فیدیبو نماینده قانونی انتشارات او و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آن‌ها نیز عاشقند؟

کتاب آن‌ها نیز عاشقند؟

نسخه الکترونیک کتاب آن‌ها نیز عاشقند؟ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آن‌ها نیز عاشقند؟

به من کمک کنید. به من محتاج کمک کنید. بال­هایم شکسته. از خانه­ام دور افتاده­ام. به من کمک کنید. به من محتاج کمک کنید. عابر اول، سکه­ای به طرف او پرتاپ می­کند و با عصبانیت دور می­شود. او با نگاهی سکه را به کناری می­گذارد. عابر دوم: حقه بازها! لباس­هایش از لباس­های من بهتر است. به من کمک کنید. کودک: مامان، به او کمک کنید. مادر: نه! آن­ها محتاج نیستند. کودک: مامان می­دانم؛ ولی او محتاج است. مادر: بگیر. این سکه خوب است؟ کودک: نه مامان، سکه نمی­خواهد. مادر: پس حتما اسکناس می­خواهد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات او
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.41 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آن‌ها نیز عاشقند؟

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

آن­ها نیزعاشقند؟
به نام او
آیا آن­ها نیزعاشقند؟ آنان نیز؟
در آن شک دارم.

او: " هر آن­گاه یافتی باز گرد "
و
فرود و سفر آغاز می­شود.
***
به من کمک کنید.
به من محتاج کمک کنید. بال­هایم شکسته. از خانه­ام دور افتاده­ام. به من کمک کنید. به من محتاج کمک کنید.

عابر اول، سکه­ای به طرف او پرتاپ می­کند و با عصبانیت دور می­شود.
او با نگاهی سکه را به کناری می­گذارد.
عابر دوم: حقه بازها! لباس­هایش از لباس­های من بهتر است.

به من کمک کنید.

کودک: مامان، به او کمک کنید.
مادر: نه! آن­ها محتاج نیستند.
کودک: مامان می­دانم؛ ولی او محتاج است.
مادر: بگیر. این سکه خوب است؟
کودک: نه مامان، سکه نمی­خواهد.
مادر: پس حتما اسکناس می­خواهد.
کودک: نه مامان، یک چیز دیگر. او «فرق» دارد.
مادر: یعنی چه فرق دارد؟ بیا برویم.
کودک: مامان خواهش می­کنم. بیایید، یک شانه برایش بخریم.
می­توانم شانه­ام را به او بدهم؟ او به شانه احتیاج دارد.
مادر: بله، می­توانی شانه­ات را به او بدهی.
کودک: بفرمایید آقا. سلام. این شانه مال شما است. امیدوارم از رنگ آن خوشتان بیاید. بین یک قیچی که با آن موهایتان را کوتاه کنید و یک شانه که با آن موهایتان مرتب شوند، شک داشتم. ولی دیدم شانه بهتر است. نظم بهتر است.
خیلی از تو ممنونم. واقعاً هم احتیاج دارم که موهایم مرتب شوند.

به من کمک کنید.
محتاجم. بی­راهم. حرفی برایم ندارید؟ حرفی به من نمی­دهید؟ محتاجم. دورافتاده.

ـ بفرمایید آقا. این پول و این دسته گل صورتی مال شما.
نوزادم را امروز از بیمارستان به خانه می­برم. این گل از طرف فرزندم است. فقط از شما خواهش می­کنم، برای سلامتی او دعا کنید. دعا می­کنید؟
ـ دعا کنم؟!
ـ حتماً. فراموش نکنید.
ـ به من کمک کنید. محتاجم.
ـ آدم­هایی مثل شما دعایشان قبول می­شود.
طفلک! این هم سهم او از این دنیا.
یادتان نرود برای ما یعنی برای فرزندم دعا کنید.
به من کمک کنید.

ـ بگیر.
سکه­ای جلو او می­گذارد.
ـ سکه؟ رویش چه نوشته شده؟
رهگذر با تعجب نگاهی به او می­اندازد و می­رود.
ـ رهگذر! کرشته(۱)؟ نمی­خواهم.
کوردلی(۲) نمی­خواهم.
روشنایی به من دهید.
روشنایی.

به من کمک کنید.

ـ تو کوربختی(۳) یا کور چشم(۴)؟
ـ کوردل نیستم.
ـ ولی من نمی­دانم کورذهنم یا کور ذوق؟
ـ شاید کورنگاهی؟
ـ نگاه به چه؟
به من کمک کنید.
محتاجم. بی­راهم.
حرفی برایم ندارید. دورافتاده­ام.
به من کمک کنید. مرا اسیر این دیار نگذارید.

ـ چه می­خواهی؟
ـ باور برای راه.
ـ چه می­خواهی؟
ـ توشه­ی راه.
ـ توشه­ات چیست؟
ـ یک حرف، یک بیت شعر، یک حس، یک داستان، یک حقیقت که از دهان شما شنیده شود.
ـ چه می­گویی؟
ـ آن­چه می­خواهم.
به من کمک کنید.

محتاجم بی­راهم. دورافتاده­­ام. به من کمک کنید.
یک حرف. یک حرف می­خواهم.

ـ بگیر. این اسکناس­ها مال تو. بخند دیگر.
و با شتاب دورمی­شود.

آی آدم­ها، به من کمک کنید.
برایم حرفی بزنید. محتاجم.
بی­راه. دورافتاده­ام.
ـ می­توانم برایت یک داستان تعریف کنم؟ چند روز پیش آن را در کوچه پیدا کردم. کتابش افتاده بود کنار خیابان. من هم سریع آن را خواندم و گذاشتم سرجایش.
" روزی روزگاری، جوانی تنها و غمزده در کنار خیابان شهرشان گدایی می­کرد. زئوس صدای او را می­شنود. به نزد او می­رود. به او سکه­ای می­دهد.
او، وقتی آن سکه درخشان را می­بیند خوشحال می­شود و فوراً می­رود و با آن پول، کلی کتاب می­خرد.
فردای آن روز، کتابها را در مقابلش می­چیند و شروع می­کند به فریاد زدن:
کمکم کنید. محتاجم. شما را قسم می­دهم از این کتابها بردارید. کمکم کنید. من محتاج آگاهی شما هستم. من محتاج هستم."
ـ بعد چه شد؟ خریدند؟
ـ او می­خواست تا همه از آن کتاب­ها بخوانند. به همه التماس می­کرد ولی بازار گدایی­اش مثل خیلی از " محتاج­ها " کساد بود. بسیاری از آدم­ها وجودهای پردغدغه­ای هستند.
ـ به من کمک کنید. حرفی برایم بزنید.
ـ تو کارت را بکن. فریاد کمکت را بزن. ولی تو دغدغه می­خواهی.
ـ من آرامم را می­خواهم.
ـ آی آدم­ها، نقاب­هایتان را بردارید. چرا با نقاب راه می­روید. رابطه­ی شما با تمدن چیست؟ این مرد آرامش را می­خواهد.
ـ کارت راه افتاد، نه؟ موفق باشی، خدانگهدار.

رفت.

به من کمک کنید.

محتاجم. بی­راهم. دورافتاده­ام.
یکی آمد و کنارم نشست. نگاهش کردم.

ـ شما؟

ـ آمده­ام صحبت حالت شوم اگر صحبت حالم شوی.
گویی تو آمده­ای مرا از حال بسوزانی.
اگر آتش داری بسوزان.
من اگر به سراغت آمدم، با ذوق و اشتیاق آمدم.
حالت آن­جایی است که مرا بی­تاب می­کند. نه؟!

رفت.

کمی نان با شیر خوردم بعد هم یک موز. هر کس از آن­جا می­گذشت، با تعجب به من نگاه می­کرد. گویی من نباید اصلاً خوراکی بخورم.
آن هم این خوراک را!
آن­ها خوراکی­ها را هم طبقه بندی کرده­اند!

عابری از آن­جا می­گذشت که با خود موزون سخن می­گفت. از طرفداران کودکان نیز بود. با یک دستش، دست پسرکی را گرفته بود و در دست دیگرش عروسکی بود که محکم آن را چسبیده بود.
از پسرک پرسید:
ـ قشنگ است؟ همین را می­خواستی؟
پسرک گریان و نالان، جواب داد:
ـ مال من است؟ برای من خریدی؟
ـ بله مال تو است. دیگر گریه نکن.
پسرک، امیدوار، ساکت شد.
لحظه دیگر، دوباره با حلقه اشک چشمانش همان سوال را می­پرسید.
گویی اشکش، هادی احسان راستین بود و می­دانست که خواهرش منتظر عروسک است.
به من کمک کنید.
محتاجم، بی­راه. دورافتاده. به من باور دهید. حرفی برایم ندارید؟
ـ " بابا! بابا! نگاه کن! "
عروسک را از پدرش می­گیرد. خوشبختانه حلقه اشک هنوز در چشمانش برق می­زند.
ـ بفرمایید بگیرید.
عروسک را به من داد و دوباره تکرار کرد:
ـ بگیرید دیگر.
دستم را به طرف صورتش بردم. اشکش را که سرازیر می­گشت، بر­انگشتم سوار کردم و هر دو در هم جاری شدیم. او مرا گرفت و من او را.
اشکش هادی احساس بود.
لبخند پدر را دیدم.
یکی دیگر که از راه رسید ما را با عروسک دید. دلش عایق بود.
با نگاه، توانستم به او بگویم برود. عروسک را برداشتم و در گوشه­ای دور از چشم او نهادم.

رفت.

به من کمک کنید.
محتاجم. بی راه. حرفی برایم ندارید؟

دختر کوچولویی به محض دیدن من، به طرفم آمد.

ـ می­خواهی توپم را به تو بدهم؟ توپم قلقلی است. می­اندازی هوا نمی­دانی تا کجا می­رود؟ بابام برایم خریده. من از اول آن­را نداشتم.
ـ بله، می­خواهم.

به من کمک کنید.
محتاجم. محتاجم. بی­راه. کمکم کنید. حرفی برایم ندارید؟ حرفی به من بدهید.

چرا. من کسی را می­شناسم که در بازار برده فروشان به دنبال " آن " گشت.
اما آن را نیافت(۵).

به من کمک کنید.
محتاجم. یک حرف. یک حرف برایم ندارید؟
دو نفر نزدیک می­شوند.

نفر اول:
تو فیلسوفی؟
نفر دوم:
فیلسوف و عشق؟
نفر اول:
چرا عشق؟
نفر دوم:
نگاهش کن. خودت می­فهمی.
نفر اول:
به نظر من فیلسوف است و محتاج.
نفر دوم:
شاید هر سه: فیلسوف، محتاج، عاشق.
هر دو با هم: فیلسوفِ محتاجِ عاشق!
فیلسوفِ محتاجِ عاشق! شعر دوست داری؟

تمام وجودم گوش بود و تلاش برای درک آن­ها.

ـ سکوت! یعنی موافق است. برایش یک شعر بخوان.
تو بخوان.
ـ تو بخوان؛ بهتر می­خوانی.
من؟ اصلاً، اصلاً صدایم خوب نیست.
ـ بخوان دیگر. چقدر تعارف می­کنی.
تو بخوان من بلد نیستم.
ـ بخوان دیگر.
نمی­توانم.
با هم زدند زیر خنده و بنای انتظار من.

به من کمک کنید. نیازمندم. یک شعر برایم بخوانید. یک شعر. آقا یک شعر، خانم! یک شعر!
کمک کنید. نیازمندم. یک شعر برایم بخوانید.
آقا یک شعر برایم می­خوانید؟
خانم یک شعر برایم می­خوانید؟

پیر مردی آمد.
یک دیوان برایم خریده بود. آن­را به من داد.
ـ حالا خاموش! بگذار استراحت­مان را بکنیم.
در خانه­اش درست دردو قدمی من بود. در را باز کرد و داخل شد.
صداب پچ پچ را می­شنیدم که از او می­پرسید:
ـ قبول کرد؟

من با این دیوان چه کنم؟ بوئیدمش. حس خوبی بود.
دوباره برش داشتم. چشم­ها و دست­هایم را هادی احسان کردم.
بازش کردم، با چشم­هایم کلمه مقدس "عشق" را خواندم.
عجب یادآوری خورشیدی­ای بود.
بعد هم آن دیوان را در کنار عروسک و توپم قرار دادم.
به من کمک کنید.
محتاجم. یک شعر، یک شعر برایم بخوانید.
دقایقی بعد، پیرمرد دوباره از آن­جا عبور کرد. با چشمان غضب آلودش، اعتراضش را به من رسانید.

به من کمک کنید.

ـ صدایتان را شنیدم. می­توانم برایتان کمی حرف بزنم. شما حرف می­خواستید. من حرف دارم. حرفهایی دارم که در دلم مانده است:
من از او "توجه نگاهی" می­خواهم. ولی او حتی "توجهِ حرفی" را هم بلد نیست. اگر هم بلد است بروزش سخت است.
درک "توجهِ عملی" هم برای همیشه زندگی آسان نیست.
گاهی نمی­شود دیگر!
دلم می­خواهد مثلاً اگر تغییری می­کنم، چه در ظاهر وچه در باطن، او حس کند. آرزویم این است که حس این تغییر را، با نگاهش به من بگوید.
فقط یک نگاه، برای چندین تغییر کافی است.
اگر او این یک نگاه را به من انداخت، آن­را برایت می­آورم.
فکر می­کنی به دردت بخورد؟

نظرات کاربران درباره کتاب آن‌ها نیز عاشقند؟