فیدیبو نماینده قانونی نشر نون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب باغ اناری

کتاب باغ اناری
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب باغ اناری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب باغ اناری

غروب بود. وقتی پا تو باغ اناری گذاشتم، درختان انار، ساکت بودند، داشتند به هم نگاه می‌کردند. باد ملایم تابستان سعی می‌کرد آنها را به حرف درآورد. آنها گاهی پچ‌پچ می‌کردند و گاهی هم نه. انارهای سرخ بر شاخه‌هایشان چون خورشیدهایی غروب کرده بودند. ناگهان پچ‌پچ جوی آب را شنیدم، بعد صدای پای یک نفر آمد که به من نزدیک می‌شد. پشت انارها پنهان شدم. بعد صدای پای سه نفر آمد. نگاه کردم، صدای پای اول، پشت درختی خاموش شد. آن سه نفر کنار جوی آب ایستادند. ناگهان فرهاد سنگی بر سر خود زد و تو جوی آب افتاد. شیرین فریاد کشید: «فرهاد من!» خسرو گفت: «او دیگر مرده است.» فرهاد در جوی آب غوطه غوطه خورد. شیرین دوباره فریاد کشید: «فرهاد من!» خسرو دامن شیرین را گرفت، گریید، گفت: «شیرین من! شیرین من!» آبِ جوی، آهسته فرهاد را برد. شیرین در حالی که می‌گریید به خسرو نگاه کرد، گفت: «کاش من هم مرده بودم.» خسرو گریید، گفت: «آن‌وقت من هم می‌مردم، شیرین من!» ناگهان باغ اناری ساکت شد.

ادامه...
  • ناشر نشر نون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.67 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب باغ اناری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



وضعیت

وقتی آموزگار پیر وارد کلاس شد، شاگردی که در میان میز و نیمکت های خالی به تنهایی خوابیده بود، گفت: «برپا!»
و همان طور خوابیده پس از لحظه ای گفت: «برجا!»
آموزگار پیر دفتر حضور و غیاب را پشت پنجره ی چوبی کلاس گذاشت و عینک مشکی ذره بینی اش را به چشم هایش زد و گفت: «آبنوسی!»
شاگرد تنهای کلاس با صدای بلند گفت: «غایب!»
«علی براتیانی!»
«حاضر!»
«جلا ل الدوله ای!»
«آقا! از جلا ل الدوله ای تا آخر همه غایبن.»
آموزگار پیر همان طور که سرش روی دفتر حضور و غیاب پایین بود پرسید: «کجا رفته ان؟!» صدایش خشک و کشدار بود. علی براتیانی، شاگرد تنها، خمیازه ای کشید و گفت: «کسی نمی دونه!»
آموزگار پیر دفتر را بست و کنار تخته سیاه ایستاد. روی تخته وسط آن نوشت: «درس امروز»
بیرون در حیاط مدرسه هیچ شاگردی نبود که کنار میله ی پرچمی که از چوب درخت گز تراشیده بودند، بایستد و بگوید: «ما همه می دانیم که معلم پدر دوم ماست و مدرسه خانه ی دوم ما!»
علی براتیانی، شاگرد تنهای کلاس، از لای میز و نیمکت ها بیرون آمد و روی نیمکت جلو کلاس سراپا گوش نشست. آموزگار همان طور که گچ سفید را در دست هایش می چرخاند به طرف پنجره رفت و آسمان را از لای ترک های شیشه نگاه کرد، بعد رو به علی براتیانی کرد و گفت: «فکر نمی کنم امروز بارون بیاد!»
علی براتیانی در دفتر مشقش که بالای آن نوشته بود؛ «درس امروز»، سر سطر نوشت: «فکر نمی کنم امروز بارون بیاد!»
آموزگار پیر دوباره پای تخته سیاه رفت و زیر «درس امروز» نوشت: «نمی دونم چه مرگمه!»
علی براتیانی در دفتر مشقش نوشت: «نمی دونم چه مرگمه!»
آموزگار پیر پس از اندکی تامل سرانجام رو به علی براتیانی، شاگرد تنهای کلاس، کرد و پرسید: «کلاس چندمی؟!»
علی براتیانی در دفتر مشقش نوشت: «کلاس چندمی؟!»
آموزگار پیر گفت: «فکر می کنم امروز دوشنبه باشه، فکر نمی کنم امروز بارون بیاد!»
بعد به کنار پنجره رفت و از لای ترک های شیشه، آسمان را نگاه کرد و گفت: «دوشنبه ها روز مناسبی برای بارون نیس!»
آسمان دودی رنگ بود، از لای ترک های شیشه می شد درخت تاغ تشنه ای را دید که وسط حیاط در برابر باد صبحگاهی تعظیم می کرد و کمی دورتر از درخت تاغ، با کمی دقت می شد پسرکی را دید که دست در جیب قبای بلندش کرده بود و یک سوت پاسبانی بر دهان داشت و یکسره آن را به صدا درمی آورد. در کنار پسرک می شد سبدی را دید که پر از کاغذپاره های مشق شاگردان بود و کمی آن طرفتر، جایی که دیوارهای مدرسه شروع می شد، می شد چرخش بادبادکی را هم در آسمان دودی رنگ دید که صدای گریه ی کودکی از کوچه های دورتر آن را تعقیب می کرد. آموزگار پیر به طرف تخته سیاه برگشت و با گچ سفید نوشت: «حرفی برای گفتن پیدا نمی شه!»
علی براتیانی، شاگرد تنهای کلاس، در دفتر مشقش نوشت:
«حرفی برای گفتن پیدا نمی شه!»
از راهرو مدرسه، صدای پای ناظم اخمو به گوش نمی رسید. صدای خنده های چاکرمنشانه ی رییس هم شنیده نمی شد - آموزگار پیر به یاد داشت که همیشه خنده های رییس را چاکرمنشانه وصف کرده بود- از آن گذشته، از داخل راهرو و از فضای کلاس های دیگر نه آوای «آب - بابا - آب» شاگردی شنیده می شد نه صدای «کره خر! ساکت بنشین» معلمی. آموزگار پیر به در بسته ی کلاس نگاه کرد. یادش بود که در را خودش بلافاصله پس از ورود به کلاس بسته بود. به طرف پنجره رفت. علی براتیانی، شاگرد تنهای کلاس، مداد را روی دفتر مشقش گذاشت و زیر لب به گونه ای که فقط خودش می فهمید شروع کرد به خواندن آهنگ «لالا لالا گل پونه...»
آموزگار پیر بار دیگر از ترک های شیشه، حیاط را نگریست؛ آسمان دودی رنگ بود. پسرک همچنان مشت در جیب، رو به کلاس سوت می زد و همان صدای گریه ی کودک از کوچه های دوردست، بادبادک را در هوا تعقیب می کرد. علاوه بر این، درخت تاغ تشنه، شاخه از تعظیم باد صبحگاهی هنوز برنداشته بود. آموزگار پیر برگشت، کنار تخته سیاه ایستاد، خواست چیزی روی تخته بنویسد اما باز پرسید: «کلاس چندمی؟!»
علی براتیانی روی دفتر مشقش بلافاصله نوشت: «کلاس چندمی؟!»
سکوت دیوانه کننده ای فضای کلاس را پوشانده بود. آموزگار پیر عقیده داشت این سکوت هم اکنون بر تمام فضای مدرسه مستولی است. ناگهان با خشم لجام گسیخته ای فریاد کشید: «اینجا کجاس؟!»
علی براتیانی بی آن که سکوتش را بشکند روی دفتر مشقش نوشت: «اینجا کجاس؟!»
آموزگار پیر اندیشید سوالش مبهم بوده است، در توضیح سوال فریاد کشید: «منظورم اینه که اینجا مدرسه اس یا جای دیگه؟!»
علی براتیانی در دفتر مشقش در توضیح سوالش نوشت: «منظورم اینه که اینجا مدرسه اس یا جای دیگه؟!»
آموزگار پیر مستاصل شده بود، دوباره به طرف دفتر حضور و غیاب رفت، آن را گشود و شروع کرد به خواندن اسامی شاگردان:
«آبنوسی!»
علی براتیانی مداد را روی دفتر مشقش گذاشت، گفت: «غایب!»
«علی براتیانی؟!»
علی براتیانی گفت: «حاضر!»
«جلا ل الدوله ای؟!»
علی براتیانی به آرامی گفت: «از اینجا تا آخر همه غایبن آقا!»
آموزگار پیر دوباره پرسید: «کجا رفته ان؟!»
علی براتیانی به آرامی گفت: «کسی نمی دونه آقا!»
آموزگار پیر دفتر حضور و غیاب را بست و کنار تخته سیاه رفت. با تخته پاک کنی که شاگردان کلاس از کلاه پدر یکی از همکلاسی هایشان ساخته بودند، تخته سیاه را پاک کرد. علی براتیانی، شاگرد تنهای کلاس، بلافاصله مداد پاک کن را از جیبش درآورد و تمام آنچه را که تاکنون بر دفتر مشقش نوشته بود به آرامی پاک کرد. هیچ صدایی هنوز از هیچ جای مدرسه به گوش نمی رسید. آموزگار پیر اندیشید: صبح مثل همیشه با صدای زنگ ساعت شماطه دار خودش بلند شده است، تا اینجا که هیچ اشتباهی در کار نبوده است. بعد از نرمش صبحگاهی و صرف صبحانه مثل هر روز از همان مسیر همیشگی آمده است. چشم های او هم که اشتباه نمی کنند. اگر او اشتباه بکند، علی براتیانی که اشتباه نمی کند. گذشته از آن، اگر اینجا مدرسه نیست پس آن میله ی پرچم چیست؟ ناگهان فریاد کشید: «اینجا مدرسه اس!»
علی براتیانی در دفتر مشقش نوشت: «اینجا مدرسه اس!»
آموزگار پیر دادکشید: «اگر مدسه نیس، پس آن میله ی پرچم چیست؟!»
علی براتیانی روی دفتر مشقش نوشت: «اگر مدرسه نیس، پس آن میله ی پرچم چیست؟!»
صدایی نمی آمد. سکوت بود. سکوتی مدهوش کننده و استیصال آمیز. آموزگار پیر به طرف پنجره ی کلاس برگشت. از لای ترک های شیشه یک بار دیگر بیرون را نگاه کرد: آسمان باز هم دودی رنگ بود اما بادبادک در تاغ تشنه ی حیاط متوقف شده بود. پسرک هم سوتش را به گردنش آویخته و کنار سبد نشسته بود، کاغذپاره های مشق را از آن برمی داشت و یکایک در هوا رها می کرد. صدای گریه ی کودک از کوچه های دوردست، قطع شده بود. آموزگار پیر برگشت. مستاصل شده بود. روی تخته سیاه نوشت: «حرفی برای گفتن پیدا نمی شه! نمی دونم چه مرگمه!»
علی براتیانی دیگر نمی نوشت، سرش را روی دفتر مشقش گذاشته و در خوابی ژرف فرو رفته بود. آموزگار پیر، مستاصل، در عرض کلاس درس قدم می زد. پس از لحظاتی طولانی که بنا به گفته های سابق خود او، لحظاتی کشنده و دردناک بودند، دوباره به طرف پنجره برگشت. از لای ترک های شیشه بیرون را نگاه کرد: آسمان هنوز هم دودی رنگ بود. تاغِ تشنه بادبادک را در هوا رها کرده بود. پرچم بر فراز میله ی چوبی تاب می خورد و پسرک سوت زن هم ناپدید شده بود. جای پسرک کاغذپاره های مشق شاگردان در هوا به جا مانده بود.
آموزگار پیر به طرف تخته سیاه برگشت. صدای خروپف آرام علی براتیانی، شاگرد تنهای کلاس، فضای ساکت کلاس را به نحو تکان دهنده ای وهم آمیز کرده بود. آموزگار پیر وحشت کرد، در را گشود و باشتاب از راهرو گذشت، وارد حیاط شد. هنگامی که می خواست از در مدرسه بیرون برود، مستخدمه ی مدرسه که چادرش را باد به اهتزاز در آورده بود وارد مدرسه شد و با دیدن آموزگار پیر گفت: «جمعه ها که مدرسه تعطیله، آقا!»
آموزگار پیر هاج و واج گفت: «مگه امروز دوشنبه نیست؟!»
مستخدمه گفت: «امروز جمعه است!»
آموزگار پیر گفت: «پس چرا علی براتیانی آمده بود؟!»
مستخدمه هاج و واج در چهره ی آموزگار پیر نگریست و گفت: «علی براتیانی که دو هفته ی پیش عمرش را داد به شما!»
آموزگار پیر وحشت زده در حالی که عقب عقب خودش را به کوچه می انداخت، گفت: «...».

شیراز فروردین ۱۳۶۶

باغ اناری

غروب بود. وقتی پا تو باغ اناری گذاشتم، درختان انار، ساکت بودند، داشتند به هم نگاه می کردند. باد ملایم تابستان سعی می کرد آنها را به حرف درآورد. آنها گاهی پچ پچ می کردند و گاهی هم نه. انارهای سرخ بر شاخه هایشان چون خورشیدهایی غروب کرده بودند. ناگهان پچ پچ جوی آب را شنیدم، بعد صدای پای یک نفر آمد که به من نزدیک می شد. پشت انارها پنهان شدم. بعد صدای پای سه نفر آمد. نگاه کردم، صدای پای اول، پشت درختی خاموش شد. آن سه نفر کنار جوی آب ایستادند. ناگهان فرهاد سنگی بر سر خود زد و تو جوی آب افتاد. شیرین فریاد کشید: «فرهاد من!»
خسرو گفت: «او دیگر مرده است.»
فرهاد در جوی آب غوطه غوطه خورد. شیرین دوباره فریاد کشید: «فرهاد من!»
خسرو دامن شیرین را گرفت، گریید، گفت: «شیرین من! شیرین من!»
آبِ جوی، آهسته فرهاد را برد. شیرین در حالی که می گریید به خسرو نگاه کرد، گفت: «کاش من هم مرده بودم.»
خسرو گریید، گفت: «آن وقت من هم می مردم، شیرین من!»
ناگهان باغ اناری ساکت شد. باد ملایم تابستان انارها را به حرف در آورده بود. صدای زنجموره ی شباهنگی که می خواست اندک اندک به پیشباز شب برود، از دور به گوش می رسید. سکوت مرا می ترساند. وقتی که سرک کشیدم، دیدم شیرین با گیسوان خاک آلود از باغ اناری بیرون رفت، در حالی که هنوز فریاد می زد: «کاش من هم مرده بودم.»
خسرو به دنبال او گریه کنان رفت. دوباره سکوت در باغ اناری جاری شد. بعد، صدای تیشه ای شنیدم که اندک اندک به قهقرای سکوت می رفت. بعد صدای گریه ی مردی در باغ اناری پیچید. نگاه کردم، گروهبان پشت درخت انار، آن سوی من، های های می گریید. رنگ پیراهنش کاهی بود. ترسیدم. لرزان از پشت درخت انار بیرون آمدم، گفتم: «من فقط آمده ام به انارها نگاه کنم.»
دستمال چروکیده ی قمیسی از جیب پیراهن کاهیش درآورد، اشک هایش را پاک کرد، به من نگاه کرد، گفت: «شیرین من! شیرین من!»
گفتم: «شیرین را من دیدم از باغ اناری در رفت.»
گفت: «کاش من هم رفته بودم.»
گفتم: «فرهاد را من دیدم، جوب آب آهسته او را برد.»
گفت: «کاش مرا هم برده بود.»
شباهنگ اندک اندک وارد شب شده بود. ناله ی مدامش انارها را ناپدید می کرد. دلم می خواست دوباره روشن باشد تا انارها را ببینم. ناگهان گروهبان کبریت کشید، سیگاری روشن کرد. حلقه های دود تو درخت های انار گم شدند. گفتم: «حیوونکی شیرین خیلی گریه می کرد.»
به سیگارش پک زد، گفت: «چقدر هوا دلگیر است!»
گفتم: «اگر هوا دوباره روشن بشود، هیچ چیز قشنگ تر از انار نیست.»
به سیگارش پک زد، گفت: «چقدر هوا سرده!»
ناگهان دیدم مثل بید می لرزید. رنگ کاهی پیراهنش تو تاریکی گم شد. فقط سوسوی چشمانش پیدا بود. شباهنگ، مدام می نالید. باد ملایم تابستان، انارها را به پچ پچی د ل انگیز وادار کرده بود.
قورباغه ای در جوی آب فریاد می زد: «شیرین من!»
دوباره های های گروهبان بلند شد و زود فرو نشست. در تاریکی دیگر او را نمی دیدم. گفتم: «گروهبان!»
چیزی نگفت.
گفتم: «گروهبان!»
بازهم چیزی نگفت. اندک اندک ماه بدر درآمد. انارها دوباره پیدا شدند. دیدم هیچ چیز قشنگ تر از انار نیست. باد ملایم تابستان با آن ها بازی می کرد. دوباره صدا زدم: «گروهبان!»
چیزی نگفت. به اطراف نگاه کردم، هیچ کس نبود. ردّ ِ خونی قطره قطره، بر خاک باغ اناری ریخته بود. روی ردّ ِ خون به راه افتادم. خون قطره قطره، روی ردّ ِ زنانه ی شیرین ریخته بود و از باغ اناری بیرون رفته بود. بیرون باغ اناری ایستادم، به هر طرف که نگاه کردم گروهبان را ندیدم. شباهنگ هنوز داشت می خواند. صدای جوی آب از باغ اناری به گوش می رسید. دویدم. از تپه ها به سوی پاسگاه دویدم. استوار تو حیاط پاسگاه ایستاده بود، داشت به ماه بدر نگاه می کرد. سربازی پشت پنجره، چراغ زنبوری روشن می کرد. سربازهای دیگر، پتوهایشان را زیر درخت نارون می تکاندند. استوار آهسته گفت: «یکی از سربازا بخونه!»
یکی از سربازها تو پنجره نشست، دست روی گوش هایش گذاشت و شروع کرد به خواندن: «های های رشیدخان / سردار کل قوچان.»

نظرات کاربران درباره کتاب باغ اناری