاد دخترش، اوّلین و آخرین بچّه اش، میراثی یادآور گور به جا بگذارد(۱).
پس مادر مادرم حتّی در بچّگی می بایست نامش را سرنوشت محتوم، سرنوشت مقدّرش، بداند: رنگی سفید ورای سفیدی: جلای چشم نواز متمایل به زرد زنبق کالا، دسته گل مراسم به خاک سپاری.

۴

نام تعمیدی مادر مادرم «کالا» نبود بلکه «ادیت مارگارت» بود؛ نامی که در اسناد رسمی ثبتی آمده بود و یک روز، با قلم، روی سنگ قبرش حک می شد ـ در قطعه ی مربوط به خانواده ی فرلیشت در اوّلین کلیسای پروتستان لوتری روستای شاهین، واقع در عدن کانتی(۲) در نیویورک.
«کالا» اسمی بود که در بچّگی، خودش روی آن تاکید می کرد. وقتی در قالب سوم شخص از خودش حرف می زد، چنان که گویی حقیقتی را عنوان می کند ـ «کالا می خواد بره بیرون، همین حالا»، «کالا نمی خواد بخوابه، خوابش نمیاد» ـ اگر چه کسی نمی دانست چه کسی موضوع اسمش را به او گفته، اسمی که مادرش در بستر مرگ به او داده بود.
کالا از همان ابتدا بچّه ی دردسرسازی بود.

نظرات کاربران درباره کتاب در اتاقم را به روی خودم قفل می‌کنم

متوسط بود، ترجمه ش عالی
در 2 ماه پیش توسط گل پری بانو