فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب همین حالا

کتاب همین حالا

نسخه الکترونیک کتاب همین حالا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب همین حالا

در این سال‌های اخیر، رابطه ما تقریبا به صفر نزدیک شده بود. من کوچک‌ترین فرزند خانواده‌ای با دو پسر و یک دختر بودم و تا چند وقت دیگر بیست‌وپنج ساله می‌شدم. خواهر و برادرم، با موافقت نیکخواهانه پدرم، به اداره شرکت خانوادگی‌مان، ــ یک دفتر کوچک تبلیغاتی در منهتن ــ که پدربزرگم آن را تأسیس کرده بود، ادامه دادند و آن را به جایی رساندند که حالا امیدوار بودند تا چند هفته دیگر بتوانند به یک گروه بزرگ ارتباطی بفروشند. اما من، همیشه خود را از جریان امور آنان کنار کشیده بودم. من جزو این خانواده بودم، البته، «از دور» چیزی شبیه به یک عموی خوشگذران که برای زندگی به کشوری دیگر رفته و تنها در مراسم صرف غذای جشن شکرگزاری می‌توان بدون ناراحتی او را دید. واقعیت این بود که من، به محض پیدا کردن نخستین فرصت، برای تحصیل به دورترین جای ممکن از بوستون رفتم: یک دوره پیش‌دانشگاهی برای رشته پزشکی در داک، واقع در کارولینای شمالی؛ چهار سال در دانشکده پزشکی برکلی و یک سال کارورزی (انترنی) در شیکاگو. بنابراین، تنها چند ماهی می‌شد که به بوستون برگشته بودم تا دومین سال کارورزی‌ام را در شاخه فوریت‌های پزشکی به پایان ببرم. اکنون در حدود هشتاد ساعت در هفته کار می‌کردم، اما این شغل و حالت آرامش‌بخش آن را دوست داشتم. مردم را دوست داشتم، کار کردن در بخش فوریت‌های پزشکی و به دوش کشیدن بار واقعیت در ناگهانی‌ترین حالت ممکن آن را دوست داشتم. بقیه وقتم را به کشیدن بار اندوهم به کافه‌های نورث‌اِند می‌گذراندم، حشیش می‌کشیدم و با دختران نه‌چندان متعهدی حشرونشر داشتم که مانند ورونیکا یلنسکی احساساتی نبودند.

ادامه...

بخشی از کتاب همین حالا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیش درآمد

داستان ترس های ما قصه زندگی ما، قصه ترس های ماست.

پابلو دی سانتسیس

۱۹۷۱

«نترس آرتور. بپر! وقتی پریدی، می گیرمت.»
«تو... تو مطمئنی پاپا؟»
من پنج ساله ام. زیر پاهایم خالی است. بر روی تشک بالایی تخت دوطبقه ای نشسته ام که تخت پایین مال برادرم است. پدرم، درحالی که آغوش خود را باز کرده، نگاه نیکخواهانه اش را به من دوخته است.
«زود باش عزیزم!»
«اما من می ترسم...»
گفتم که، می گیرمت. تو به پدرت که اعتماد داری، مگه نه پسرکم؟»
«خب، بله...»
«پس بپر قهرمان!»
باز چند لحظه ای سَرِ گردم را تکان می دهم، سپس با لبخندی به پهنای صورت، به هوا می پرم و آماده ام تا به گردن مردی بیاویزم که در دنیا بیش از همه دوستش دارم.
اما، درست در آخرین لحظه، پدرم، فرانک کاستلو، به عمد قدمی به عقب برمی دارد و من تمام قد بر روی زمین پهن می شوم. فک و جمجمه ام به طرز دردناکی به پارکت کف اتاق می خورد. منگ منگ می شوم و مدتی طول می کشد تا از زمین بلند شوم. سرم گیج می رود و استخوان گونه ام ضرب دیده است. پیش از آنکه گریه تلخی را آغاز کنم، پدرم درسی به من می دهد که هرگز آن را فراموش نمی کنم.
«در زندگی به هیچ کس نباید اعتماد کنی، می فهمی آرتور؟»
وحشتزده به او نگاه می کنم.
او با آمیزه ای از اندوه و خشم از دست خود، تکرار می کند: «به هیچ کس! حتی به پدر خودت!»

کتاب همین حالا برگردانی است از:
L' instant present
Par
Guillaume Musso

فصل اول: فانوس دریایی گلباد

با خود فکر می کنم گذشته چه چیزی برای ما دارد.

فرانسواز ساگان

۱. بوستون، بهار ۱۹۹۱

نخستین شنبه ماه ژوئن، پدرم سر ساعت ده صبح سرزده به خانه من آمد. او مقداری نان جنوا و کانولی لیمویی، که دستپخت همسرش برای من بود، با خود آورد. سپس، طوری که انگار در خانه خودش بود، دستگاه قهوه ساز را روشن کرد و گفت: «می دونی چیه آرتور؟ شاید بتونیم امروز رو دوتایی در کنار هم بگذرونیم.»
از سال نوی گذشته او را ندیده بودم. همین طور که آرنجم را به میز آشپزخانه تکیه داده بودم، به بازتاب چهره ام در بدنه فلزی دستگاه برشته کن نان نگاه می کردم. ریش، صورتم را نحیف تر نشان می داد، موهایم ژولیده و پای چشم هایم گود افتاده بود. همه این ها به دلیل کم خوابی و افراط در مصرف نوشیدنی سیب بود. یک تی شرت کهنه بلو اویسترکالت(۱) و شلوارک رنگ و رو رفته بارت سیمسون(۲) پوشیده بودم. تی شرت را در سال های دبیرستانم خریده بودم. شب پیش، پس از چهل وهشت ساعت نوبت کاری، همراه با ورنیکا بلنیسکی، جذاب ترین پرستار بیمارستان عمومی ماساچوست، که کمتر از دیگران مردم گریز بود، به رستوران زاتری رفته و چند لیوان اضافه بر سازمان، نوشیده بودم.
زن زیبای لهستانی بخشی از وقت خود را با من گذراند. اما خوشبختانه، یکی دو ساعت بعد بسته کوچک گیاه مخدر و کاغذ سیگارش را برداشت و رستوران را ترک کرد و، به این ترتیب، از برخورد شدید با پدرم جان به در برد. پدرم یکی از کله گنده های بخش جراحی بیمارستانی بود که هردوی ما در آن کار می کردیم.
فرانک کاستلو درحالی که قهوه ای غلیظ جلوی من می گذاشت، گفت: «یک اسپرسوی دوبل، بهترین تازیانه برای شروع روزی تازه ست.»
سپس پنجره ها را باز کرد تا هوای داخل سالن که بوی تند حشیش در آن مانده بود، عوض شود، اما از هرگونه تعبیر و تفسیری در این باره خودداری کرد. من، درحالی که گوشه چشمی او را برانداز می کردم، نان شیرینی ها را با سروصدا می جویدم. او دو ماه پیش، پنجاه سالگی اش را جشن گرفته بود، اما به علت آن موهای سفید و چروک های صورتش، به راحتی ده پانزده سال بیشتر نشان می داد. با این همه، منش زیبا، خطوط چهره منظم و چشم های آبی آسمانی اش را که به پل نیومن مشابهت داشت، حفظ کرده بود. آن روز صبح کت و شلوار مارک دار و کفش های راحتی سفارشی اش را کنار گذاشته و به جای آن، یک شلوار قدیمی خاکی رنگ، یک پلوور ساییده شده شبیه پلوور راننده های کامیون و یک جفت کفش سنگین چرمی ضخیم شبیه کفش های کارگران ساختمانی پوشیده بود.
او، همچنان که قهوه تلخ دوست داشتنی اش را فرو می داد، گفت: «چوبدستی ها و طعمه ها توی ماشینه. اگه همین حالا راه بیفتیم، تا ظهر به برج فانوس دریایی می رسیم. زود یک چیزی می خوریم و بعد می تونیم تمام بعدازظهر سربه سر ماهی های طلایی بذاریم. اگه خوب ماهی بگیریم، وقت برگشتن سری به خونه من می زنیم. بعد، ماهی ها رو با گوجه فرنگی، سیر و روغن زیتون توی کاغذ فویل کباب می کنیم.»
طوری با من حرف می زد که انگار همین دیشب همدیگر را دیده بودیم. یک جای کار می لنگید، اما پیشنهاد او بد نبود. درحالی که قهوه ام را جرعه جرعه می چشیدم، به ذهنم رسید این فکر گذراندن وقت همراه با من ناگهان از کجا به ذهنش خطور کرده بود.
در این سال های اخیر، رابطه ما تقریبا به صفر نزدیک شده بود. من کوچک ترین فرزند خانواده ای با دو پسر و یک دختر بودم و تا چند وقت دیگر بیست وپنج ساله می شدم. خواهر و برادرم، با موافقت نیکخواهانه پدرم، به اداره شرکت خانوادگی مان، ــ یک دفتر کوچک تبلیغاتی در منهتن ــ که پدربزرگم آن را تاسیس کرده بود، ادامه دادند و آن را به جایی رساندند که حالا امیدوار بودند تا چند هفته دیگر بتوانند به یک گروه بزرگ ارتباطی بفروشند.
اما من، همیشه خود را از جریان امور آنان کنار کشیده بودم. من جزو این خانواده بودم، البته، «از دور» چیزی شبیه به یک عموی خوشگذران که برای زندگی به کشوری دیگر رفته و تنها در مراسم صرف غذای جشن شکرگزاری می توان بدون ناراحتی او را دید. واقعیت این بود که من، به محض پیدا کردن نخستین فرصت، برای تحصیل به دورترین جای ممکن از بوستون رفتم: یک دوره پیش دانشگاهی برای رشته پزشکی در داک، واقع در کارولینای شمالی؛ چهار سال در دانشکده پزشکی برکلی و یک سال کارورزی (انترنی) در شیکاگو. بنابراین، تنها چند ماهی می شد که به بوستون برگشته بودم تا دومین سال کارورزی ام را در شاخه فوریت های پزشکی به پایان ببرم. اکنون در حدود هشتاد ساعت در هفته کار می کردم، اما این شغل و حالت آرامش بخش آن را دوست داشتم. مردم را دوست داشتم، کار کردن در بخش فوریت های پزشکی و به دوش کشیدن بار واقعیت در ناگهانی ترین حالت ممکن آن را دوست داشتم. بقیه وقتم را به کشیدن بار اندوهم به کافه های نورث اِند می گذراندم، حشیش می کشیدم و با دختران نه چندان متعهدی حشرونشر داشتم که مانند ورونیکا یلنسکی احساساتی نبودند.
پدرم مدت ها بابت این سبک زندگی، مرا سرزنش کرده بود، اما من چندان بهانه ای برای حمله به دستش نمی دادم. چراکه خود، هزینه تحصیلات پزشکی ام را فراهم کرده بودم، بی آنکه حتی یک پول سیاه از او بخواهم. در هجده سالگی، پس از مرگ مادرم، نیروی لازم را برای ترک خانه و نداشتن کوچک ترین انتظاری از او پیدا کردم. و از قرار معلوم، این دوری بر شانه او سنگینی نمی کرد، زیرا با یکی از معشوقه هایش ازدواج کرد، زنی جذاب و باهوش که لیاقت آن را داشت که او را تحمل کند. من دو یا سه بار در سال به آنان سر می زدم و این آهنگ، به ظاهر، برای همه خوشایند بود.
به همین دلیل، آن روز صبح خیلی تعجب کردم، چون پدرم درست مثل شیطانکی که از توی قوطی بیرون می آید، دوباره در زندگی ام پیدا شد، آستینم را گرفت تا مرا به مسیر آشتی ای بکشاند که دیگر انتظارش را نداشتم. او که دیگر نمی توانست خشم خود را از سکوت من پنهان کند، دوباره گفت: «خب، با این ماهیگیری چطوری؟ خوبه یا گور پدرش؟!»
«باشه پاپا، فقط صبر کن دوش بگیرم و لباسم رو عوض کنم.»
او با رضایت پاکت سیگاری از جیب خود بیرون آورد و با فندکی قدیمی که انفجاری و از جنس نقره بود و همیشه آن را در دست او می دیدم، روشنش کرد.
تعجبم را پنهان نکردم و گفتم: «فکر می کردم بعد از فروکش کردن سرطان حنجره ت، اونو کنار گذاشتی...»
نگاه فولادی اش در من نفوذ کرد. بعد، همین طور که از روی صندلی بلند می شد و به دنبال پکی عمیق، دود آبی رنگی را از دهانش بیرون می داد، در جوابم گفت: «توی ماشین منتظرت می مونم.»

۲. مسیر بوستون تا شرق کیپ کد(۳) را در کمتر از یک ونیم ساعت پیمودیم. یکی از صبح های زیبای پایانی بهار بود و آسمان آبی زلال می درخشید. آفتاب به شیشه جلوی خودرو می پاشید و ذرات طلایی ای را می پراکند که روی داشبورد خودرو شناور می شدند. پدرم، وفادار به عادات همیشگی اش، به خود زحمت باز کردن باب گفت وگو را نداد، اما سکوت هم سنگین نبود. او دوست داشت آخر هفته پشت فرمان شورلت کوهستانش بنشیند و، درحالی که کاست های تکراری اش را می گذاشت، به جاده بزند: یکی از پرفروش های فرانک سیناترا، یکی از کنسرت های دین مارتین، و یک آلبوم گنگ شهرستانی که اورلی برادرز(۴) آن را در پایان فعالیت حرفه ای خود، ضبط کرده بود. یک برچسب تبلیغاتی که از نامزدی تد کندی برای انتخابات سنای سال ۱۹۷۰ حکایت داشت، به شیشه عقب خودرو چسبانده شده بود. پدرم بدش نمی آمد گه گاه نقش دهقانی پِهِن گرفته را بازی کند، اما یکی از معروف ترین جراحان بوستون بود و بخصوص، در شرکتی به ارزش چندین ده میلیون دلار سهام داشت. در زمینه تجارت، همه کسانی که شخصیت دهقانی او فریبشان داده بود، سرخورده شده بودند.
پل سیگامور را پشت سر گذاشتیم، در حدود چهل کیلومتر دیگر پیش رفتیم و دربرابر رستوران غذاهای دریایی سام توقف کردیم تا لابستر رول، سیب زمینی سرخ شده و یک بسته آبجو بخریم. ساعت تازه از دوازده گذشته بود که خودرو وارد گذرگاهی شنی شد که به منتهی الیه شمالی وینچستر بِی می رسید. منطقه ای بکر درمیان اقیانوس و صخره ها که تقریبا همیشه در آن بادهای شدید می وزید. همان جا در زمینی دورافتاده و محصور درمیان تخته سنگ ها بود که فورتی فور وایندز لایت هاوس:(۵) برج فانوس دریایی گلباد علم شده بود.
این ساختمان قدیمی مخصوص علامت دادن، بنایی هشت وجهی از جنس چوب بود که بلندای آن به حدود دوازده متر می رسید. در کنار آن، خانه ای مزین به تخته های نقاشی شده به رنگ سفید و دارای سقفی نوک تیز از جنس آردواز قرار داشت. در روزهای آفتابی، آنجا اقامتگاهی دلپذیر برای تعطیلات به شمار می رفت، اما کافی بود هوا ابری شود یا شب از راه برسد تا آن چشم انداز کارت پستالی جای خود را به تابلویی تاریک و رویایی از جنس کارهای آلبرت پینکام رایدر(۶) بدهد. این ساختمان سه نسل در خانواده ما حفظ شده بود. پدربزرگم، سالیوان کاستلو در سال ۱۹۵۴ آن را از بیوه یک مهندس هوانوردی خرید. خود آن مرد هم خانه را در مزایده ای دولتی در سال ۱۹۴۷ صاحب شده بود. آن سال، دولت فدرال، به دلیل کمبود منابع مالی، چند صد قطعه زمین را که دیگر اهمیتی راهبردی برای کشور نداشت، خلاص کرده بود. لایت هاوس نیز یکی از آن ها بود که پس از ساخت یک برج فانوس دریایی مدرن تر در تپه لانگ فورد در پانزده کیلومتری جنوب همان محل، از رده خارج شد.
پدربزرگم که از غنیمتی که به دست آمده بود، بسیار به خود می بالید، درصدد نوسازی برج فانوس و محوطه کوچک اطرافش برای تبدیل آن به اقامتگاهی راحت برای تعطیلات برآمده بود. مرد، در حال انجام دادن کارهای عمرانی بر روی همان محل بود که در آغاز پاییز ۱۹۵۴ به گونه ای اسرارآمیز ناپدید شد.
خودروی او را که دربرابر خانه پارک شده بود، پیدا کردند. کاپوت شورلت بل ایر کروکی جدا شده و سوئیچ بر روی داشبورد خودرو قرار داده شده بود. سالیوان عادت داشت هنگام استراحت ظهر گاهی بر روی صخره ها بنشیند و آرام، غذای سردستی اش را بخورد. آنان به سرعت به این نتیجه رسیدند که پای یک غرق شدگی تصادفی دربین است. اگرچه امواج دریا هرگز جسد او را برنگرداند، اما پدربزرگم به طور رسمی بر اثر خفگی در سواحل مِین(۷) مرده اعلام شد.
با اینکه من او را ندیده بودم، اغلب اوقات از کسانی که با وی معاشرت داشتند، می شنیدم که او را شخصیتی بدیع و پررنگ توصیف می کردند. در روز غسل تعمید، نام او را به عنوان نام دوم به ارث بردم و از آنجا که برادرم، ساعت مچی سالیوان ــ یک تانک لویی کارتیه مربوط به اوایل دهه ۱۹۵۰ همراه با جعبه چهارگوش و عقربه های چدن آبی رنگ ــ را نخواست، آن هم به من رسید.

۳. آبجوها رو بردار. ناهارمون رو توی آفتاب می خوریم.
پدرم در خودرو را محکم بست. در همین هنگام متوجه شدم کیف چرمی فرسوده ای که مادرم در زمان کودکی ام به مناسبت یکی از سالروزهای مراسم ازدواجشان، آن را به او هدیه داده بود، زیر بغلش داشت. یخدان را بر روی میز چوبی نزدیک منقل آجری گذاشتم که در فاصله ده متری خانه ساخته شده بود. این آرایه باغچه و دو صندلی آدیرون داک همراه آن، دو دهه ای می شد که نمی دانم چطور، اما دربرابر همه یورش های آب وهوای نامساعد دوام آورده بودند. خورشید در آسمان بالا آمده، اما هوا سرد بود. زیپ نیمتنه ام را بالا کشیدم و مشغول باز کردن بسته های لابستر رول شدم. پدرم یک چاقوی سوییسی از جیبش درآورد. در دو شیشه نوشیدنی را باز کرد و بر روی یکی از صندلی های سرخ چوب درخت سدر نشست. سپس، درحالی که یکی از بطری ها را به من می داد، گفت: «به سلامتی تو!»
آن را گرفتم و در کنارش نشستم. همچنان که آرام نخستین جرعه آن را می چشیدم، متوجه درخشش نوری حاکی از نگرانی در چشم های او شدم. سکوت جای سکوت دیگری را گرفت. او تنها چند لقمه از ساندویچش را خورد و پس از آن به سرعت سیگار دیگری روشن کرد. تنش را احساس می کردم و در این هنگام متوجه شدم او مرا به اینجا نیاورده تا بعدازظهر آرام پدر و پسرانه ای را پشت سر بگذاریم، همین طورم اینکه نه ماهیگیری ای در کار است، نه زدن دستی بر شانه ای و نه ماهی طلایی ایی که به سبک ایتالیایی درمیان کاغذ فویل آماده شود.
او درحالی که، در جعبه کوچکش را باز می کرد تا رشته ای مدارک قرار گرفته در پوشه مقوایی را از آن بیرون بیاورد، سر حرف را باز کرد: «باید چیز مهمی رو به تو بگم.»
بر روی هریک از اسناد، آرم بی پیرایه دفتر وکالت وکسلر و دلامیکو را دیدم که چند دهه ای می شد حافظ منافع خانوادگی ما بود.
او پکی عمیق به سیگارش زد و ادامه داد: «من تصمیم گرفتم پیش از رفتن، به کارها سروسامان بدم.»
«رفتن به کجا؟»
تشنج خنده واری لب پایینش را کج وکوله کرد. او را حساس تر کردم. «منظورت قبل از مردنه؟»
«آره. اما خیلی خوشحال نشو. قرار نیست فردا بمیرم، گو اینکه مهلتم دیگه داره تموم می شه.»
بعد چشم هایش را جمع و سعی کرد نگاهش در نگاهم بیفتد. سپس با صدایی روشن اعلام کرد: «متاسفم آرتور، اما از محل فروش دفتر تبلیغات حتی یک پاپاسی هم به تو نمی رسد. از محل قراردادهای بیمه عمر یا فروش دارایی های غیرمنقول من هم همین طور.»
پنهان کردن بهت و حیرتم برای من دشوار بود، اما درمیان موج احساساتی که مرا در خود گرفت، غافلگیری از خشم پیش افتاد: «اگر برای گفتن این چیزها منو به اینجا آوردی، لازم نبود این همه سختی به خودت بدی. پول تو برای من هیچ اهمیتی نداره، خودت هم باید این رو بدونی...»
سرش را پایین انداخت تا پرونده های مقوایی قرار گرفته بر روی میز را نشان بدهد، انگار حتی کلمه ای از آنچه را بر زبان آورده بودم نشنیده بود.
«همه مراحل قانونی رو انجام دادم تا همه داراییم به خواهر و برادرت برسه...»
مشت هایم را گره کردم. این مسخره بازی چه معنایی داشت؟ اینکه پدرم با این شدت و حدّت مرا از ارث محروم کند، قبول، اما دلیل ترتیب دادن این نمایش برای اعلام موضوع به من چه بود؟
پک دیگری به سیگارش زد: «تنها ارثیه تو...»
سپس ته سیگارش را زیر پای خود له کرد و پیش از آنکه حرفش را پی بگیرد، چند لحظه صبر کرد. این روش او برای تدارک نوعی تعلیق بود که آن را زیان بخش حس می کردم. سپس، درحالی که به بنا اشاره می کرد، گفت: «تنها ارثیه تو لایت هاوسه. این زمین، این خونه، فانوس دریایی...»
باد وزیدن گرفت و ابری از غبار از زمین بلند کرد. من که غرق در بهتی تمام عیار بودم، تنها پس از لحظاتی طولانی توانستم واکنشی از خود نشان بدهم: «می خوای من با این بیغوله چه کار کنم؟»
وقتی خواست دهان باز کند تا دراین باره به من توضیح بدهد، به سرفه ای طولانی افتاد. من، درحالی که از آمدن تا اینجا پشیمان شده بودم، به او نگاهی کردم که با سرفه های بلند گلویش را پاره می کرد. پس از آنکه نفسش جا آمد، گفت: «ببین آرتور، این همون داستان همه یا هیچه. اگر این ارثیه رو قبول کنی، باید به دو شرط همراه اون هم وفادار باشی. دو شرط بی چون و چرا.»
وانمود کردم که می خواهم از جا بلند شوم که او ادامه داد: «اول اینکه، باید قول بدی هرگز این ملک رو نفروشی. فهمیدی؟ گفتم هرگز. فانوس دریایی باید در خونواده ما بمونه. برای همیشه.»
کلافه شدم: «و شرط دوم؟»
مدتی دراز پلک هایش را مالید و آهی بلند کشید. سپس، درحالی که از روی صندلی بلند می شد، گفت: «دنبالم بیا.»
با اکراه به دنبال او راه افتادم. او مرا به اقامتگاه قدیمی نگهبان برج فانوس کشانید. محوطه ای کوچک و روستایی که درمیان عصاره خود غوطه ور بود و بوی رطوبت می داد. دیوارها با تور ماهیگیری، یک سکان چوبی روغن جلا خورده و تابلوهای مختلف ناشیانه ای از هنرمندان محلی آراسته شده بود که مناظری از آن منطقه را به نمایش می گذاشت. بر روی قسمت برجسته آتشدان، یک چراغ نفتی و یک کشتی بادبانی کوچک داخل بطری ای دیده می شد.
پدرم در راهرو را باز کرد ــ راهرویی به طول حدود ده متر با سنگفرشی از الوار خورده شده که محوطه کوچک خانه را به فانوس دریایی متصل می کرد ــ اما به جای بالا رفتن از پله ها برای رسیدن به بالای برج، دریچه ای چوبی را برداشت که امکان دستیابی به سرداب را فراهم می کرد. سپس، درحالی که چراغ قوه ای از چمدان کوچکش بیرون می آورد، دستور داد: «بیا!»
من به صورت خمیده به دنبال او وارد رشته ای از راه پله های نالان شدم و به زیرزمین رفتم. وقتی پدرم کلید برق را زد، فضایی چهارگوش، با سقف کوتاه و دیوارهای آجری مایل به سرخ دیدم. شبکه ها و صندوق های چوبی پوشیده از تار عنکبوت که در گوشه ای تلنبار شده بودند، درمیان گردوغباری به جا مانده از عهد عتیق خشکشان زده بود. شبکه ای از لوله های فرسوده به صورت دایره دور سقف رژه می رفتند. خیلی خوب به خاطر می آوردم با وجود آنکه برای ما قدغن شده بود، من و برادرم در دوران بچگی، یک بار برای کشف کردن آن محل به آنجا قدم گذاشته بودیم. درنتیجه پدرم تنبیهی ترتیب داد که ما را از اینکه دوباره به آنجا قدم بگذاریم، منصرف کرد.
«پاپا دقیقا داریم چی بازی می کنیم؟»
و همه پاسخ او این بود که تکه گچی سفید از جیب پیراهنش درآورد. صلیبی بزرگ به دیوار کشید. سپس با دست، آن را نشان داد و گفت: «اینجا، پشت آجرها، یه در فلزی هست.»
«یه در؟»
«اونجا گذرگاهی هست که من بیشتر از سی سال پیش، اون رو گل گرفته م.»
ابروهایم را درهم کشیدم: «گذرگاه به کجا؟»
پدرم از دادن پاسخ به این پرسش طفره رفت و باز به سرفه ای طولانی افتاد. وقتی نفسش جا آمد، گفت: «آرتور، این همون شرط دومه. تو هرگز نباید این در رو باز کنی.»
لحظه ای فکر کردم او دیگر به راستی پیر شده. خواستم سوال های دیگری بپرسم، اما او با شتاب، کلید برق را زد و از سرداب بیرون رفت.

نظرات کاربران درباره کتاب همین حالا

۵ یا ۶ کتاب از این نوینده خوندم . آهنگ روایت داستان در کتابهای او تند و سریعه . خیلی زود وارد موضوع داستان میشی . غافگلیری و تعلیق در داستانهاش فراوانه . بدی داستانهاش اینه که بعد از خواندن چند داستان میبینی که که خط داستانی مشابهی دارند. ولی با وجود این هربار که کتابی از موسو میخرم در مدت ۳ روز تموم میشه که نشان دهنده کشش داستانه . در کل از خوندن داستانهاش خوشحال میشم . ولی بهضا انتهای داستان سرهم بندی میشه . انگار دیگه حوصله نداشته بنویسه و خواسته تمومش کنه .
در 1 سال پیش توسط سیدوحید فیروزه
آثاری ک از گیوم موسو خوندم خوب بودن عاااااااااااااالی فقط دوتا اثرش خوب نبودن همین حالا با چون دوستت دارم خیلی این دوتا جذاب نیستن ولی بقیه آثارش بشدت پیشنهاد میکنم
در 10 ماه پیش توسط m babaei
من همه کارهای این نویسنده رو خونده ام.. این کتاب، ضعیف ترین کارش بود. سرتاسر داستان مثل بقیه کارهاش هیجان انگیز و پر کششه ولی برخلاف دیگر کارهاش ، پایان غافلگیر کننده نداره و سرهم بندی تموم میشه!
در 2 سال پیش توسط افسانه ن.
سلام .خیلی قشنگ بود .داستان مردی که اعتماد میکنه و.....واقعا لذت بردم از خوندنش .ممنونم فیدیبو
در 2 سال پیش توسط ash...341
مزخرف ترین داستانی که تو عمرم خوندم. تازه نسخه چاپی بود. واقعا درختهایی که برای کاغذ های این کتاب قطع شده حرومش باشه.
در 10 ماه پیش توسط محمد تهرانی صفت
به نسبت کتابهای دیگه ضعیفه. من کتاب و نصفه رها کردم.
در 6 ماه پیش توسط tou...siz
کتابای این نویسنده آدمویاد سیدنی شلدون میندازه
در 8 ماه پیش توسط زهرا صادقیان
خوشم نیومد.بعد خوندن کتاب آوای فرشته فکر کردم که این کتاب هم برام جذابه ولی نبود ....با اینکه دوست داشتم نصفه رهاش کنم ولی تا آخر خوندم .تکرار و تکرار بود
در 4 ماه پیش توسط afshin
به یاد داشته باش که ما دو زندگی داریم: زندگی دوم زمانی آغاز می‌شود که متوجه می‌شویم تنها یک بار زندگی می‌کنیم. لیزا برای تأمین هزینه تحصیل در رشته‌ی هنرهای نمایشی در کافه‌ای در منهتن کار می‌کند. او شبی با آرتور کاستلو، پزشک جوان اورژانس آشنا می‌شود. به ظاهر، آرتور مردی تمام عیار است و این از نظر لیزا هم دور نمی‌ماند، اما آرتور مثل بقیه نیست. او دو سال پیش عمارتی از پدرش به ارث برده که... در شهری همچون منهتن که به هیچ کس مجالی برای عرض اندام نمی‌دهد، لیزا انواع خطرها را به جان می‌خرد، اما از هویت واقعی آرتور بی‌خبر است. آرتور از همان ابتداى کار به او می‌گوید: اتفاقی که برای من افتاده، خیلی وحشتناک و در عین حال واقعی است. به این ترتیب لیزا و آرتور دست به دست هم می‌دهند تا در شهر بی‌رحمی مانند نیویورک با بزرگ‌ترین دشمنشان مبارزه کنند.
در 11 ماه پیش توسط امیرحسین آل عوض
شاید مردهایی که زیاد برای خانواده و بچه هاشون وقت نمی زارن و بیشتر غرق کارن رو به یاد من آورد یه طوری زندگیشون می گذره انگار از هر سال یک روزشو واقعا هستن 🤔
در 3 ماه پیش توسط فهیمه